رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mobinaaa

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3 Good😌😌😌😌

2 دنبال کننده

درباره mobinaaa

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

40 بازدید کننده نمایه
  1. mobinaaa

    گیسوی او...

    #پارت_سوم نزدیک صبح بود، رد اشک هایش روی گونه هایش خشک شده بود و تنها هق هقی خفیف همراهش بود...تمام شب را فکر کرده بود...به ازدواجش...به امیر..حتی به حنای خارجکی...تمام شب را، به سفری فکر کرد که امیر را از او گرفته بود...ماهور تنها ۱۵ سال داشت که پسرِ آقای کمالیان برای ادامه ی تحصیلش ایران را ترک کرد...آهی عمیق کشید و نگاهش را به شیشه های پودر شده روی زمین دوخت...استخوان هایش خشک شده بود...با کرختی از جایش بلند شد و دنباله ی لباسش را با دست بالا گرفت تا شیشه ها را با خود پخش نکند و به اتاقی که مادرش با گریه برایشان آماده کرده بود رفت، انگار بخت سیاهِ دخترش را با جان حس کرده بود...در آینه ی سلطنتی اتاق مثلا مشترکشان به خود خیره شد، هر آنچه که لازمه ی داشتن یک صورت بی نقص بود، را داشت.لباس تورِ سفیدِ بر تن نشسته اش بغض نشسته در گلویش را تحریک میکند...نمیدانست چند عروس در دنیا وجود دارند که اولین شب ازدواجشان دست گرمی خطاب شوند...با نفرت از لباسش آن را از تن کَند و تاج گل سفیدش را از سرش برداشت و از ذهنش گذشت که خوب است که موهایش را با آن گیره های نفرت انگیز جمع نکرده اند...لباسی ساده را جایگزین تور سنگینش کرد و خودش را در تاریک و روشن اتاق به تخت سپرد،ساعت 6.33 دقیقه ی صبح را نشان میداد...چشمانش را بست و اجازه داد خواب بر سر دردش غلبه کند... 8.57 دقیقه ی صبح غلتی در تختش زد و به بدنش کش و قوسی داد...درگیری ذهنش و سر و صدای واحد روبرو ، خواب راحت را از او گرفته بود...لعنتی نثار کارگردانِ تیزر تبلیغاتی جدیدش کرد و در جایش نشست و با کلافگی دستی میان موهای خرمایی نیمچه بلندش کرد...اولین چیزی که در اتاقش با آن دکوراسیون فوق العاده در نظر می آمد، پوسترِ بزرگش بر دیوار رو به روی تخت بود...پوزخندی به عکس زد و از کنار آن رد شد و مستقیم به سرویس حمامِ اتاق رفت تا دوش روزانه اش را بگیرد... عقربه های ساعت ۹.۳۰ دقیقه را نشان میداد،خورده های شیشه را جمع کرده بود و دوشی مختصر گرفته بود، قصد داشت تا با محبوبش تماس بگیرد...ذره ای درگیریِ ذهنی نسبت به ماهور و حرف هایش نداشت، بیش تر از آنچه که تصور کند دلش گرو آن دختر دورگه ی ایرانی_روسیه ای بود...نتوانسته بود به او راستش را بگوید، ترس از دست دادنش مانند طنابی بر دور گلویش میپبچید...با زمزمه ای بلند گفت: _لعنت بهت سعید فروغی...لعنت بهت مرتیکه... در دل بهادرِ پدر را هم لعنتی فرستاد...عذابی بی اندازه را تجربه میکرد و ماهور را بزرگترین مقصر بدبختی اش میدانست، چه گفته بود؟! گفته بود: من دوسِت دارم امیر... خنده ای تمسخر آمیز و تلخ بر لبانش نقش بست...نمیتوانست ماهور را دوست داشته باشد، آن هم با وجودِ حنا...ماهور دوست خوبی در کودکی برایش بوده...همیشه، خرابکاری هایش را گردن گرفته بود...اما، حال...به عنوان همسر در خانه اش بود بغضی مردانه و سنگین در گلویش لانه کرده بود...هیچ زمانی، اینهمه سر درگمی را تجربه نکرده بود...با کلافه گی قصد ترک خانه را کرد، وسایلش را برداشت و از در خارج شد.
  2. mobinaaa

    گیسوی او...

    #پارت_دوم آرنجش را به پنجره تکیه داده بود و با دست دیگرش فرمان را حرکت میداد، به آینده ی محوش با ماهور فروغی فکر میکرد، به خاطر بهادر قبول کرده بود.قصد بهادر از وصلت امیر و ماهور آن بود که فروغیِ وکیل را نزدیک به خود نگه دارد و روابط دوستانه اشان را همچنان حفظ کند. ماهور اما...چنان در سکوت غرق امیر شده بود که گویی زیبا ترین قاب جهان را مشاهده میکرد... احساسِ امیر به خودش را میدانست...امیر شب خواستگاری گفته بود که دوستش ندارد و از سرِ اجبار راضی به آمدن شده است و به نفعش است که جوابِ منفی بدهد. ماهورِ عاشق پیشه با خیالِ آنکه می تواند امیر را رامِ عشق و علاقه ی بی حدش کند، خواسته ی امیر را نادیده گرفت.فکر میکرد میتواند خیالِ حنا را از سرِ حامیِ کودکی اش بیرون کند، بدون آن که بداند حنا در جانِ امیر رسوخ کرده نه در خیالش... ماشین را در پارکینگ برج پارک کرد و بدون توجه به عروسش، آسانسور را نادید گرفت و راهیِ پله ها شد. ماهور بغضش را فرو خورد...دستی به صورتش کشید تا بتواند اشک هایش را مهار کند، دامنِ لباس سفیدش را در دست گرفت و سمت آسانسور رفت... آسانسور در طبقه ی چهاردهم ایستاد...بیرونِ در منتظر امیر ماند سرش را به دیوار تکیه داد و اجازه داد تعدادی چند اشک از چشمانش خارج شود...بدون توجه به واحد روبرویی که متعلق به آرش تهرانی بود و آرشی که از چشمیِ در او را مشاهده میکرد، روی زمین نشست. صدای پاهای امیر را که در پله ها انعکاس پیدا میکرد شنید و اشک هایش را پاک کرد صاف ایستاد، به حساب خودش، سعی میکرد ضعفش را پنهان کند... امیر نیم نگاهی به او انداخت و پوزخندی زد. در آپارتمانشان را باز کرد و اجازه داد اول ماهور وارد خانه شود، سپس در را با صدای بلندی به هم کوبید. و رو به ماهور که به سمت اتاق در حرکت بود گفت: _کجا دختر فروغی؟...بشین حرف دارم باهات... ماهور نفس عمیقی کشید،سمت امیر برگشت و روی مبل تک نفره ی رو به روی امیر نشست: _خوبه...فکر میکردم قراره تا آخر عمرمون حرف نزنیم با هم...بگو، میشنوم... کمتر از یک دقیقه در سکوت به صورت بی نقص ماهور خیره شد و با تمسخر ادامه داد : _تا آخر عمر؟؟؟نگو که فکر میکنی قراره تا آخر عمرم قراره پیشِ تو بمونم...؟ ابروی راستش را بالا انداخت و ادامه داد: دخترِ قشنگی هستی...میتونی واسه ی چند شب برام دست گرمیِ خوبی باشی...اما دقت کن، دست گرمی، نه دلگرمی...میدونی که...دلم اونور آبه بغضِ وحشتناکی به گلویش فشار می آورد...دستی روی گلویش کشید تا دردش را آرام کند...نمیخواست اشک بریزد و ضعیف جلوه کند... امیر ادامه داد: _برام سواله، چی باعث میشه یه دختر انقدر خودش رو حقیر فرض کنه که به کسی جواب مثبت بده که ذره ای بهش حس نداره... تو بگو ماهورِ فروغی...چی باعث شد که بدبختم کنی؟ نتواست مقاومت کند و ظرف بلوریِ رو به رویش را محکم به زمین کوبید و کراواتش را محکم از یقه اش شل کرد و با فریاد رو به ماهورِ لرزیده ی مقابلش ادامه داد: _چرا لال شدی لعنتی؟؟ سمت ماهور رفت و از شانه اش گرفت و اورا بلند کرد، ولوم صدایش را به شدت پایین آورد و گفت: _خواستی نونتو توی روغن کمالیان ها بزنی؟؟ها؟؟اون بابای نامردت بهت نگفت امیرِ کمالیان چه لجنیه؟گوشزد نکرد بهادر چه هدفی داره؟دخترشو فروخت؟؟ به چی؟؟ دوستی با بهادر؟؟ ماهور طاقت نیاورد و با داد گفت: خوبه معنیِ نامرد رو هم فهمیدیم...چرا...عالم و آدم بهم گفتن لجنی...نخواستم باور کنم.... ادامه داد: من دوسِت دارم امیر...ندیدی...هیچوقت منو ندیدی لعنتی... هق هق بلندش خانه را فرا گرفت...امیر شانه هایش را رها کرد و ماهور روی زمین نشست و امیر هم با شانه ای خمیده از روی تکه شیشه ها راهیِ اتاق کارش شد.
  3. mobinaaa

    گیسوی او...

    بسم الله الرحمن الرحیم از آیینه ی عقد تزئین شده اش نگاهی به امیرِ جذابش انداخت، ابروهای مشکی اش به هم گره خورده بودند و درگیری ذهنش به هر چیزی جز تازه عروسش، از ده فرسخی هم مشخص بود...دلتنگی عمیقی نسبت به حنایش داشت...حنای مهربانش با آن صورت ککی مکی اش... آهِ عمیقی کشید و با دست راستش، موهایش را عقب زد و سعی کرد حواسش را از دلنشین ترین روز های زندگی اش پرت کند...سنگینیِ نگاه دختر فروغی را از آینه احساس میکرد...تک نگاهی گذرا به او انداخت پوزخندی عمیق نثارش کرد...صدای جمعیت و آهنگ را روی سلول به سلول مغزش احساس میکرد...میهمان های مهمی در جمع دیده میشدند...با لباس هایی فاخر و مغز هایی خالی... با زیاد شدن همهمه ها...متوجه آمدنِ مهمان ویژه ی پدرش شد، آرشِ تهرانی...همسایه ی شفیقش که از شانس بدش، در برج زعفرانیه اش، او نیز ساکن بود...هیچ جوره از این جماعت سلبریتی طور خوشش نمی آمد...بهادر اسپانسر برنامه ی جدیدش بود و از او دعوت به عمل آورده بود... جذابیتی بی حد و حصر داشت و امکان نداشت بیننده را مسحور جذابیت خود نکند...با لیوان نوشیدنی و ژستی منحصر به فرد با گروه کوچکی که مقابلش بودند، به گفتگو پرداخت...نوشیدنی اش را مزه کرد و همزمان نگاهش به عروسِ کمالیان افتاد...دخترک با آن موهای مشکی و تاج گل سفیدِ ظریفش دلنشین در نظرش جلوه کرد...داماد را دورا دور میشناخت...حس خوبی به این پدر و پسر نداشت... _آرش جان نظر شما چیه؟ با صدای رازقی...حواسش را از عروس و داماد پرت کرد و بر گفت و گو متمرکز شد...
  4. mobinaaa

    گیسوی او...

    نام:گیسوی او محتوا:درام/عاشقانه خلاصه:ماهور فروغی، تک دختر زیبای سعید فروغی...امیر کمالیان،فرزند ارشد بهادر کمالیان...و اما...آرش تهرانی، سوپر استار بی بدیلِ سینمای ایران...داستانِ عشقی یک طرفه...ازدواجی بدون احساسِ متقابل...و همسایه ای از قضا معروف...
×
×
  • اضافه کردن...