رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

F@temeh..

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    1,336
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,861 Excellent😃😃😃😃

درباره F@temeh..

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 14 فروردین 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,722 بازدید کننده نمایه
  1. عزیزم پارت بعدی رو نمی ذاری

    1. F@temeh..

      F@temeh..

      گلم شما اول اون قبلی رو ویرایش کن

  2. #part2 مادر بزرگ از جلوی در کنار می رود تا دخترش وارد خانه شود، در همان حالت می‌گوید: - نه مامان جان! رفته خونه زن دایی راحله و دایی میلاد، الان میاد دیگه. نسترن با وجود سن کمش، دختر خاله مادر دخترک بود و حال به خانه ی خواهرش رفته بود. دخترک وارد پذیرایی خانه می‌شود و با ناراحتی خود را بر روی مبل می‌اندازد. نگاهش را به برادر کوچکش که در آغوش مادر قرار داشت می‌اندازد. به یاد داشت زمانی را که به جای اینکه از خدا خواستار یک خواهر باشد، زمانی که به حرم امام رضا علیه السلام رفته بودند از خدا طلب یک برادر کوچک و تپل کرد. او برادرش را دوست داشت؛ اما گمان می‌کرد که این کودک دو ساله او را دوست ندارد. بعد از دقایقی زنگ در به صدا در می‌آید و نسترن به همراه عرفان، پسرِ دایی محسن و وحید پسرِ خاله فرزانه ی دخترک، وارد خانه می‌شوند. از حضور عرفان و وحید ناراحت می‌شود چرا که هرگاه این دو به هم می‌رسیدند شروع به اذیت کردن او می‌کردند؛ ولی اهمیتی به آن دو نمی‌دهد و به طرف نسترن که تنها یک چادر عربی به سر داشت حرکت می‌کند. - سلام! من خیلی وقته اومدم اینجا. نسترن جواب سلامش را می‌دهد و می‌گوید: - جدی؟ خب چرا نگفتی بیام اینجا؟ حالا ولش کن بیا بریم بازی کنیم. همراه یکدیگر به سمت اتاق کوچک تر ته راهرو می‌روند. وارد اتاق می‌شوند و بر روی تخت یک نفره درون اتاق که زمانی متعلق به دایی میلاد، دایی کوچک ترش بود، می‌نشینند. با صدای نسترن به طرفش باز می‌گردد. - میگم مهدا٬ شب میای خونه ی ما بخوابی؟ مهدا کمی فکر می‌کند و سپس پاسخ می‌دهد: - بذار از مامانم اجازه بگیرم. و بعد با کمی حرص ادامه می‌دهد: - این دو تا چرا اومدن اینجا؟
  3. حنا پارت نمیذاری!!

    1. hana81

      hana81

      چرا برات می فرستم پی وی بخون اوکی بود بذارم

  4. برای اصلی هم یکی از این دوتا
  5. مقدمه: چشمانش را که باز می کند، جز سیاهی چیزی نمی بیند. احساس خفگی می کند و دست و پا می زند؛ ولی نمی تواند هیچ تکانی بخورد. از ته دل فریاد می کشد؛ اما صدایی از حنره اش خارج نمی شود. چشمانش را می بندد و باز می کند؛ اما تنها چیزی که می بیند سایه ای سیاه است که دستانش را به دور گلوی او حلقه کرده است... #part1 همراه مادر و برادر کوچکش که دو سال دارد، از خانه خارج می شوند و به سمت خانه ی مادر برزگش حرکت می کنند. برای رسیدن به آنجا لحظه شماری می کند زیرا قرار است بعد چند هفته نسترن را ببیند. تنها دخترانی که در کل فامیل وجود دارند، او و نسترن هستند. چادر مادرش را می گیرد و همراه هم از خیابان عبور می کنند. به خانه ی مادر بزرگ که رسیدند، سریع زنگ در را می فشارد و منتظر باز شدن در می ماند. در با صدای تیکی باز می شود و او با عجله در را هل می دهد. وارد پارکینگ می شود و دکمه ی آسانسور را فشار می دهد. با صدای مادرش، سرش را به عقب باز می گرداند. - یواش تر مامان جان! دستگیره ی در آسانسور را در دست می گیرد و به گمان اینکه با کشیدن آن آسانسور زوود تر به پایین می رسد، آن را به طرف خود می کشد. در همان حالت می گوید: - شما هم اگه مثل من تنها بودی و هیچکی رو نداشتی بدو بدو مب کردی. مادر دلش به درد آمد برای تنهایی دخترش. چه کار می توانست برایش انجام دهد؟ دوست داشت فرزند دومش دختر و همبازی برای دخترکش میشد؛ اما حیف که خدا اینگونه نخواست. پسرش را در آغوشش جا به جا می کند و دستی به سر دخترش می کشد. - راست میگی مامان جان، راست میگی دخترم! با رسیدن آسانسور به پایین، سریع در را باز می کند و همراه هم وارد آسانسور می شوند. به طبقه ی دوم که می رسند، مادر در را باز می کند و منتظر خروج دخترش می ماند. دختر زنگ در را می زند که در توسط مادر بزرگش باز می شود. مادر بزرگ صورت دخترک را می بوسد و می گوید: - سلام دخترم! در همان حالی که با نگاهش اطراف خانه را می پایید تا بلکه نسترن را ببیند، می گوید: - سلام مامان جون! نسترن کجایه؟
  6. نام داستان: سایه سیاه نویسنده: fa.m کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک, واقعی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: یک شب تابستانی، دو دختر یا دو دوست... دو دختر که اکثر روز های تابستان را در کنار هم می گذرانند. دخترانی که با ووجود فاطله سنی، جز یکدیگر کسی را ندارند. دختر کوچک که فقط هشت سال دارد، در یک شب چیزی را می بیندکه برای هر کس تعریف می کند، کسی باورش ندارد، حتی بهترین دوستش نسترن که از او سه سال بزرگ تر است...
  7. 8ivt_%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%DA%AF%DB

    تفلدت مبارک^_^

    خواستم زود تبریک گفته باشم500

    فکر کنم بازم اخرین نفرم:|

    1. F@temeh..

      F@temeh..

      مرسی عزیزم

      دیر که نگفتی تولدم هنوز فرداس بچه ها زود گفتن

  8. نمی‌تونم مسیر باد رو عوض کنم

    اما آرزو می‌کنم همه شادی‌های دنیا مسیرشون رو به سمت تو تغییر بدن 

    تولدت مبااارک همکار عزیزمم ^_^

    1. F@temeh..

      F@temeh..

      مرسی خوشگلم:-<

    2. ..Pegah..

      ..Pegah..

      خواهش گلم 

×
×
  • اضافه کردن...