رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ndia

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4 Good😌😌😌😌

درباره ndia

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 8 بهمن 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

78 بازدید کننده نمایه
  1. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    سشوار را خاموش کردم و به سمت لباس هایم رفتم.بعد از پوشیدن با سارا تماس گرفتم: -الو سلام من الان اسنپ می گیرم میام -باشه بیا خونه ما که مامان سوگند بیاد هممونو ببره -باشه صدای مامان بلند شد:بگو بیان از همین جا سوارت کنن،هوا تاریک شده کجا میخوای بری فهمیدم که تا خیالش راحت نشود نمی گذارد بروم پس دوباره با سارا تماس گرفتم: -سارا به مامان سوگند بگو ببین میاد این جا دنبالم؟ -بذار ببینم چند لحظه بعد صدایش آمد:حله میایم دنبالت باشه ای گفتم و قطع کردم،خواستم صفحه را ببندم که پیامی برایم آمد؛شماره را نمی شناختم.بازش کردم:سلام بچه،حال دلت خوبه؟برای نیم ساعت دیگه یکی از مریضا کنسل کرده نوبتش رو،بدو بیا که واسه تو برداشتمش می بوسمت با ناله پیام را خواندم و سریع تماس گرفتم که صدای شادش در گوشی پیچید:جونم بچه؟ -آق...محسن جون سلام،من دارم میرم تولد نمی تونم بیام الان -ای ور پریده الان وقته تولد رفتنه؟ خجالت زده نوچی اوهوم آرامی زمزمه کردم که قهقهه ای زد و من فکر کردم چقدر خوشگل قهقهه می زند. -الان کجایی؟ -خونه،منتظرم بیان دنبالم -اوه،کی بیاد دنبالت دختره قرتی؟ این بار من بلند خندیدم:مامان دوستم باباجان -ای جونم چه خوشگل میگه باباجان،باشه برو ولی زیاد نرقص،شلوغ بازی هم در نیار،میگیری که چی میگم بچه؟ -آره پادشاه محسن حله -در پناه خدا بچه و قطع کرد.با لبخند به گوشی زل زدم،چقدر حال و هوایم را عوض می کرد اصلا چقدر هوایم را داشت و من فقط دو بار دیده بودمش. -کی بود؟ به طرف مامان برگشتم:محسن جون بود گفت بیا یه نوبت واست جور کردم که گفتم میرم تولد -حیف شد.پس چرا نمیان ساعت و ببین الان بری کی برمیگردی؟ جوابی ندادم و منتظر ماندم که بالاخره ساعت۹آمدند.سوگند نبود،سارا و ملیحه و مادر سوگند بودند.مامان سوگند و مامان با هم صحبت کردند.مامان سوگند مامان را از همه لحاض مطمئن کرد و با تشکر بسیار خداحافظی کرد.سوار شدیم و با سلام و صلوات به راه افتادیم.
  2. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    بی هدف در گوشی می چرخیدم.مامان خیاطی می کرد.دندانم هم که انگار اصلا نکشیدم،تا شب خوب شد بر عکس عنق بودنش کارش عالی بود.گوشی ام زنگ خورد.سارا بود،هم کلاسی ام.جواب دادم:-الو -سلام جوجو خوبی؟ -مرسی قربونت،جونم؟ -جوجو فردا تولد سوگنده مامانش داره تولد می گیره به من گفت به بچه ها بگم بیان دور هم باشیم -وای خدا تولد،حله میام خنده ای کرد:باشه حالا که انقد خوش خوشانته به هما و سها هم تو بگو با خنده عوضی زمزمه کردم و قطع کردم.خودم را جلوی مامان پرت کردم و بشکن زنان گفتم:تولده،تولد سوگند -مبارکش باشه،تو کجا؟ -منم قاطی اونا -بشین سرجات -نشستم به موقعش پا میشم به آن دو تافته جدا بافته پیام دادم که جواب های درخشانشان مبنی بر این بود سها:پول ندارم کادو بخرم نمیام هما:آخه الان که تا فردا نمیشه رفت ماه محرم هم هست من نمیام به درکی گفتم و گوشی را بستم.با به یاد آوردن چیزی سریع رو به مامان کردم:مامان من که دیروز کارتم باطل شد،همه پولامم که توی کارته حالا چیکا کنم.تو بهم پول میدی؟لطفا -آخه تو مغز نداری تو اون گرداب؟من اینجوری دیگه ندیده بودم که کارتو روز اول بگیری تازه اول بسم الله رمز بزاری بعد یادت بره؟مگه میشه آخه عزیز من خجالت زده نگاهش کردم.هر چه فکر می کردم باز یادم نمی آمد.کارت ملی ام را که گرفتم رفتم تا کارت بانکی بگیرم آخر تازه هجده ساله شده بودم؛از بانک که بیرون آمدم بعد رفتم خرید ولی رمز یادم نمی آمد یعنی در عرض نیم ساعت فراموشش کردم. -خب مامان حالا تو بهم پول میدی من کادو بخرم بعد بهت بدم؟ -دیگه چیکار کنم،برو بردار از کیفم خواستم بر رویش خیز بردارم و بوسش کنم که قیچی را به طرفم گرفت:تا پشیمون نشدم برو عقب با خنده به سوی کیفش پرواز کردم.
  3. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    -زود باش بخور،مگه دهنت خمپاره خورده دهنتو خوب باز کن -وای مامان نمیتونم خون میاد -اینجوری میکنی بدتر میاد باید قورت بدی قیافه مضحکی به خود گرفتم که چشم غره توپی برایم رفت.بلند شدم برم بخوابم تا شاید درد نکشم که باز مامان غر زد:نخواب تو خواب خون ریزی می کنه خفه میشی توجهی نکردم و به اتاقم رفتم و در فضای دوست داشتنیم فرو رفتم.تازه چشمانم گرم شده بود و سرم سنگین شده بود که صدا زدن های مکرر بابای تازه وارد شده بلند شد:دلدار،دخترم،دلدار،بابایی،دلدار،های دلدار دیگر خواب برایم بی معنی بود بلند شدم و پایین رفتم.به بابا سلام دادم -کشیدی؟ -آره -مبارکه با خنده سر تکان دادم -چقدر گرفت؟ تازه یادم آمد برای مامان بابا تعریف کنم،آهانی گفتم و شروع کردم: -همون دکتر سن بالاهه همون که حدس می زدم رییسه بهم گفت محسن جون صداش کنم تازه به منشی گفت بزارش تو طرح تخفیفی بعد ازم نصف هزینه رو گرفتن آها بهم گفت دوست داره یدونه دختر مثل من داشته باشه و آن لفظ دوست داشتنی که برایم بکار برده بود را بر زبان نیاوردم بابا ساکت بود که با شنیدن جمله آخرم کمی قیافه اش بهتر شد.مامان هم لبخند زد و گفت:چه خوب خوشحال،تایید کردم
  4. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    باز هم بدون سر بلند کردن به یونیت اشاره زد،من هم با بی ادبی تمام سلام نگفتم.ساره با ملایم ترین لحن هنجره اش سلام و خسته نباشید گفت.سرش را بلند کرد و با اخم ساره را برانداز کرد و سرش را تکان داد.در دل بی مزه ای نثار هر دو کردم و روی یونیت نشستم.بالای سرم آمد و شروع کرد به دستکش پوشیدن و گفت:عکست کو؟ به ساره نگاه کردم که سریع از کوله ام عکس را درآورد و به طرفش گرفت:بفرمایید جناب نگاه کوتاهی به عکس انداخت و بی حرق آمپول بد قواره ای را برداشت و نزدیک تر شد.در ثانیه دستانم به عرق سرد نشست و من از این واکنش بدنم متنفر بودم،دستان یخم را بهم فشردم،خودم را منقبض کردم و به چراغ بالا سرم زل زدم.حواسم بود که حواسش بود دستان درازش به من نخورد و من خدا را شکر کردم.کارش که تمام شد بی هیج توصیه ای به سمت میز گنده اش رفت من هم بی هیچ تشکری به طرف در رفتم و ساره هم با کلی متانت تشکر کرد.موقع حساب کردن دکتر محسن جون را دیدم که مشغول صحبت با کسی بود.سری برایش تکان دادم که سریع به طرفم آمد و رو به منشی کرد:این بچه رو بزار تو طرح تخفیفی فقط توانستم با دهان بی حسم بگویم چرا -دوست دارم،دلم میخواد،یهو دلم خواسته یدونه توله ماده مثل تو داشته باشم خواستم دوباره چیزی بلغور کنم که نگذاشت:با اون دهن حرف نزن برو ولی مانتوت خیلی کوتاهه خندیدم و خدافظی گفتم که صدایش را شنیدم:ولی خیلی بهت میاد و من به این فکر کردم الان که اینطور است در جوانی اش چه اعجوبه ای بوده.
  5. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    در راه برگشت بین سرکوفت های مامان به بابا مبنی بر اینکه چرا وقتی کوچکتر بود دندان هایش را درست نکردی؛نگاهم به کلینیک آنچنانی بغل خانه افتاد،مامان رد نگاهم را دنبال کرد و گفت:نگه دار ببرمش اینجا ببینم چی میگن داخل کلینیک که شدیم حس کردم در اورژانس بیمارستانم؛این حجم از پرسنل برای دندانپزشکی؟جالب است.به مراجعین نگاه کردم؛اوه اوه سراپا اپل بودند و لباس هایشان میلیونی.پرسنل تپل و بانمکی فرمی داد پر کنم و من هنوز فکر میکردم یک دندان نگاه کردن و این همه دردسر؟چند لحظه بعد خانمی به ستم آمد و گفت:بفرمایید از این طرف چند تقه به در زد و همراه من داخل شد هنوز در تعجب از این همراهی بودم که دیدم اصلا اتاق مربوط به دندان پزشکی نیست.مرد میان سالی از پشت میز بلند شد و گفت:سلام عزیزم،خوش اومدی! با چشمان گشاد شده بالاخره زبان خواب رفته ام را گشودم و گفتم:سلام،یعنی چی؟مگه اینجا دندونپزشکی نیست؟ -نه پس لاله زاره دخترم،امان از دست شما جوونا،فرم رو بده ببینم با نگاهی گیج فرم را به سمتش گرفتم که با دیدن فرم قهقهه اش به هوا رفت بعد از اینکه آرام شد گفت:من معذرت میخوام دخترم این خانم فکر کردن شما برای استخدام اومدین و نگاه شاکی به آن خانم انداخت که سریع گفت:آقای دکتر خودشون چیزی به من نگفتن حیران نگاهش کردم و فکر کردم در واقع اصلا چیزی از من نپرسید.دکتر با نگاهی به من و بعد به او سری تکان داد که فکر کنم تا ته ماجرا را خواند و او را مرخص کرد.نگاهی به من کرد که حس کردم دارد لایه های درونی مغزم را می خواند. -خوشم اومد ازت بچه اگه اون لحظه اعتراض میکردی اعتبار شغلی اون خانم میومد پایین؛حالا دنبالم بیا ساکت و سر به زیر به دنبالش راه افتادم و به اتاق دیگری رفتیم که چندین پزشک بر روی بیماران چنبره زده بودند.از انتهای آن اتاق وارد اتاق دیگری شد و من فکر کردم کوفت میخواستم تا معاینه راحت تر بدست می آمد؛درب اتاق را بدون در زدن باز کرد و باهم داخل شدیم کسی داخل اتاق نبود ولی این یکی دیگر واقعا اتاق دندانپزشکی بود.در حال دید زدن دستگاه های فضایی بودم که صدای دکتر آمد:پسر میخوام این بچه رو خوب معاینه کنی به همان پسر نگاه کردم که بدون نگاه به ما سری تکان دادو من فکر کردم دکتر هم اینقدر جوان؟نزند دندان های نصف و نیمه ام را هم داغان کند. دکتر میان سال بعد از چشمکی به من رفت.پسر بدون اینکه نگاه کند مشغول دفتر دستک جلویش بود و من هم در فکر این کلینیک عجیب غریب زل زل نگاهش میکردم که بالاخره افتخار داد هنجره اش صدا تولید کند:اون یونیت برای نشستن بیماراست روی همان به قول او یونیت نشستم که به طرفم آمد و برعکس بقیه دکتر ها مثل آدم نشست و رویم خیمه نزد اما دست های درازش کل بالا تنه ام را تسخیر کرد و دیدم که ای دل غافل این که صد برابر بدتر است.دهانم را نگاه کردو خواست عقب بکشد که آرنجش در جای نرمی فرو رفت،اخمی کرد و سریع دستش را برداشت و من فقط از خدا مرگ خواستم؛سرخ شده سر پایین انداختم که صدایش آمد:مسواک نمیزنی؟ نه آرامی زمزمه کردم و کلمه کثیف را جواب گرفتم.دفترچه خواست که رفتم مامان را صدا کنم.مامان دفترچه را مقابلش گذاشت و من کنار در ایستادم -عکس نوشتم ولی مطمئنم دوتاش رو باید بکشم؛مکث کرد و سرش را بالا آورد:مگه چند سالته؟ سریع گوشی را به گوشم چسباندم و سلام بله را به زبان آوردم،آنچنان بد نگاهم کردکه بیشتر آب شدم.مامان چشم غره ای به من رفت و جواب داد:هجده آقای دکتر و من میان مکالمه دروغینم زمزمه ی نامم را شنیدم:دلدار
  6. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    اینبار با صدا زدن های مکرر بابا چشم گشودم،امان از وقت هایی که میخواست صدایت کند میرفت رو دور تند و تا زمانی که جواب نمیدادی متوقف نمیشد. به زحمت زبانم را جنباندم و گفتم:مدرسه نمیرم. -چرا،چیشده؟ -دندونم پوف کلافه ای کشید و بیخیالم شد،پوزخندی به این همه احساس مسئولیت زدم،دیگر نمی گفت این بدبخت دارد از درد جان میدهد حداقل ببرم آن ریشه پوسیده را بکشم،نخواستیم درست کند! دیگر خواب از چشمانم فراری شد،بلند شدم و روش بیخیالی را برای آن ریشه پوسیده تجویز کردم. در سکوت مشغول خوردن نهار بودیم که بابا برگه کوچکی را به سمتم گرفت و گفت:بگیر زنگ بزن برای نوبت،کد تامین اجتماعیه سری تکان دادم و دوباره مشغول درسته قورت دادن غذایم شدم اما مگر مامان گذاشت؟باز ناله و نفرین هایش شروع شد که تقصیر تو و پدر بدتر از خودت است. روی صندلی های زوار در رفته نشسته بودم و به بحث مردم سر نوبت دهی نگاه میکردم که پهلویم سوراخ شد،مامان بود که اعلام کرد نوبتم است.با آنچنان استرسی داخل رفتم که دست و پایم لمس شده بود تازه مامان را هم راه ندادند و من دلم ریخت.دکتر بدون نگاه به منی که یخ کرده بودم گفت:بشین زود باش نشستم و آمد بالای سرم دیگر نفس هایم یکی در میان شده بود که گفت:چند سالته؟ نمیدانم انگیزه اش از سوال کردن در حینی که دستش تا آرنج داخل دهانم است چه بود؟صدای نا مفهومی از گلویم خارج شد که رحم کرد و دستش را بیرون کشید و سوالی نگاهم کرد که دوباره گفتم:هجده سری از روی تاسف تکان داد و گفت:کاری از دستم بر نمیاد باید بری شخصی. خوشحال از اینکه قرار نیست آنجا بمیرم سری تکان دادم و چنان تشکری کردم که چند لحظه بهت زده نگاهم کرد و من در رفتم.بیرون که آمدم مامان مقابلم ظاهر شد و گفت:چیشد؟کشید؟درست کرد؟ دستش را گرفتم و به راه افتادم که دوباره گفت:کجا؟چیشد میگم؟ حرف های دکتر را برایش تکرار کردم که با نگاهی غضب آلود به در مطب و بعد من رفت.
  7. ndia

    رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

    ناقوس مرگ را می مانست و در خواب تمام رگ و پی تنم را خشک میکرد.دوباره ویبره رفت و من بار دیگر خود را به باد ناسزا گرفتم برای حساسیتی که به صدای ویبره دارم و باز از آن برای بیدار کردن خود دست نمی کشم.دست از لعن و نفرین خود برداشتم و همت کردم تا از آن فضای گرم دل بکنم. با کلی خساست در زمان برای حاضر شدنم ۸ بود که خود را از خانه بیرون انداختم و بازهم با تمام دویدنم در طول راه ۸:۱۵ به آن علفزارِ گلستان نما رسیدم.با عجله کارت زدم و با زیرکی از دست غرغر های تفنگدار بزرگ در رفتم. با به صدا درآمدن نوای آزادی،سرمه ای پوشان به سمت در هجوم بردند و من هم با همایِ از هفت دولت آزاد،آرام به راه افتادم.هنوز از در خارج نشده بودیم که دندان های دوست داشتنی کج و معوج ام به درد افتادند،آه از نهادم برخاست،باز شروع شد! با احساس خشکی دهانم چشم گشودم.درد به مغز استخوانم زده بود و دیگر نصف صورتم بی حس بود.به دنبال آب چشم گرداندم که نگاهم به خشاب قرص تمام شده افتاد،اگر از دندان درد نمی مردم مرض معده را حتما می گرفتم! از خیر آب گذشتم و سعی کردم بخوابم تا حداقل کله ام سالم بماند.
  8. رمان:دلدار نویسنده:ndia کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجباری,عاشقانه,اجتماعی هدف:صبر پاسخگوی خوبیست!دوست دارم با این رمان ویژگی های صبوری رو بهتون نشون بدم. خلاصه:دور میشوند،دور و دورتر،دلدار های دلش دور میشوند،به کدام کار نکرده نمی داند اما میداند که دیگر رسیدنی در کار نیست!
  9. ndia

    صفحه رمان

  10. N.a25

               Birth00121.gif

     

  11. ndia

    صفحه رمان

    مطلبی که گذاشتمو چجوری پاک کنم
×
×
  • اضافه کردن...