رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سادات 82

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    169
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

506 Excellent😃😃😃😃

درباره سادات 82

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 30 شهریور 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

293 بازدید کننده نمایه
  1. بیشتر از پانزده پارت https://forum.98iia.com/topic/13096-رمان-پس-از-تردیدسادات82-کاربرانجمن-نودهشتیا/
  2. پارت هفده *** صبح میشه، قوقولی قوقول خروس همسایه به همه سلام می کنه و خبر از رسیدن صبح می ده. بی بی گل مثل همیشه از جاش بلند شده، چایی دم کرده و جلوی نوه اش گذاشته. پسر هم مثل همیشه اول نمازش رو می خونه، بعد چایی رو می نوشه، بعد از تموم کردن چایی از جاش بلند میشه تا بره برای بزرگ ده خدمتکاری یا به قول بی بی، کلفتی کنه. خداحافظی می کنه و می ره . بی بی هم شروع به جمع کردن لحاف می کنه، انگار نوه اش امروز حواسش نیست که لحاف ها رو جمع کنه؛ چون بی بی نمی تونه. بعد از اینکه به سختی لحاف رو جمع می کنه با این حالش لیوان های چایی رو هم می شوره. در آخر، بعد از تموم شدن کارش کنار بخاری قدیمی گوشه ی اتاق می شینه و کتاب قرآن رو به دست می گیره و شروع به بلند خوندن آن می کنه. **** شاهرخ شاه خواجه=پدر صمیم **** {{سوم شخص}} با خشم تموم وسایل روی میز رو پرت می کنه. صدای مهیبی تمام طبقه نود و نه رو در بر می گیره. باخشم به بادیگارد ها نگاه می کنه. - مگه نگفتم هر طور شده بکشیدش؟ چه غلتی می کردین؟ خطاب به پلیس ها میگه: - یکی از یکی بی عرضه تر ، از پس یه دختر بیست و شش ساله بر نیومدید. حیف اون همه پولی که تو حلقتون کردم. از جلو چشم هام گم شید! یکی از پلیس ها قدم به جلو میذاره - قربان! بوگاتی شون منفجر شد. امکان نداره زنده مونده باشن. شاهرخ عصبی به صورتش نگاه می کنه و با صدای بلندی میگه: - پس چرا هیچ کشته ای نداشته؟ چرا اخبار باید بگه خوشبختانه فقط قطعی برق به همراه داشته؟آره، لال شدی؟ جواب بده. بادیگارد ها، پلیس ها، همه و همه از ترس عصبانیت شاهرخ جلوش زانو می زنند وطلب بخشش می کنند؛ اما شاهرخ عصبی تر از این حرف هاست که با زانو زدن اون ها رو ببخشه. به طرف شیشه ها میره و به منظره خیره میشه. دکمه ی میکروفون داخل گوشش رو فشار می ده: - همین الان چند نفر رو بفرست طبقه نود و نه. زود! - بله قربان! دریافت شد. نفس عمیقی میکشه. الان کجاست؟ **دوستان خوشحال میشم تا به این جا نظراتتون رو درباره رمان بهم بگید ..**
  3. پارت شانزده پسربا بغض نگاهی به بی بی می اندازه و میگه: - ببخش که ناراحتت کردم! جلو میره و بی بی رو در آغوش می کشه. پس از مدتی ازش جدا میشه، بی بی با چشم های اشکی که به خاطر اشک های نوه اش راه باز کرده بودن سری تکون می ده و میگه: بی بی گل: بالاخره آدمیزاده، یه حرفی می زنه! پسر کنار بی بی میشینه و میگه: - حالا باید چی کار کنیم؟ بی بی گل: نمی دونم. برو به دکتر بگو بیاد. - اما بی بی، پولش.... بی بی اخمی می کنه و میگه: بی بی گل: الان جون این دختر مهمه یا پول پس انداز شده ی بیماری من؟ پسر از جاش بلند میشه. بیست تومان پول پس انداز شده ی زیر موکت موش خورده رو بر می داره و میره دنبال دکتر؛ اما بی بی چشم از دختر بر نمی داره، چرا که انگار ازش خوشش اومده و از طرفی نگران که ممکنه چه بلایی به سرش اومده باشه. از جاش بلند میشه و دستمالی رو خیس کرده و به صورت دختر می کشه تا خون ها رو تمیز کنه، در همین حین شالش رو هم جلو می کشه. {نیم ساعت بعد} پسر با دکتر بر می گرده. دکتر بالای سر دختر می شینه و شروع به معاینه می کنه. سرمی از میان وسایلش بر می داره و بهش تزریق می کنه. دکتر: فشارش پایینه، خوشبختانه چون سرش خون ریزی کرده. ضربه مغزی نشده، وضعیتش تا چند ساعت شاید هم تا صبح بهتر شه و به هوش بیاد. از جاش بلند میشه و میره، بله درسته. نسخه ای به پسر نمیده، چون این جا اصلا دارو خانه نداره، فقط هر چی همراه خود دکتر باشه. مردم این جا خود به خود خوب میشن یا می میرن، چون برای خرید دارو مجبورن تا شهر نزدیکشون برن و هزینه زیادی داره. قادر به پرداختش نیستن هر چند اگر شاید تنها ده تومان بشه؛ اما نوه ی بی بی هر بار بعد از تموم شدن دارو های بی بی تا شهر میره و هزینه می کنه. همین طور دارو هایی که خیلی گرونن. بی بی نگاهی به ساعت می اندازه، ساعت هشت شبه. رو به نوه اش می گوید: - بلند شو لحاف رو پهن کن. امشب نرو دنبال کارتن ها. صبح باید بری سر کار بیا بخواب. پسر از جاش بلند میشه و لحاف رو که تنها شامل یه پتو و بالشت میشه رو کنار بی بی می گزاره. بی بی کنار دختر می خوابه و پسر هم دو متر اون طرف تر می خوابه. بدون هیچ پتو یا بالشت، چون برای دختر گذاشته. تنها همین دو تا جفت رو دارن. دو تا بالشت و دو تا پتو که قدیمی هستند و خاکی. سال هاست که کسی نشستند. نگاهی به سقف می اندازه و باخود زمزمه می کنه: - حتی پتو و بالشت هم نداریم، چرا باید این دختر جلوی من سبز بشه، چه حکمتی داره خدایا؟ نمی خوام ناشکری کنم، خدایا! شکرت. ****
  4. پارت پانزده بی بی گل: پسرم! ولی جون من ارزش این همه سختی ای که تو می کشی رو نداره؛ از صبح تا غروب که میری خونه ی بزرگ ده کلفتیش رو می کنی، از اون ور هم که شب تا نیمه صبح داری کارتنهای خیابون رو جمع می کنی و می فروشی. پسرم! به خدا دارم اذیت میشم، بیا این آخر عمری کنارم باش، یهو دیدی همین فردا مردم.... پسر دستش رو بالا می بره و روی لب های مادربزرگش میذاره و حرفش رو قطع می کنه. اشکی که از کنار چشمش می چکه رو پاک می کنه و با این که تازه از بیرون رسیده سریع از اتاق سه در چهار که کل خونشونه بیرون میره. داخل خیابان به در خونه تکیه میده و اشک می ریزه؛ دلش از این همه درد و سختی لبریز شده. مدام کار می کنه تا پول عمل مادر بزرگش رو در بیاره؛ اما فایده ای نداره. پولی که او در میاره روزانه پنج الی ده تومانه و پولی که واسه عمل می خواد حدود چهل و پنج میلیونه. اگر تا آخر عمرش رو هم کار کنه شاید نتونه پول رو بده. در این بین پول آب و برق و گاز و غذا و دارو های بی بی همه و همه. او تنها باید بهش رسیدگی کنه. آهی می کشه و امیدش رو به خدا میده. تکیه اش رو از در می گیره و به طرف بقالی حرکت می کنه به امید این که کارتنی ازش بگیره، هر چند هنوز باز نکرده. قدم زنان به بقالی نزدیک میشه که چشمش به یه شمع سیاه می افته. جلو میره تا ببینه چیه؛ از خیابان عبور می کنه و بهش نزدیک میشه. یه انسانه، یه دختر، جلوتر میره. چراغ قوه ی جیبیش و در میاره و به صورتش می اندازه. از پیشونیش خون می چکه، به لباس هاش نگاه می کنه، انگار از اون پولدار هاست. با خود میگه.... نمی تونم به خونه ببرمش. همین طوری توی پول آب و غذا موندم.... اما از طرفی هم وجدانش نمی ذاره، چرا که جون یه انسان در میانه. ممکنه که بعد از او دیگه کسی نجاتش نده؛ چون مردم این روستا بی رحمن. همه گی توی خرجی خودشون موندن. نگاهی به آسمان می اندازه. - خدایا! می خوای با این کارت چی رو بهم بفهمونی؟ اگه می خوای امتحانم کنی؛ پس با تمام وجودم سعی می کنم ازش موفق بیرون بیام. به دختر نگاه می کنه، باید جونش رو نجات بدم. جلو میره و دختر و به سختی بلند می کنه؛ یه دستش رو زیر کمرش و دیگری رو زیر زانوانش می گیره و بلندش می کنه. تا به حال این قدر به یه مؤنث نا محرم نزدیک نشده بود. اون رو به سختی به طرف خونه می بره، با پا به در لگد می زنه که در باز میشه. در رو با پا می بنده و وارد اتاق سه در چهار میشه. بی بی با دیدنش به سختی از جاش بلند میشه. بی بی گل: وای! پسرم! این کیه؟ پسر همون طور که به سختی دختر رو نگه داشت و میگه: - توی راه دیدمش بی بی، به نظر حالش خوب نیست. بی بی همین طور که جایی رو برای خواباندن دختر نشون می داد گفت: بی بی گل: خوب کردی پسرم، توی این روستا هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کنه. معلوم نبود اگر تو پیداش نمی کردی چه بلایی سرش میومد! - آره. لباس هاش گرونه، انگار پولداره. شاید... بی بی حرفش رو قطع می کنه و با اخم و چاشنی غم میگه: بی بی گل:پسرم! من تو رو این طوری بار نیوردم که چشمت به پول بقیه باشه. پول هر کس ماله خودشه، خودش زحمتش رو کشیده. نمی خوام به خاطر من گدایی کسی رو بکنی یا چشمت به پول بقیه باشه تا بهت کمک کنن. هر چه قدر کار کنی اشکالی نداره.؛ اما بهت قسم می دم که هیچ وقت، هیچ وقت گدایی نکن، چشمت به پول کسی نباشه، امیدت به خدا باشه؛ اون خودش روزیت رو می رسونه.
  5. پارت چهارده آخ! خسته شدم. سرم داره گیج میره، حالت تهوع امونم رو بریده. حدود یک ساعت گذشته از وقتی که ماشینم پکیده، دیگه تا الان مردمشون باید برن سر کارشون. ساعت 6 شبه اما کسی نیست، حدود 30 دقیقه است که جلوی یه مغازه روی پله نشستم. پدر به وقتش حسابت رو می رسم؛ پس دعا کن از این جا زنده بیرون نیام. سردردم شدت گرفته و حسابی کلافه ام کرده. از این وضعیت متنفرم، سرم رو به دیوار مغازه تکیه می دم و چشم هام رو می بندم. چرا مدام فکر می کنم سرم خیسه؟ یعنی این قدر عرق کردم؟! خسته تر از این هستم که دنبال کسی بگردم، شاید این جا آخر خط زندگیمه. ای کاش می تونستم از مادرم خداحافظی کنم، اون زن خوبیه؛ اما کنار پدرم حیف شد. کم کم درک موقعیت برام سخت میشه، خوبه که توی لحظات آخر از یه آشغالی در خواست کمک نکردم، حداقل با غرور و شرافت اشرافیم می میرم و چند لحظه بعد سیاهی مطلق همه چیز رو در بر می گیره... {{سوم شخص}} بی بی گل: پسرم! این قدر به خودت رنج نده، مادر. من که دیگه سنی ازم گذشته، تو جوونیت رو پای من نذار؛ زندگیت رو بکن ... و باز هم اشک های بی بی گل که دل نوه اش رو می شکونه. پسر جلو میاد و کنار مادر بزرگ مریضش می شینه و او را در آغوش می کشه. با بغض گفت: - بی بی! چرا این حرف ها رو می زنی آخه؟ قربونت برم، من جز شما که کسی رو ندارم، زندگی من شمایید. اگه شما رو هم از دست بدم دیگه زندگی برام چه معنایی داره آخه؟ بی بی گل به چشم های معصومش نگاه می کنه... @..Pegah.. @هلن . جی @.parniya. @mahdiyeh82 @N.asrin.74 @M.Alishahi @Queen.K @f@teme.kr @niloofar_ @Narges85 @BlueGirl💙 @ملیکا حق شناس @مدیر تایپ رمان
  6. پارت سیزده ترکید، ترکید. لعنتی! یکی از چرخ ها ترکید. به اطراف نگاه می کنم، جلو تر سمت راست یه روستاست. ماشین رو به طرف روستا منحرف می کنم تا از اتوبان خارج بشم. نزدیک روستا یه پمپ بنزینه، ماشین مستقیم به طرفش می ره. نه، نه! وای! به سختی ماشین رو به طرف دیگه منحرف می کنم که درست به طرف دکل برق فشار قوی میره. دیگه وقتی نیست. در رو باز می کنم و از ماشین بیرون می پرم، صدای انفجار کل منطقه رو در بر می گیره. همون جا وسط علف ها می خوابم، علف ها بلند بودن برای همین معلوم نبودم. صدای آژیر پلیس ها رو می شنوم. مدتی می ایستن. این طور که ماشینم ترکیده مطمئن هستند که مردم. بعد از چند دقیقه صدا ها دور می شن، نفس عمیقی می کشم و از جام به سختی بلند می شم. هه! پدر به من می گن صمیم، توله ی خودتم، بچرخ تا بچرخیم! تموم بدنم درد می کنه، سرم گیج می ره. به طرف خونه های روستا می رم، باید یه جایی پیدا کنم که شب رو اون جا بمونم .مطمئن هستم توی این روستا هتل پنج ستاره وجود نداره؛ هر چند من هم پولی ندارم که بخوام اجاره کنم. لعنتی! آخه چرا پول هام باید همه توی ماشین باشن؟ لعنت بهش! لگدی به خاک زیر پام می زنم. با آه و ناله به داخل روستا می رم، هیچ کس نبود. انگار روستای مردگانه؛ خب معلومه ساعت پنج شبه! آخه چه انتظاری داری؟ واقعا که! همین طور که داخل روستا راه می رم، سرم رو نا محسوس پایین نگه می دارم تا افراد پدرم اتفاقی من رو نبینن، معلوم نیست دیگه به کی رشوه داده. آخ! موبایلم هم ترکیده، نمی دونم الان بچه ها در چه حالی هستند. همین طور که راه می رفتم نگاهم رو به اون طرف خیابون انداختم، یکی داشت کارتن ها رو از بین زباله ها جمع می کرد. هی خدا! آخه چرا باید اولین نفری رو که می بینم یه آشغالی بوگندو باشه؟ {دوستان به هیچ وجه نمی خوام به کسی یا شغلی توهین کنم. لطفا به دل نگیرید!} چاره ای نیست؛ به طرفش قدم بر می دارم که یهو یه چیزی می خوره به سرم. صبر کن؛ اصلا چرا من باید با یه آشغال هم کلام بشم؟ ها؟ عمرا! در شان من نیست، راهم رو ادامه میدم تا بلکه به جایی برسم.
  7. پارت دوازده دستم رو می اندازم. صدای فریاد ممتد ساسان بعد از چند ثانیه که به گوش هام نوازش می ده، قطع می شه، آره خفه میشه؛ اما هنوز انعکاسش توی کوهستان به گوش می رسه. وقتی آراد بهم گفت که یکی خودش اومده و گفته می خواد با ما باشه شک کردم، سریع به بچه ها سپردم مشخصاتش رو در بیارن؛ یه مادر و پدر پیر داره که توسط پدرم گروگان گرفته شدن. هه؛ پدر! واقعا فکر کردی من تا این حد، بی فکرم؟ کنار بچه ها می نشینم و به حرف هاشون گوش میدم که ناگهان... صدای شلیک بلند می شه. متعجب به اطراف نگاه می کنم . لعنتی! پدرم بهم نارو زد، کاری کرد حواسم پرت بشه. با فریاد گفتم: - بچه ها! پشت ماشین ها پناه بگیرید. زود، زود. همه گی پشت ماشین هامون قایم می شیم. یکی یکی شلیک می کنیم؛ اما تعداد واقعا زیاده. افرادمون در گیر میشن، به خدا اگر از این جا سالم بیرون برم، می دونم چی کار کنم. به بچه ها اشاره می کنم تا همه سوار شن، بعد از سوار شدن همه، با سرعت به طرف افراد پدرم می رونم؛ همه خودشون رو از جلوی ماشین به کنار پرت می کنن. پوزخندی می زنم و با بوق ممتد از بچه ها جدا میشم. فعلا این جا دیگه جای موندن نیست. ماشین رو می اندازم تو اتوبان و به سمت شمال حرکت می کنم. هه! پدر حالا که خودت بازی روشروع کردی، پس بیا بازی کنیم. *** به پلیس راه رسیدم. در حال عبور بودم که یهو همه ی پلیس ها جلوم ایستادن تا ماشین رو نگه دارم. لعنتی! پدر تا فکر این جاش رو هم کردی، آره؟ پس خیلی جدی هستی. سرعت رو به جای کم کردن بالا می برم، به طرف پلیس ها میرم که همه شون خودشون رو به کنار پرت می کنند. صدای شلیک تیر بلند میشه و پشت بندش آژیرهای ماشین پلیس، به آینه نگاه می کنم، حدود شیش تا ماشین پلیس پشتم بودن، هه! چه خر تو خریه. با سرعت 300 کیلومتر توی اتوبان لایی می کشم. پلیس ها انگار به گرد پام نمی رسن؛ چون کم کم فاصله اشون زیاد میشه. پوزخندی می زنم و باز به آینه نگاه می کنم که یهو با شنیدن صدای شلیک تیر، پشت بندش کنترل ماشین از دستم خارج میشه.
  8. پارت یازده پوزخند می زنم و کلتم رو از توی دست های آراد که کنارم دراز شده می گیرم و سریع به پاهای ساسان شلیک می کنم، با فریاد روی زمین می افته و از درد ناله می کنه. بادرد بهم نگاه می کنه و میگه: - صمیم خانم! این چه کاری بود کردید؟ وای؛ آخ. می خندم و عصبی میگم: - فکر می کنی نفهمیدم دروغ می گی؟ آراد با هیچ مسلمونی دوست نیست؛ اون وقت چطور با تو دوسته؟ فکر می کنی نمی فهمم جاسوسی؟ رنگ از نگاهش می ره؛ هه! چه زود خودش رو می بازه. با اخم و خشم بهش نگاه می کنم که شروع به حرف زدن می کنه: - به خدا پدرتون بهم گفتن، ایشون پدر و مادرم رو گروگان گرفتن و بهم گفتن جاسوسیتون رو بکنم و بعدش هم... سکوت کرد و این فقط یه معنی داره. - که بکشیم؟ آره؟ به گریه می افته. - بانو! تو رو به خدا من رو ببخشید! مجبور بودم، تو رو به خدا! بانو! به آراد نگاه می کنم، اشاره ای به یکی از افرادش می کنه که فرد جلو میاد و موهای ساسان رو می گیره و به لبه ی کوه می بره، کوه پر شده از فریاد و التماس ساسان. بهش نگاهی می اندازم و به طرف افرادمون برمی گردم. دستم رو بالا می برم و می گم: - خوب ببینید. این سزای کسی هست که به ما خیانت و جاسوسی ما رو می کنه. مطمئن باشید، هر کدومتون خیانت کنید؛ بد تر از این سرتون میاد.
  9. پارت ده پوزخندی می زنم، سوار بوگاتی می شم و با سرعت از باغ بزرگ کاخ خارج می شم. با سرعت 200 کیلومتر بر ساعت کل مسیر رو طی می کنم و به بزرگ ترین کوهی که می شه روش پاتوق کرد می رم. از ماشین بیرون میام و به کل شهر نگاه می کنم؛ آره؛ یه منظره ی زیبا که حس قدرت رو بهم هدیه می ده. با صدای ماشین بچه ها سرم رو بر می گردونم. همه گی باهم از ماشین ها پیاده شدن، جلو اومدن و احترامی گذاشتن و شروع به حرف زدن کردن. یه پسر جدید باهاشون بود، هه! بیچاره. اون الان فکر می کنه اومده با دوستش آراد پاتوق دوست هاش؛ اما نمی دونه چی در انتظارشه. *** با بچه ها همین طور دور هم نشستیم. الان حدودا چهار ساعت شده، ساعت یک بعد از ظهر هست. نگاهی به آراد می کنم؛ وقتشه! تا روزه باید انجام بدیم؛ چون دیدنش هم حال می ده و چون زمستان هست زود شب میشه، فکرکنم چهار دیگه شب هست. چشمکی به آراد می زنم تا از جاش بلند شه و کار رو شروع کنه که یهو پسره بلند میشه، همه بلند میشن. جلو می رم و روبه روش می ایستم. لبخندی می زنه و میگه: - دوستان! دیگه باید برم؛ وقت خداحافظیه. امیدوارم باز هم ببینمتون. پوزخندی می زنم و میگم: - چرا آقا ساسان؟ هنوز که زوده! - نه دیگه صمیم خانم از اذان گذشته؛ باید برم نمازم و بخونم. الان هم که این جا هستم به خاطر آقا آراده؛ خیلی اصرار کردن، برای همین روشون رو زمین نذاشتم و اومدم. @NICA @farzane77 @M.Alishahi @هلن . جی @یارا @ملیکا حق شناس @ملیکا ملاز @..Pegah.. @f@teme.kr @Narges85 @niloofar_ @Queen.K @BlueGirl💙
  10. یه روز که از خواب بیدار شدم به یه چیز عجیبی پی بردم .....فهمیدم که اتاقم خیلی سفیده ...!! و بد تر از همه فرش اتاقم خیلی گل کمی داره و دیوار اتاقم هم ترک برداشته و تختم هم صدا میده بد تر از همه کامپیوتر و لپ تابم خالیه و هیچی نداره 😰😰😰
  11. سادات 82

    از کدوم فیلم های تخیلی خوشت میاد ؟

    هری پاتر و ونپایر
  12. 1.هری پاتر و تالار اسرار 2.هری پاتر (همه ی فصل ها) 2.حیوانات جادویی و زیستگاه انها (1 و 2) 3.ارباب حلقه ها (همه ی فصل ها ) 4.هابیت (همه ی فصل ها) 5.نارنیا (1. 2.3) 6.پسر اژدها سوار 7.گودزیلا پادشاه هیولاها 8.کاراگاه پیکاچو 9.کتاب جنگل 10.ونپایر 11.تاج و تخت 12.گرگ و میش 13.گرگینه ی جوان
×
×
  • اضافه کردن...