رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sanaz_b

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    262
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

475 Excellent😃😃😃😃

درباره Sanaz_b

آخرین بازدید کنندگان نمایه

601 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ۳۰ بی کار به اطرافم نگاه می کردم که نگاهم روی جوراب های کثیف و خاکی ام گره خورد. رو به بچه ها گفتم: - بچه ها برام کفش نیوردین؟ ترنج به سمت تخت اومد و از زیر تخت یه پلاستیک کوچیک مشکی بیرون آورد و به سمتم گرفت. پلاستیک رو گرفتم و خوشحال از اینکه مجبور نیستم با جوراب بگردم بازش کردم. بیرونشون آوردم. با دیدن دمپایی های بچگونه توی دستم متعجب به همشون نگاه کردم. تیام و سیاه نمی دونستن از خنده چیکار کنم. یعنی ترنج من رو چی فرض کرده که یه جفت دمپایی صورتی که دو تا چشم گاگول مانند روش داره و از قضا سایزش سی و یکه رو برام آورده؟ بابا به خدا من سایز پام سی و هفته! با تأسف گفتم: - ترنج من رو چی فرض کردی؟ ترنج: نتونستم برم از تو استخر کفش هات رو بیارم، واس همون دمپایی های ترنم رو آوردم. خنده های سیاه و تیام شدت یافت. با غم جوراب هام رو در آوردم و دمپایی ها رو پام کردم. یعنی اشکم داشت در می اومد. با صورتی آویزون به تیپم نگاه کردم، خیلی ذاقارت بود، داغون تر سویی شرت پاره ام بود. آهی کشیدم و به در خیره شدم. یه دفعه در باز شد و پرستاره خشمگین وارد شد. آب دهنم رو قورت دادم و شکمم رو مثل دفعه ی قبل تا تونستم باد کردم. پرستار با اخم گفت: - واقعا حامله ای؟ من: آره! پرستاره: واقعا که! پس چرا جواب آزمایش منفیه؟ سرفه ام گرفت. ناباور دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم: - پس این چیه لگد می زنه؟ تیام مثل قاشق نشسته وسط ماجرا پرید و گفت: - شاید سنگ کلیه اته! وای خدا! چرا این بشر انقدر خنگه! چرا؟ خندهم گرفته بود شدید، به زور لب هام رو روی هم نگه داشتم تا نخندم. سیاه ناباورتر از خودم گفت: - سوگل! یعنی تو حامله نیستی؟ این اسمم رو از کجا فهمیده؟ سرم رو پایین انداختم. سیاه: یعنی این همه مدت با سنگ کلیه ات حرف می زدم؟ داشتم از زور خنده می لرزیدم، عجب مارمولکیه این سیا! همه فکر می کردن که دارم گریه می کنم. یکی به سمتم دوید و بغلم کرد. ترنج بود. در حالی که صدای گریه اش می اومد بچگونه گفت: - مامان! یعنی داداش تیام دیگه تو شکمت نیست؟ وای خدا! این دیگه ته خالی بندیه، به من می خوره یه بچه نه ساله داشته باشم؟ می خوره آیا؟! کنترلم رو از دست دادم و در حالی که اشک چشم هام رو پاک می کردم رو به تیام گفتم: - تو نمی خوای گریه کنی مامان جان؟ متعجب نگاهم کرد و بعد مثل خرس زد زیر خنده. پرستاره با تأسف سری تکون داد و از اتاق خارج شد، تا خواستیم در بریم در باز شد و دو تا مرد هیکلی به همراه دو تا پرستار وارد شدن. یکی از مرد ها دست های سیاه رو گرفت، یکی دست های تیام رو. زن ها هم من و ترنج رو گرفتن و از اتاق خارجمون کردن. به حیاط بیمارستان که رسیدیم دست هامون رو ول کردن، یکی از مرد ها با خشونت گفت: - دیگه برنگردین! همین که رفتن، بلند زدیم زیر خنده. هر کی از کنارمون رد می شد با تأسف نگاهمون می کرد. بلند شدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم. توی راه همه با خنده و تمسخر به تیپم نگاه می کردن، من هم خیلی بی اهمیت از کنارشون رد می شدم. به اون ها چه اصلا؟ من الان خیلی هم خوشتیپم، چشم حسود هام کور، خخ! بالاخره به خیابون بالاتر رسیدیم و بعد از سوار به سمت خونه رفتیم. @melika.k
  2. پارت ۲۹ چشم باز کردم، سرم وحشتناک درد می کرد. متعجب به اطرافم نگاهی انداختم. توی بیمارستان بودم، در باز شد و تیام و ترنج وارد شدند. با اخم به تیام نگاه کردم و گفتم: - تیام کارت خیلی بد بود. تیام شرمنده گفت: - فکر می کردم مثل پرستار های قبلی هستی ولی با اونا خیلی فرق داری، ببخشید. خب این هم آدم شد ولی صبر کن تیام جان من باید تلافیش رو سرت در بیارم، به قول خودم یکی بزنی صدتا می خوری، دو تا بزنی دویست تا. توی سرم انگار هاونگ می کوبیدن، دستم رو روی شقیقه هام قرار دادم. سرم باند پیچی شده بود. پوفی کشیدم و به دست آتل دارم خیره شدم. من: چند ساعته بی هوشم؟ ترنج با غم گفت: - چهار ساعته. جان! چهار ساعت! من: ترانه و ترنم کجان پس؟ ترنج: خونه. نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم: - حتما وقت نکردن سوار ماشین اورژانس بشن. به تیام و ترنج که با ترس نگاهم می کردن خیره شدم. متعجب پرسیدم: - چی شده بچه ها؟ تیام سرفه ای کرد و گفت: - اورژانسی در کار نبود…. تو با… با سیا اومدی. با چشکای ریز شده گفتم: - راه اومدم؟ ترنج خیلی بیخیال گفت: - نه اون بغلت کرد و تا ماشین برد، بعد من و تیام سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان، نزدیک بیمارستان تصادف شده بود راه بسته بود سیا تو رو تا اینجا تو بغلش آورد و تازه بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش که پرستار ها بهش گفتن« تو کیش می شی؟» اونم گفت که « من کیشمیش نیستم، من شوهرشم» همین! بعدم هیچی دیگه. چشم هام مثل چشمای جغد گرد شده بود. با جیغ از روی تخت پایین پریدم و به سمت در یورش بردم، یه دفعه در باز شد و با کله ی مبارکم برخورد کرد و دماغم رو تخت کرد. صدای آخ و اوخم اتاق رو ترکونده بود. در حالی که دستم روی دماغم بود چشم هام رو با درد باز کردم و با سیاه روبرو شدم. انگار دردم پر کشید و رفت. یقه ی بلوزش رو گرفتم و با حرص و جیغ گفتم: - به چه حقی بغلم کردی پسرهی بیشور نامحرم؟ با آرامش گفت: - به حقی که داشتی می مردی مجبور شدم و گرنه همچین تمایلی نداشتم بغلت کنم دختره ی با شور! با حرص گفتم: - اصلا چرا گفتی من زنتم؟ شیطون لبخندی زد و گفت: - نمی دونم والله! یه دفعه از تو دهنم پرید. من: به دهنت یاد بده دیگه حرفی رو نپرونه، اوکـــی؟ سیاه: چطوره اول به ماجرای جبرئیل بپردازیم، هوم؟ با چشم های ریز شده گفتم: - ماجرای چی؟ با شیطنت گفت: - همون ماجرای بغلم کن اون حسوده و عطر و ادکلن و اینا دیگه؟ چشم هام رو لوچ کردم و اتفاقات رو مرور کردم. کم کم یادم افتاد چه غلط هایی کردم. آب دهنم رو قورت دادم و شیک و مجلسی یقه اش رو ول کردم و عقب عقب رفتم و بهش پشت کردم. خدایا یه کرونایی، شهاب سنگی یه چیزی بفرست که همین الان جون منو بگیره. اتاق توی سکوت فرو رفته بود و هیچ کس هیچ حرفی نمی زد. صدای سیاه به گوش رسید: - گفتن بهوش اومدی میان چکت کنن، ببینن سالمی. و بعد صدای در که اومد فهمیدم رفته. روی تخت نشستم و ملافه رو روم کشیدم. جیغ خفیفی کشیدم و در حالی که خودم رو می زدم با حرص گفتم: - خاک تو سرت سوگل! یعنی باید تو رو گرفت با ساتور تیکه تیکه ات کرد و بعد انداختت تو چرخ گوشت، آخرم کبابت کرد و دادت به لاشخور ها. هم چنان داشتم مراحل کشت و کشتار خودم رو با دست نقاشی می کردم و به زبون می آوردم. من: خدا بگم باعث و بانی ماجرا رو چیکار کنه. با جیغ به سمت تیام برگشتم ولی در کمال تعجب سیاه بود که دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود و هر هر به ریش نداشته ی من می خندید. با جیغ گفتم: - اون دو تا چلغوز کجان؟ چیزی نگفت. با جیغ بلند تر گفتم: - نخند…. سیاه: دوست دارم بخندم به تو چه! جیغ بلندی کشیدم که در باز شد و یه پرستار با اخم داخل شد. با صدای تقریبا بلند گفت: - چه خبرتونه؟ اینجا که جای دعواهای زناشوییتون نیست! بله! زناشویی؟ با حرص گفتم: - به شما چه خانوم! دلم می خواد اینجا دعوا راه بندازم. پرستاره با حرص گفت: - لازم شد که حراست بیمارستان رو خبر کنم، اینجا جای بی فرهنگ ها نیست! با چشم های به خون نشسته به هر دو شون نگاه کردم. سیاه رو به پرستاره گفت: - خانوم، من از طرف همسرم عذر می خوام، ایشون چهار ماهه باردارن دردشون خیلی زیاده نمی تونن تحمل کنند. سیاه یه جوری نگاهم کرد که فهمیدم اگه قبول نکنم پدرم رو در میاره، از نگاهش ترسیدم برای همون رو به پرستار سری تکون دادم. پرستاره با درد نگام کرد و گفت: - وای خدای من! باید یه چکاب بگیریم ببینیم بچه سالمه یا نه! سیاه وحشتناک نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت. از نگاهش ترسیدم. شکمم رو یکم باد کردم و با با لحن دردناک ساختگی ام زار گفتم: - نه! نمی خواد داره لگد می زنه… فقط درد دارم، یه مسکن بزنین خوب می شم. همین که پرستاره رفت. به سمت سیاه یورش بردم و دوباره یقه اش رو گرفتم و با حرص گفتم: - من تو رو می کشم، این رو تکرار کن که یادت نره. سیاه در حالی که لبخند کج رو صورتش می نشوند گفت: - عزیزم حرص نخور برای بچمون مضرره. خواستم یه دونه کله معروف سوسو نوش جونش کنم که در باز شد و همون پرستاره داخل اتاق شد. خودم رو به مریضی زدم و در حالی که الکی مثلا درد می کشیدم گفتم: - وای!خیلی درد دارم، آخ! سیاه با یه لبخند خاص روی لبش من رو به سمت تخت راهنمایی کرد و بعد از اینکه کمکم کرد روی تخت دراز بکشم گفت: - الان خانومِ پرستار مسکن می زنه زودی خوب می شی، عشقم! اوق می خوام صد سال سیاه خوب نشم، عوضی خر! بیشور توی چند ساعت هم من رو به عقد خودش در آورد، هم چهار ماهه حامله ام کرد. پرستاره به سمتم اومد و گفت: - ما وظیفه مونه که از شما تست بگیریم ببینیم بچتون سالمه یا نه. آب دهنم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. نیم ساعت گذشت. بچه ها از دستشویی برگشته بودن و همه منتظر بودیم که جواب تستم بیاد. تو این نیم ساعت به فکر فرار افتادیم ولی یه پرستار مدام میومد و چکم می کرد و می رفت، انگار که پشت در نگهبانی می ده در نریم، البته این رو هم اضافه کنم کن ما جرعته رو هم نداشتیم که در بریم، بله اینجوریاست! @melika.k
  3. پارت ۲۸ با هم دیگه از اتاق خارج شدیم. وارد هال شدیم. بچه ها روی مبل نشستن. روی زمین لم دادم و گفتم: - وخین بیاین اینجا ببینم، رو مبل مگه درس می خونن؟ خندیدن و بعد اومدن و مثل خودم لم دادن. مبحثی که توش مشکل داشتن رو خوب توضیح دادم و بعد برای هر کدوم دو صفحه سوال نوشتم و گفتم: - نیم ساعت دیگه می گیرم امضاء می کنم، هر کی هجده پایین تر بشه تنبیه می شه. سرشون رو مثل گاو داخل دفتر کردن و همچون شتر مشغول نوشتن شدن. نیم ساعت گذشت؛ به زور دفتر هاشون رو گرفتم و با خنده مشغول امضاء کردن شدم. هر دو شون نمره شون بالای هجده شد و عقده اذیت کردنشون روی دلم موند. صدای زنگ آیفون تو خونه پخش شد. به سمت آیفون رفتم، همون پسره بود. با حرص صدام رو پس کله ام انداختم و داد زدم: - تیام!... تیام! هوی تیام پاشو بیا! چند ثانیه بعد تیام با خنده اومد و گفت: - صدات چقدر بلنده دختر! من: بیا برو ببین این پسره مونگول چی خواد؟ تیام: کی؟! من: همون سیاه دیگه! تیام با خنده گفت: - بدبخت کجا سیاهه! پوست به اون خوبی داره! من: بیا برو دیگه. در رو باز کرد و بعد رفت. ترنم در حالی که کنترل دستش بود گفت: - کی بود؟ من: سیاه! ترنم: خخ سیاوش رو می گی؟ من: اوهوم امانتی تیام رو آورده. ترنج که به مکالمه ما دو تا گوش می داد با جیغ جیغ گفت: - هورا گاگول رو آورده! هورا! سکته ای نگاهش کردم و گفتم: - گاگول کیه؟ ترنج: سگمونه… هورا! هورا! ترانه از پله ها پایین اومد و گفت: - چه خبره دخترا؟ ترنم: گاگول اومده! ترانه: واقعا؟ ترنم: اوهوم! به سمت حیاط رفتن، من هم به دنبالشون. دوست داشتم این گاگول رو ببینم، حدس می زدم یه سگ پشمالوی خنگ باشه. به سمت در رفتیم. با دیدن سگه ناباور شدم. این گاگوله؟! این! وای این بیشتر می خوره گودزیلا باشه. یه سگ که اندازه ترنم و ترنج بود، چشمای سیاه رنگش ترسناک بودن ولی با این حال من ازش نمی ترسیدم و برعکس ازش خوشم می اومد. به سمتش رفتم و با لبخند مهربون دستم رو روی سرش کشیدم، مظلوم شد. زیر چشمی به همه نگاه کردم، متعجب بودن. صدای آروم تیام به گوشم رسید - بترسونش گاگول! تا به خودم بیام، گاگول وحشیانه پارس پارس کرد و آستینم رو کشید و پاره کرد. ترسیدم، می دونستم اگه فرار کنم وحشی تر می شه ولی اگه می ایستادم مطمئنن تیکه تیکه ام می کرد. نفس عمیقی کشیدم و سریع پا به فرار گذاشتم، من بدو اون بدو من بدو اون بیشرف پاچه خوار بدو. عجب غلطی کردم دویدم. خاک تو سرم که با دامپزشک بودنم این قدر اوسکولم و سگ رو جری ترش کردم. صدای خنده ی بچه ها روی مخم بود. با دیدن استخر، با خوشحالی به سمتش دویدم، خیس شدن بهتر از خورده شدنه حتما! سویی شرت بلندم رو توی دهنش گرفت و پارش کرد. جیغی زدم و با یه پرش خیلی بلند داخل استخر پریدم ولی از اونجایی که شانس ندارم استخر اصلا آب نداشت و بنده روی کف سنگی استخر فرود اومدم. از درد دستم چند جیغ کوتاه ولی فرابنفش کشیدم؛ صدای داد بچه ها می اومد. خیلی بد افتادم! خیلی! صبح که افتادم، روی شمشاد ها افتادم و زیاد چیزیم نشد ولی الان داغون شدم. چشمام تار می دیدن، حس می کردم توی سرم آهنگ دوبس دوبسی پخش کردن. چند نفر دورم حلقه زدن، یکیشون خیلی نورانی بود. با لبخند دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: - تو جبرئیلی! خندید و گفت: - آره حالت خوبه؟ منگ گفتم: - می خواین من رو ببرین بهشت؟ یکیشون خندید و گفت: - نه می بریمت بیمارستان. با دیدن قیافش جیغی کشیدم و گفتم: - تو شیطونی گمشو اون ور! شیطون: دیوانه من تیامم! قل خوردم و گفتم: - نه تو شیطونی، تیام آدمه ولی خیلی یابوعه. صدای خنده چند نفر اومد. دستی دور کمرم حلقه شد، دست های جبرئیل بود؛ شیطون یقه ی جبرئیل رو گرفت و گفت: - اوهوی! دختره نامحرمه، تازه با شناختی که ازش دارم اگه بفهمه بغلش کردی می کشتت. جبرئیل بلند شد و شیطون رو هل داد و گفت: - فعلا تو مقصرحال وخیمش هستی بکش کنار باد بیاد. سکسکه ای کردم و گفتم: - بیخیال جبرئیل اون شیطونه، حسوده! با خنده سری تکون داد، به سمتم اومد بغلم کرد و بعد بلند شد. صدای گریه می اومد، ولی حواسم به بوی تن جبرئیل بند بود. عجب بویی داشت. در حالی که داشتم از حال می رفتم گفتم: - جبرئیل ادکلن می زنی؟ چیزی نگفت، من هم در سکوت به صدای کوبش تند تند قلبش که برام دلنشین بود گوش دادم. گرمی خون رو روی سرم حس می کردم، چشمام داشت بسته می شد، سرم سنگین شده بود و باعث می شد نتونم چشمام رو باز بزارم، برای همین چشمام رو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم. @melika.k
  4. پارت ۲۷ بعد از تعویض لباس هام و چسبوندن چسب زخم روی زخم پیشونیم به آشپزخونه رفتم و به فکر پختن ناهار افتادم. خب چی درست کنم؟ اصلا چی بلدم درست کنم؟! پوفی کشیدم و صلواتی برای خودم و هنر هام فرستادم. به ساعت نگاه کردم، زود بود ولی فکر نکنم بتونم تا موقعی که بچه ها میان یه چیزی درست کنم. سرم بدجوری درد می کرد. خب بیخیال درد، برای ناهار چی درست کنم؟! امم تخم مرغ چطوره؟! وجی مثل همیشه از خواب پرید و گفت: - یعنی قاشق قاشق خاک رس تو سرت! من: وا! چرا؟ + یعنی من نمی دونم چیکارت کنم! از الان می خوای واسه ناهار تخم مرغ درست کنی؟! نیشم رو باز کردم و گفتم: - خیلی خوب حالا! + نوچ نوچ نوچ! - بشین بینم باو! می گی چی بپزم؟ + چی بلدی آخه؟ اخمی کردم و جدی گفتم: - نیمرو، تخم مرغ آبپز، املت، سیب زمینی آبپز، سیب زمینی سوخاری، سیب زمینی و تخم مرغ آبپز، سوسیس تخم مرغ، تخم مرغ با رب، تخم مرغ با گوجه.. + وای چه غذا هایی بلدی درست کنی! من بهت افتخار می کنم سوگل! با نیش باز گفتم: - جدی؟! + نه! بادم خالی شد و گفتم: - چرا؟ + به جای حرف زدن برو یه چیزی یاد بگیر بپز. دیگه چیزی نگفتم و مشغول پختن ماکارونی شدم. هر چهار تاشون با چندش به ماکارونی نگاه کردن و ترنج با دهن جمع شده اش گفت: - فکر کنم خیلی خوشمزه باشه! ناراحت گفتم: - نخورین خوب! تیام: نه نه! باید خیلی خوب باشه، به جون ترانه راست می گم. یک دفعه آخ بلندی گفت. فهمیدم ترانه جفتک پرونده. دیس رو برداشتم و همش رو داخل سطل خالی کردم. و بعد ناهار، تخم مرغ، به پخت ترانه خوردیم. بعد از ناهار همه بلند شدیم و از آشپزخونه خارج شدیم. رو به تیام گفتم: - پسر همسایتون گفت امانتیت رو بعد از ظهر میاره. تیام متعجب گفت: - سیا رو می گی؟ من: ها؟! تیام خندید و گفت: - اسمش سیاوشه. من: کی؟! تیام: پسر همسایمون. من: آها! همون پسره ی قاطر رو می گفت. وجی پرید وسط تفکرم و گفت: + می گم سوسو این پسره هم اسمش با س شروع می شه، حتما عاشق هم می شین درست مثل رمان ها. - وجی گم می شی یا گم و گورت کنم؟ + رفتم بابا! چرا می زنی خو! با اعصاب سگی به اتاقم رفتم و نا محسوس به پنجره روبرویی خیره شدم. با خودم داشتم غرغر می کردم که یه دفعه به خودم اومدم دیدم رو لبه ی پنجره نشستم و واسه پنجره روبرویی شکلک در میارم. آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم: - خداروشکر نیستش! همین که حرفم تموم شد دیدم یکی از رو زمین بلند شد و به پنجره تکیه داد. خود قاطرش بود، صورتش سرخ شده بود. با حرص جیغ زدم: - خفه شو نخند! پرو گفت: - خیلی دلقکی دختر! من: دلقک عمته.. دلقک خودتی بیشور! دست به سینه ایستاد و نگاهم کرد، با حرص چشمام رو درشت کردم که دوباره زد زیر خنده. با خنده گفت: - وقتی عصبی می شی چشم هات رو اینجوری میکنی(ادام رو در آورد و چشماش رو گرد کرد) شبیه گاو می شی. من: یه بلا نسبت بگی هم بد نیست ها! اون: اوه، بلا نسبت؟ خب بلا نسبت گاو، شبیه گاو می شی. خدایا خودت من رو آروم کن. نفس عمیقی کشیدم، دیدم نه جواب نمی ده! لنگه دمپایی م رو از پام در آوردم و با تمام قوام به سمتش پرت کردم که درست روی دهنش فرود اومد. آها سوسو خانوم چه کردی؟! ایول داری.. ایول! دستش رو روی دهنش گذاشته بود و هی مثل گراز این ور اون ور می دوید. بلند بلند خندیدم و در حالی که جیگرم خنک می شد گفتم: - خوردی هسته شو تف کن البته بهتره الان خون دهنت رو تف کنی. حرصی بود، به سمت پنجره یورش آورد و دمپایی رو محکم به سمتم پرت کرد. سرم رو خم کردم و زبونم رو در آوردم و گفتم: - توصیه می کنم بری کلاس تیر اندازی ثبت نام کنی. خواست چیزی بگه که سریع از رو لبه پایین اومدم و پرده رو کشیدم. در حالی که ریز ریز می خندیدم از اتاق خارج شدم. به سمت اتاق ترنم رفتم. در زدم و وارد شدم، بچم داشت درس می خوند. من: به به ترن خانوم داره درس می خونه. کنارش ایستادم. با لبخند گفت: - سوگل جون فردا امتحان دارم. من: امتحان داری و خوشحالی؟ ترنم: نه بابا دارم معلممون رو لعن و نفرین می کنم. با غر غر گفت: - مثل آدم درس نمی ده که! من: بگو ببینم مشکلت چیه؟ شاید تونستم کمکت کنم. در وحشیانه باز شد و ترنج با قیافه زار وارد شد. من: چرا قیافت اینجوره؟ ترنج: فردا امتحان داریم، هیچی بلد نیستم. من: دفتر کتاباتون رو بردارین بریم هال درس بخونیم. ترنم و ترنج خوشحال و هماهنگ گفتن: - راست می گی؟ من: آره بابا! بزنین بریم، می خوام یه جوری بهتون درس بدم که فردا روی معلمتون کم بشه! @melika.k
  5. Sanaz_b

    آموزش زبان بامزه مشهدی🙈💞

    با اینکه مشهدیم ولی نمی دونستم😂😂
  6. با فیلمای خارجی کار ندارم ولی اگه بخوام بین سریال های ایرانی یک کدومو انتخاب کنم هیچکدوم رو اتنخاب نمیکردم، والله زندگی خودم بهتره😆😆 فیلمای الان جز بدبختی چیز دیگه ای رو مگه نشون میدن😆
  7. چون آب قطعه و شیلنگ نداره😆 چرا زندگی داره بدی هاشو نشون میده؟
  8. همه مراحلو با قصد شوخی انجام میدادم
  9. چون آسمون زمین نداره😅 چرا سوزن سرش تیزه؟😂
  10. Sanaz_b

    داری به چه آهنگی گوش میدی؟

    شما خونتون کرونا داره؟😆
×
×
  • اضافه کردن...