رفتن به مطلب

ftm.mr

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    159
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

251 Excellent

درباره ftm.mr

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

770 بازدید کننده نمایه
  1. ftm.mr

    اوووووه من خیلی وقته اینستا نرفتم فکر کنم اصلا فالوور مالوور هیچی برام نمونده??? منم محض رضای خدا میدم f.__.chegini
  2.  دلم برات تنگ شده اجی

    1. ftm.mr

      ftm.mr

      @fatemeh_5656 قربونت بررررم‌‌‌...منم دلم برات تنگ شده

  3. ftm.mr

    پارت 32 استرس داشتم. مدام هی توی راهروی کلانتری قدم میزدم.امیرعلی به دیوار تکیه داده بود و به رفت و امدها من نگاه میکرد. فکر کنم بیچاره سرش گیج رفت از بس رفتم و اومدم. گفت: ویدا خانوم آروم باشید.انشالله که چیزی نیست.. نمیتونستم. کلافه هی رفتم و اومدم و گفتم: نمیتونم. میدونستم بالاخره گیر میوفته..میدونستم بغض کردم و روی صندلی نشستم و با صدای خش داری گفتم: هی گفتم وحید.. این کارا آخر و عاقبت نداره. هی گفتم ول کن یه جور دیگه پول شیمی درمانی رو جور میکنیم. گوش نکرد که نکرد. بیا...خوب شد؟ امیرعلی با حیرت گفت: شیمی درمانی؟ خدا بد نده چی شده؟ گریم گرفته بود. دیگه داشت گریم در میومد. سرمو بین دستام گرفتم و فقط با بغض تکرار کرده: مامانم...مامانم...سرطان داره میفهمی؟ سرطان خون! دیگه صدایی از امیرعلی نشنیدم. شاید شوکه شده بود. ناراحت شده بود. ...تنها صدایی که شنیده میشید صدای هق هق های آرام من و صدای رفت و آمدهای دیگران بود .یهو امیرعلی گفت: وحید اومد از جام بلند شدم و به سمتی که امیرعلی اشاره کرد نگاه کردم. وحید دستبند به دست توی راهرو بود و سربازی کنارش ایستاده بود. خواستم به طرفش برم که امیرعلی مانع شد: شما بشینید..من حلش میکنم.. _ اما.. امیرعلی_ نگران نباشید ویدا خانوم..شما بشینید تا من بیام و به دنبال این حرف به سمت وحید رفت. وحید با دیدن امیرعلی جا خورد. رنگش پرید بود و با حیرت به صورت امیرعلی نگاه میکرد. شاید اصلا انتظار نداشت امیرعلی رو بعد از دوسال توی کلانتری ببینه.اونم در حالی که وحید تو این وضعیت و دستبند به دست بود. وحید منو اصلا ندید. سرباز اونو به یکی از اتاق ها برد و امیرعلی هم به دنبالش وارد شد. من موندم و خیره به دربسته ی اتاق.. حالا باید چی کار کنم؟ زندگیم شده پر از حادثه و اتفاق. یه زندگی آروم و ساکت نداریم که..همش دردسر همش دردسر..کلافه روی صندلی سالن نشستم و چشمامو بستم و سرمو به دیوار تکیه دادم.دوست داشتم یکی بیاد و بگه تموم شده ویدا..تموم شده..چشماتو باز کن..اصلا دیگه هیچ دردی برات نمونده توی زندگی..یا نه .. دلم میخواست چشمامو ببندم و وقتی که باز میکنم...تو اون دنیا باشم. مرده باشم. راحت شده باشم...راحت..وقتی دیگه هیچ انگیزه ای برای زنده موندن نداشتم..زنده بودنم چه فایده ای داشت؟ چه فایده ای؟ اشکم آروم آروم روی گونم میریخیت. خسته شده بودم. خسته ی خسته. حسته از اشک ریختن، فصه خوردن، حتی از فکر کردن هم خسته شدم. اشکام بی مهابا روی صورتم میریخت. حالم اصلا مساعد نبود و میدونستم باید اول خونسردی خودمو حفظ کنم" آروم باش ویدا...چیزی نشده که" چیزی نشده؟ اگه وحید بیوفته زندان من به مامان چی بگم؟ به مامان مریضم چی بگم؟ اون نباید غصه بخوره " نگران نباش ویدا..مگه ندیدی امیرعلی گفت درستش میکنه؟" چه جوری آخه؟ چه جوری میخواد درستش کنه؟ دوباره استرس به جونم افتاد..استرس شدید. ویدا آروم ..آروم... چه جوری آروم باشم؟ چه جوری؟..یاد اونشب توی زیر زمین افتادم. سریع کیفمو برداشتم و از توش قرآنی که میدونستم مال خودمه رو برداشتم و بازش کردم. یه حسی بهم میگفت همین..همین کتابی که توی دستته ارومت میکنه. بی معطلی بازش کردم و به صفحه اش نگاه کردم. بغضمو قورت دادم و آروم زمزمه کردم:"بسم الله الرحمن الرحیم.................... . . . نمیدونستم چطور باید از امیرعلی تشکر کنم. نمیدونم جیکار کرده بود که وحید و آزاد کرده بودند. اما از حرفاش با وحید فهمیدم که سند خونشو گذاشته و با این کارش، منو شرمنده کرده بود. اوونشب فکر میکردم امیرعلی بدترین ادم دنیاست که اونطور بهم تهمت زده بود و سرم داد کشیده بود ، اما امشب فهمیدم بهتر از امیرعلی نیست. امیرعلی فرشته ست. چرا باید اینکارو برای ما میکرد؟ هیچ وظیفه ای نداشت و با این حال کمکمون کرد. بهتر از امیرعلی هست؟ واقعا هست؟ مهربون تر از امیرعلی هست؟ از تو اینه ی جلو به چهره ی آرومش نگاه کردم. چرا انقدر آروم بود؟ چی تو چهرش داشت که هر کسیو آروم میکرد؟ نگاهم سمت وحید رفت که به بیرون زل زده بود و سکوت کرده بود. انگار اونم از این کار امیرعلی شرمنده بود. شایدم دوست نداشت امیرعلی بفهمه که دست به چه کارایی زده. امیرعلی اما فقط حواسش به رانندگیش بود.توی چهرش چیزی مشخص نبود و انگار اصلا براش مهم نبود که چه کمکی به ما کرده.چهرش خونسرد و آروم بود. و من بازهم به آشنایی چهرش خیره شدم بلکه چیزی یادم بیاد اما دریغ از یک خاطره ی کوتاه........... ماشین از حرکت ایستاد . به بیرون نگاه کردم و اولین چیزی که دیدم در زنگ زده ی خونمون بود. وحید اخم ریزی کرد و کامل به سمت امیرعلی برگشت و با من من گفت: داداش..من..نمیدوم چه جوری تشکر کنم ..من امیرعلی حرف وحید رو قطع کرد و گفت: تشکر برای چی؟ انگار اینو میگفت تا ما شرمنده نباشیم، اما نمیدونست که بدتر شمرنده مون میکنه. وحید سری تکون داد و گفت: هنوز فرق شما ها رو نفهمیدم. یکی مثل بابام و یکی مثل تو..با این شباهت که هردو یه عقایدی رو دارید اما....یه دنیاا تفاوت! و از ماشین پیاده شد، هنوز در ماشین رو نبسته بود که امیرعلی صداش زد: آقا وحید! وحید ایستاد و در ماشین رو باز نگه داشت تا امیرعلی حرفشو بزته که امیرعلی با لحن آرومی گفت: آدم مذهبی اونیه که تموم دستورات خدا رو اجرا کنه. درسته که هرکاری هم کنه نمیتونه مثل معصومین پاک و بی عیب باشه اما...میتونه مهمترین دستورات رو اجرا کنه. من نمیدونم پدر شما چه جور آدمی بود اما..مثل اینکه اصل و ول کرده بود و چسبیده بود به فرع. نمیدونم هدفش از مذهبی بودن و یا مذهبی نما بودن چی بوده اما اینو به یاد داشته باشید که بعضی از آدما" ریش دار بی ریشه اند" جمله ی آخرش توی ذهنم تکرار میشد" ریش دار بی ریشه" ... وحید سکوت کرده بود.شاید اونم درگیر حرفای امیرعلی بود که کلی معنی داشت. بعد از کمی مکث در ماشین و بست و به سمت در خونمون رفت. برای آخرین بار از آینه نگاهی به امیرعلی انداختم.حس میکردم دیگه امیرعلی رو نمیدیم. چون فهمیده بود نامزد دارم و یه حسی بهم میگفت: دیگه امیرعلی رو نمیبینی. واسه همین میخواستم چهرش و حرفاش همیشه توی ذهنم بمونه. در ماشین و باز کردم و زیر لب یه خداحافظی کردم . خواستم پیاده بشم که صدام کرد. به سمتش برگشتم که دیدم یه کیسه رو به سمتم گرفته.از دستش گرفتم و گرسیدم: این چیه؟ گفت: قرص هاتون. بعد بیمارستان رفتم داروخونه و براتون گرفتم. و منو تو بهت این گذاشت که چرا این کارو کرده؟ چرا این همه محبت میکنه؟ یعنی اون موقع که از بیمارستان بیرون اومدیم و من تو ماشین نشستم اون رفته بود که قرص های من و بگیره؟ یعنی کارش این بود؟ آهی کشیدمو تنها یه تشکر کردم و قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه از ماشین پیاده شدم.رفتم و کنار وحید وایستادم اما زیر زیرکی به ماشین امیرعلی نگاه میکردم. وحید در و باز کرد و وارد شد. پشت سرش رفتم تتو. در و میبستم و چشمم هنوز به امیرعلی بود که سرش پایین بود و منتظر بود تا ما بریم که بره.در و بستم و امیرعلی هم از نگاهم ...رفت. برگشتم و با چهره ی اخموی وحید مواجه شدم که دست به سینه ایستاده بود و با جدیت نگام میکرد. نگاه جدیشو که دیدم پرسیدم: چیه؟ چیزی شده؟ پوزخندی زد وگفت: نه چیزی نشده. فقط شما بفرما که این آقای امیرعلی رسولی رو از کجا پیدا کردی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: من پیداش نکردم.اتفاقی شد وحید_ اتفاقی؟ اونم بعد از اینکه فهمیدی کسی به اسم امیرعلی رسولی نامزدت بوده؟ _ وحید نمیدونی حرف نزن. امیرعلی دختر خاله ی نفسه وحید_ نفس دیگه کیه؟ _ همون که پیشش کار میکنم.میرم خونشون واسه آرایشگری.خونشونم بغل همه. امیرعلی رو اتفاقی دیدم که اومد و گفت منو میشناسه. منم از تو پرسیدم که کیه توهم برام تعریف کردی چیزی نگفت. اما کاملا مشخص بود کلافست. دستی به صورتش کشید و لبه ی حوض نشست. مامان از تو خونه بیرون اومد و وقتی منو وحید و توی حیاط دید گفت: عه بچه ها کی اومدین؟ سلام ! آروم سلام دادم و کنار وحید نشستم. مامان انگار متوجه ی کلافگی وحید شد.گفت: وحید مادر خوبی؟ وحید کلافه گفت: خوبم و بعد با صدای آروم جوری که مامان نشنوه گفت: حالا چرا با امیرعلی اومدی کلانتری؟ _ باهم بودیم که از کلانتری زنگ زدن با اخم پرسید: با هم کجا بودید؟ خواستم بگم دکتر که پشیمون شدم. فعلا کسی نباید بفهمه.گفتم : هیچی بابا..جریان داره. مامان با کنجکاوی نگاهمون میکرد تا بفهمه چی داریم میگیم. به کفگیر توی دست مامان نگاه کردم و با خنده ی مصنوعی گفتم: مامان جون غذات نسوزه انگار حرفمو جدی گرفت چون با کف دستش زد به صورتش و دویید تو خونه. به وحید نگاهی انداختم که کلافه به کف زمین خیره شده بود و عصبی پاهاشو تکون میداد و گفتم: حالا که چیزی نشده. اگه اون نبود الان معلوم نبود چی میشد وحید_ دوست نداشتم اون بفهمه که چیکار میکنیم.شرمندشم شدم. _ حالا چیشد گرفتنت؟ وحید_خدارو شکر مدرک دقیقی نداشتن. فقط مشکوک شده بودن.وگرنه که با وصیغه آزادم نمیکردن که اهی کشیدم و سکوت کردم. سکوت بینمون که طولانی شد دستمو روی شونش گذاشتم که نگاهم کرد.ملتمسانه گفتم: وحید..بیا و دیگه این کارا رو بزار کنار وحید_ چرا به سینا نمی... _ من با سینا کاری ندارم. تو برام مهمی با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و گفت: پس بالاخره تصمیمتو گرفتی؟ _ یعنی چی؟ وحید- از اولشم میدونستم رابطه ی تو و سینا دووم نمیاره. اخم کردم و گفتم: منظورم این نبود وحید با لجبازی گفت: وقتی برات مهم نیست.جواب تلفناشو نمیدی و حاضر میشی ببینیش یعنی منظورت همینه. چیزی نگفتم و فقط اخم کردم و نگاهمو ازش گرفتم.خودمم تکلیفمو نمیدونستم. نمیدوستم میخوام باهاش باشم یا نه. اصلا بهش فکر نمیکردم. یه جورایی بود و نبودش برام مهم نبود. اوایل فکر میکردم که به خاطر شرایط سختیه که دارم بهش فکر میکنم. اما حالا میبینم که ربطی نداره. من کلا حسی به سینا ندارم. شاید حق با وحید بود. حالا که میدونم سینا توی گذشتم هیچ جایی نداشته و مهم تر از همه قرص هامو جابه جا میکرده تا حافظمو بدست نیارم. دیگه برام هیچ ارزشی نداره. هر چند که مطمئن نیستم اینکارو کرده یا نه اما.....واقعا سینا برام اهمیتی نداشت. هیچ اهمیتی. وحید سکوتمو که دید خواست حرفی بزنه که یهو یکی محکم در زد. به در نگاه کردم. وحید از جا بلند شد و به سمت در حیاط رفت. در و که باز شد سینا توی چارچوب در نمیایان شد. اخم هام توهم رفت. هه چه حلال زاده هم هست ! از جام بلند شدم و خواستم به سمت خونه برم که سینا سریع اومد جلوم و مانع ام شد. تند گفت: ویدا چت شده؟ چرا ازم فرار میکینی؟ با حرص به سمتش برگشتم و گفتم: سینا قرص هام تموم شده میری برام بگیری! با تعجب نگام کرد. شاید با خودش میگفت چه ربطی داشت وسط این بحث؟ اما با این حال گفتک نوکرتم هستم. چرا نخرم؟ ... پوزخندی زدم . نوکرمه دیگه هان؟ عصبی خواستم برم تو خونه که دوباره گفت: عه ویدا چت شده تو؟ صبر کن ببینم خواست خم بشه و دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم و عصبی گفتمک صیغه مون تموم شده مات و مبهوت بهم نگاه میکرد. شاید فکر میکرد حافظمو بدست آوردم. چون رنگ از چهرش پرید. چیه سینا؟ از چی میترسی؟ از چی میترسی که به یاد بیارم؟هوم؟ وحید هم دست کمی از سینا نداشت. اونم فکر میکرد که حافظمو بدست آوردم. البته بدم نبود. حداقل میتونستم اینجوری مچ سینا رو بگیرم. دست به سینه نگاش کردمو گفتم: قبلا چرت و پرت زیاد میگفتی! میگفتی از بچگی عاشق هم بودیم. چرا دروغ گفتی؟ هان؟ چرا نگفتی من نامزد داشتم؟ جمله ی آخرمو تقریبا با داد گفتم که سینا کمی عقب رفت. پر حرص گفتم: مگه نگفتم برو قرصامو بگیر! تو سکوت فقط نگام میکرد. عصبی کیفمو خالی کردم و قرصامو ریختم بیرون و گفتم: که اینا قرص های فراموشیه؟ آره؟ من خرم؟ نمیفهمم اینا یه مشت آرامبخش و مسکنه؟ هان؟ رنگ سینا به کبودی میزد. وحید جلو اومخد و روبه سینا گفت: ویدا چی میگه سینا؟ همون لحظه هم مامان با داد و بیداد های ما بیرون اومد و متعجب و متحیر به من که هرلحظه عصبی تر میشدم نگاه میکرد. داد زدم: چرا نمیخواستی حافظمو بدست بیارم؟ هان؟ هان؟ سینا _ برات توضیح می.. _ توضیح بدی؟ چیو؟ دروغاتو؟ آره؟ من که از همون اول به تو هیچ حسی نداشتم. پس چرا باید تحملت کنم؟چرا؟ من ازت بدم میاد میفهیم. از تویی که تو این دوسال مانع بدست آوردن خاطراتم شدی. از تویی که تو این دوسال زجر کشیدنمو دیدی و دم نزدی. از تویی که میدیدی دارم عذاب میکشم اما به جای اینکه برای یاد آوری خاطراتم کمک کنی قرصامو عوض کردی. تو آدمی؟ تو انسانی؟ چیزی حالیت میشه از انسانیت؟ به وحید نگاه کردم و گفتم: وحید خان تحویل بگیر. مگه نمیگی مذهبی ها فعلانا و مذهبی ها عوضی ان. مذهبی آدم نیستن..بیا این که مذهبی نیست پسرعموی خودتم هست. ببین از هر آدمی نامرد تره. از هر آدمی بی انصاق تره...حالا تو به من بگو یکی مثل تو و سینا کجا و یکی مثل امیرعلی کجاااا سکوت عمیقی فضارو گرفت. انگار اسم امیرعلی آب روی آتیش بود .همه به جزء وحید متحیر بودند. انگار به این یقین رسیده بودند که من حافظمو بدست آوردم. سینا مات مونده بود و تنها نگام میکرد. با صدای آرومی فقط زمزمه کرد: امیرعلی؟ از خشم نفس نفس میزدم. این که تموم این دوسال منو احمق فرض کرده باشه داشت نابودم میکرد. آزارم میداد. با صدایی که از بغض درو رگه شده بود تیر آخر و خلاص کردم و گفتم: دیگه هیچی بین ما نیست سینا..من دیگه نامزد ندارم.صیغه مونم که تموم شده. به سمت خونه دوییدم و به صدازدن های سینا هم توجهی نکردم. خواستم به خونه برم که پام به پله ها گیر کرد و دیگه چیزی نفهمیدم.....فقط یه آن درد شدیدی رو احساس کردم و پرت شدم زمین. صدای مامانمو شنیدم که دویید طرفم و گفت: اوا خاک بر سرم ویدا مادر چت شد؟ سینا و وحید هم به طرفم اومدند. وحید بازومو گرفت و سعی کرد بلندم کنه. از درد چشمامو بسته بودم. پام شدید درد میکرد از درد به گریه افتادم. سینا: وحید بزار موتر و بیارم ببریمش بیمارستان وحید_ با موتر ببریمش؟ زنگ بزن به آژانس مامان_ آژانس چیه مادر؟ زنگ بزن آمبولانس با گریه ای که ناشی از درد شدید بود گفتم: نمیخواد خوبم کاملا داشتم دروغ میگفتم. خوب که نبودم هیچ از بدم بدتر بودم.پام شدید درد میکرد طوری که نمیتونستم تکونش بدم. سینا با نگرانی جلوم اومد گفت: ویدا جان لجبازی نکن..بزار زنگ بزنیم تو اون لحظه هم دست از لجبازی برنداشتم. با چشمای اشکی نگاش کردم و عصبی گفتم: تو حرف نزن بیشعور! اخم ریزی کرد و چیزی نگفت.وحید دستشو گذاشت رو پام که دادم رفت هوا...ضعف کردم از درد. وحید ترسیده گفت: اینجوری نمیشه. شاید شکسته باشه. باید ببرمش بیمارستان موبایلشو از جیبش دراورد و سریع شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.سینا نگران پرسید: ویدا خیلی درد میکنه؟ پر حرص گفتم: به تو چه؟ یادم نمیاد انقدر بی ادب بوده باشم. اما اون لحظه خیلی عصبی بودم. درد داشتم. هم درد پام بود و هم دردی که روحم داشت. که درد اون شدید تر بود. درد عذابی که این مدت کشیدم و برای هیشکس مهم نبود. اون لحظه بدترین حس دنیا رو داشتم. حس میکردم هیشکسو نداشتم. هیچکس نبود که من براش اهمیتی داشته باشم و همین باعث شده بود بیشتر گریه کنم.مامان با نگرانی کنارم نشسته بود و فقط دلداریم میداد که الان دردش میوفته...اما درد من کی میوفتاد؟ کی؟ حس کردم از زمین کنده شدم. وحید بود که رو زمین بلندم کرده بود. گریه میکردم و فقط صدای مامانو میشنیدم که میگفت: وحید مواظب باش نندازی بچمو...وحید! چشمامو آروم باز کردم و به صورت نگران وحید نگاه کردم. نه...من حتی برای وحید هم اهمیتی نداشتم. اگه داشتم به حرفم گوش میداد و این کارا رو نمیکرد که امروز انقدر دلشوره نداشته باشم.
  4. ftm.mr

    پارت سی و یک کسی تو خونه نبود. نه مامانم و نه وحید. وحید رو نمیدونم کجا بود اما میدونستم مامانم خونه ی یکی از همسایه هامونه..تند قرص هامو از تو کابینت آشپزخونه برداشتم و از خونه زدم بیرون. ..دوست داشتم بازم از امیرعلی سوال بپرسم. مثلا درباره ی حجاب ف یا همین تفاوت مرد و زن..اینکه آیا مردا از زنا برترند؟ اصلا چرا ما زن ها باید حجاب بگیریم؟ چرا خودمونو بپوشونیم؟ چه دلیلی داره خب؟ سوار ماشین شدم. امیرعلی با اومدنم پرسید: برداشتید؟ _ بله در ماشین و بستم و منتظر شدم تا حرکت کنه.خب...حالا چی بپرسم؟ دهن وا کردم تا سوالامو بپرسم تا جواب امیرعلی رو به نفس منتقل کنم. پرسیدم: یه سوال دیگه یکم تو جاش جابه جا شد . فکر کنم بیچاره خسته شده بود.اما با این حال گفت: بفرمایید تو دلم خداروشکر کردم که حداقل امیرعلی هست تا جواب سوالامو بده. اگه امیرعلی نبود من گیج میموندم. مثلا الان قضیه ی نماز قشنگ برام افتاد. گفتم: میخوام فرق بین مرد و زن و بدونم. اینکه میگن مردا از زن ها بالاترن راسته؟ یا مثلا میخوام راجب حجاب بدونم. مکث کرد. حالا فهمیده بودم که هروقت هر سوالی میپرسم امیرعلی یه چند دقیقه سکوت میکنه. شاید میخواد فکر کنه.میخواد سنجیده جواب بده. و انگار موفق هم بود. چون با هر بار حرف زدنش منو کاملا قانع میکرد طوری که دیگه جایی برای مخالفت نمیموند. امیرعلی بعد از کمی سکوت و فکر کردن جواب داد: _ بین مرد و زن هیچ تفاوتی نیست. همونطور که خداوند در آیه ی 1 سوره ی نساء میفرماید: " خلقکم من نفس واحدة" یعنی همه شما را از یک انسان آفرید.. خب اینو که خودم میدونستم. توی کتاب خونده بودم. دنبال یه چیز فراتر بودم تا جواب نفس و محکم تر بدم. گفتم: پس چرا مردا از زن ها بهترند؟ امیرعلی_ کی همچین حرفی رو زده؟ _ نیازی نیست کسی بزنه. توی جامعه هم دیده میشه.زنا توی خیلی از کارا نمیتونن نقش داشته باشن و یا مثلا میگن زنا عقلشون کمتر از مرداست و اینا.. سرشو به طرفین تکون داد و گفت: خیر این کاملا اشتباهه..بزارید براتون توضیح بدم.تفاوت هایی بین مرد و زن هست این درست. اما اینکه مرد از زن بهتر و برتر باشه کاملا اشتباهه. _ چه تفاوت هایی امیرعلی_ ببینید خداوند تو وجود زن چیزهایی هست که تو خداوند تو وجود مرد نیافریده و یا بالعکس. مرد هم ویژگی هایی داره که زن از اون برخورد دار نیست. اما اگه هرکدوم از این ویژگی ها نباشه یه طورایی انگار خلقت انسان ناقص هست. زن و مرد هردو انسان هستند اما یه تفاوت هایی هم بینشونو هست. یکیش همین چیزی که خودتون گفتید ..اینکه عقل زن از مرد کمتره با این حرف اخمام توهم رفت. اصلا انتظار نداشتم اینو تایید کنه. با همون اخم و لحن جدی ای که کاملا از حرف زدنم ناراحتیمو مشخص میکرد گفتم: که اینطور..پس شما هم اینو تایید میکنید امیرعلی_ صبر کنید. عجول نباشید ویدا خانوم.دو چیز رو خداوند آفریده . یکیش عقل هست و دیگری عواطف و احساسات. بعضی جاها ما تصمیم هارو باید با عقل بگیریم. اما بعضی جاها و توی بعضی از تصمیم ها وقتی عواطف هست دیگه عقل و منطق جایی نداره. اما هردو باید باشه. هم عقل و هم عاطفه. این دو وقتی باهم باشن کامل اند. دقیقا هم خدا زن و مرد و رو اینطور آفریده. عقل زن با عقل مرد برابره اما باید بگم که زن کمتر از مرد از عقلش استفاده میکنه. همونطور که حضرت علی (ع) درنهج البلاغه فرمده" ان النساء نواقص العقول نواقص الیمان نواقص الحظوظو.." _ خب همون میشه دیگه. بفرماا..حضرت علی هم میگه زن ها ناقص اند امیرعلی_ یادمه شما یه کتابی بهم داده بودید _ چه کتابی؟ امیرعلی_ فکر میکنم..دختران آفتاب بود با اسم کتاب گوشام تیز شد. پس من این کتاب رو به امیرعلی هم داده بودم.ادامه داد: _ تو اون کتاب کاملا این مساله رو توضیح داده " جدی؟ پس چرا من تا به حال نخوندم؟" امیرعلی_ یادمه نوشته بود که معنای نقص در عربی مثل معنی نقص در فارسی نیست. توی یکی از روایات اورده بود(اذا ثم العقل، نقص الکلام) یعنی هر گاه عقل کامل شد، کلام کم میشه. اینجا منظورش این نیست که هرکس عقلش کامل تره کم تر میتونه حرف بزنه! بلکه میخواد بگه هر کسی عقلش کامل میشه کم تر حرف میزنه و این با کمبود خیلی فرق میکنه _ اخرش که یکی میشه! امیرعلی_ نه اتفاقا ما فارسی زبان ها نقص رو کمبود معنی میکنیم اما در عرب به معنای" کمتر بهره گرفتن " و یه همچین چیزیه. و نواقص العقول یعنی زنان کمبود عقل ندارند، بلکه از عقلی که خداوند به طور یکسان در اختیار زن و مرد قرار داده کمتر استفاده میکنند. چرا؟ چون خداوند به همراه عقل به مرد و زن، نعمت عواطف رو هم عنایت کرده و بارها دیده شده چه در مرد و چه در زن، عقل و عاطفه در برابر هم قرار گرفتند. و نوع زنان از عواطف سرشار برخوردارند و باعث شده در تقابل عقل و عاطفه عموما زنان طرف عاطفه رو گرفته و کمتر از عقل بهره بگیرند.. تازه فهمیدم چی شد. اوه چقدر پیچیده! دوباره گفتم: قابل رفعه؟ امیرعلی_ بله _ اگه قابل رفعه پس چرا حضرت علی کل زن هارو مورد خطاب قرار داده؟ امیرعلی_ منظور طبیعیت اولیه ی زنانه که البته این طبیعت با تربیت قابل تغیر و اصلاحه. ولی چون عموم زن ها هم معلوم نیست بتونند کاملا این حالت رو تغیر بدند گفتار حضرت علی کلی بیان شده و هر زنی میتونه خودش رو از مصادیق این جمله خارج کنه. کاملا قانع و ساکت شده بودم. امیرعلی ادمو قشنگ فانع میکرد. جوری صحبت میکرد که کاملا ساکت میشدی. زیر لب گفتم: اینا رو از کجا میدونی اخه؟ صدای خنده ی ریزشو شنیدم. با تعجب از آینه نگاه نگاش کردم که داشت میخندید. با خنده گفت: از شما گیج گفتم: چی؟ امیرعلی_ میگم اینا رو از شما میدونم. _از من؟ با همون لبخندی که روی لبش بود گفت: بله از شما. یادمه اطلاعات زیادی داشتید.هر سوالی که ازتون پرسیده میشد به خوبی جواب میدادید، همین ها رو خودتون به من گفتید نه یعنی من انقدر اطلاعات قوی ای داشتم؟ از کجا؟ من از امیرعلی هم مذهبی تر بودم؟ گیج گفتم: انقدر مذهبی بودم؟ امیرعلی_ من نمیدونم تصور دقیق شما از مذهبی بودن چیه اما تا اونجایی که میدونم بله بودید _ خب من از کجا میدونستم؟ امیرعلی_ از قرآن اینبار تعجب نکردم چون تو دفتر خاطراتم خونده بوده بودم . پرسیدم: حافظ کل قران بودم دیگه؟ امیرعلی_ بله _ شما هم حافظ قرآن هستید؟ امیرعلی با حسرت گفت: نه متاسفانه . لیاقت نداشتیم چنان با حسرت گفت که یه لحظه از اینکه قبلا حافظ قرآن بودم به خودم افتخار کردم. نفس عمیقی کشیدم که سرشار از ارامش بود. ارامشی که من حتی دلیلی براش نداشتم. و دلیلش هم مهم نبود. تو اون لحظه همون آرامشم برام مهم بود.اینکه آرومم. تکیه دادم به صندلی و دیگه چیزی نگفتم. دوست داشتم هی سوال بپرسم و اون جواب بده. واسه همین دوباره گفتم: _ خیلی خب من قبول کردم که زن و مرد باهم برابرند. اما شما راجب حجاب چیزی نگفتید دوباره سکوت کرد. مثلا هر دفعه داشت فکر میکرد. گفت: _ حجاب به یه خانم ارزش میده.حجاب از خانم محافظت میکنه، ببینید همه ی دستورات و احکام خدا یه حکمتی داره. خود خدا در قرآن میفرماید: انی اعلم ما لا تعلمون. یعنی آنچه را که من میدانم شما نمیدانید.خب پس ما باید به خدامون اعتماد کنیم و مطیع دستوراتش باشیم که وقتی میگه حجاب ما فقط اطاعت کنیم و رعایت کنیم. کلافه گفتم: خب باید یه دلیل منطقی هم برای حجاب باشه دیگه امیرعلی_ دلیل که هست اما..میدونید فلسفه ی حجاب یکم..راسیتش بهتره با یه خخانم راجب این موضوع صحبت کنید اها پس بگو. بلد نیست توضیح بده میخواد بندازه گردن یکی دیگه. گفم: با کی مثلا؟ امیرعلی_ همون همکارم که اون روز دیدینش. از ایشون خواهش میکنم کی رو میگفت؟ فاطمه؟ ... یهو بدنم یخ کرد. هول کردم و با تته پته گفتمک نه نه..نمیخواد..چیزه ..خودم..خودم از یکی میپرسم نفس عمیقی کشیدم تا یکم خودمو جمع و جور کنم و جلوی هول کردنمو بگیرم. گفتم: حالا نمیشه خودتون توضیح بدید برام؟ تکونی خورد و واب داد: اخه.. چی بگم خب؟ کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:میدونید چرا قرآن گفته مرد میتونه 4 تا زن داشته باشه سری تکون دادم و سریع گفتم: توی همون کتاب خوندم که مدیریت خانواده با مرد هستش ، پس یه مرد میتونه مدیریت و سرپرستی چند تا خانواده رو به عهده داشته باشه .مثل مدیر عاملی که چند تا سازمان رو اداره میکنه. ولی همون طور که یه اداره نمیتونه با مدیریت چند تا مدیر اداره بشه، یه زن هم نمیتونه زیر سرپرستی چند تا مرد باشه.. توی تاریخ هم به خاطر جنگ های دراز مدت و آسیپ پذیری بیشتر مردها در برابر حوادث از دنیا میرفتند و تعداد مردها کمتر از زن ها میشد. برای اینکه مشکل زن های بی شوهر حل بشه و هم سلامت جامعه به خطر نیوفته باید همین راه حل و انتخاب کرد که مردا چند تا زن بگیرن. این قانون هم یه جورایی به نفع خود زناست . چون خیلی از زن های بیوه هم دارای سرپرست میشن. این قانون هم همیشگی نیست اما اگه حادثه ای هم پیش نیاد به طور طبیعی معمولا دختر ها با مردایی که از خودشون 4_5 سال بزرگترند ازدواج میکنند و بخش زیادی از دختر ها بی شوهر میمونند. توی قرآن هم خداوند فرمودند که مردا در صورتی میتونند تا چهار تا زن بگیرن که بتونند عدالت رو رعایت کنند نفسم گرفته بود انقدر تند و پشت سرهم حرف زدم. نفس عمیقی کشیدم تا نفسم بالا بیاد. از آینه به المیرعلی نگاه کردم که دیدم لبخند عمیقی روی لبشه. لبخند روی لبش بود و به جلو نگاه میکرد. وا چرا میخندید؟ نکنه اشتباه گفتم؟ با شک پرسیدم :چیز بدی گفتم؟ امیرعلی با همون لبخند عمیق روی لبش گفت: خیر اصلا. خب... لبخندشو جمع کرد و ادامه داد: میخواستم به یه چیز دیگه برسیم. همه ی حرفای شما درست بود. اما من میخواستم به یه نکته ی دیگه ای از آیه اشاره کنم. به اینکه وقتی یه مرد میتونه چهار تا زن بگیره، همونطور هم میتونه همزمان عاشق چهار تا زن بشه. جدا از افراد مریض و هوس ران...زن برای محافظت از خودش باید خودشو بپوشونه. یادمه خواهرم رمان زیاد میخوند. یبار یکیشو که داشت برام میخوند یه نکتش خیلی برام جالب بود. مثال خوبی درباره ی حجاب میزد.شما فرض کن یه غذای لذیذ و خوش رنگ و بزاری توی فضای باز، اگه روش بپوشونی چیزی نمیشه ..اما اگه روشو باز بزاری در کمتر از چند دقیقه کلی مگس دور غذا جمع میشن. دقیقا هم همینطوره ! این مگس ها همون افراد سود جو ان. شما دوست داری همچین افرادی نزدیکتون بشن؟ بلافاصله گفتم: نه ! امیرعلی_ پس تا اینجا کافیه..برای بعدشم یه فکری میکنیم. متعجب پرسیدم: بعدش؟ امیرعلی_ بله..گفتم که بهتره با یه خانوم مفصل راجبش حرف بزنید تو دلم به خودم لعنت فرستادم. اه...کاش اصلا بحث حجاب و پیش نمیکشیدم. خدا کنه فقط فاطمه رو به جونم نندازه. دستمو زیر چونم گذاشتم و به بیرون نگاه کردم. همه ی حرفا توی ذهنم تکرار میشد. حرفایی که با امیرعلی زدیم. ..راجب نماز، خدا و فرق بین مرد و زن... و حجاب... آیا من همه ی این حرفا رو قبول داشتم؟ و صدایی که توی گوشم تکرار میکرد:"آره.قبول داری" ... _ دیگه رسیدیم با صدای امیرعلی از ماشین پیاده شدم. ناخودآگاه شالمو جلوتر کشیدم و تموم موهامو زیر شالم بردم. شاید تاثیر حرفای امیرعلی بود. مانتومو هم کمی پایین تر کشیدم که البته تاثیری نداشت چون کوتاه بود و کاریش هم نمیشد کرد.امیرعلی هم بعد از اینکه ماشین رو پارک کرد به سمتم اومد و با فاصله ی زیادی کنارم ایستاد و به در بیمارستان اشاره کرد و خواست که وارد شم.... *** دکتر با دقت قرص هامو یکی یکی از پاکت درمیاورد و نگاه میکرد. اخماش توهم بود و این نشونه ی دقت زیاد بود. در همون حین پرسید: تو این دو سال همین داروها رو مصرف میکردید؟ جواب دادم: بله ! دکتر: کی داروهاتونو تهیه میکرد؟ یکم فکر کردم و یادم اومد که داروهامو همیشه سینا میخرید. سریع گفتم: نامزدم و نگاهم به امیرعلی افتاد که با ابرو های بالا رفته ، متعجب به کف زمین خیره شده بود. ای وای..امیرعلی که نمیدونست من نامزد دارم. نگاه امیرعلی لحظه ای روی صورتم ثابت موند. اما خیلی کوتاه و سریع ازم نگاهشو گرفت. فقط نسیم وار نگاهی به صورتم انداخت...خیلی سریع وتند...و همون نگاه کوتاه و سریع باعث شد خجالت بکشم. ..شاید عادت کرده بودم امیرعلی هیچوقت نگام نکنه. حتی کوتاه و سریع.. سریع نگاهمو سمت دکتر بردم و منتظر نگاش کردم و وانمود کردم که اصلا به امیرعلی نگاه نمیکردم.دکتر عینکشو جابه جا کرد و شروع کرد به نوشتن. گفت: برات قرص های دیگه ای مینویسم. اما از شما یه خواهشی دارم متعجب پرسیدم: چه خواهشی؟ دکتر : از اینکه قرص هاتون عوض شده به کسی چیزی نگید. قرص هاتونم به کسی ندید تهیه کنید و خودتون بخرید. _ چرا؟ چیزی نگفت. و این باعث شد سوالمو دوباره بپرسم: چرا؟ پوفی کرد و گفت: چون قرص هایی که شما تا الان مصرف میکردید فقط چند تا مسکن ساده بود. یعنی شما تا الان داشتید اشتباهه مصرف میکردید که این چند حالت رو نشون میده یکی اینکه دکتر اشتباه کرده و از اونجایی که دکتری رو که گفتید و کاملا میشناسم و مطمئنم که امکان نداره اشتباه کنه. و میمونه یه مورد که ممکنه داروهاتون اشتباه شده از این حرف شوکه شدم. یعنی میخواد بگه که سینا.... نه امکان نداره. سریع گفتم: شاید اشتباه از داروخونه بوده دکتر: هربار؟ ..دوساله که داروخونه اشتباه میکنه؟ حق با دکتر بود. اما اخه...هضم اینکه سینا بخواد همچین کاری رو بکنه برام سخت بود. با درموندگی گفتم: یعنی نامزدم... دکتر حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت: من همچین حرفی رو زدم؟ من به کسی تهمت نمیزنم..اما احتمالش هست. به هر حال خوب شد که الان متوجه شدید و لطف کنید خودتون داروهاتونو تهیه کنید و هر چند وقت یکبار بیاید تا هم وضعیتتونوچک کنم و هم داروهاتونو و نسخه رو به سمت امیرعلی گرفت و گفت: بگیر امیرجان نگاهم دوباره به سمت امیرعلی رفت که اخماش شدید تو هم بود. بعد از اونشب اولین بار بود که اخمش رو میدیدم. دیگه بعد اونشب یه اخم کوچیک هم نکرده بود و الان.... دلیلش چی بود؟ جابه جا شدن داروهام؟ و یا...اینکه فهمیده بود نامزد دارم؟ "بیخود توهم نزن ویدا...از اون موقع دوسال گذشته. اون دیگه به تو هیچ حسی نداره.هیچی" امیرعلی با اخم رفت سمت دکتر که میدونستم از آشناهاشونه و نسخه رو از دستش گرفت و با همون اخم تشکر کرد.با اخم روبه دکتر گفت: ما دیگه با اجازت مرخص میشیم دکتر سریع از دکتر خداحافظی کردم و از تو اتاق خارج شدم و منتظر امیرعلی شدم که داشت با دکتر حرف میزد. ذهنم دجور درگیر بود. دلیل کار سینا چی بود؟ یعنی دوست نداشت من حافظمو بدست بیارم؟ ..معلومه که نه..چرا باید به دست بیارم و قتی بهم دروغ گفته که از بچگی عاشق وسینه چاکش بودم در حالی که وحید همه رو انکار میکنه؟ دوست نداره حافظمو بدست بیارم چون میدونه اگه حافظمو بدست بیارم...ترکش میکنم . واقعا هم اینکارو میکردم چون دیوونه نیستم بخوام با کسی هیچ علاقه ای بهش نداشتم زندگی کنم. اما اگه...اگه واقعا اینکارو کرده باشه ..هیچوقت نمیبخشمش. هیچوقت! من تموم این دوسال رو زجر کشیدم. فقط بخاطر اینکه هیچ چیز یادم نمیومد و راحت میتونستم حافظمو بدست بیارم و سینا مانع شده بود. وای بحالت سینا اگه حرفای دکتر راست باشه...دیگه نه من و نه تو.. همون موقع امیرعلی با اخم های توهمش از اتاق خارج شد . منم دست کمی از اون نداشتم و بدجور اخمام توهم بود اگه یکم میگذشت میشستم و گریه میکردم. اما اخم کرده بودم تا جلوی ریزش اشکامو بگیرم. اشکایی که ناشی از نامردی و بی معرقتی نامزدم بود. اصلا نامزدم هم که نباشه ..پسرعموم که بود.آدم که بود..این کارش واقعا به دور از انسانیت بود. امیرعلی با اخم به سمت در خروجی رفت و منم پشت سرش. نگاه تموم پرستارا به ما بود. انگار براشون خیلی عجیب بود. یه پسر یقه بسته با تسبیح توی دستش، کنار دختری باشه با مانتوی کوتاه و هفت قلم آرایش.. از بیمارستان که بیرون اومدیم امیرعلی با لحن سردی گفت: شما توی ماشین بشینید تا من بیام و سوییچ ماشین رو به طرفم گرفت. انقدر بد اخم کرده بود که حرفی نزدم و سوییچ و از دستش گرفتم. اونم با قدمای تند ازم دور شد و نفهمیدم که داره کجا میره. ناچار سوار ماشین شدم. چشمامو محکم بستم و سرمو چسبوندم به شیشه ی ماشین...اخ سینا..تو چیکار کردی؟ داروهای منو جابه جا کردی؟ تو آدمی؟ نه واقعا ادمی؟ ای خداااا...دیگه دارم کم میارم ...این چه کاری بود که سینا کرده بود؟ با صدای زنگ موبایلم چشمامو باز کردم.گوشیمو برداشتم و با بی حوصلگی جواب دادم: بله؟ اما با حرفی که شخص پشت تلفن زد.......دنیا دور سرم چرخید...ساکت به حرفای مردی که پشت تلفن بود گوش میدادم که امیرعلی اومد. انگار متوجه ی حالم شد. چون اخماش از بین رفت و نگران پرسید: چیزی شده؟ و تنها کلمه ای که از دهنم خارج شد این بود: " منو برسون..کلانتری"
  5. ftm.mr

    یاسمین
  6. ftm.mr

    دالان بهشت
  7. ftm.mr

    ممنونم هانیه جان❤️??
    1.  Reihaneh._.ms

      Reihaneh._.ms

      از خود خواننده هه خوشم نمیاد اما این قشنگ بود

    2. زهرا جواهری

      زهرا جواهری

      خواننده ی خوبیه ...اهنگاشم بعضیاش عالیه

  8. ftm.mr

    ممنون هانیه جان?
  9. ftm.mr

    نام رمان: یادت رفته نام نویسنده: فاطمه چگینی تعداد پارت: 30 لینک:http://forum.98iia.com/topic/755-رمان-یادت-رفته/?tab=comments#comment-7474
  10. ftm.mr

    عکس گوشه رو همین جا میزارم
  11. ftm.mr

    دوتا تاپیک زدم تو اون یکی عکس گوشه رو هم زدم
  12. ftm.mr

    اشتباها دوتا تاپیک زدم شرمنده
  13. ftm.mr

    سلام این عکس برای جلد اصلی
  14. ftm.mr

    اینم برای گوشه
×