رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ROZAVY

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    1,796
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

4,315 Excellent😃😃😃😃

درباره ROZAVY

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 خرداد 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,395 بازدید کننده نمایه
  1. Part 8# با دیدن روشنی ر‌وز، اونم توی پاریس، لبخندی روی لب هام نشست؛ بالاخره بعد چندین سال تونستم برگردم به میهنم، آه ای میهن! (چرت پرت می گه باو) میهن فروتلند، دنیات پر لبخند، خاطره های خوشمزه واست می ســازه... (من می گم دیوونس، شما هی انکار کنید) خلاصه تا برسیم یه ماشین سامان، من یه سره فک زدم تا سامان توجیح شه! من و سلین عقب نشستیم، سامان پشت فرمون و توکان خان هم نشیمن گاهشون رو روی صندلی شاگرد گذاشتن! سامان، ابتدا توکان رو با کمی نمک و فلفل رسوند به یه جایی؛ و بعد ما سه نفر با ادامه ی نمک و فلفل و کمی پیاز خرد شده، تفت داده شدیم و رسیدم به خونه ی مادرجون و پدربزرگ! تو راهم سلین کلی از دانشگاه سامان فک زد و کلی مسخره‌اش کرد. سامان گریم می خوند و سلین موسیقی؛ کلا زده بودن تو کار هنر که منم به جمعشون پیوستم. ولی در کل از همه ی نوه ها فقط منم که تخصص خوندم... خواهش می کنم بلند نشید، استدعا می کنم! بله ما از اون خانواده هاشیم. سامان در حیاط رو با ریموت باز کرد و چَلِنجِر خوشگل نارنجیش رو گوشه ی حیاط سمت چپ، پشت دو تا ماشین دیگه پارک کرد. مثل این کولی ها از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت در خونه. تندی بازش کردم و داد زدم: من برگشتم! مادرجون که انگاری انتظار نداشت من باشم، از توی آشپزخونه بیرون اومد و بعد از کمی مکث، گفت: سلام دردونه ی مم! سفر بخیر خوشگل خانوم. به سمتش پا تند کردم و تو بغلم فشردمش. چون من کلا قدم نسبت به خیلی دختر ها بلند تر بود مجبور بودم برای بغل کردن این گردالوی لپ گلی، کمی خم بشم. همین‌جور تو بغل هم بودیم که صدای باز و بسته شدن در اومد. خب صد در صد کسی جز دو عدد پشمک نبودن! یکم دیگه بغل مادرجون موندم که صدای سامان در اومد. سامان: مادرجون آخرین باری که ما رو این‌جوری بغل کردین یادتون می یاد؟! مادرجون هم نه گذاشت، نه برداشت؛ در حالی که از من جدا می شد گفت: نه مادر یادم نمی یاد، فکر کنم هیلب وقت پیش بود... صدای اعتراض بلند سلین که که می گفت «مادرجون» بلند شد. مادرجون کرد به من و ادامه داد: تا دو دقیقه پیش این حسودا بشینی برات یه شربت می یارم تا خستگی سفر از تنت بیرون بره. لبخندی به روش زدم و بوسه ی تندی روی گونش کاشتم.
  2. ROZAVY

    انتخاب مدیر اجرایی

    @mahdi
  3. سلام مهتا جونم😘

    شنیدم که دیگه در خواست ناظر نمی کنن و خودتون از همون اول ناظر می دین به خاطر همین می خواستم بگم که به این رمان منم ناظر بدین❣😘

    https://forum.98iia.com/topic/6285-رمان-عشق-باسُسِ-اضافه-rozavy-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

     

    1. ROZAVY

      ROZAVY

      @M@hta

      مهتا جان چرا هیچ واکنشی نشون نمی دی؟؟😂😅

  4. پشمک های بی خاصیت😁😂

  5. اگر تونستی؛ روی چمن بشینی و بُز درونت رو کنترل کنی و چمن ها رو نکَنی، به نفس خودت مسلط شدی.

  6. یه روزی گله کردم من از عالم مستی
    تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
    من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
    تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید
    پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم
    آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
    همه به جرم مستی سر دار ملامت
    میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت

  7. ای قشنگ تر از پریا

    تنها تو کوچه نریا

    بچه های محل دزدن

    عشق منو می دزدن

    عشق منو می دزدن

  8. ممنون عزیز دل❤
  9. ممنونم عزیزم❤
  10. ممنون از نقدت عزیزم😊❣ تشکر از این همه دقت خوشگل😍😚 ویراستار خودمی جیگر💘😘 ممنون از وقتی که گذاشتی🙏❣
  11. ممنون از نقدت عزیزم💓 مرسی گلم همچنین😙 تشکر عزیز دل🙏❣
  12. ممنون از تقدت عزیز. در اسرع وقت رمانت رو می خونم💓😙
  13. Part 15# نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. یک ساعت و نیم دیگر به کلاس بعدی ام مانده بود. پوفی کشیدم و گفتم: حالا که بخشیدمت... یک‌دفعه علیرام خندید؛ اخم ریزی کردم و گفتم: واسه چی می خندی؟! در حالی که کمی از خنده در صورتش مشاهده می شد گفت: هیچــی. کمی مکث کردم و ادامه دادم: خب داشتم می گفتم، حالا که بخشیدمت می خوا یه چیزی بهت بگم... تا خواست حرفی بزند، همراه با عکس العمل بدنی ام، گفتم: یه دقیقه زبون به دهن بگیر! آرام به صندلی اش تکیه داد. من هم در حالی که در ذهنم جوری جملات را سر هم می کردم تا حداقل دادی چیزی نزند، گفتم: می دونی، خب چون تو از من در خواست ازدواج کردی دارم بهت می گم، وگرنه اصلا ربطی به تو نداره... این دفعه در خالی که از شدت خنده صورتش کمی به سرخی می زد گفت: آخه من کی از تو در خواست ازدواج کردم؟! ناراحت شدم؛ نه از اینکه می گوید از من در خواست ازدواج نکرده، چون می دانم که مسخره بازی در می آورد، از این ناراحت شدم که حالا که فهمیده بخشیدمش، یه لحظه امانم نمی دهد که حرفم را بزنم! انگاری خیالش راحت شده و فکر می کند من هنوز هم می خواهم چرت و پرت تحویلش بدهم! با چهره ای گرفته، سریع از جایم بلند شدم و تا خواستم بروم، علیرام با لحنی آرام و مهربان، در حالی که آستین مانتوام را گرفته بود، گفت: کجا عزیزِدل؟! چشمانم، کمی تَر شده بودند؛ دستم را پس کشیدم تا آستینم، از دستانِ مردانه و سبزه اش جدا شود. با بغضی که نامحسوس بود، گفتم: منو بگو اومدن چی رو به کی بگم! و به سمت درب خروجی دانشگاه حرکت کردم. با خودم گفتم بالاخره این یک ساعت و خورده ای رو که می تونم یکم ول بچرخم! مطمئن بودم که پشت سرم آمده. حوصله‌ی تند راه رفتن را هم نداشتم؛ سرعتم را کمی کم کردم، که علیرام با قدم های بلندش، در خالی که سوت می زد به کنارم رسید. بی خیال بودنش، بیشتر حرصم را در می آورد؛ چشم غره ای به چشمانش که اصلا انگاری من را نمی دید رفتم.
  14. من هم به انجمن عینکی های آستیکماتی بیست و پنج صدمی که چشم چپش یه ذره کور تره پیوستم.😂😆😮😅

    1. Mobina003

      Mobina003

      من چشم راستم یه ذره کور تره😂

×
×
  • جدید...