رفتن به مطلب

Avin.am

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    614
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,052 Excellent

درباره Avin.am

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,261 بازدید کننده نمایه
  1. Avin.am

    حوصلم سر رفته... 😢
  2. Avin.am

    جونم عزیزم؟
  3. Avin.am

    ووواااااااای خیلی خوش حالم می دونین چرا؟! چون که از من بعیده عربی رو بگیرم: 14.25 وای خدا اصلا انقد ذوق کردم وقتی معلم عربیمون گفت:آوین...14.25... حالا فک نکنین درسم بده هااا خیلیم خوبه فقط عربیم خرابه ریاضیم انقد خوبه باور کنین!?
  4. Avin.am

    از اتاق بیرون رفتم و به سمت در ورودی حرکت کردم و قبلش تمام چراغای خونرو خاموش کردم...چون مطمئن بودم کیارا دیگه حالا حال ها بیدار نمیشه! از خونه بیرون زدم و دره خونه ی خودمو باز کردم و یه راست پریدم تو تختم چون شدیدا خوابم می یومد... *کیارا* با صدای گوشیم که داشت خودشو جر می داد تا من برش دارم از خواب عزیز و جیگر و عسلم دل کندم که نزدیک بود اشکم در بیاد... منو این همه دوری از تو آخه محاله! عــــــررر.....هق هق....عــــــررر با خواب آلودگی دمه گوشم گذاشتمش... _کیارا ادانی هستم بفرمائید؟! دیدم هیچکی جواب نمی ده و وقتی از دمه گوشم گوشی رو فاصله دادم و بهش نگاه کردم فقط قیافم...ته همه ی پوکرا! گوشیم داشت آلارم میداد خیر سره چش سفید... یه نیگا به ساعت کردم و با خودم فکر کردم چرا وقتی ساعت ده کلاس دارم باید آلارم ساعتمو هشت کوک کنم؟! از اسکولی خودم شونه ای بالا انداختم و لازم دیدم هرچه سریع تر برم و تو مستراح ثبت نام کنم...چون کلا سی ثانیه دیگه وقت داشت و تمدید هم نمی شد... بعد از تموم شدن ثبت نامم داخل مستراح مسواکی جانانه زدم که از دور برق دندونام چشم هر بیننده ای رو کور می کرد که ایشالله هرچی هیزه کور بشه...همه گی باهم ایشالله..! لبخند خوشگلی(کنایه از نیش باز) همراه با چشمک به خودم تو آینه تقدیم کردم و سره صبر یه صبحونه مشت زدم تو رگ... وااای...دلم کله پاچه خواست...یادم باشه فردا که پنج شنبست یه سر به کله پزی بزنم! از آشپز خونه بیرون رفتم که چشمم به میز بسیار تمیز افتاد... واااااو...ادوان و از این کارااا...جای تعجب داشت...راستی... اِدی دیشب کی رفت؟؟!
  5. Avin.am

    بغل تختش وایسادم و روی پنجه پام نشستم... آروم گفتم:کیارااا...کیارااا...خانم خانما...کیارا خانم! اما انگار فایده ای نداشت... نمی خواستم تکونش بدم چون دستم بهش می خورد و از کسی که اینجوری با چادر جلوی من حجاب می گرفت انتظار می رفت که از دست زدن من به خودش،خوشش نیاد...یا بهتر بگم اجازه نده... برای همین بهتر دیدم یه زره آزار برسونم! لبخند خبیثی رو لبم اومد... به پَری که رنگی بود و به عنوان تزیین توی جامدادی روی میزش بود نگاه کردم... برش داشتم و به سمت دماغش حرکت دادم... یه چند باری با دستش پس زد که دیدم نه خیال پاشدن نداره... به خاطر همین بلند صاش کردم...:کـــیـــارا! از خواب پرید ولی نه اونجوری که بپره تو جاش...فقط چشماش باز شد و وقتی منو دید خیلی آروم همراه با خمیازه گفت:تو رو جونه جدت بزار کپمو بزارم! با خنده گفتم:پس من رفتم...با اجازه خانم خانما!
  6. Avin.am

    چشم چشم هر چی شما بیگی اصلا امر دیگه؟!??
  7. Avin.am

    سلام عزیزم با گفته هات موافقم...فعلا دو تا پارت نوشتم که می خوام اونا رو بزارم بعد از اون حتما میشینم ایراد ها رو برطرف می کنم..ممنونم که حوصله کردی و رمانم رو خوندی!?
  8. Avin.am

    خیلی ممنون از نقد خوبت و باید بگم که من تمام ایراد هام رو می دونم ولی وقت زیادی برای ویرایشش ندارم...ولی سعی می کنم حتما وقتی رو براش بزارم?
  9. Avin.am

    حالا لااااایک لایک لایک لایک لایک لایک حالا لاااایک لایک لایک لایک لایک لایک
  10. Avin.am

    یهو اخمام رفت توهم... با یه لحن جدی ای که ازم بعید بود گفتم:اشتباه می کنی...من با تو دوست نیستم...الانم می بینی نشستی اینجا بخاطر پروییه خودته...منم چون حرمته مهمون واجبه بیرونت نکردم... مکثی کردم و گفتم:تو اتاقمم...کاری داشتی صدام کن! از جام بلند شدم و همزمان گوشیمم از رو میز برداشتم! به سمت اتاقم حرکت کردم که با شنیدن صدای مزدک که می گفت:و بار دیگر این رونالدو هستش که دروازه ی بارسا رو باز می کنه! با دستای مشت شده بالا پریدم و گفتم:یـــــــــــــــــــسسسسسسس! چون کاناپه ای که ادوان روش نشسته بود پشت به من بود،منو ندید و همونجور ساکت نشسته بود سره جاش و دیگه پفک نمی لونبوند! با خوشحالی درونی و اخم ظاهری وارد اتاقم شدم و درو بستم! پریدم رو تختم و گوشیمو زدم به شارژرم! خودمم دراز کشیدم تا ببینم آقــا کی تشریفشو می بره! همینجور با چادر گل گلیه دراز کشیده بودم که چشمام گرم شد و به خواب عمیقی رفتم... *ادوان* تقریبا آخرای فوتبال بود...یعنی دقیقه هشتادو دو...فکرم مشغول حرفای کیارا بود...اینی که می گفت من حرمت مهمون رو نگه داشتم و ننداختمت بیرون... من خودم به شخصه اگر جای کیارا بودم عمرا با طرف مقابلم اینجوری انقد خوب و مهربون برخورد می کردم... این کاراش برام ارزش خیلی زیادی داشت...شاید اگه این حرفا رو نمی زد من اصلا متوجه این موضوع و اینکه چقد کیارا مهربونه نمی شدم...چون با خودم مقایسش نمی کردم... به هر حال...پوفی کشیدم و به خودم گفتم بزار این ده دقیقه روهم ببینم بعد می رم! بعد از اینکه بازی تموم شد با اینکه هیچی ازش نفهمیده بودم غیر از اینکه رئال دو هیچ برد،بلند شدم تا برم به کیارا بگم دارم می رم که چشمم به میز خورد... پر از خورده های پفک و چیپس و پاپ کورن و پوست های تخمه بود! تصمیم گرفتم اول اینا رو جمع کنم بعد برم بهش بگم دارم می رم...حداقل یه کاری کرده باشم! همرو جمع کردم و ظرفای کثیف رو هم گذاشتم تو ماشین ظرف شویی...با اینکه خیلی زیاد نبود ولی دیگه ظرف شستن از عهده من بر نمیومد!!! با یه دستمال تَر،میز رو تمیز کردم و نفسم رو بیرون دادم! بعد از گذاشتن دستمال تو آشپز خونه به سمت اتاقش حرکت کردم... چند بار در زدم ولی صدایی نیومد...دوباره زدم و دوباره جوابی نشنیدم...این دفعه خودم آروم در رو باز کردم که دیدم مثل بچه کوچولو ها پاشو جمع کرده تو شیکمش و دستش زیره سره شه و به پهلو خوابیده...یکم از چادر روی صورتش کشیده شده بود و من در این موقعیت فقط نیم رخ صورتشو می دیدم! انصافا خیلی بامزه خوابیده بود! خنده ای کردم و وارد اتاق شدم...
  11. Avin.am

    وای خدا نقد خونم افتاده یه چن ماهی هست کسی نقد نکرده???
  12. Avin.am

    خیلی ممنون? اسمش باید اسمی باشه که برای هیچ برندی نباشه
  13. Avin.am

    اِدی دهنشو بست و اخم کرد... ادوان: این چه طرز حرف زدنه؟! _راستی...امروز الکلاسیکو داشتااا...دیدی؟! با تعجب نیگام کرد و گفت:جونه تو؟! _به جونه خودت که می خوام دنیاش باشه آره! دوباره اخم کرد و بدون هیچ اجازه مجازه ای اومد تو و رفت روی کاناپه خوشگله همون که چند باری روش جامپینگ رفتم نشست! ظرف پفک رو برداشت و پنج تا پنج تا کرد تو حلقش! همونجور که می رفتم سمتش گفتم:هووووو!آقاهه مگه خودت خونه و زندگی نداری؟! ریلکس گفت:تلوزیونم خرابه! یه دست به کمرم گرفتم چون نمی تونستم دو تا دستامو بگیرم وگرنه دریغ نمی کردم! با همون استایل و یه ابرو بالا گفتم:چه جالب!حتما تا همین الانم داشتی درس می خوندیو تلوزیون نمی دیدی؟! همونجور که می لونبوند گفت:هیچ کدام...داشتم با النا چت می کردم! به سمتش رفتم و گفتم:چشمم روشن النا دیگه چه خریه؟!ماشاالله امروز از درو دیوار دوست دختر می باره!النا خانمو روشنک خانمو!خب نگفتی...چه جور دخرته جلفیه که با تو دوست شده؟! نیشش باز شد و گفت:به جلفیه تو!
  14. Avin.am

    ******* همینجور از رئال طرفداری می کردم و کلی فوش به داوره می دادم...همش طرف بارسا رو می گرفت...بی فرهنگ عقده ایه گاو بی خاصیت خوشگل خوش هیکل سیکس پک دار...لامصب دختر کش بوداااا!قد رعــــنا...مثله تریلی هیجده چرخ(افقی شو حساب کن شوما)! تو همین داد زدنا احساس کردم در با صدای محکمی کوبیده می شه و من ندای بــســـــیــار ملایمی رو می شنونم! وجی:حالا انگار خونش هشتصد متریه...دو قدم از دم کاناپه ای که روش تمرگیدی تا در راه نیستااا...میگم دو قدم یعنی دو قدماااا...ولی یکم قدم بلند!خخخخ! یکم از صدای بلند تلوزیون کم کردم...هر چند تأثیر زیادی نداشت و صدا همونطور زیاد بود... چادر گل گلی مو سر کردم و با قدم های کوتاه در حالی که زمان رو کش می دادم به سمت در رفتم...چون حدس می زدم آق اِدی باشه... بعد از ده بیست ثانیه به در رسیدم و اِسلومِیشِن در رو باز کردم! ادوان بود! با صورتی برافروخته از خشم گفت:چه خبره ته ساعت ده شب؟!چرا انقد داد می زنی؟! مردم خواب دارنا! _ناموسا تو الان خواب بودی؟! ادوان چند لحظه مکث کرد و گفت:حالا هرچی!تو چرا انقد داد نی زنی؟!اگرم نخوابیدم گوشمو که از سره راه نیاووردم! در همین لحظه رونالدو یه گل زد یه من یه جیغ از خوشحالی زدم پریدم هوا و دستامو محکم بهم کوبیدم! در همین هین این حرکات موزون من احساس کردم یکم خنک شدم و سنگینی یه چیزی رو تنم رفت... رررررفت... چادرم رررررفت... مگه از دست نگاه ادوان میشه در ررفت... هههسست یه ادوان هست...که دیگه با بقیش نمی تونم شعری بیافرینم!خخخ یا عمر بن سعد! یا امام زاده کامبیز! یا امام زاده بیژن! یا حضرت دانیال! همش یه تیشرت و شلوارک کوتاه تنم بود... دوباره یه جیغ زدم و خیلی سریع رفتم پشت در قایم شدم...چادرم رو هم کشیدم سرم و خیلی ریلکس رفتم رو به رو ادوانی که دهنش وا مونده بود! خونسرد گفتم:ببند گالَرو!م
  15. Avin.am

    برند آیفون..یا اپل..فرقی نمی کنه...ولی مهم نیست که برای چی باشه فقط یه اسم شیک می خوام?
×