رفتن به مطلب

avin._.ar

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    841
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,820 Excellent😃😃😃😃

درباره avin._.ar

  • درجه
    ❤❤❤❤

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,765 بازدید کننده نمایه
  1. avin._.ar

    مثل همیشه فوق العاده و زیبا.یعنی من عاشق رمانات شدم.جذاب و خوندنی.ایده سختی رو انتخاب کردی ولی مطمئنم از پسش بر میای.ایشاالله همیشه بدرخشی😊 @p jalali
  2. avin._.ar

    سلام عزیز دلم من صفحه اول رمانتو تموم کردمو تا پارت بیست و پنج خوندم. مثل همیشه فوق العاده،جذاب و تازه بود. علائم نگارشی رو باز هم سعی کن بیش تر رعایت کنی. یه سری غلط املائی هم داشتی: پارت ۲۳:مخافت=مخالفت شرع=شروع منلسب=مناسب پفی=پوفی پارت ۲۵:مخافم=مخالفم همین عزیزم.مثل همیشه عالی.امیدوارم تو هکهی رمان هات موفق باشی گلم. @atena_tf
  3. avin._.ar

    آرینا:خب من اگه به این غر نزنم به کی غر بزنم؟نه بگو دیگه؟مخصوصا سره این مرتیکه ماست مغر...من نمی دونم چرا استاد شده...از من و تو هم باور کوچیک تره...همچین تیپ می زنه میاد سره کلاس انگاری جانی دپه!چلغوز! دایان و رزانا که داشتن می خندیدن...اِدی هم که مثل همیشه خنثی بود و آریان هم داشت با تعجب به آرینا نگاه می کرد... آریان: دقیقا کی رو می گی؟! آرینا کلافه نچی کرد و گفت:بابا این سلمانی دیگه...همین خوشتیپه! با گفتن این حرف آریان اخم کرد و چیزی نگفت... بعد آروم گفت:چی گفته بهت؟! آرینا هم که انگاری هنوز متوجه حالت آریان نشده بود ادامه داد:می گه شما دست شیطون رو ز پشت بستید!حرف زدن شما سره کلاس باعث بهم خوردن تمرکز بچه ها می شه و حق الناس گردنتون می اوفته...منم گفتم شما نگران ما نباشید...پرو پرو برگشته می گه من نگران ما نیستم...نگران بچه هام که از دست شما امون ندارن...مرتیکه بــــــوق!توهین می کنه به ما! اخم های آریان غلیظ تر شد و گفت:آهااان! و با این حرفش حتی آرینا هم احساس ترس کرد...چه برسه به من! رزانا یه جوری بحث رو عوض کرد و گفت:خب حالا...نظرتون چیه بریم کافه مهمون کیارا؟! همچین با چشمای گرد نگاهش کردم که نیشش بسته شد و مظلوم به من نگاه کرد! بچه ها با خنده نگام کردن که منم کم نیاووردم و گفتم:معلومه که مهمونتون می کنم!ولی رزانا باید واس خودشو حساب کنه! و حالا این من بودم که با نیش باز بهش نگاه می کردم.
  4. avin._.ar

    تو خصوصی بگو عزیزم
  5. avin._.ar

    مرسی عزیزم ممنون.لطف کردی که وقت گذاشتی و خوندیش😗
  6. avin._.ar

    خواهش می کنم عزیزم.مشکلی داشتی در خدمتم
  7. avin._.ar

    همین الان فرستادم.
  8. avin._.ar

    نظر لطفته عزیزم.امیدوارم با کمک همتون بازم بتونم چیزای بهتری بنویسم😊
  9. نام داستان:ایلگار ژانر:تخیلی،عاشقانه،طنز آوین آرین مهر خلاصه:یه روزی...یه دختری به دنیا اومد...موهای بوری داشت که بعد ها تبدیل به مویی قرمز رنگ شد...چشمی داشت به رنگ سبز روشن...صورتی کک و مکی که ظاهرش رو از چیزی که بود عجیب تر می کرد...این دختر عجیب بود...خاص بود...هفت ساله که بود،مادر و پدر این دختر فهمیدند که بچه شون خاصه؛اما خودشون رو به نفهمی زدند و برای اینکه یه وقتی آزار دخترشون به کسی نرسه،اون رو به یک ویلایی تو جنگل بردن...همراه یک پرستار!
  10. avin._.ar

    باشه مرسی
  11. avin._.ar

    عزیزان دل؟کوجایید شوما ها؟ @maede._.tz
  12. avin._.ar

    گیلاسی جلد داستان تکمیل شد❤
  13. فدای سرم که هیشکی عاشقم نیست...بی لیاقتا!

  14. از دور دیدمش...مطمئنم اونم منو دید...چند بار دست تکون دادم...تو چشمام زل زده بود ولی توجهی نکرد...رفت...اشکال نداره...زیاد از این کارا می کنه...من خرم که هنوز دوسش دارم!

×