رفتن به مطلب

avin._.ar

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    1,431
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3,099 Excellent😃😃😃😃

درباره avin._.ar

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 16 خرداد 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده، بی کار😁

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,919 بازدید کننده نمایه
  1. avin._.ar

    منون از وقتی که گذاشتی عزیز دل.چشم حتما سعی کمی کنم بهترش کنم😘
  2. اوین جان عزیزم چی شدی؟یهو اومدی عروسی را انداختی؟سرت جایی خورده گلم؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. ....

      ....

      خداشفا بده گلم

      درس میشی بش فک نکن😂

    3. avin._.ar

      avin._.ar

      ممنون از لطفت عزیزم...بلکه دعای شماها جواب بده😂

    4. ....

      ....

      برا خودم ک جواب نداده خداکنه برا شما جواب بده😂

  3. هالا لالای لالای هالا لای لای، هالا لالای لالای هالا لای لای...

    ادامه دارد...😂

  4. بخندیم و بخونیم، بمووونیم

    یه امشب شبه عشقه، یه امشب شبه عشقه

  5. عزیزان همه باهم بخونید، یه امشب شبه عشقه، یه امشب شبه عشقه...

  6. یه امشب شبه عشقه، همین امشبو داریم، چرا قصه ی درد و، واسه فردا نزاریم...

     

  7. avin._.ar

    آقا نقد ما چی شد؟ داستانم برای مسابقس @M@hta
  8. avin._.ar

    پلک هایم را با سختی باز کردم... نوری سفید رنگ، با شتاب سعی داشت بر چشمانم نفوذ کند. چند لحظه ای که گذشت، چشمانم به نور عادت کرد و آرام آرام باز شد؛ سعی کردم بلند شم اما دلم به شدت درد می کرد. نگاهی به دور و اطرافم کردم. کسی جز فرهاد که سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود و نشان می داد در خواب عمیقی است، در اتاق وجود نداشت. دلم نمی آمد بیدارش کنم... معلوم بود خسته است. برای بلند شدنم، چند بار زور زدم تا بالاخره با کلی سر و صدا توانستم روی تخت بنشینم. وقتی سرم را بالا آوردم با چهره ی خندان فرهاد مواجه شدم. لبخندی زدم که دستانم را گرفت. فرهاد:حالت بهتره؟! •آره... خوبم ممنون! با نگرانی ادامه دادم:دخترم... اون حالش خوبه؟! لبخند بزرگی زد و گفت:خوبه خوب! از من و تو هم حالش بهتره! همین موقع بود که پرستار داخل اومد... منتظر بودم که بچه ای بغلش باشه؛ ولی هیچی نبود. پرستار:خوب خانمی حالت بهتره؟! آماده ای بریم؟! با گیجی پرسیدم:کجا بریم؟! پرستار نگاهی به فرهاد انداخت و گفت:انگاری شوهرت بهت نگفته... بعد رو به فرهاد گفت:من بگم یا خودتون می گید؟! فرهاد سری تکون داد و گفت:خودم می گم... شما ده دقیقه دیگه بیاید! پرستار سری تکان داد و بیرون رفت. به شدت نگران شده بودم... فرهاد که گفت دخترم حالش خوبه! •فرهاد چی شده؟! چرا هیچی نمی گی؟! تو که گفتی دخترم حالش خوبه؟؟ فرهاد از جایش بلند شد و چیزی از داخل کیفش که روی میز بود در آورد. به دستم داد و گفت:بله من همونطور که گفتم دخترمون حالش خوبه... به دفترچه ی در دستم اشاره کرد و گفت:اینم شناسنامش! با شوق، شناسنامه را باز کردم و نگاهم را دوختم به اسم دخترم... تابش... همان چیزی که می خواستم. با ذوق گفتم:کی وقت کردی شناسنامه بگیری؟! فرهاد، بادی به قبقب انداخت و گفت:ما از اون خونواده هاشیم عزیزم! خندیدم و گفتم:پس... مشکل چیه؟! دخترمون کجاست؟! فرهاد خودشو زد به بی خیالی و گفت:چیزی نیست عزیزم... نگران نباش؛ فقط... دخترمون زردی داره! باید چند وقتی رو توی دستگاه باشه! چشمانم پر از اشک شد. همین لحظه پرستار سرکی توی اتاق کشید و گفت:گفتید؟! فرهاد سرش رو تکان داد! رو به پرستار گفتم:برای چی زردی گرفته؟! ما که مشکلی نداشتیم! پرستار خندید و گفت:زردی اصلا به این چیزا ربطی نداره... ممکن برای خیلی ها پیش بیاد! اصلا هم چیز خطرناکی نیست! واقعا داذم می گم خطرناک نیست... فقط دختر خوشگلتون باید چند روزی رو پیش ما بگذرونن! سری تکان دادم و گفتم:الان... می تونم ببینمش؟! پرستار سریع حواب داد:آره عزیزم... اتفاقا باید بهش شیر بدی و حسابی هم گشنشه! فقط باید بیینم حالت خوبه یا نه! لبخندی زدم و گفتم:من حالم خوبه... آمادم!
  9. avin._.ar

    من خستم اما می دونم یه امشب شبه عشقه همین امشبو داریم
  10. avin._.ar

    پارت جدید گذاشتم... شما ها روز به این رو عزیز که بی مناسبته نقد کنید😭😭😭
  11. avin._.ar

    Part 3# نگاه کردن به نقاشی های تکمیل شده ام، آنقدر حس خوبی داشت که خودم هم نمی توانستم تصورش کنم. با صدای کردن اسمم توسط مادرم، به خودم آمدم و لباس هایم را با یک دست تیشرت و شلوار تیره یِ راحتیِ گشاد عوض کردم. موهای مشکی بلند و لختم رو هم بالای سرم با یه کلیپس کوچک به سختی بستم و از اتاقم خارج شدم. به دستشویی رفتم و بعد از آب زدن به صورتم، حوله ی مخصوص خودم که همیشه تو دستشویی بود و کسی جز خودم حق استفاده ازش نداشت را برداشتم و صورتم سفیدم را خشک کردم. مثل ماست سفید نبودم...درعوض، صورت استخوانی ام سفیدی صورتم رو محکم تر نشان می داد. چشم های معمولی سیاه رنگی داشتم که با موژه های پرپشت و بلندی، پر شده بود. لب هایم نه نازک بود، نه درشت؛ نه گوشتی بود، نه فرو رفته؛ دقیقا ما بین این مدل از لب ها، لب های من بود! چهره ی کاملا شرقی ای داشتم و ازش راضی بودم... بر عکس خیلی ها اصلا از رنگ بور مو ها خوشم نمی آمد! به نظرم چهره را زنونه و پیر می کرد. اتفاقا یکی از فامیل هایمان همیشه موهای بوری داشت...از وقتی که موهایش را پر کلاغی کرده، انگاری پنج شیش سال جوان تر شده است! با صدای داد مادرم، از فکر کردن به فامیل هایی که سالی یک بار هم بهمان سر نمی زدند دشت کشیدم و سریع و فرز از دستشویی خارج شدم و آماده باش به آشپزخانه که آن سر خانه بود رفتم. چه دردسری دارد خانه ی بزرگ! لبم را به لبخند باز کردم و به چهره ی اخم آلود مادرم خیره شدم. _بله مامان جونم؟! لحظاتی گذشت ولی مادرم چیزی نگفت. فهمیدم اوضاع قمر در عقرب است.چشم از نگاهش گرفتم و چشمانم را در آشپزخانه چرخاندم و گفتم:خب...کاهو کجاست؟! اخم مادرم غلیظ تر شد و با صدای کمی بلندی گفت:سرِ قبرِ منِ!کاهو ها رو همیشه رو سر من می زاریم که حالا باید جای دیگه ای باشه؟! لبخندم را بیشتر کردم و گفتم:خب ببخشید...هواسم نبود! و به سمت یخچال رفتم. کاهو ها و خیار و گوجه ها را برداشتم و شروع به درست کردن سالاد شدم. در همین حال پرسیدم:ماهدخت هم می یاد؟! مادرم در حالی که زودپز قورمه سبزی را چک می کرد گفت:آره مادر...اونا هم می یان...ماهانم مرخصی گرفته، برا نهار اینجاست و دو روزی می مونه! با فکر اینکه ماهان هم می یاد، ته دلم قند آب شد. انقدر دوسش داشتم که حد نداشت! لبخنده بزرگی زدم و به کارم، سرعت بخشیدم… وقتی دو ظرف متوسط سالاد درست کردم، صدای زنگ خانه آمد. به سمت آیفون رفتم و در را باز کردم. مادرم از آشپز خانه با صدای بلندی گفت:کی بود مهناز؟! _ ماهرو بود... دوباره یه سمت آشپزخانه رفتم که صدای سلام ماهرو رو شنیدم. ماهرو_سلــــام _سلام بچه...مدرسه خوب بود؟! ماهرو_به من نگو بچه...خوب چیه؟! بعد این همه سال...چی خوب بوده که مدرسه خوب باشه! با خنده گفتم:بچه تو مگه چند سالته از این حرفا می زنی؟! چشم غره ای بهم رفت و به سمت اتاقش که قرینه ی اتاق من بود حرکت کرد. وارد اتاق که شد من با فکر کردن به سالاد بلند گفتم:لباسات رو عوض بیا یه سُس واسه ی سالادا درست کن من خسته شدم.
  12. Part 13# نیم ساعتی بود که راه می رفتیم. چون آرالیا بی حال بود، زیاد حرفی نزدیم. هرچی هم بود، از طرف آرالیا بود که صحبت های کوتاهی محسوب می شد. یکدفعه آرالیا بی مقدمه گفت:می تونی کمکم کنی؟! تعجب کرده بودم. به کنده ی نصف شده ی درختی اشاره کردم که بشینه؛ بعد از این که نشست گفتم:چه کمکی؟! سرش رو پایین انداخت و گفت:می خوام بفهمم واقعا کیَم! لبخندی بر روی لبم نشست. تو همین چند ساعت، حاذبیه ای نسبت بهش داشتم و همش دلم می خواست بشناسمش...ولی قبل از اجازه ی خودش نمی تونستم این کار رو بکنم! هر چقدر هم آدم بدی بودم، واسه بعضیا بودم؛ نه همه! سرش رو بالا آوورد که گفتم:اجازه می دی؟! گیج نگاهم کرد که تند گفتم:می خوام ذهنت رو بخونم! هنوز هم کمی گیج بود ولی سرش رو به نشونه ی تأیید تکون داد. روی چمن ها، رو به روی آرالیا نشستم. چشم هام رو بستم و شروع به تجزیه و تحلیل کردم. **** با گیجی، بهت و تعجب به چشم های نگران آرالیا خیره شدم. اطلاعاتی بدست آووردم که باورش خیلی سخت بود. اینکه آرالیا یه جادوگر هستش رو از همون اول فهمیده بودم؛ ولی اینکه اون...اون یکی از برایان هاست؛ اصلا برام قابل هضم نبود... هیچ بازمانده ای غیر از من توی خاندان برایان وجود نداشت... این دفعه با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. مثل اینکه خیلی نگرانش کرده بودم! _تو...آرالیا...تو؛ یکی از برایان ها هستی!ولی...کدومشون؟!
  13. avin._.ar

    @Ali_He @P.J @P.A @Giiilass @mobina..a @zhila @دزیره @Aminian69
×