رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Amin_Fard

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    62
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

206 Excellent😃😃😃😃

11 دنبال کننده

درباره Amin_Fard

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 29 فروردین 1370

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. پارت شصتم در جا خشک شدم و با چشمان گرد شده به آن نگریستم. تیرگی هوا اجازه نمی‌داد تا صاحب آن چشم‌ها را تشخیص دهم. نقطه ترسناک این بود که آن چشم‌ها در بیرون از شهر بود و به داخل نگاه می‌کرد. از آن فاصله متوجه شدم که اندازه آن‌ها خیلی بزرگ بود که به راحتی می‌توانستم آن‌ها را ببینم. نمی‌دانستم که که آن چشم‌ها متعلق به انسان بودند یا که نه. هر چه ایستادم ولی آن‌ها نرفتند. شاگ بی قراری می‌کرد و دمش را تکان می‌داد. چند بار پلک‌هایم را برهم زدم تا شاید خستگی که باعث دیدن آن‌ها شده بود از چشمانم بیرون برود و چشم‌ها غیب شوند ولی هنوز آن‌ها سر جای خود باقی ماندند. نقطه چشم‌ها کوچک ولی سفیدی آن خیلی زیاد بود. چند نفس عمیق کشیدم و به طرف آن چشم‌ها به راه افتادم. شاید انسانی بود که می‌خواست چیزی بگوید. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که آن موقع خیلی جرات به خرج دادم تا آن کار را بکنم. وقتی جلوی شیشه رسیدم، چشم‌ها غیب شد. کمی جلوتر رفتم و دقت بیشتری کردم ولی آن طرف سیاه بود. فاصله نور پیاده رو از شیشه زیاد بود و به سختی اطراف را روشن می‌کرد. صورتم را به شیشه سرد چسباندم. در فاصله خیلی دور، وسط بیابان چند مشعل می‌سوختند. وقتی به سپری کردن شب در آن بیرون فکر کردم، موهای پشتم سیخ شد. ناگهان درست در روبرویم، چشم‌ها دوباره ظاهر شدند. بی‌اختیار جیغ کوتاهی کشیدم و چند قدم به عقب رفتم. دستانم در هوا تکان می‌خوردند و سعی می‌کردم جلوی افتادنم را بگیرم. نفسم به شماره افتاده بود و نمی‌توانستم نگاهم را از آن چشم‌ها بگیرم. شاگ با شدت واق‌واق می‌کرد و از سمتی به سمتی می‌رفت. لحظه‌ای به صدای سکوت, فن‌ها و واق‌واق شاگ گوش دادم. هیچ‌چیز غیر طبیعی وجود نداشت. تعجبم از این بود که هیچ‌کس بیرون نیامد. با تردید به سمت شیشه به راه افتادم. چشم‌ها از من برداشته نمی‌شد. با هر قدم، مردمک هم به همان اندازه حرکت می‌کرد. همان‌طور که به شیشه نزدیک می‌شدم، نگاهم به دریچه آن افتاد. مسیرم را کج کردم و به سمت دریچه رفتم. @sarajaberi
  2. پارت پنجاه و نهم بلند شدم و در سکوت شهر به را افتادم و به آن فکر می‌کردم که اگر مجبور به ترک شهر شدم، باید چکار کنم و کجا بروم؟ حتی فکر کردنش هم سخت بود. این که بخواهی همه داشته‌هایت را راحت بگذاری و بروی، دشوار بود. با سری آویخته به صدای قدم‌هایم گوش می‌دادم و سعی می‌کردم دنبال راه حلی باشم. شاگ گاهی هم‌پای من بود گاهی هم جست و خیزکنان به گوشه‌ها سرک می‌کشید. وقتی نگاهم از گنبد شیشه‌ای گذشت و به بیرون افتاد، ترس توی وجودم رسوخ کرد. بیابان و کوه‌های دور، در حال غرق شدن در سیاهی شب بودند. حس می‌کردم که حفاظ شیشه‌ای که سالیان دراز از من محافظت می‌کرد، کم‌کم محو می‌شد و به حال خود رها می‌شدم. همیشه آن بیرون را دور از خود می‌دیدم، ولی الان به اندازه قطر شیشه از من فاصله داشت. ناخداگاه نگاهم به بالا کشیده شد. چند لکه ابر در وسط آسمان ساکن بود و ستارگان کمکم ظاهر می‌شدند. نفس عمیقی کشیدم و به راه افتادم. فاصله زیادی تا خانه نبود. صدای هم‌همه‌ای از داخل یکی از خانه‌ها به گوش می‌رسید. زینک، مسول نظافت محله، در حال جارو زدن سنگ‌فرش خیابان بود. از کنار او گذشتم و گفتم: «خسته نباشی زینک.» زینک ایستاد و لبانش از زیر پارچه روی صورتش تکان خورد و گفت: «ممنون خانم.» همیشه در جوابم این جمله را می‌گفت. همیشه تنها بود و کم حرف می‌زد. او هم همانند من بسته غذایی به همراه داشت. ناگهان شاگ واق‌واق کرد، به سمتی دوید و در سیاهی گم شد ولی هنوز صدایش می‌آمد. نمی‌توانستم فکر کنم که در این موقع چه‌چیز نظرش را جلب کرده بود. بی حوصلگی امان نداد و ادامه دادم ولی انگار حوادث عجیب آن روز پایانی نداشت. همان‌طور که به خانه نزدیک می‌شدم، نگاهم به دو چشم درخشان پشت شیشه شهر افتاد. شاگ جلوی شیشه ایستاده بود و هر از چند گاهی واق واق می‌کرد. @sarajaberi
  3. پارت پنجاه و هشتم - یکی از رفیقام توی ستاد جوینده­ها است. بهم گفت که امروز جوینده­ها، جمعیت وحشی­ها رو دیدن و آمدنشون به این سمت رو هم تایید کردن. فقط می­مونه خبر تایید شهردار. فکم را با دودست مالش دادم. خستگی ذهنم را از کار انداخته بود. روپر گفت: «اینا همه میوه و گوشت و نون خشک شده هستن. حالا حالاها خراب نمی­شن و حجمشونم کمه.» - ممنون روپر. باید تصمیم جدی گرفت. روپر برگشت و به سمت درب رفت. لباس کارش را عوض کرده بود. لحظه­ای تعلل کرد سپس گفت: «با من کاری ندارید؟» - نه، نه. ببخشید حواسم نبود. خسته نباشی. ممنون بابت اینا. -شما هم خسته نباشی خانم. فعلا. بعد از رفتن روپر، مدتی روی صندلی نشستم و فکر کردم. چرا همه چیز یک­دفعه عوض شده بود؟ این مسئله­ای نبود که بخواهم خودم درموردش تصمیم بگیرم، نیاز به مشورت بود. باید کسی کمکم می­کرد. به یاد سِلو افتادم که در نزدیکی دروازه غرب زندگی می­کرد، او نامزدم بود، البته قرار بود به زودی نامزد کنیم. الان دو ماه می­شد که با او آشنا شده بودم ولی یادم آمد که امشب شیفت کاری­اش بود و تا صبح نمی­شد او را دید. باید با او صحبت می­کردم و تصمیم می­گرفتیم. پاکت غذا را برداشتم و از درب کیوسک بیرون زدم، وقتی درب را قفل کردم، خودم را درون کوچه‌های در حال تاریک شدن دیدم که خالی از آدم بودند. دیگر آن شوق و انرژی صبح درونم وجود نداشت، امام شاگ با چهره شاد کنار درخت بود و دمش را برای من تکان می‌داد. دیگر کم‌کم به بودن او عادت کرده بودم و وقتی پایم را درون کوچه می‌گذاشتم، حتما منتظرم بود. شاگ به کنارم آمد و خودش را به پایم مالید سپس نشست و با زبان بیرون آمده به من خیره شد. نتوانستم مقاومت کنم و روی زانو خم شدم و سر و گوش‌هایش را نوازش کردم و گفتم: «تو تنها کسی هستی که همیشه کنارم هستی و هیچ وقت هم مرا ناراحت نمی‌کنی.» @sarajaberi
  4. پارت پنجاه و هفتم بالاخره بتا سرش را از دریچه بیرون برد. هیچ علاقه‌ای نداشتم که آن روز بیشتر ادامه پیدا کند. لیوان دمنوش را سر کشیدم. تلخ و سرد بود. بعد از رفتن گرگ‌های بیابان، دیگر ندانستم که زمان چطور گذشت. تک‌تک افراد آمدند و وسایل‌یشان را مبادله کردند و رفتند. خلاف همیشه، تا آخر وقت دیگر کسی پشت دروازه شهر باقی نماند. همه واقعا به سمت شمال به راه افتادند. انگار کم‌کم همه‌چیز عوض می‌شد. وضعیت مردم داخل شهر هم نشانی از سردرگمی داشت. هرکدام بعد از مدتی در جای خود می‌ایستادند و به بیرون خیره می‌شدند یا که دور هم می‌ایستادند و با هم‌دیگر آهسته صحبت می‌کردند. نگرانی درون صورتشان موج می‌زد و برای اولین بار می‌دیدم که هیچ نشانی از برتر بودن نسبت به بیابانگردها در نگاهشان نبود، حتی می‌دیدم که نشانی از حسادت درون چشمانشان موج می‌زد. همیشه بعد از بسته شدن دروازه شهر، برنامه‌های تفریحی شروع می‌شد و همه در مرکز شهر جمع می‌شدند، اما الان همه به داخل خانه‌هایشان می‌خزیدند و صدایی ازشان برنمی خواست. هر چه می‌خواستم اطراف را جدی نگیرم اما حقیقت‌ها با وضوح کامل در جلوی چشمانم بالا و پایین می‌رفتم. آن عصر جمعیت خیلی زیاد بود و تا غروب کار ادامه داشت. روزهای قبل، نهایتا تا ظهر درگیر مبادله بودم. آخر وقت، روپر با پاکتی به سراغم آمد و گفت: «خانم، اینا از طرف شهرداره. به همه سهمیه دادن که اگه اتفاقی افتاد، برای مدتی غذا داشته باشین.» صندلی ام را چرخاندم و به او خیره شدم وگفتم: «یعنی چی که غذا دادن؟ واقعا اوضاع این ­قدر خرابه؟» روپر بسته غذا را روی میز گذاشت و گفت: «آره. هنوز به صورت رسمی اعلام نکردن ولی شایعه شده که وحشی ­ها دارن میان این سمت. فرمانده این ها رو داده به بخش دروازه شمال. گفت بدم که اگه سریع مجبور به تخلیه این­ جا شدین، حداقل غذا داشته باشین.» - وای نه! خب مگه نمی­ تونن جلوشون رو بگیرن؟ @sarajaberi
  5. پارت پنجاه و شش ناگهان یکی از بیابانگردها که داخل صف بود بلند گفت: «زود باش تن لش. تکون بخور دیگه.» آلفا و گاما با نگاه خشنی به طرف مرد چرخیدند، دو دشنه بلند و تیز را از کنار کمرشان باز کردند. دیدم که آلفا سر سیگار را با دو انگشتش خاموش کرد و آن را درون جیبش گذاشت و گفت: «چی گفتی؟» یکی دیگر از بیابانگردها دست مرد را گرفت و آهسته چیزی درون گوش او گفت. مرد خاموش شد و خودش را عقب کشید. گاما بلند فریاد زد: «گوساله! دفعه آخرت باشه دهن گشادت رو باز می‌کنی، وگر نه خودم دهنت رو می‌بندم.» آلفا نیمه‌خیز شده بود هر لحظه امکان داشت از جایش کنده شود. نفس‌ها حبس شده بود و قلب‌ها درون سینه می‌تپید. سکوت و دخالت نکردن کسی، مانند آب روی آتش بود و هیجان جمع با همان شدتی که شروع شد، در حال تمام شدن بود. پچ‌پچی در بین بیابانگردها می‌چرخید. نگهبانان دروازه خود را وارد ماجرا نمی‌کردند. گاما به بتا گفت: «این ها رو زود جمع کن بریم.» بتا همان‌طور که برگه را برمی‌داشت، گفت: «بی‌خیال این ها. شنیدم که وحشی‌ها و شبگردا دارن حمله می‌کنن؟» خندید و ادامه داد: «دروغ نمی‌گن، چون خودمم دیدمشون.» - خب خانم، مثل اینکه دیگه کم کم باید بندوبساط رو جمع کنیم. راستی! شما این جا می‌مونین؟ سوالی بود که نتوانستم سریع به آن جواب بدهم، اما مگر می‌شد جای دیگری هم رفت؟ - همه حرفا الکیه. صد سال همین وعضه، صد سال دیگه هم می‌مونه. انگار گاما حوصله‌اش سر رفته بود. خودش کیسه نخی به دست گرفته بود و سیگارها را درون آن می‌ریخت. بتا انگار خیال رفتن نداشت. به جلو خم شد و گفت: «خانم، این ها رو که می‌بینی همشون حرفای بقیه رو می‌گن ولی ما خودمون دیدیم. بهتره جدی بگیرین.» - ممنون از توصیعه‌هات. بهش فکر می‌کنم. @sarajaberi
  6. پارت پنجاه و پنجم بتا سرش را داخل آورد و گفت: «این دوست ما یه خورده تند مزاجه. زیاد جدی نگیرین. چند دقیقه دیگه کامل یادش می‌ره.» بتا نگاهی به لیوان دمنوش من انداخت و گفت: «ببینم خانم، نهار چی خوردین؟» از بی‌حوصلگی ته مداد را روی میز زدم و گفت: «بتا، الان وقت نهار نیست. اگه اونا گرگ بیابون باشن تو یکی نیستی.» بتا خندید و گفت: «اسم منو می‌دونی.» به شانه گاما زد و گفت: «متوجه شدی. اسم منو می‌دونه.» چه اشتباهی کردم که اسمش را صدا زدم. حالا دیگر بی‌خیال نمی‌شد. - اون چیه خانم؟ - دمنوشه. دمنوش گیاهیه که قرار بود با صبحونه بخورم. - ما هم دمنوش می‌خورم، البته نه مثل شما. یه گیاهی هست که تو منطقه جنوبی رشد می‌کنه، اونا رو می‌کنیم و خشک می‌کنیم بعد می‌ریزیم رو آب جوش و می‌دیم بالا. یه خورده تلخه ولی از هیچی بهتره. فک کنم یکی همرام هست. دستش را درون جیببش برد و پارچه ای را بیرون آرود و گفت: «بیا. لیوانت رو بیار تا بریزم ببینی چیه.» می‌دانستم اگر لیوان را نمی­ بردم کلی اصرار می ­کرد، به اجبار لبخند زدم و لیوان را جلو بردم. بتا با انگشتان خاکی‌اش آن‌ها را له کرد و توی لیوان ریخت. برای این‌که از دست آن­ ها خلاص شوم روی برگه نوشتم: «سی نخ سیگار و سه قرص نان کامل.» - بیا این رو بگیر. بقیه منتظرن. فکر نمی‌کردم که چیزی بتواند او را ناراحت کند. با این موضوع جدی، به راحتی شوخی می کرد. بلند گفتم: «نفر بعد!» - راستی خانم، بیا اینو برات آوردیم. پوکه خالی فشنگی را روی میز گذاشت. چرا نمی‌دانستند که زن‌ها از پوکه خالی فشنگ خوششون نمی‌آید؟ با لبخند زورکی آن را برداشتم و کنار دستم گذاشتم. @sarajaberi
  7. پارت پنجاه و چهارم موهایش جوگندمی شده ولی ریشش هنوز سیاه مانده بود. هیچ زمان نزدیک نمی‌آمد و دو دستیار جوانش را می‌فرستاد. دو نفر دیگر به بتا و گاما معروف بودند. تقریبا بیست و پنج بنظر می‌آمدند و گه‌گاهی مثل آلفا سیگار می‌کشیدند. بتا کچل بود و گاما قد بلند. نگاهی به میز انداختم، حدود سی یا چهل تا قوطی کنسرو و دو تیکه از اجزای ماشین روی هم افتاده بودند. بتا سرش را داخل آورد و گفت: «سلام راهو خانم. امروز در چه حالی؟» نمی‌دانستم چطور اسم مرا پیدا کردند. بجای گرگ‌های بیابان باید می‌گذاشتند گروه هفت خط‌ها. تنها کسی از گروه که با اهالی شهر حرف می‌زد بتا بود. از نگاه‌های گاما می‌دانستم که از من خوشش نمی‌آمد، شاید تنفر هم داشت. تمام بیابانگردها از گنبدنشینان متنفر بودند. همیشه می‌آمدند. یادم نیست که یک روز آن‌ها را ندیده ‌باشم. نمی‌دانستم که آن‌ها فقط دو چیز می‌خواهند. به بتا گفتم: «سیگار یا غذا؟» خندید و گفت: «خانم احوالت رو پرسیدم!» - ممنونم. خب حالا چی می‌خواهین؟ - سی نخ سیگار. بقیه هم هر چی دم دست داری. - این‌قد نمی‌شه. نهایتا ده‌تا سیگار با یه دونه نون. - نه خانم! انگار ما رو نمی‌شناسی. ما که هر روز می‌آییم. اینا گیر باکس وَن هستن. از توی قبرستون ماشین ها توی شهر متروکه پیداشون کردیم. گیر هر کسی نمی‌آد. می‌شه با این ها یه ماشین رو راه انداخت. خودتون می‌دونین که ماشین ها چقدر حیاتین. به چشم آهن کهنه بهشون نگاه نکنین.» هیچ وقت نمی‌دیدم که لبخند از روی لبانش کنار برود. آلفا به دیوار تکیه زده بود و سیگار می‌کشید. گاما به بتا گفت: «ولش کن بابا. با اینا بحث نکن. اینا ما رو هیچی حساب نمی کنن. فک می‌کنن چون اینجا هستن، هر کار دلشون بخواد می‌تونن بکنن. فعلا می‌تونین فرمانروایی کنین نه همیشه.» @sarajaberi
  8. پارت پنجاه و سوم - پدرجان. نصف نون دیگه هم اضاف کردم ولی صدایش را در نیاوری که هر دوتامون بدبخت می‌شیم. - حتما حتما دختر جان! دستت درد نکنه. او را هر چند وقتی یک‌بار می‌دیدم. اسمی نداشت، حداقل من نمی‌دانستم. پیرمرد با سرعت برگه را چنگ زد و درون لباس‌های پاره‌اش گذاشت، انگار آن را داخل جیب مخفی فرو می‌کرد. چند بار از روی خیال راحتی روی لباسش زد و با لبخندی به راه افتاد. کمرش کمی قوز داشت و لنگ می‌زد. نگاهم به درب کیوسک افتاد. شاگ پوزه‌اش را به داخل آورده بود و مرا نگاه می‌کرد. تمام حوادث صبح باعث شده بود که او را فراموش کنم. از جایم برخاستم و به اتاق پشتی کیوسک رفتم. روپر مشغول تمیز کردن کابینت‌ها بود. نگاه به ظرفی افتاد که پر از غذای مختلف بود. به روپر گفتم: «همین ها رو باید ببرم؟» روپر بدون اینکه دست از تمیز کردن بردارد، سرش را تکان داد و گفت: «بله خانم. همین هاس.» آن‌ها را برداشتم و از درب بیرون زدم. شاگ با دیدن من، دمش را تکان داد و عقب رفت. می‌توانستم برق درون چشمانش را ببینم. غذا را کنار محل خوابیدنش گذاشتم و دستی روی سرش کشیدم. با برخورد دستم به سرش، سرعت تکان دادن دمش بیشتر شد. دیگر وقت نداشتم، با سرعت برگشتم و گفتم: «ببخشید که غذا را دیر آوردم پسر خوب. عصر برگشتیم خونه بهت غذای بیشتری میدم.» شاگ سراغ غذا نرفت. تا پشت درب کیوسک به دنبالم آمد و وقتی مطمئن شد که به داخل رفتم، برگشت و سراغ غذا رفت. روی صندلی نشستم و نگاهم را روی نفرات بعد چرخاندم. روبرویم سه نفر بیابانگرد ایستاده بودند. همه اهالی شهر آن‌ها را می‌شناختند و گروهشان به نام گرگ‌های بیابان معروف بود. هر کس راهنما راه می‌خواست از آن‌ها کمک می‌گرفت. آن‌ها بهترین راه بلد، شکارچی و ردیاب این اطراف بودند. رئیس گروه به آلفا معروف بود و بیشتر اوقات سیگار می‌کشید. نگاهش جدی بود و کم حرف می‌زد. @sarajaberi
  9. پارت پنجاه دوم -قربانت رفیق. کاری نکردم. رگر گوشی را سر جایش می‌گذارد و می‌گوید: «من می‌رم پیش شهردار. بگو دروازه رو باز کنن و یکی یکی بیان داخل و سهمیه‌شون رو بگیرن.» -بله، حتما! رگر برگشت و به سمت مرکز شهر به راه افتاد. همان‌طور که دور می‌شد به نگهبانان گفت: «حواستون باشه. تک‌تک بفرستید داخل.» لیوان دمنوش را برداشتم و دودستم را دور آن گره زدم و اجازه دادم گرمای آن، کرختی انگشتانم را از بین ببرد. تا چندی بعد دروازه را باز می‌کردند و سرم شلوغ می‌شد. می‌خواست تمام نگرانی‌ها را از ذهنم بیرون بیاندازم و برای مدتی هرچقدر کم، در آرامش باشم و به هیچ چیز فکر نکنم. نمی‌دانم آن آرامش چقدر طول کشید ولی هر چقدر بود آرامم کرد. با صدای پیرمردی از حال خود بیرون آمدم. جلوی کیوسک پیرمردی ایستاده بود که ریش تا روی شکمش می‌رسید و لبخندی بر لبش بود که لثه‌های بی‌دندانش را نشان می‌داد. چند گالن فلزی را روی میز جلوی کیوسک گذاشته بود. پیرمرد گفت: «بیا دختر جون! ببین برات چی آوردم. از زیز خاک کشیدمشون بیرون. چقدر می‌ارزن؟» آن اندازه کار کرده بودم که تمام وزن‌ها و معاد‌ل‌شان را می‌دانست، گفتم: «پدر جان می‌شه یه نون. برین اون‌طرف بگیرین.» پیرمرد سرش را به داخل آورد و آهسته گفت: «ببین دخترم نمی‌تونی بیشتر بدی؟ من یه عصر رو گذاشتم تا خاک ها رو بزنم کنار. می‌دونی دیگه مثل جوون ها جون ندارم که بخوام هر روز برم تو این گرما کار کنم.» چشم‌ها و لب‌های او حالتی از درماندگی داشت. نگاهم روی دستان کلفت و ترک خورده‌اش افتاد. آن دست‌ها و صورت پر از خاکش دلم را به درد آورد. من بدرد این شغل نمی‌خوردم. می‌دانستم که آخر بخاطر این اضافه دادن‌ها مرا از شهر بیرون می‌کردند. زیر برگ پیرمرد نوشتم. «یک و نیم قرص نان.» @sarajaberi
  10. پارت پنجاه و یکم ثانیه‌ها به کندی می‌گذشت و صدای بیابان گردها سکوت را برهم می‌زد. تعداد بیشتری از اهالی شهر دور دروازه جمع شده بودند. یکی از بیابان‌گردها بلند گفت: «بیایی این ها رو تحویل بگیرین و غذا رو بدین. ما می‌خواهیم بریم.» بر تعجبم افزوده شد. آن‌ها هیچ وقت تا مجبور نمی‌شدند نمی‌رفتند. دیدن یک عده بیابان‌گرد در پشت شیشه‌های شهر کامل عادی بود. بعد از خش‌خشی، صدای مرد مسنی به گوش رسید که گفت: «رگر؟» - سلام پییر. آره خودمم. ببین عمر این گنبد چقدره؟ - چی شده نگران عمر گنبد شدی؟ تا حالا خودم هم به این موضوع فکر نکردم که این گنبد چقدر می‌تواند دوام بیاورد. رگر اخم‌هایش را درهم کشید و گفت: «موضوع حیایتیه.» لحظه‌ای سکوت برقرار شد و سپس پییر گفت: «این گنبد از گنبدهای آزمایشیه که قبل از نابود ساخته شدن. اصلا بحث استفاده اساسی درمورد این ها مطرح نبود. ما داریم از این گنبد این‌جور استفاده می‌کنیم. این یه مدل اولیه بود. اونا نهایتا تا پنجاه سال در نظر گرفته بودند که این دوام بیاره. می‌خواستن مدل اصلی که صد تا پونصد ساله رو بسازن که دیگه وقت نشد.» صورت رگر در هم رفت و گفت: «یعنی می‌خواهی بگی که ما بیست سال اضافه‌تر از مقدار اصلی این‌جا زندگی کردیم؟» - دقیقا! باید خیلی هم خوشحال باشیم که تا الان رو سرمون خراب نشده. - چرا به کسی نگفتین؟ - به کسایی که باید می‌گفتیم، گفتیم. اونا گفتن نیازی به گفتن نیست. حالا فرض کن که می‌گفتیم، چکار می‌خواستن بکنن. کسی کاری نمی‌تونه بکنه. دانش رو داریم ولی لوازم نداریم و البته نیرو هم همین‌طور. - کی خراب می‌شه؟ - از بیست سال قبل حساب کن حالا تا هر موقع که دیگه دوست داشته باشه خراب نشه. دست ما نیست.» - خیلی ممنون پییر. @sarajaberi
  11. پارت پنجاهم همه همراه او سرشان را تکان دادند. مرد قد کوتاه سرش را روی شیشه چسباند و گفت: «اون روز رو می‌بینم که این گنبد ترک بخوره و رو سرتون خراب شه. اون موقع می‌خوام ببینم که چکار می‌کنین. من که رفتنی هستم. جای نداشتم که برام ارزش داشته باشه و بخوام بمونم. همین الان هم راه می‌افتم و می‌رم سمت شمال. می‌گن اون‌طرف دره، می‌شه درست زندگی کرد. ولی شما چی؟ چطور دلتون بیاد این‌جا رو ول کنین من نمی‌دونم. ولی مجبور می‌شین ول کنین.» مشتش را محکم روی شیشه زد و گفت: «چون حمال‌هایی مثل ما دیگه وجود نداره که برن اون بیرون هر چی شما نیاز دارین رو پیدا کنن و براتون بیارن و شما با منت همون چیزها رو بدین بهشون.» مرد قد کوتاه انگشتانش را روی شیشه کشید و گفت: «من که دارم می‌رم. هر کس دوست داره زنده بمونه همراه من بیا.» رِگر جلوی دریچه رفت و گفت: «داری چرت می‌گی. همچین چیزی وجود نداشته و نداره.» مرد قدکوتاه به راه خود ادامه داد و گفت: «نیازی به ثابت کردن نیست. یه چند هفته دیگه صبر کنی بهتون ثابت می‌شه.» نمی‌دانستم ولی حس می‌کردم که حرف‌های آن مرد واقعیت داشت. عدهای از بیابان‌گردها برگشتند و به راه افتادند. تردید در صورت عده زیادی حاکم شده بود. رگر به کنار کیوسک آمد و به من گفت: «بگو وصل کنن به واحد مهندسی. با سرمهندس کار دارم.» سبه داخل کیوسک برگشتم و سراغ میز رفتم. روی صندلی نسستم و دکمه واحد مهندسی را روی میز تلفن فشار دادم. بعد از اولین زنگ، مردی جواب داد: «واحد مهندسی. بفرمایید.» گوشی را به طرف رگر گرفتم. رگر آب دهانش را فرو داد و گفت: «با سرمهندس کار دارم. رگرم فرمانده دروازه شمال.» صدا از پشت گوشی گفت: «یه لحظه.» @sarajaberi
  12. پارت چهل و نهم کنار رِگر ایستادم. دو نگهبان با اسلحه کنار دروازه ایستاده‌ بودند. ماسک‌های دو چشمی که برچهره داشتند، ظاهر آن‌ها را ترسناک کرده بود. ظاهر غبار گرفته بیابانگردها از پشت شیشه به چشم می‌خورد. صدای یکی آن‌ها از دریچه شیشه هابه گوش رسید که گفت: «بالانشین‌ها، روزهاتون به سر آمده. وای از اون روزی که شما هم مثل ما بیایین وسط بیابون، اون موقع ما می‌دونیم با شما چکار کنیم. این همه کیف کردین و لذت بردین. در عوض ما مثل حیوون ها میون دشت و بیابون و کوه پرسه زدیم و دنبال یه تیکه نون چشم دوختیم.» عده‌ای سرشان را به عنوان تایید تکان دادند و صدای از خود درآوردند. نگاهی به گنبد شیشه‌ای انداختم. این گنبد الان هفتاد سال بود که در دل بیابان دوام آورده و ما را از همه چیز حفظ کرده بود، همین گنبد باعث می‌شد که بیابانگردها ما را از روی کینه سلاخی نکنند. - لعنتی ها. بیایین بیرون! باید مثل گداها بیاییم واسه زنده موندن، جون رو از شما گدایی کنیم. یکی دیگر خندید و گفت: «می‌ترسم دلتون واسه تخت گرمتون تنگ بشه.» در میان گفت و شنودها، ناگهان جمعیت به کنار می‌رود. مرد کوتاه قدی با موهای بلند قدم به جلو می‌گذارد. تنها نشانه از زنده بودن در آن کالبد تکیده و پر از خاک، دو چشم براق بودند که در حدقه تکان می‌خوردند. مرد قد کوتاه سرش را کنار دریچه آورد و گفت: «بگو شهردار مفت خورتون بیاد یا بزاره من برم پیشش. دارین گور خودتون رو می‌کنین.» لبانش به لبخند تحقیرکنندهای باز شد و ردیف دندان‌های زرد و کرم‌خورده‌اش نمایان شد و ادامه داد: «اونا دارن میان، وحشی‌ها رو می‌گم. خودم با چشمام دیدمشون. جلوی خودم چهل نفر از بیابون گردای مزرعه فلیک رو خوردند. می‌دونین دارن میان این سمت. هر چی تو میسرشون باشه رو می‌خورن.» چشمان مرد درخشید و گفت: «شبگردا هم همراشونن. فک نکنین تا ابد می‌تونین توی این گنبد بمونین و کسی کاریتون نداشته باشه. شاید این گنبد جلوی ما رو گرفته، ولی جلوی اونا رو نمی‌تونه بگیره.» @sarajaberi
  13. پارت چهل و هشتم نمی‌دانم چه چیز می‌تواند مهم‌تر از غذا در این دنیا باشد که همه بیابانگردهای گرسنه را از فکر غذا بازداشته است. روپر، آبدارچی نگهبانی با سینی نوشیدنی وارد شد و گفت: «سلام. صبح بخیر.» بدون این‌که نگاهم را از دروازه بگیرم جواب دادم: «ممنون روپر. صبح خودتم بخیر. ببینم این‌جا چی شده؟ چرا این همه بیابونگرد این‌جا جمع شدن؟» روپر سینی را روی میز گذاشت و گفت: «نمی‌دونم والا ولی می‌گن که یه خبرایی از جنوب آوردن. یکی از بیابونگردا می‌خواد با شهردار حرف بزنه.» - نمی‌دونی درمورد چی می‌خواد حرف بزنه؟ - یه چیزایی درمورد وحشی‌ها می‌گن. به طرف او چرخیدم و گفتم: «وحشی‌ها دیگه چین؟» روپر روی صندلی نشست و ریشش را خاراند و گفت: «فک کنم چیزی نباشن، بل‌که شخصن. فقط همینو گفتن. منم مثل خودت هیچ‌چیز نمی‌دونم.» نمی‌توانستم آن‌جا بنشینم و بلند شدم. باید به کنار دروازه می‌رفتم. -دمنوشتون رو نخوردین! درب را باز کردم و گفتم: «ممنون روپر ولی فعلا باید برم بیرون.» نیمه راه ایستادم و گفتم: «راستی از دیروز هرچی اضاف داری بده به من تا بدم به سگم.» - خانم غصه نخور. می‌دونم و هر روزم براش کنار می‌زارم. سرم را به عنوان تشکر تکان داد و از درب بیرون زدم. بیرون، تعدادی از خدمه آشپزخانه، غذاهای اضافه را روی گاری‌ها گذاشته بودند و به دروازه نزدیک می‌شدند. شهردار آن اندازه دلش نمی‌سوخت که بخواهد غذا به بیابانگردها بدهد. او در عوض مواد اولیه‌ای که بیابانگردها برای شهر می‌آوردند، این کار را می‌کرد. آب و غذا حرف اول را می‌زد و تا الان کسی را ندیده یودم که از آن‌ها بگذرد، حتی وقتی به آن‌ها نیاز هم نداشت. @sarajaberi
  14. پارت چهل و هفت چشم‌های گود رفته و صورت تکیده و پر از گرد وخاکشان نشان از گرسنگی می‌داد. از این که هر روز آن‌ها را این‌طور می‌دیدم، ناراحت می‌شدم و اصلا دلم نمی‌خواست جای آن‌ها باشم. هیچ کس از اهالی حاضر نبود که جای آن‌ها باشد و هیچ کس هم خانه‌ در شهرش را نمی‌فروخت، اگر هم کسی پیدا می‌شد، هیچ بیابانگردی توانایی خرید آن را نداشت. همان‌طور که خانه‌ها را رد می‌کردم، بر تعداد بیابانگردها اضافه می‌شد که با چشمان حریصشان به داخل شهر چشم دوخته بودند. محل کار من دروازه شمال بود. من مسول ثبت ورود و خروج افراد به داخل شهر بودم و گاهی در درمانگاه هم کار می‌کردم. برخلاف هر روز تعداد بیشتری از بیابانگردها به دور شهر جمع می‌شدند. در تمام آن بیست سال عمرم تاکنون چنین جمعیتی را ندیده بودم. قدم‌هایم را روی سنگفرش مرطوب تند کردم. از زیر شاخه خم شده درختی رد شدم و خودم را به کیوسک نگهبانی رساندم. شاگ مثل همیشه به سمت درخت کنار کیوسک به راه افتاد و زیر آن دراز کشید. دم بلندش را تکان می‌داد و به من می‌نگریست. می‌دانستم که منتظر صبحانه است. دیگر همه افراد می‌دانستند که آن سگ با من بود و کسی از نگهبانان هم قصد گرفتن او را نمی‌کردند. رِگر، مرد میان‌سالی بود که وظیفه فرماندهی دروازه را برعهده داشت و در جلوی دروازه ایستاده بود. درب کیوسک را باز کردم و وارد شدم. با صدای درب، رگر برگشت و با چشمان میشی‌اش به من نگریست و گفت: «امروز تا زمانی که من نگفتم کسی وارد نمی‌شه.» سرم را تکان دادم و گفتم: «بله. حتما!» جمعیت جلوی درب نظرم را جلب کرد. در روزهای تکراری و یک‌نواخت، حتی کوچک‌ترین مورد غیر عادی نظر همه را جلب می‌کرد. باغبان‌های شهر و گذری‌ها، جلوی درب تامل می‌کردند. همه می‌خواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده بود. رگر به جلوی دروازه می‌رود و من تنها می‌شوم. وقتی بیابانگردهای پشت دروازه شهر را می‌بینم، متوجه می‌شوم که خلاف همیشه با یک‌دیگر صحبت می‌کنند و درگیر بحثی هستند و اهمیتی به صف غذا و مواد نمی‌دهند. @sarajaberi
  15. پارت چهل و ششم رطوبت سرد داخل گنبد شیشه‌ای روی پوست صورتم می‌نشست و به من احساس لذت بخشی می‌داد. خانه‌های کوچک در کنارهم یا روی هم‌دیگر جا خشک کرده بودند. اهالی شهر کم‌کم از خانه‌ها بیرون می‌زدند. خانه دو متری من روی سقف خانه دیگری ساخته شده بود که پنج متر طول و عرض داشت. قبل از این‌که از روی سقف پایین بیایم، نگاه به گلدان‌های جلوی اتاقم افتاد. فرصت نبود، عصر آن‌ها را آب می‌دادم. از نردبان دو متری چوبی که مدت‌ها قبل خودم سر هم کرده بودم پایین آمدم و قدم روی سنگ فرش‌ها گذاستم. شبکه فلزی روی گنبد شیشه‌ای، سایه‌های منظمی از لوزی روی شهر درست می‌کردند. روبرویم سگ خاکستری‌رنگی روی دو پا نشسته و به من زل زده بود. آن یک سگ ولگرد بود که درون شهر پرسه می‌زد. یک روز عصر که از کنار خانه من می‌گذشت، به آن تکه نانی دادم که همان باعث شد هر روز سر یک زمان مشخص به کنار خانه‌ام بیاید و منتظر غذای خود باشد. برای این‌که صدایش بزنم، اسمش را شاگ گذاشتم. هر روز با من تا محل کارم می‌آمد و کنار در می‌نشست تا در راه بازگشت هم مرا همراهی کند. در پیاده‌رو قدم می‌زدم و پیش می‌رفتم. شاگ هم با فاصله از من می‌آمد و با کنجکاوی به همه‌جا سرک می‌کشید. دیدن گل و گیاه‌های شاداب و با طراوت، نشاطی را در من به قلیان می‌انداخت. شهر کم‌کم جان می‌گرفت و فعالیت‌ها شروع می‌شد. صدای موتورخانه‌ها و فن‌ها درون گنبد می‌پیچید. همان‌طور که قدم می‌زدم، نگاهم به بیرون از شهر افتاد. بیابان خشک دور شهر را محاصره کرده بود و تفت گرما از روی زمین برمی‌خواست. آن بیرون به ما یادآوری می‌کرد که از موقعیتی که داشتیم باید سپاس‌گذار می‌بودیم. یک میلیون نفر در آن محیط وحشی زندگی می‌کردند و آرزود داشتند که بجای ما زندگی کنند. اول صبح بود و بیابانگردها به نزدیکی شهر آمده بودند و انتظار می‌کشیدند که غذا و مواد اضافه دیروز را بگیرند و بروند. ظاهرشان همانند وحشی‌ها بود. لباس‌های پاره‌شان از تکه پارچه‌های مختلف دوخته شده بود که فکر کنم در خرابه‌های باقی مانده از نابودی پیدا کرده بودند. @sarajaberi
×
×
  • اضافه کردن...