رفتن به مطلب

فاطمه حسینی

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    106
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

169 Excellent

درباره فاطمه حسینی

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

327 بازدید کننده نمایه
  1. فاطمه حسینی

    با سلام و خسته نباشید .. خواستم اطلاع بدم که عضویت جدید در انجمن امکان پذیر نیست .. در صفحه ی اصلی سایت گزینه ی عضویت در انجمن کار نمیکنه . لطفا رسیدگی کنید .
  2. فاطمه حسینی

    " پارت نهم " مامان همانطور نگران کنارم ایستاده بود و مدام پرسشگرانه نگاهم می کرد . تمام جانم درد می کرد . تب هم داشتم . آب تیربار آران کارم را ساخته بود و مرا بیمار کرده بود . مامان به سمت کمد رفت و مانتویی از آن بیرون کشید . به سمتم آمد و مانتو را روی دوشم انداخت . بی حرف کمکم می کرد تا مانتوام را بپوشم . دستش را پس زدم و عاجزانه گفتم : _ آنیسا : کجا ؟ _ مامان : بیمارستان . _ آنیسا : لازم نیست ، قرصی چیزی می خورم حالم خوب میشه . _ مامان : میخوای لج بازی کنی ؟ _ آنیسا : خودت می دونی که من برای بیماری خودم بیمارستان نمیرم . _ مامان : واقعا که خجالت داره . تو مثلا دانشجوی پزشکی هستی ؟ بی حوصله شانه ای بالا انداختم و وارد سرویس شخصی اتاقم شدم . صورتم از تب گر گرفته بود . بدون این که لباس هایم را از تنم بیرون بیاورم ، زیر دوش ایستادم و آب گرم و سرد را تا حد ولرم شدن دمای آب باز کردم . با تماس آب با بدنم ، کمی خنک شدم . کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم . چند دقیقه ای همانطور ماندم تا کمی از دمای بدنم کم شود . حوله را دور خودم پیچیدم و به سمت کمد لباس هایم رفتم . پلیور و شلوار گرمی بیرون آورده و به تن کردم . احساس گرسنگی و عطش شدید داشتم . از اتاقم بیرون رفتم . چشمانم از تب می سوخت . دستم را به نرده ی راه پله تکیه دادم و آرام آرام خودم را به آشپزخانه رساندم . مامان کنار اجاق گاز ایستاده بود و در حال تست کردن غذا بود . آران هم پشت میز نشسته و سرگرم گوشیش بود . بی جان و خسته روی صندلی نشستم و دستم را بالش کردم و روی میز خوابیدم . چشمانم را بسته بودم تا کمی از سوزش چشمانم کم شود . آران پایش را از زیر میز به پایم زد که سرم را کمی بلند و نگاهش کردم . با اشاره ی چشم و ابرو جویای حالم شد ؛ اما بدون جواب به حالت قبلیم برگشتم و چشمانم را بستم . این بار صدای کشیده شدن صندلی روی سرامیک های آشپز خانه را شنیدم ، و بار دیگر صدای نشستن کسی نزدیک من . با پشت انگشت اشاره اش گونه ام را نوازش کرد . چشمانم را که باز کردم درست رو به روی صورتم بود . _ آران : خوبی خواهری ؟ _ مامان : حالش خوب نیست ، تب داره . خواهر لج بازت اجازه نداد ببرمش بیمارستان . لحن کلام مامان پر از دلخوری بود ؛ اما فراری بودنم از بیمارستان ، وقتی که بیمار می شدم ، دست خودم نبود . مامان غذا را کشید و روی میز گذاشت . بشقاب و قاشق ها را هم چید . با اضافه شدن پارچ آب به میز شام ، سرم را از روی میز بلند کردم . بدون لحظه ای مکث ، پارچ آب را از روی میز برداشتم و دو لیوان آب برای خودم ریختم و لاجرعه نوشیدم . بعد از آن برای خودم کمی از باقالی پلوی روی میز را کشیدم و مشغول خوردن غذایم شدم . مامان و آران هم بی حرف مشغول خوردن غذایشان شدند . چند قاشق بیشتر نخورده بودم که اشتهایم را از دست دادم و احساس سیری کردم . با تشکر زیر لبی از روی صندلیم بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . بی حال روی تختم نشستم و کمی چشمانم را مالیدم . چند دقیقه بعد آران با سینی روی دستش به اتاقم آمد . پارچ آب و لیوان و چند بسته قرص را روی عسلی کنار تختم گذاشت و خودش روی صندلی راحتی کنار تخت نشست . _ آران : آنیسا ، ببخش تو رو خدا ، عذاب وجدان داره خفم می کنه . با زدن لبخند بی جانی بالشم را از روی تخت برداشتم و به سمتش پرت کردم ؛ اما پرتابم آنقدر ضعیف و بی جان بود که بالشم حتی او را لمس هم نکرد . _ آران : آنیسا ، بلند شو بریم بیمارستان . _ آنیسا : نِ می یام . سری به نشانه ی تاسف تکان داد و با اشاره ای به آب و داروهای روی عسلی گفت : _ آران : از هر کدوم یدونه بخور که حالت بدتر نشه . چشمانم را به نشانه ی تایید باز و بسته کردم . آران از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست . قرص ها را در دست گرفتم و از هر کدام یک عدد بیرون آوردم . لیوانی آب برای خودم ریختم و قرص ها را به کمک آب قورت دادم . روی تخت دراز کشیدم و دوباره به آغوش خواب رفتم . با احساس خشکی دهانم و دردی که تنم می پیچید بیدار شدم . هوا هنوز تاریک بود . آواژور کنار تختم را روشن کردم و روی تخت نشستم . لیوان آبی برای خودم ریختم و به دهانم نزدیک کردم . تا خواستم اولین جرعه را قورت دهم ، درد در گلویم پیچید و مرا از نوشیدن باز داشت . تمام تن و صورتم خیس عرق بود . نگاهی به ساعت روی میز انداختم . ساعت دو و نیم نیمه شب بود . از اتاقم بیرون رفته و خودم را به درب اتاق آران رساندم . تقه ای به در زدم و چند ثانیه ای منتظر ماندم ؛ اما جوابی نشنیدم . بار دیگر محکم تر تقه زدم که صدای آران را شنیدم . _ آران : بله ، بله ؟ درب اتاقش را باز کردم و در درگاه ایستادم . آران با دیدن من از روی تختش بلند شد و به سمتم آمد . _ آران : جونم آنیسا ، چی شده فدات شم ؟ جملاتش را عصبی و مضطرب ادا می کرد . رمقی برای حرف زدن نداشتم . دستش را به پیشانیم چسباند و متوجه داغی صورتم شد . زیر بازویم را گرفت و مرا به سمت اتاقم برد . کنار درب اتاق مرا به دیوار تکیه داد و خودش به داخل اتاقم رفت . چند ثانیه بعد در حالی که مانتو و شالم روی دستش بود از اتاقم بیرون آمد . با ابروان در هم رفته کمکم کرد تا آن ها را به تن بپوشم . دیگر حتی رمقی برای مقاومت هم نداشتم . دوباره زیر بازویم را گرفت تا به سمت راه پله به راه بیفتد که لباسش را کشیدم و به سمت بازوان برهنه اش اشاره کردم . همین که خواست به راهش ادامه دهد ، محکم سرجایم ایستادم تا به خواسته ام تن دهد . بازویم را رها کرد و به اتاقش رفت و با پلیوری روی دستش برگشت . با هم از پله ها پایین رفتیم و بی سرو صدا خودمان را به حیاط رساندیم . در ماشین را با ریموت باز کرد و هر دو سوار شدیم . سرم را به شیشه ی سرد ماشین آران تکیه داده بودم تا کمی از دمای صورتم را کم کند و آتشش را فرو نشاند . ....
  3. فاطمه حسینی

    " پارت هشتم " سه تایم کلاس روز سه شنبه را از سر گذرانده بودم . قدم زنان خودم را به نیمکتی در محوطه ی دانشگاه رساندم و روی آن نشستم . با شماره ی شمیم تماس گرفتم و گوشی را به گوشم چسباندم . بعد از شنیدن چند بوق ، صدای خسته و بی حال شمیم در گوشم پیچید . امروز در تمام کلاس ها غیبت داشت . دختر خوش گذرانی نبود وحدس می زدم که مسئله ای دیگر دلیل عدم حضور امروزش باشد . صدای خسته و بی حالش مرا به صحت حدسم نزدیک می کرد . _ شمیم : سلام . _ آنیسا : سلام به روی ماهت . خوبی ؟ _ شمیم : نه خوب نیستم . سردرد دیوونم کرده . _ آنیسا : باز سینوزیتات ؟ _ شمیم : آره دیگ . دانشگاهی ؟ _ آنیسا : آره ، دیگه دارم برمی گردم . حالشو داری بیام پیشت ؟ _ شمیم : آره حتما ، شاید حضور تو یکم حواسم رو از درد پرت کنه . بعد از خدا حافظی تماس را قطع کردم و به راه افتادم . چن متری تا ورودی دانشگاه فاصله داشتم که ماشینی کنار پایم به نرمی توقف کرد و با تک بوقی مرا متوجه خودش ساخت . با دیدن مازراتی مشکی رنگ نا آشنا ، سرم را کمی کج کردم و به شیشه ی دودی ماشین خیره شدم . با پایین رفتن شیشه صورت مردانه و جذاب پاکان را دیدم . بعد از سلام و احوال پرسی ، تعارف کرد تا مرا برساند . به ماشین آران که بیرون دانشگاه پارک شده بود و از جایی که بودیم دیده می شد ، اشاره کردم و با تشکر و خدا حافظی از او فاصله گرفتم . هنوز به ماشین نرسیده بودم که باز خودش را به من رساند و این بار گفت : _ پاکان : ماشینو بذار بعدا بیا ببرش . باهات حرف دارم . خسته بودم و از حرف زدن فراری . از قبول مصاحبتش شانه خالی کردم و او هم اصرار نکرد . برای بار دوم خداحافظی کردم و اینبار خودم را به ماشین رساندم و سوار شدم . پاکان با زدن تک بوقی از کنارم رد شد . با رفتنش من هم ماشین را روشن کرده و به سمت خانه ی شمیم به راه افتادم . ماشین را در پارکینگ آپارتمانشان پارک کردم و خودم را با آسانسور به طبقه ی چهارم رساندم . رو به روی واحدشان ایستادم و به جای فشردن زنگ در ، با شماره ی شمیم تماس گرفتم . شمیم با اطلاع یافتن از حضور من پشت در واحدشان ، در را برایم باز کرد . نگاهی به صورت خسته و کلافه اش انداختم و با لبخند در آغوشش کشیدم . مرا به داخل خانه دعوت کرد . به اتاق شمیم رفتیم و روی کاناپه ی راحتی درون اتاق نشستیم . برای یک ساعتی هم کلام شدیم و باهم نهار خوردیم . بعد از آن از شمیم و مادرش که به تازگی به خانه رسیده بود ، خداحافظی کردم . تمام مدت حس می کردم که شمیم حرفی برای گفتن دارد اما در حال دل دل کردن برای گفتنش است ، و در آخر هم حرفی نزد . این بار به سمت خانه به راه افتادم . ماشین آران را در حیاط پارک کردم و بعد از بسته شدن کامل در بزرگ حیاط ، پاورچین پاورچین به داخل خانه رفتم . سوییچ ماشین آران را همان جای همیشگیش گذاشتم و به اتاقم رفتم . درب اتاقم را باز کردم و برای چند ثانیه نگاهم را در اتاق چرخاندم . ترکیب رنگ سفید و بنفش اتاقم یک از بهترین و آرامش بخش ترین ها برایم بود . کتاب خانه ی بزرگم تمام دیوار سمت راست اتاقم را اشغال کرده بود . تخت و صندلی راحتیم هم سمت چپ اتاق و تقریبا مجاور درب حمام شخصیم ، قرار داشتند . درست رو به روی درب اتاق پنجره ای بزرگ با پرده های حریر بنفش و مجاور درب اتاق هم یک کمد دیواری بزرگ سفید . دستش پشت سر مرد لغزید و آن را نگه داشت . انگشتانش با مهربانی موهای وی را نوازش می داد . زن چشم هایش را بالا آورد و بعد آن ها را پایین انداخت و سایه ی انبار دور و برش را نگریست و آنگاه لب هایش با لبخند مرموزی به هم چسبید . پایان . برای بار ششم تمامش کردم . کتاب خوشه های خشم جان اشتاین بک را بستم و آن را به کتابخانه ام برگرداندم . تقه ای به در اتاقم خورد . با حدس بودن آران پشت درب اتاق ، روی تختم دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم . حالا فقط صدا ها را می شنیدم . صدای تقه ای دیگر . صدای باز شدن درب اتاقم . صدای گام های آرامی که به من نزدیک می شدند . و صدای آران که به آرامی اسمم را صدا می زد . با تکان تخت متوجه نشستن آران گوشه ی تختم شدم . _ آران : من که می دونم بیداری ، پاشو چشماتو روی هم فشار نده . همچنان به بسته نگه داشتن چشمانم اصرار داشتم . اما لبخندم از کنترلم خارج شده بود . صدایش را کمی بم تر از حد معمول کرد تا ترسناک به نظر برسد . _ آران : مادام آنیسا ، تو را به آغوش انگشتان توانمندم فرا می خوانم . قبل از این که شروع به قلقلک دادنم بکند ، سریع سر جایم نشستم و با لبخند دندان نمایی به او چشم دوختم . نگاهی به انگشتان در هوا مانده اش انداخت و بعد از آن به سمتم جست که از دستش فرار کردم . از تخت پایین رفتم و بعد از بیرون رفتن از اتاقم خودم را به پله ها رساندم . پله ها را دو تا یکی پایین و به سمت حیاط رفتم . همینطور می دویدم و آران هم قصد کوتاه آمدن نداشت . انگار بردن ماشینش حسابی حرصش را درآورده بود . خودم را به ماشین آران که در حیاط پارک بود رساندم و پشتش پناه گرفتم . سرم را به آرامی از حریم ماشین بیرون بردم تا آران را ببینم و موقعیتش را بدانم . سر کشیدنم همان و یخ زدنم همان ؛ تا سرم را بیرون بردم ، آران با شلنگ آب ، مرا به رگبار بست . از شک آب سرد یک مرتبه ایستادم و جیغ زدم . حالا تمام بدنم در تیررس آران بود . مرا به آب بسته بود و تنها کاری که می کردم جیغ زدن بود . وقتی مطمئن شد که تمام تنم خیس آب شده ، شلنگ آب را روی زمین گذاشت ، آب را بست و با سرعت از من دور شد . وارد ساختمان شد و در را پشت سرش بست . برای یک دقیقه ای همانطور سر جایم خشکم زده بود . سرمای هوا بر من رخنه می کرد و توان از بدنم می گرفت . در حالی که از سرما می لرزیدم خودم را به درب ورودی و بعد از آن به اتاقم رساندم . لباس های خیس از آبم را از تنم بیرون آوردم و لباس گرم پوشیدم تا بدنم گرمای از دست رفته ی خودش را به دست آورد . بدنم از سردی آب سست شده بود . روی تختم نشستم . به پهلو دراز کشیدم و در خودم مچاله شدم تا سریع تر گرم شوم . با حس خنکی روی پوستم چشمانم را باز کردم . بی آنکه بخواهم به خواب رفته بودم . دست نوازشگر مامان مرا بیدار کرد . چقدر خنک بود دست هایش ، طوری که دلم می خواست تا ابد نوازشم کند . با دیدن ابرو های در هم رفته و چشم های نگران مامان گفتم : _ آنیسا : چیزی شده مامان ؟ _ مامان : چقدر داغی تو ! خوبی آنیسا ؟ چشم هایم را مالیدم و روی تخت نشستم . _ آنیسا : مامان ساعت چنده ؟ _ مامان : هفت شب ، تو که اهل خواب بعد از ظهر نبودی ، اونم تا الان ! با چشم های گرد شده ساعتی که مامان گفت را تکرار کردم . پاهایم را از تخت پایین انداختم و رویشان ایستادم . _ آنیسا : آخ !
  4. فاطمه حسینی

    مخ کی بودی داداش امیر :))
  5. فاطمه حسینی

    " پارت هفتم " حدود ساعت دو نیمه شب ، مهمان ها کم کم خداحافظی کردند و به خانه هایشان رفتند . آران و پاکان و فربد سر میزی نشسته و گرم صحبت بودند . تابان و فرهاد هم در گوشه ای دیگر مشغول پچ پچ های عاشقانیشان بودند . حوصله ام سر رفته بود ، حتی رها هم رفت و نماند تا هم صحبتم باشد . شاید به دلیل بحث باز شده ی امشب و سوال من بود . کمی دور تر از میز آران ، به او خیره مانده بودم . انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که سرش را برگرداند و با دیدن من سرش را به نشانه ی درخواست از من برای به کنارش رفتن ، تکان داد . گل از گلم شکفت و به سمتش رفتم . هم زمان با نزدیک شدنم به او ، صندلی خالی پشت میز را به صندلی خودش چسباند و دستش را به پشتی صندلی تکیه داد . به او رسیدم و کنارش نشستم . حالا دستش درست روی شانه هایم بود . پاکان چند ثانیه نگاهش را روی ما نگه داشت . بعد از آن چرخید و چند ثانیه ای هم به فرهاد و تابان خیره ماند . دو مرتبه به سمت ما برگشت و با نگاهی به فربد ، دستش را دور شانه ی فربد پیچید . با این حرکت پاکان ، فربد شکه شد و همگی به خنده افتادیم . خود پاکان هم از ته دل می خندید . بعد از تمام شدن خنده هایش زبان به اعتراض گشود . _ پاکان : یعنی چی که شورشو درآوردین ! بی مزه های لوس . این اینو بغل می کنه ، اون اونو بغل میکنه ، منم دیگ چاره ای نموند برام . و دوباره زیر خنده زد .آنقدر با مزه می خندید که دوباره همه را به خنده انداخت . خنده هایمان تمام شد و صحبت هایمان گل کرد . از هر دری حرف می زدیم . از کار فربد ، از تحصیلات پاکان ، از دانشگاه من و همینطور از برنامه ی کاری آران و ... . ساعت سه نیمه شب بود که عزم رفتن کردیم . شالم را از همان خانم جوانی که آن را به او تحویل داده بودم ، گرفتم . به همراهی آران ، برای بار آخر به تابان و فرهاد تبریک گفته و از آن ها خدا حافظی کردیم . از بقیه هم خداحافظی کردیم و به مامان و بابا که در ماشین منتظرمان بودند ملحق شدیم . از خستگی سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانم را بستم . تکان های ملایم ماشین بابا ، مانند گهواره ای مرا به آغوش خواب می کشید . در حیاط خانه ی خودمان بودیم که آران بیدارم کرد . داخل رفتیم و من به اتاقم رفتم . بعد از تعویض لباس ، خودم را به آغوش تخت گرم و نرمم دعوت کردم وسرم به روی بالش نرسیده ، در خواب شیرینی فرو رفتم . **** دکمه های مانتوی مشکی رنگم را بستم . کوله ام را روی شانه هایم انداختم و از اتاقم خارج شدم . از پله ها پایین رفته و وارد آشپزخانه شدم . ساعت هفت صبح بود و همه خواب بودند . در یخچال را باز کردم و برای خودم یک لیوان شیر ریختم . لیوان شیرم را لاجرعه سر کشیدم و سماور را برای آرانِ چای سماوری پسندم ، روشن کردم . آب به جوش آمد و در حال گذاشتن قوری چای روی سماور بودم که صدای صبح بخیر گفتن آران را شنیدم . _ آنیسا : صبح قشنگ تو هم بخیر . یکم دیگه چای آمادست . با دست و صورت نم دار ، پشت میز نشست . _ آران : دست گلت درد نکنه . آنی امروز نمی تونم برسونمت . خودت باید بری . با لب های آویزان چای را درون فنجان ریختم و جلوی آران گذاشتم . _ آنیسا : پس من چیکار کنم . _ آران : خودت برو تنبل خانم . _ آنیسا : تنبل زنِ خواستم نبینمشِ آیندته . با خنده ای که نمی توانست کنترلش کند گفت : _ آران : با ماشین مامان برو ، امروز که دانشگاه نمیره . سری تکان دادم و به دنبال سوییچ ماشین مامان رفتم . اثری از سوییچ نبود و حدس می زدم که سوییچ در اتاق خوابشان باشد . برق سوییچ ماشین آران که روی دراور کنار در بود ، چشمانم را گرفت . _ آنیسا : آران ! ساعت چند میری ؟ _ آران : هشت و نیم . _ آنیسا : پس چرا منو نمی رسونی ؟! _ آران : یک سری نقشه و برنامه ی ناتموم هست که باید تکمیلشون کنم . بعد از اون هم باید همراه بابا برم شرکت . با تایید حرف هایش سوییچ را برداشتم و از او خداحافظی کردم . وارد حیاط شدم و تا ماشین آران دویدم . سوار شدم و همه جا را چک کردم که مبادا برگه ای ، نقشه ای یا چیز مهم دیگری در ماشین جا مانده باشد . بعد از راحت شدن خیالم ، در حیاط را با ریموت باز کرده و خارج شدم . ماشین را بیرون دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم . هم زمان با رفتنم به داخل دانشگاه ، گوشیم را از جیبم بیرون آورده و با آران تماس گرفتم . _ آران : جونم ؟ هنوز نرفته چی شد ؟ _ آنیسا : گفتی با بابا میری شرکت ؟ _ آران : بله ، چطور ؟ _ آنیسا : خب چه کاریه تو این هوا دو تا ماشین ببرین ، تو هم با ماشین بابا برو . _ آران : من نمی دونم تو توی اون دانشگاه داری کارشناسی محیط زیست میخونی یا پزشکی . _ آنیسا : حالا هرچی ، من ماشینتو بردم . برای چند ثانیه صدایی از او نمی شنیدم تا این که با شنیدن صدای در متوجه شدم که به حیاط رفته تا صحت حرف مرا بفهمد . _ آران : اِ اِ اِ ، ماشینو کجا بردی زلزله ؟ _ آنیسا : سوییچ ماشین مامان رو پیدا نکردم . _ آران : من حسابی از تو برسم ! با خنده خیلی دوستت دارمی گفتم و تماس را قطع کردم .
  6. فاطمه حسینی

    " پارت ششم " فربد هم بازی همیشگی دوران کودکیم بود . یک سال از من بزرگ تر بود و همیشه از مصاحبت با او لذت می بردم . نگاهی به اطرافم انداختم . چند خدمت کار مشغول جمع کردن ظروف و تمیز کردن میزها بودند . بالاخره میز ما هم جمع شد . با رفتن خدمت کار فربد رو به من گفت : _ فربد : چرا چیزی نخوردی ؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم : _ آنیسا : میل نداشتم . _ فربد : به نظرم مشکوکی ! یک تای ابرویش را بالا برده و با دستِ زیر چانه زده شده به من خیره مانده بود . نفسم را با صدا فوت کردم و چشمانم را در کاسه ی سر چرخاندم . امشب همه به من مشکوک می شدند . آن از آران و این هم از فربد . با دیدن ادامه ی سکوتم گفت : _ فربد : جان فربد اگر عاشق شدی اول به خودم بگو ، قول میدم رازدار خوبی باشم . کمی عصبی و با تحکیم اسمش را صدا زدم که از حالت جدیش خارج و شد و زد زیر خنده . از خنده ی صدا دارش من هم به خنده افتادم . آهنگ ملایمی پخش می شد و دومرتبه رقصنده ها دونفر دونفر به فضای خالی دایره شکل وسط میزها قدم می گذاشتند و مشغول رقص می شدند . فربد سری چرخاند و با دیدن منظره ی رقص روبه رویمان ایستاد . کمی جلوی من خم شد و در حالی که دستی پشت کمر و دست دیگرش به سمت من دراز شده بود ، جنتلمنانه از من در خواست رقص کرد . با چشم های گرد شده کمی به او خیره ماندم که سری به نشانه ی تاسف تکان داد و سر جایش نشست . _ فربد : چرا ؟! _ آنیسا : چرا نداره که عزیز من . خوشم نمیاد از این رقص . تماشای رقص دو نفره برایم خوشایند بود اما شرکت داشتن خودم در آن ، نه چندان . فربد هم می دانست اما همیشه مرا محکی می زد که شاید نظرم عوض شده باشد . حواسم جمع فربد شد . دست به سینه و در سکوت به نقطه ای از میز خیره مانده بود . موهای خرمایی رنگ براقش از بازتاب نور ریسه ها می درخشید . پوست جوکندمی با ریش های شش تیغ شده ، چشم های درشت به رنگ قهوه ای روشن . بینی استخوانی و لب های معمولی ، چهره ای دوست داشتنی و شانه های پهن و بدن ورزیده . با پا ضربه ای به پایش زدم که از فکر بیرون آمد . چشم هایم راریز کردم و مرموزانه به چشمانش خیره شدم . انگار حرف دلم را از چشمانم خواند که نگاه از نگاهم گرفت و از سر میز بلند شد . سرش را پایین انداخت ، دستانش را در جیب های شلوارش پنهان کرد و بدون این که به من نگاه کند گفت : _ فربد : بریم جای خلوت تر حرف بزنیم . من هم از جایم بلند شدم و بی حرف دنبالش کردم . به سمت ماشین های پارک شده می رفت . بعد از دقیقه ای قدم برداشتن به ماشین فربد رسیدیم . به جیپ زرد رنگ جذابش تکیه داد . من هم به تقلید از او کنارش به جیپ تکیه دادم . می دانستم این خلوت گزینی برای حرف مهمی است . ساکت ماندم تا خودش شروع کند . بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید و تکیه اش را از ماشینش گرفت . تقریبا رو به رویم ایستاده بود . چشمانم را به چشمانش دوخته بودم . باز نفس عمیقی کشید و با خنده گفت : _ فربد : به چشمام نگاه نکن ، حواسم پرت میشه ! با لبخند نگاهم را از چشمانش گرفتم و به سنگ فرش زیر پایمان دوختم . این بار صحبت درباره ی موضوع اصلی را آغاز کرد . _ فربد : هوای این روزا خیلی شاعرانست ، نه ؟ _ آنیسا : خوبی فربد ! تب نداری ؟ _ فربد : نه خانم دکتر ، تب ندارم ، درد دارم . _ آنیسا : دردت به جون من ، تو چه دردی داری که من خبر ندارم . باز نفس عمیق کشید و ادامه داد : _ فربد : خدا نکنه ! راستش ، از خدا که پنهون نیست ، از آنیِ سنگ صبور من چه پنهون ! حقیقتش ... حرفش را قطع کردم و مرموزانه گفتم : _ آنیسا : فربد ، اِی فربد ! نکنه عاشق شدی تو ؟ با خنده سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . _ آنیسا : آره ! فربد عاشق شدی ؟ با انگشتان دستش جلوی چشمانش را شطرنجی کرد . _ فربد : بله بله ، دلمو شوهر دادم رفت . حتما الان هم میخوای بپرسی که کیه . نمیشناسیش ، ولی در آینده حتما خواهی شناخت . لبخندِ ته دلیِ روی صورتم به پهنای گوش هایم بود . یک دنیا خوشحال بودم از عاشق شدنش . _ آنیسا : مبارک باشه عاشق شدنت . چند دقیقه ی دیگری هم با خنده و شیطنت در این باره صحبت کردیم . فربد می گفت که معشوقه اش خواهر یکی از دوستانش است . به سبب دوستی با برادرش در خانه آن ها رفت و آمد دارد و به همین طریق با او آشنا شده . از اخلاق و رفتار شایسته و خوش صحبتی هایش برایم گفت ، از زیباییش ، از خانواده ی با اصل و نصبش . خلاصه که هر چه گفت تعریف بود و تمجید . با صحبت های فربد ، من هم شدیدا به دیدار خانم خوشبختی که فربد اینگونه عاشقش شده بود ، علاقمند شدم . بعد از پایان حرف هایش ، نفس های عمیقی که کشیده بود را با صدا فوت کرد و آخیش راحت شدمی گفت . ساعت نزدیک دوازدهِ نیمه شب بود و دمای هوا رو به خنکی می رفت . کف دستانم را روی بازو هایم حرکت دادم و از فربد خواستم تا برویم داخل ؛ اما او به جای موافقت کتش را از تن درآورد و روی شانه هایم انداخت . باز هم با چشمان گرد شده به او خیره مانده بودم . با شنیدن خنده ی کش دارش در جواب تعجبم گفتم : _ آنیسا : فربد ! من طرفت نیستما ، اشتباه گرفتی . باز خندید و چیزی نگفت . _ آنیسا : فکر کن معشوقت بین جمع امشب باشه ، چه حسودی بشه برات . _ فربد : من حسود دوست . به کل مشکوک شده بود . امشب از آن زمان هایی بود که نمی شد فهمید فربد جدی است یا در حال تمسخر کاینات . پیش خودم فکر می کردم عشق عقلش را شسته و برده . _ آنیسا : یعنی عروس بخت برگشته امشب اینجاست ؟! شانه ای بالا انداخت و با بدجنسی زیرکانه ای شایدی گفت تا کنجکاوی مرا بیش از پیش برانگیزد . پوزخندی مصنوعی تحویلش دادم و کتش را از روی شانه ام برداشتم . کت را روی دستش انداختم و رویم را از او برگرداندم . به سمت میزی که مامان پشتش نشسته بود قدم برمی داشتم و اعتنایی به پیام های توقف فربد نمی کردم . ..... آران هم کنار مامان و بابا نشسته بود . سرعتم را زیاد تر کردم تا زودتر از فربد به میز برسم . به میز که رسیدم ، در حالی که کمی نفس نفس می زدم روی صندلی کنار مامان نشستم . مامان با دیدن حالتم کمی سرش را کج کرد تا صورتم را کامل ببیند . در جواب نگاه پرسش گرش خوبمی گفتم که در همان زمان فربد هم به میز رسید . آران با دیدن فربد لبخندی زد و درحال جابه جا کردن نگاهش بین من و فربد گفت : _ آران : باز چه آتیشی سوزوندین ؟ من و فربد نگاهی به هم انداختیم و خنده ی کوتاهی کردیم . فربد هم روی صندلی خالی کنار میز نشست و رو به همه سلام کرد . با دیدن ابروی بالا پریده ی بابا گفت : _ فربد : شما خوبی خان دایی ؟ _ بابا ارسلان : دلیل این خنده های دوتاییتون که اظهر من الشمسِ ، فقط بگو ببینم اینجا چیکار میکنی ؟ فربد در جواب بابا ، درباره ی فرهاد حرف زد .
  7. فاطمه حسینی

    " پارت پنجم " به صورتش نگاه کردم و بعد از لحظه ای درنگ گفتم : _ آنیسا : علیک سلام . تو کجا ؟ اینجا کجا ؟! _ فربد : خوبی تو زلزله ؟ _ آنیسا : خوب که هستم ، جواب سوالم چی شد ؟ _ فربد : ممنونم ازت که اینهمه من رو تحویل می گیری . منم خوبم ! _ آنیسا : خوبه خوبه ، خودتو لوس نکن . خودت می دونی که چقدر از دیدنت خوشحال شدم . _ فربد : خب دیگه نمی خواد جو بدی . _ آنیسا : بفرما ! تحویلت می گیرم یه جور ، تحویلت نمی گیرم یه جور دیگه . من با تو چیکار کنم ؟ دستش را به علامت پاک کردن عرق پیشانی اش ، تمثیلی روی پیشانی کشید . _ آنیسا : نگفتی اینجا چی کار می کنی ؟ _ فربد : یادت هست که من همیشه اسم یکی از دوستام رو توی حرفام میارم و میگم از داداش نداشتم بهم نزدیک تره ؟ _ آنیسا : آره ، ولی الان چه ربطی داره ؟ _ فربد : یادت هست که زمستون سال پیش با یه اکیپ رفتیم توچال ؟ همون موقعی که آران کلی کار گرفته بود و نتونست باهامون بیاد . سری به نشانه ی بله تکان دادم که ادامه داد : _ فربد : یادت هست که این دوست نزدیک تر از داداش نداشتم رو هم با خودم آورده بودم ؟ با کلافگی نفسم را فوت کردم و گفتم : _ آنیسا : اوف ، کلافم کردی فربد . هی میگه یادت هست یادت هست . خی اینا چه ربط ... با روشن شدن لامپی از خاطرات در ذهنم ، جمله ام را قطع کردم . صورت دوست فربد را به یاد آوردم . او همان فرهاد بود . حالا دلیل آشنا بودن قیافه اش را می فهمیدم . آهانی گفتم که فربد با لبخند پهنی فکرم را تایید کرد . بله فربد به دعوت نزدیک ترین و بهترین دوستش ، در این جشن حضور داشت . چند لحظه ای در سکوت مشغول خودن غذا هایمان شدیم . چند قاشق بیشتر نخورده بودم که احساس سیری کردم و این به خاطر خستگی و هیجان امشبم بود . دست از خوردن کشیدم و بشقابم را کمی به جلو هل دادم . رو به رها که هنوز در حال خوردن غذایش بود گفتم : _ آنیسا : تو آخر سر به من نگفتی که با فربد چطور آشنا شدی ! با شنیدن سوالم به سرفه افتاد . لیوانی آب برایش ریختم و با شرمندگی به سمتش گرفتم . انگار سوال خوبی نکرده بودم . هر بار که این سوال را از او می پرسیدم ، از جواب دادن تفره می رفت . این بار هم که اینطور شد . کمی از آب را نوشید تا سرفه اش آرام شد . از پرسیدن سوالم احساس پشیمانی می کردم . داشتم در ذهنم به خودم قول می دادم که دیگر هیچگاه این سوال را از او نپرسم . هم زمان با قول و قرار ذهنی من با خودم ، رها از سر میز بلند شد و با عذرخواهی کوتاهی به خاطر جدا شدنش از ما ، میز را ترک کرد و حتی بشقاب غذایش را هم با خودش نبرد . درگیر عذاب وجدان بودم که فربد مرا از فکر بیرون آورده و نجاتم داد . _ فربد : میخوای بدونی من و رها چطور با هم آشنا شدیم ؟ _ آنیسا : نه ، دیگه نمیخوام بدونم . _ فربد : اما من میخوام بهت بگم . چون برام مهمی . چون فکرت درباره ی من برام مهمه . سرم را پایین انداخته و حرفی نزدم تا خودش ادامه بدهد . _ فربد : اینطوری که نمیتونم یک کلمه هم تعریف کنم . چیه قیافتو این شکلی کردی ؟ مثل سوسک دمپایی خورده ! با دهن کجی ادای جمله ی آخرش را درآوردم که هردویمان خندمان گرفت و جو خشک شکل گرفته بینمان ، شکست . حالا فربد آماده بود برای تعریف شاید داشتانی که بین او و رها گذشته بود . _ فربد : اطلاع داری که من و رها ، یک سال به دلیل شرایط انتقالی من ، هم دانشگاهی بودیم . توی اون یک سال ، همدیگرو زیاد می دیدیم . روابطمون هم زیاد با هم خوب نبود . انگار دو جبهه ی مخالف بودیم ؛ از اون جنگ های لج و لج بازی دوران دانشجویی . یه روز توی همون روزها ، رفته بودم کلینیک عموم که اونجا دیدمش . از اتاق دکتر زنان و زایمان بیرون اومد و با دیدن من برق سه فاز از سرش پرید . خیلی ازم خجالت کشید و خلاصه اون روز گذشت . ولی من دلم میخواست بدونم اوضاع از چه خبره . مثل همیشه تا حس کردم یه دختر بی پناهه و کمک میخواد ، سعی کردم بهش نزدیک بشم تا کمکش کنم . همینطور هم شد و تلاش هام به ثمر رسید . دیگه دنبال لج و لج بازی باهاش نبودم . بالاخره بهم اعتماد کرد . بهم گفت که ناخواسته اسیر حیله ی مردی شده که از دل و جون دوستش داشته . رها به خاطر عشق خالصانش صیقه ی مدت دار پسره میشه و بعد مدتی هم خوابگی رو باهاش تجربه می کنه . اما پسره نامردی میکنه و چند تا عکس از رها رو مدرک میکنه برای تهدید و اخازی از رها . اون روز هم برای ترمیم هایمن توی کلینیک بوده . با کمک هم از شر اون عکسا خلاصش کردیم و بعد از این که رها از حفظ آبروش مطمئن شد ، درس خوبی هم به پسره ی شیاد دادیم . هیچ کس هیچ اطلاعی از این قضایا نداره ؛ فقط من و رها و الان تو هم می دونی و می دونم که بین خودمون می مونه . یادآوری اون روزها و خاطراتش واقعا براش سخت و دردناکه . دیگه هیچوقت در این باره باهاش حرفی نزن . با تاسف سری تکان دادم و قول دادم که حرف های آن شبمان بین خودمان بماند . مطمئن بودم که رازدار خوبی خواهم بود . فربد برایم احترام و ارزش زیادی قایل بود که این حرف ها را برایم گفت . البته این ارزش و احترام متقابل بود و همان قدر که من برای او عزیز بودم ، او هم برای من عزیز بود . شاید اغراق باشد اگر بگویم به اندازه ی آران دوستش می داشتم ، اما بی شک به اندازه ی آران برایش احترام قایل می شدم .
  8. فاطمه حسینی

    " پارت چهارم " به فکرم خطور کرد که از فامیل یا آشنایان خانواده ی فرساد باشد . همان پسری بود که یک هفته ی پیش در راه پله ی دانشگاه ، دیده بودمش . با تظاهر به بی توجهی ، مسیر خودم را تغییر دادم و به جای میز پذیرایی به سمت قسمتی که مامان و بابا کنار خاله مهری و عمو بسطام نشسته بودند ، روانه شدم . درست از رو به رویش رد می شدم که با قرار گرفتن آران روبه روی من نقشه ام نقش بر آب شد . از حرکت ایستادم و سوالی به چشمان خاکستری آران خیره شدم . بی حرف دست هایش را روی دو شانه ام گذاشت و با لبخند مرموزانه ای مرا چرخاند . حال درست روبه روی همان شخصی بودم که سعی داشتم با او روبه رو نشوم . آهسته کنار گوشم زمزمه کرد : _ آران : دیدی گفتم نمی شناسیش ! چشم هایم از فرط تعجب گرد شده بودند . با دیدن تعجب غرق در سکوتم ، دهان باز کرد به گفتن سلامی گرم و ابراز خوشحالی از دوباره دیدنم . اجزای صورتش ، لحن صدایش و حتی نوع گویشش را با دقت زیر نظر گرفته بودم . پر از تغییر بود ، پر از یک آدم جدید . بعد از این که من هم جواب سلام و خوش آمد گویی اش را دادم ، او ما را به سمت میز پذیرایی راهنمایی کرد . آران برایم یک لیوان شربت پرتقال ریخت و آن را به سمتم گرفت . آران و پاکان مشغول صحبت پیرامون مسائل کاریشان بودند و من حوصله ای برای شنیدن این قبیل صحبت ها نداشتم . به ستونی که در کنار میز پذیرایی بود تکیه داده و سرگرم تماشای رقصنده های میان پیست رقصی که وسط سالن ساخته بودند ، شدم . چشمم یک جا بود و فکرم جای دیگر . به آن همه تغییر پاکان فکر می کردم . آن پاکان کجا و این پاکان کجا . پاکان چهار سال پیش یک پسر جوان استخوانی بود با یک خروار سادگی و سر به زیری ؛ اما این پاکان مردی بود با بدنی ورزیده و عضلانی که شورو شیطنت از چشمانش می ریخت . وقتی حرف می زد ، بر خلاف گذشته چشمانش را زیر پایش نمی انداخت ؛ بر عکس ، سرش را بالا گرفته و غرور ملموسی در صدایش می دمید . شاید این ها به سبب بیشتر شدن سنش باشند یا شاید تاثیر فرهنگ غرب نشینی روی اخلاق و رفتارش . ( آران و پاکان هم سن اند با تفاوت چند هفته بزرگتر بودن آران . ) چشمانم متوجه ورود تابان و فرهاد به پیست رقص شدند . آهنگ در حال پخش تازه تغییر کرده بود . آهنگی فرانسوی زبان ، باب رقص دو نفره . حضار با دیدنشان حین ورود به پیست رقص ، برایشان سوت و جیغ می کشیدند و دست می زدند . چه نگاه های عاشقی دارند . حظ می کنم از دیدن نگاه خیره شان رو به هم . همه پیست را خالی کردند و حال ، تنها عروس و داماد عاشقمان وسط پیست می درخشیدند . تابان دستانش را دور گردن فرهاد و فرهاد دستانش را دور کمر تابان حلقه کرد . نرم نرم حرکت می کردند و با ریتم موسیقی می رقصیدند . گاهی لب هایشان تکان می خورد و حتما عاشقانه هایشان را برای یکدیگر زمزمه می کردند . به هم می آمدند . فرهاد مردی بود با موهای مشکی کوتاه ، پوست نسبتا سفید ، بینی کشیده و لب های معمولی ، چشم های درشت قهوه ای رنگ و ابرو های متناسب مشکی رنگ . یک دست کت و شلوار به رنگ قهوه ای شکلاتی به همراه پیراهنی سفید و کروبات همرنگ کتش ، به تن داشت . تابان ، با وجود پاشنه ی بلند کفش هایش ، هم قد فرهاد شده بود . با تمام شدن آهنگ در حال پخش ، رقص آن دو هم پایان یافت و پیست رقص خالی شد . درفکر محوطه ی بیرون ساختمان بودم . اگر تمام مراسم داخل ساختمان بود ، پس دیگر چه لزومی داشت که بیرون را میزو صندلی بچینند . سری چرخاندم و با دیدن مامان که همچنان کنار خاله مهری نشسته بود ، به سمتشان رفتم . یک دقیقه هم از نشستنم کنارشان نمی گذشت که آران به جمعمان اضافه شد . آهنگی شاد و پر انرژی پخش می شد . سر جایم کمی به خودم تکان می دادم . آران سقلمه ی آرامی به پهلویم زد و گفت : _ آران : بریم یه دور ؟ _ آنیسا : بریم . زود تر از من از سر جایش بلند شد و با گرفتن دستم مرا به دنبال خودش کشید . به سمت رقصنده ها رفتیم و گوشه ای از پیست را از آن خودمان کردیم . آران دستم را رها کرد و هر دو شروع به تکان دادن خودمان کردیم تا رقص کمی از انرژیمان را کم کند . در میان رقصیدنمان ، گاهی نگاهم به نگاه خیره ی آران قفل می شد . انگار تمام مدت گرم تماشای رقص من و آران بود . آران و پاکان دوستان گرمابه و گلستان یکدیگرند و دوستی خانواده هایمان ، صمیمیت و نزدیکیشان را بیشتر و بیشتر کرده است . با پایان آهنگ ، آران برادرانه روی موهایم را بوسید و به همراهی هم از پیست رقص فاصله گرفتیم . با صدای پاکان و پدرش ، عمو بسطام ، که در دوطرف سالن مهمان ها را برای صرف شام به محوطه ی بیرون ساختمان دعوت می کردند ، به سمت در ورودی گام برداشتیم . با شماره ی رها تماس گرفتم تا شام را با او صرف کنم . آران هم جلوتر از من به پاکان ملحق شد . _ آنیسا : الو ، کجایی رها ؟ _ رها : بیرون . میای پیشم ؟ _ آنیسا : تنهایی ؟ _ رها : نه ، اما غریبه نیست . بیا تو هم . _ آنیسا : باشه میام . تماس را قطع کردم و از ساختمان خارج شدم . چشم گرداندم و رها را سر یکی از میزها دیدم . قبل از ملحق شدن به رها ، به سمت میز غذا رفتم و برای خودم غذا کشیدم . این بار به سمت رها رفتم و کنارش نشستم . _ آنیسا : گفتی که تنها نیستی ! _ رها : نیستم . رفت برای خودش غذا بیاره ، الان برمی گرده . _ آنیسا : کیه ؟ _ رها : بیاد می فهمی دیگ . نفسم را با صدا بیرون دادم و کمی از غذایم را مزه کردم . چشمانم را برای لحظه ای بستم تا بهتر و دقیق تر متوجه طمع غذا شوم . باز هم فکرم سمت اتفاق دور از انتظار امشب می رفت . با دیدن پاکان انگار داشتم خودم را می شناختم . اینطور که پیداست من هم تغییر کرده بودم . بر خلاف تصورم دیگر میل چندانی به اذیت کردنش یا کل کل کردن با او نداشتم . یا حد اقل ترجیح میدادم من شروع کننده ی یک بحث و کل کل بینمان نباشم . حدودا هفت سالی میشود که رفت و آمد ها و دوستی خانوادگیمان شروع شده . دوستی دیرینه ی آران و پاکان و علاوه بر آن دوستی بابا و عمو بسطام ، خانواده هایمان را به هم نزدیک تر کرد ؛ طوری که انگار الان پدرهایمان برادر های واقعی هستند . در کل خانواده ی آرام و پرمهری هستند ؛ اما پاکان علی رقم مودب بودن و خون گرمیش ، هیچ گاه به دلم نمی نشست . _ فربد : سلام آنی خانم . دیالوگ فرد اضافه شده به جمعمان مرا از خیالاتم بیرون کشید . ....
  9. فاطمه حسینی

    مبااارک .. مبااااااااااااااااااااااارککککککککککککک???
  10. فاطمه حسینی

    مو مشکی .. چشم قهوه ای
  11. فاطمه حسینی

    تو نودهشتیا میچرخم
  12. فاطمه حسینی

    قوت : شاد و قوی بودنم ضعف : زود عصبانی شدنم
  13. فاطمه حسینی

    مرسی از نظرت ریحانه جان .. بله سعی میکنم بهترش کنم
  14. فاطمه حسینی

    مرسی امین جان .. حتما سعی میکنم بهترش کنم
  15. فاطمه حسینی

    منم حاضرم به امید ظهور
×