رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

niloofar_

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    372
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

713 Excellent😃😃😃😃

درباره niloofar_

  • Other groups منتقد انجمن
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 12 دی 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

551 بازدید کننده نمایه
  1. @Malihe1998 @yeki @Hany Pary @Asal_D.N @y.zare @Arefeh.H
  2. سلام 

    تو نقد داستان باطل شدگان گفتی آخر داستان از مارگان بهتر بود بنویسم 

    من مارگان نداشتم تو داستانم😕

    @niloofar_

    1. niloofar_

      niloofar_

      عزیزم اسم دختری که شیطان بود مارگان بود. بعضی جاها مارگان خطابش می کردی بعضی جاها دیانا. توی نقد ذکر کردم که این مشکل زیاد بود اسم ها رو قر و قاطی نوشته بودی. 

    2. خسته

      خسته

      وای خاک به سرم 

      قبلا اسمش دیانا بود بعد عوض کردم ویراستار درس میکنه یا خودم باید درس کنم؟

      چی آخه ازش بنویسم اون رفت دیگه تموم شد

    3. niloofar_

      niloofar_

      آخه شاید ویراستار نفهمه کجا مارگان خطابته. به نظرم بعضی جا ها رو که می تونی ویرایش کن.

       به نظرم موقعی که هامان مرد یک نشونی از مارگان می دادی که اون روح هامان رو برده. البته همینجوری هم عالیه، من نظرم رو گفتم گلم. 

  3. سلام من منتقد شما هستم. لطفا تا پایان نقد صبور باشین. تاریخ شروع: 1398/12/3 تاریخ پایان: 1398/12/10 @اقلیما
  4. #پارت سی و ششم یک هفته می گذره. زخم هام خیلی بهتر شدن و دیگه زیاد به چشم نمیان. قبلا به خاطر زخم قدیمی گلوله نمی تونستم راه برم؛ اما حالا این مشکل رو ندارم. زمان زیادی برام نمونده. توی این یک هفته اصلا از خونه بیرون نرفتم. با آروین که اصلا یک کلمه هم حرف نزدم. یک هفته فقط فرصت دارم تا بتونم فرار کنم؛ ولی آروین برای برگشتن حافظه ام هیچ اقدامی نمی کنه. فکر کنم از اون سری هنوز خیلی عصبانیه، حتی نذاشت توضیح بدم قضیه چی بوده. واقعا دارم کلافه میشم. در حال حاضر زمان برای من خیلی باارزشه و داره همین طور هدر میره. بالاخره تصمیم گرفتم با آروین حرف بزنم. عقربه های ساعت روی ده شب ایستاده بودن. از اتاقم بیرون رفتم. آروین مثل همیشه روی کاناپه ی توی پذیرایی نشسته بود و استراحت می کرد. مقابلش ایستادم که چشم های خسته و خمارش رو سمتم چرخوند. خستگی از سر و روش می بارید و می دونستم که حوصله ی هیچ کس رو نداره. لب هام رو به هم فشردم و گفتم:« می تونم چیزی بگم؟» با صدای گرفته ای که آثار خستگیش بود گفت:« ضروریه؟» - آره. - بگو. حقیقتا فکر نمی کنم، کار من از نظر اون ضروری باشه؛ اما اگه می گفتم که ضروری نیست، بهم اجازه ی حرف زدن رو نمی داد. با اخم های درهمم گفتم:« نمی خوای کاری بکنی؟» کلافه دستی به موهای پریشونش کشید و گفت:« چی کار مثلا؟» - یک هفته ست که این جام. اگه بخوام حافظه ام رو به دست بیارم، باید از این جا بیرون برم. نگاه کوتاهی به من کرد و پوزخند زد. انگار که خنده دار ترین جوک رو شنیده باشه با تمسخر گفت:« بری بیرون که دوباره کثافت کاری کنی؟» با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:« اشتباه می کنی. تو حتی نذاشتی توضیح بدم.» نیشخندی زد و گفت:« هنوز هم انکار می کنی؟ خیل خب، توضیح بده. قانعم کن!» انتظار همچین حرفی رو ازش نداشتم. فکر نمی کردم بهم فرصت دفاع از خودم رو بده. البته خیلی دیر این اقدام رو کرد. آهی کشیدم و بهش توضیح دادم. گفتم که من چیزی از قصد اون زن نمی دونستم و هیچ وقت اون بسته رو قبول نکردم. با جزئیات و دقیق گفتم تا حرفم صادقانه باشه. آروین با خونسردی به من نگاه می کرد و گوش می داد. وقتی حرف هام تموم شد گفت:« خب، تو فکر کن که من حرف هات رو باور کردم. چه چیزی عوض میشه؟» - حداقل به من این قدر تهمت نمی زنی. پوزخندی زد و گفت:« می دونی چه قدر ازت متنفرم؟» لبخندی زدم و گفتم:« آره، چون خودم هم همین حس رو نسبت به تو دارم.» بی تفاوت سرش رو روی پشتی کاناپه گذاشت و چشم هاش رو بست. زمزمه کرد:« پس فکر نکنم دیگه نیازی باشه این بحث رو ادامه بدی.» با حرص بهش خیره شدم و گفتم:« چه طور می تونی این قدر بی خیال باشی؟ مگه نمی خوای بدونی اون زن کجاست؟» اخم غلیظی کرد و چشم هاش رو باز کرد. با لحن آرومی گفت:« بزار این طوری بپرسیم. خودت چرا می خوای حافظه ات رو به دست بیاری؟» لب هام رو به هم فشردم. چرا؟ من همین الانش حافظه ام برگشته، پس چه جوری می تونم دلیلش رو بگم؟ نگاه سنگینش بهم فهموند، وقت زیادی برای جواب دادن به سوالش ندارم. به زمان قبل از این که حافظه ام برگرده فکر کردم و صادقانه گفتم:« می خوام بدونم کیم؟ چرا باید این قدر بدبختی بکشم به خاطر کاری که یادم نمیاد انجام دادم؟ چرا باید با تو ازدواج کنم؟ چرا باید خودم رو جای نورا جا بزنم؟ همه ی این ها رو می خوام بدونم.» پوزخندی زد و با طعنه گفت:« این ها رو من هم می خوام بدونم.» - پس کمکم کن خاطراتم رو به یاد بیارم. نگاه کلافه اش کم کم رنگ خشم رو به خودش گرفت. گفت:« چه طور؟ وقتی تو این قدر عوضیی، چه طور انتظار داری که کمکت کنم؟» از توهینش خشمگین شدم و گفتم:« بهت گفتم که من اون کار رو نکردم.» - باشه. تو اون کار رو نکردی؛ ولی می خوای قرارت با اردلان هم انکار کنی؟ بهت زده بهش خیره شدم. نیشخندی زد و گفت:« فکر نمی کردم این جوری باشی که به خاطر پول با مردی که سن پدرت رو داره معامله کنی.» زبونم بند اومده بود. نمی دونستم چه طور باید از خودم دفاع کنم. فکر نمی کردم اردلان قضیه رو به آروین بگه. دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم که گفت:« خیل خب، اگه خیلی اصرار داری فردا می برمت بیرون. در هر صورت وقتی پات به عمارت اردلان برسه، دیگه نمی تونی بیرون بیای. تا آخر عمرت اون جا می مونی.» چنان این حرف رو با کینه و نفرت گفت که برای لحظه ای از این ترسیدم که نتونم فرار کنم و همین اتفاق بیوفته.
  5. #پارت سی و پنجم برای لحظه ای سرش رو از توی گوشیش بیرون آورد و بهم نگاه کرد. با خونسردی گفت:« ناراحتی که هنوز توی این دنیای مزخرفی؟» - آره، فکر می کردم مرگ من باعث خوشحالی تو باشه. پوزخندی زد و گفت:« نمی دونم، شاید این طور باشه؛ ولی فعلا به زنده ات احتیاج دارم. اگه تو بمیری، من توی دردسر می افتم.» مثل همیشه به خودش فکر می کرد. غیر از خودش، فقط به اون زن فکر می کرد. من هیچ وقت درک نمی کنم که درون این مرد چی می گذره. این مرد واقعا یک عوضیه؟ چه سوال مسخره ای، وقتی که اون شب من رو زیر بار کتک گرفت. دوباره مشغول ور رفتن با گوشیش شده بود. هروقت با گوشیش کار می کرد، اخم هاش توی هم بود. اون به من فرصت توضیح دادن نداد و برای همین ازش متنفرم. اون هرچی دید رو قضاوت کرد. من باید از دست این آدم ها فرار کنم. شایان و نورا الان کجان؟ شاید شایان دوباره من رو ول کرده باشه. شاید فکر می کنن مردم. با این وضعیت تنها راه نجات، رفتن به عمارت اردلانه. اون جا صد ها راه هست که بتونم فرار کنم؛ اما الان با این ردیاب لعنتی هیچ جا نمی تونم برم. باید یک فکری به حال این ردیاب هم بکنم. کلافه سرم رو به بالشت تکیه دادم و چشم هام رو بستم. صدای آروین به گوشم رسید. - گشنته؟ - آره حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت. ازش نمی ترسیدم، چون کتک های اون به حد کتک های اردلان نمی رسید. اون عصبانی بود؛ ولی باز خم اون قدر محکم من رو نزد. این ها دلیل نمیشه که بگم بخشیدمش. من اصلا نمی بخشمش، چون هر چه قدر هم دلیل باشه، نمیشه این رو انکار کرد که اون به هیچ دلیلی من رو کتک زده. اون شب ازش می ترسیدم، چون ضعیف بودم و هیچی از خاطراتم یادم نمی اومد؛ اما الان یادمه که من چه قدر سختی کشیدم و این چیز ها بی ارزش شد. در اتاق باز شد و با فکر این که آروینه سرم رو چرخوندم؛ ولی شخصی که جای چهارچوب در بود آروین نبود. با تعجب به اردلان خیره شدم. در رو بست و کنار تختم اومد و با لبخندی گفت:« چه طوری؟ شنیدم آروین از حدش گذرونده.» زبونم بند اومده بود. دیدن اردلان اون هم این جا برام شوکه کننده بود. زنده بودن من برای اون مهمه، طبیعیه که این جا باشه. نیشخندی زد و گفت:« هنوز هم فکر می کنی رفتنت با آروین، کمکی به برگشتن حافظه ات می کنه؟» - فقط چند روز گذشته، نمیشه قضاوت کرد. خندید، خنده هاش همیشه برام ترسناک بود. صندلی رو کنار تخت گذاشت و نشست. با لحن آرومی گفت:« می دونی که چه حافظه ات برگرده و چه برنگرده، تو پیش منی.» لب هام رو به هم فشردم و سعی کردم ناراحتیم رو به روز ندم. سر تکون داد و با لبخند همیشگیش گفت:« من بهت یک فرصت میدم.» موهای بدنم برای لحظه ای سیخ شد. کنجکاو به اردلان خیره شدم و با حسرت ادامه داد:« من همیشه از این که نورا باهام رابطه ی خونی داشت بدم می اومد، چون نورا خیلی شبیه مادرش بود.» اخم هام درهم شد. از کثیف و پست بودن این آدم داشت حالم به هم می خورد. می تونم حدس بزنم که چی می خواد بهم بگه. ادامه داد:« تو رابطه ی خونی ای با من نداری. بهت یک فرصت میدم. می تونی به عمارت من برگردی و تا ابد با من توی ناز و نعمت زندگی کنی. اون موقع کم کم حافظه ات هم برمی گرده و می فهمم نورا کجاست، اون وقت شما دو تا می تونین مثل دو تا خواهر باهم زندگی کنین یا این که تا ابد توی منطقه ی سیاه می مونی و شکنجه میشی.» مطمئنا هرکی جای من بود، بین این دومورد، بودن با اردلان رو انتخاب می کرد؛ ولی من نمی خوام هیچ کدوم از این دوتا رو قبول کنم. خودم، خودم رو نجات میدم. زندگی توی عمارت اردلان تا آخر عمر، واقعا غیر قابل تحمله، چون اردلان دیگه من رو به چشم دخترش نمی بینه. متوجه ی نگاه سنگینش شدم و آروم گفتم:« آروین چی؟» - در هر صورت باید باهاش طلاق بگیری. آروین باید با نورا ازدواج کنه. لب هام رو به هم فشردم و جوری تظاهر کردم که انگار سخت مشغول تصمیم گیری و فکر کردنم. زمزمه کردم:« من می تونم یک پیشنهاد بدم؟» اخمی کرد و گفت:« بگو.» - بزارین من این دوهفته رو با آروین باشم، چون شاید زودتر حافظه ام رو به دست بیارم. حافظه ی من برای من و شما خیلی با ارزشه. بعدش هرکار شما بخواین من انجام میدم، چون من دلیلی برای مقاومت ندارم.» لبخند رضایت بخشی زد و گفت:« پیشنهاد خوبیه، قبوله؛ ولی اگه به هر دلیلی زیر حرفت بزنی، بد می بینی.» سر تکون دادم. توی دلم بهش زبون درازی کردم. من عمرا با تو توی یک خونه زندگی کنم. می بینیم آخرش کی می بره. اردلان بعد از نگاهی کوتاه به من از اتاق بیرون رفت. با درد جا به جا شدم. بدنم کوفته و خسته بود. روحمم دستِ کمی از جسمم نداشت. چشم هام رو به سنگینی بود، انگار دارو ها داشتن اثر می کردن. در اتاق باز شد و آروین داخل اومد. صورت اخموش، نشون می داد که توی راه با اردلان برخورد داشته. پلاستیک توی دستش رو روی تختم پرت کرد و کلافه روی کاناپه افتاد. بوی غذایی که از داخل پلاستیک می اومد، شکمم رو به قار و قور انداخت. به سختی سرجام نشستم و غذا رو از توی پلاستیک بیرون آوردم. می تونستم بوی کوبیده رو تشخیص بدم. با لذت مشغول خوردن شدم؛ ولی آروین لب نزد. وقتی غذا رو خوردم، فهمیدم که چه قدر گرسنه بودم. بعد از تموم شدن غذا، دستی به شکمم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. پلاستیک آشغال رو روی میز کنار تخت گذاشتم. بهش خیره شدم. سرش رو گرفته و سخت مشغول فکر کردن بود. ترجیح دادم باهاش حرف نزنم. این قدر ازش متنفر بودم که حرف زدن باهاش برام عذاب آور بود. دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. *** فردا مرخص شدم. دکتر اصرار کرد که باید بیشتر بستری باشم؛ ولی آروین اصلا براش مهم نبود. به خاطر درد زیادم مجبور بودم روی ویلچر راه برم. اردلان رو از دیروز توی بیمارستان ندیدم. احتمالا سرکارش بود. چه بهتر که مجبور نیستم قیافه ی مزخرفش رو ببینم. تحمل آروین همین طور سخت هست، اون وقت اردلان هم بهش اضافه بشه. من به گفته ی اون زن به آروین اعتماد کردم؛ اما اعتمادم شکست. خیالاتی بودم که فکر می کردم آروین با بقیه فرق داره. وقتی به خونه برگشتیم، سریع به اتاقم رفتم و در رو بستم تا آروین رو نبینم. این خونه الان برام یادگار خاطرات بدی بود. باید به عمارت اردلان برگردم و با شایان یا حتی کامیار ارتباط برقرار کنم. حداقل خیالم از این بابت راحته که اون ها گیر نیوفتادن. رفتن باران و شایان رو دیدم؛ ولی از بابت کامیار چندان مطمئن نیستم. این دوهفته که از اردلان وقت گرفتم، خیلی با ارزشه. آروین برای برگشتن حافظه ام بهم کمک می کنه و باید توی این موقعیت فرار کنم. اگه همراه اردلان به عمارت برگردم، احتمال این که بتونم خودم رو نجات بدم کمه. همراه اردلان برگشتن یعنی قبول کردم که مال اون باشم. اگه خطایی انجام بدم، ممکنه به مرگم ختم بشه. درهر صورت لازم نیست به منطقه ی سیاه برگردم و دوباره اون شکنجه ها رو تحمل کنم. آروین من رو از منطقه ی سیاه نجات داد؛ اما فقط به خاطر اهداف خودش بود. جلوی آینه ی قدی به بدن کبودم خیره شدم. این قدر ظاهرش بد بود که به زور جلوی گریه ام رو گرفتم. همه اش به خاطر اینه که نتونستم اون شب فرار کنم. انتظار نداشتم بهم شلیک کنن. این اشتباه من بود. هنوز برام عجیبه که چه طور تونستم حافظه ام رو به دست بیارم؟ خدارو شکر موقعی که آروین مریض بود به پلیس زنگ نزدم. آهی کشیدم و آروم روی تخت دراز کشیدم؛ ولی درد خفیفی توی بدنم ایجاد شد.
  6. سلام عزیزم ب ویرایش جلد دو چهره ی متفاوت شما رسیدگی شد یا پیگیری کنم ؟

    1. niloofar_

      niloofar_

      سلام. بله گرافیست برام درستش کرد. خیلی ممنونم❤️

  7. #پارت سی و چهارم با حرفش بغض راه گلوم رو بست و احساس خفگی بهم دست دست داد. آروین همین طور که مچ دستم رو فشار می داد، من رو سمت ماشین کشوند. از درد صورتم مچاله شده بود. تازه متوجه ی پلاستیک داروی توی دستش شده بودم. در صندلی شاگرد رو باز کرد و من رو با خشونت روی صندلی پرت کرد. در رو بست. سمت صندلی راننده رفت و نشست. چنان در رو محکم بست که ماشین لرزید. با ترس گفتم:« بزار توضیح بدم...» با دادی که کشید دهنم بسته شد و گوش هام رو گرفتم. - خفه شو! لازم نکرده چیزی رو توضیح بدی، خودم همه چی رو دیدم. بغضم سنگین و سنگین تر می شد. اون حتی نمی ذاشت بی گناهی خودم رو ثابت کنم. با نگاه لرزونم به چهره ی خشمگینش خیره شدم. ماشین رو روشن کرد و با عصبانیت گفت:« تو باید توی همون منطقه ی سیاه می موندی. لیاقت تو همینه، این که مثل آشغال زندگی کنی.» لب هام رو به هم فشردم و قطره ی اشکی از گونه ام سر خورد و زمزمه کردم:« خواهش می کنم این جوری نگو. بزار توضیح بدم.» با عصبانیت غرید:« گفتم وقتی حرف می زنی که اضطراری باشه. الان هیچ ضروریتی وجود نداره که تو زر بزنی. وقتی رسیدیم خونه بهت حالی می کنم این جا کجاست!» تهدیدش چنان من رو ترسوند که دیگه نتونستم حرفی بزنم و فقط قطره قطره اشک ریختم. از این ضعیف بودنم حالم به هم می خورد. از این که نمی تونستم از خودم دفاع کنم بدم می اومد. با شدت سرعت گرفت و رانندگی کرد. چرا این آدم ها این قدر غرور من رو بازی میدن؟ چرا این قدر تحقیرم می کنن؟ این مرد شوهرمه، شوهر یعنی پناهگاه و تکیه گاه؛ ولی چه طوریه که من این فکر رو درباره این آدم نمی کنم؟ هر احساسی نسبت به این آدم دارم، جز دوست داشتن. من باید عاشق این مرد باشم، چون شوهرمه؛ اما این طور نیست، فقط ازش می ترسم. نکنه یه وقت من رو به منطقه ی سیاه برگردونه؟ نکنه من رو بکشه؟ نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ این افکار نمی ذاره که احساس دیگه ای نسبت به آروین داشته باشم. وقتی ماشین هر لحظه به مقصدش نزدیک تر می شد، من بیشتر وحشت می کردم. این قدر عصبانی بود که نمی دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاره. اون حتی اجازه نمی داد که از خودم دفاع کنم. بگم که من اون بسته رو قبول نکردم، بگم که این یک رشوه بوده. ماشین رو نگه داشت و پیاده شد. با بدن لرزونم از ماشین پیاده شدم. با خشم مچ دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید. وقتی وارد خونه شدیم من رو هل داد که به خاطر پاهای ناتوانم، تعادلم رو از دست دادم و افتادم. با بغض بهش خیره شدم. با خشم گفت:« وقتی چند روز دیگه تا تموم شدن آزادیت نمونده، چه طور می تونی به این مسخره بازی ها ادامه بدی؟» - من... - اشتباه کردم! فکر کردم که شاید با نورا فرق داشته باشی؛ اما فراموش کردم که همه ی زن ها عین همن. اشک هام روونه شد و نالیدم:« اشتباه می کنی.» - درسته، اشتباه کردم که به تو اعتماد کردم. الان که فکر می کنم شاید قصدت از نوشتن اون نامه این بوده که فقط من رو دنبال خودت بکشونی. شاید تو اصلا خبر نداری که اون زن کجاست! شاید این که حافظه ات رو از دست دادی یک دروغ بیشتر نبوده. بهت نشون میدم که عاقبت این مسخره بازی ها چیه! دستش رو سمت کمربندش برد. با وحشت بهش خیره شدم و گفتم:« اون طور که فکر می کنی نیست. من این کارو نکردم.» - وقتی با چشم های خودم دیدم، داری انکار می کنی؟ باید بهت یاد بدم تا دفعه ی بعد از این غلط ها نکنی. با عصبانیت کمربندش رو کشید و بالا برد. جیغ زدم و توی خودم جمع شدم و ضربه ی محکم کمربند به بدنم خورد. این ضربه برام مثل ضربه های شلاقِ توی منطقه ی سیاه نبود. این ضربه روحم هم داشت خرد می کرد. از تنها کسی که بهش اعتماد داشتم، ضربه خوردم. بیشتر از جسمم، قلبم بود که از ضربه های بی رحمانش درد می کرد. هق هق کردم و صورتم رو با دست هام گرفتم و فقط ضربه ی کمربند رو تحمل کردم. این ضربه ها برام آشنا بود، ضربه هایی که غرورم رو خرد می کرد. بدنم از شدت ضربات می سوخت. کم کم دیگه حتی هق هق هم نکردم. نمی دونم چه قدر گذشت و چند ضربه زد که کمربندش رو دور کمرش بست. احساس می کردم فاصله ای با مرگ ندارم. اصلا توان تکون دادن یک انگشت هم نداشتم. با خشم موهام رو چنگ زد و کشید که به زور بلند شدم. من رو سمت اتاقم برد و به داخل اتاق پرتم کرد و با خشم غرید:« تا وقتی که نگفتم حق بیرون اومدن از اتاق رو نداری، فهمیدی؟» قطره ی اشکی از چشمم روی زمین افتاد و لرزون سر تکون دادم. در رو محکم بست و صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم و لحظه ای بعد صدای بسته شدن در ورودی خونه. بغضم شکست و با بی جونی زار زدم. الان که خونه تنها بودم، تونستم با خیال راحت گریه کنم، توی تنهایی. ازش متنفرم، اون هم مثل اردلانه. اون بدون این که بدونه من گناهکارم یا بی گناه، تا این حد تحقیرم کرد. چرا این قدر بی رحم بود؟ وقتی من بهش اعتماد کردم، این چیزی بود که نصیبم شد؟ وقتی مدت ها کنار تختش نشستم تا تبش پایین بیاد، تشکرش این بود؟ درسته تقصیر من بود که حالش بد شد؛ ولی من براش جبران کردم و حق یک تشکر خشک و خالی رو داشتم. اون حداقل باید به حرف هام گوش می داد. جسم و روحم درد می کرد. حتی توان این که از روی زمین بلند بشم هم نداشتم. من باید چی کار کنم تا بتونم از این مخمصه نجات پیدا کنم؟ باید صبر کنم تا به منطقه ی سیاه برگردم؟ چرا کسی نمیاد نجاتم بده؟ *** آروین شب رو خونه نیومد. برام مهم هم نبود کجاست و چی کار می کنه. اون فقط یک مرد با ظاهر خوب و باطن بده. از اتاق بیرون نرفتم، چون می ترسم موقعی که از اتاق بیرون میرم، آروین سر برسه. تونسته بودم خودم رو به تخت برسونم و روش دراز بکشم؛ ولی هنوز بدنم به شدت درد می کرد و کوفته شده بود. رد کمربند کبود و سیاه بود. انتظار کمتر از این هم نداشتم. وقتی توی منطقه ی سیاه بودم، بدتر از این رو تجربه کردم. احساس گرسنگی می کردم، چون از صبح هیچی نخورده بودم. این قدر خسته و ناتوان بودم که نمی تونستم برم چیزی بخورم. دلم می خواست بمیرم، اون وقت از تموم این بدبختی ها خلاص می شدم. نه من زجر می کشیدم نه دیگران زجر می کشیدن. خدا کمکم نمی کرد و مطمئنا مثل همیشه حکمتی داره؛ اما واقعا خسته شدم، دیگه نمی تونم تحمل کنم. نمی دونم کیم و چرا این جام، اون وقت به خاطر هیچی کتک می خورم. نمی دونم به خاطر خستگی بود یا ضعف؟ همه جا رو تار می دیدم. مطمئن بودم آروین حالا حالاها برنمی گرده. پس این جا آخرشه؟ فکر می کنم همین طوره. در لحظ یه آخر که چشم هام سنگین می شه همه چی رو به خاطر میارم. خاطراتم مثل نوار فیلمی از جلوی چشم هام می گذرن و سردرد طولانیم قطع میشه. آره، من از همون اول به آروین اعتماد داشتم، چون فکر می کردم اون با بقیه فرق داره. وقتی سحر با آروین بد بود، من کمکش کردم، چون فکر کردم که اگه من هم جای اون بودم دلم می خواست یکی کمکم کنه. وقتی اون زن بهم گفت به آروین اعتماد کنم، خیالم راحت شد که اشتباه نمی کنم؛ اما اشتباه کردم بهش اعتماد کردم. فکر کنم این جا آخر زندگی سایه جهانبخش باشه. چشم هام کم کم بسته شد و به خواب فرو رفتم. *** تیزی ای که توی دستم فرو رفت، من رو بیدار کرد. آروم لای چشم هام رو باز کردم. همه جا تار و روشن بود. چهره ام از نور زیاد جمع شد و صدای بمی رو شنیدم. - خانم به هوش اومدین؟ الان دکتر رو صدا می کنم. درکی از محیط اطرافم نداشتم و مغزم کار نمی کرد. کم کم محیط اطراف برام واضح شد. نگاهم رو آروم به اطراف اتاق سفید انداختم. دستگاهی که کنارم بوق بوق می کرد، باعث شد سریع بفهمم این جا بیمارستانه. در اتاق باز شد و مرد مسنی با لباس سفید که به نظر دکتر می اومد، همراه پرستار داخل اومد. دکتر کنار تختم ایستاد و گوشی سردش رو روی قفسه ی سینه ام گذاشت و گفت:« نفس عمیق بکش.» همین کار رو کردم و پرسید:« درد داری؟» سر تکون دادم و پرسید:« می دونی چه اتفاقی افتاد؟» یاد ضربات کمربند بی رحمانه ی آروین که افتادم، نمی دونستم چی بگم. لب هام رو به هم فشردم که در اتاق باز شد و با چهره ی خونسرد آروین روبه رو شدم. آروین خطاب به دکتر گفت:« دکتر بهتون گفتم که از پله ها افتاد.» دکتر اخم کرد و گفت:« من نمی تونم باور کنم. درسته شما شوهر ایشون هستین؛ ولی من باید از زبون خودشون بشنوم چه اتفاقی افتاده. زخم های ایشون مربوط به افتادن از پله نیست.» آروین اخم غلیطی کرد و به من خیره شد. باید بهش می گفتم که اون زن توی کتابخونه ی عمارت اردلانه، باید بهش می گفتم من همه چی رو به خاطر آوردم، باید می گفتم که من کیم؛ اما هیچی نگفتم. برگشتن به منطقه ی سیاه یعنی مرگ. صدای دکتر من رو به خودم آورد. - خانم حسینی، یادتون هست چه اتفاقی افتاد؟ هه! خانم حسینی. اول جهانبخش بودم، بعد مالکی و بعد هم حسینی شدم. می خواستم بگم که آروین چه بلایی سرم آورده، چه قدر به عنوان شوهر در حقم نامردی کرده؛ اما نگفتم، چون بعدش معلوم نبود چه بلایی سرم میاد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:« شوهرم راست میگن، من فقط از پله ها افتادم.» دکتر اخم غلیظی کرد و سر تکون داد. نگاه بدی به آروین کرد و خطاب به من گفت:« من براتون چند تا مسکن می زنم تا دردتون کم بشه. باید چند روزی رو بستری باشین، چون وضع جسمیتون اصلا خوب نیست.» آروین سریع گفت:« ما نمی تونیم بمونیم. من خودم توی خونه مراقبش هستم، نیازی به بستری شدن نیست.» دکتر با خونسردی مصنوعی گفت:« حداقل باید یک روز رو این جا باشه.» اخم های آروین درهم شد؛ اما سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد. دکتر لبخند گرمی به من زد و به پرستار دستورات لازم رو داد. از اتاق خارج شد و پرستار محتوای سرنگی رو توی سرمم خالی کرد و مارو تنها گذاشت. آروین بی تفاوت روی کناپه ی توی اتاق نشست و با گوشیش ور رفت. به من نگاه نمی کرد. عذاب وجدان داشت یا این قدر ازم متنفر بود که تحمل ریختم رو نداشت؟ قبلا به خاطر یک سیلی ازش به کلی متنفر شدم؛ ولی الان با این وضعیت نمی دونم باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم. می خواستم فحشش بدم، می خواستم از تنفر و کینه ام نسبت بهش بگم؛ اما فقط زمزمه کردم:« چرا نجاتم دادی؟»
  8. می نویسم می دونم که دارم میمیرم😂همه تو کفش بمونن
  9. نمی تونم کاریش کنم. اگه بخوام این کارو بکنم نفس هام تند میشه و لبخندی روی لبم میشه که درآخر با ترکیدن روبه رو میشه
  10. niloofar_

    یک جمله خطاب به خودت

    خیلی تنبلی😔
  11. niloofar_

    تنها آرزویی که برات خیلی مهمه بهش برسی چیه؟

    رفتن به دانشگاه تهران
  12. niloofar_

    وقتی حوصله ات سر میره چی کار می کنی؟

    میام توی سایت
×
×
  • اضافه کردن...