رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

niloofar_

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    504
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,204 Excellent😃😃😃😃

درباره niloofar_

  • Other groups منتقد انجمن
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 12 دی 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

836 بازدید کننده نمایه
  1. خیلی قشنگه. برام سخته ولی رعایت می کنم عزیزم❤️
  2. با بوی شیرینی که مشامم رسید، سرم را از توی لپ تاپم بیرون آوردم. با آرامش صندلی چرخ دارم را به عقب هل دادم و از پشت میز برخاستم. گوش هایم جز سکوت چیز دیگری نمی شنید. چه طور این شیرینی بو دارد؛ ولی صدا ندارد؟ توی چهارچوب در ایستادم. کاناپه ی چرمی جلوی تلویزیون، پر از خرده چیپس و خوراکی نبود. مگر می شد؟! بزاق دهانم را فرو دادم و نگاهم رو به رکابی خاکستری رنگی که تنم بود انداختم. خالکوبی های روی دستم خود نمایی می کرد. با قدم های آهسته سمت آشپزخانه رفتم. دمپایی هایم روی سرامیک، سکوت خانه را از بین می بردند. از راهروی اتاق ها که بیرون آمدم، نگاهم خشک شد. نمی توانستم حرفی بزنم تا آن دختر با موهای رنگ شده و پیراهن بلندش که روی اپن نشسته بود، متوجه ی من بشود. گویی او متوجه ی من شده، زیرا همان طور که پشتش به من بود، صدایش توی آشپزخانه اکو شد. - می خواستم سوپرایزت کنم عزیزم. فکر نمی کردی به این زودی ها از آلمان برگردم، نه؟ آن قدر شوکه شده بودم که قبل از آن که عکس العملی از خودم به روز بدهم، بازویم را کشید و من را از پشت بغل کرد. با حلقه شدن دست هایش به دور کمرم بار دیگر آن عطر شیرین را احساس کردم. گرمای وجودش نگرانی ام را از بین نمی برد، اما ناچارا لبخند زدم. می دانستم هر آن چشم هایش را باز می کند و آنگاه من بیچاره می شوم. سرم را به سمتش چرخاندم و او پلک هایش را از هم باز کرد. چشم هایش آن قدر گرد شد که با خود فکر کردم، مبادا چشم هایش وسط آشپزخانه قل بخورد. نگاهش از بالا تا پایین بدنم در چرخش بود. فکر کنم اون هم مانند من، زبانش تکان نمی خورد. قبل از آن که اقدامی بکند، حلقه ی دست هایش را از دور کمرم باز کردم؛ اما نتوانستم از دست چنگال های تیزش به دستم فرار کنم. قبل از آن که بازویم را خراش بدهد سریع گفتم:« به خدا شایان مجبورم کرد.» چشم غره ای رفت و ناخون های سردش را بیشتر در بازویم فرو کرد و گفت:« این کار ها رو چه به شایان! می دونم همه چی زیر سر خودته. چند روز نبودم، اون وقت میری برای من تتو می کنی؟!» از این زورگویی و زندگی متاهلی خشمگین شدم. دستش را از بازویم پس کشیدم و به چشم های خونی اش خیره شدم. دهن باز کردم تا فحش های رکیکی ازش خارج کنم که ناگهان صفحه ی گوشی ام که روی اپن جا خوش کرده بود، روشن شد و صدای آهنگ ملایمی سکوت را شکست. چشم های قرمز از خشم نازنین، سمت گوشی چرخید و نگاهش روی اسمی خشک شد که توی صفحه ی گوشی ام در حال چشمک زدن بود. تنها در آن هیری ویری توانستم صدای ناباورانه ی نازنین را بشنوم. - پریسا کیه که داره بهت زنگ می زنه؟! بزاق دهانم را فرو دادم و لبخندی روی لب هایم نشاندم. گفتم:« دختر عممه دیگه!» اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست و به چشم های وحشت زده ام خیره شد. غرید:« تو که عمه نداری احمق!» @مدیر منتقد
  3. تولدت مبارک همکار عزیزم:Dامیدوارم به تموم آرزوهات برسی:-<

  4. niloofar_

    حمله

    کره شمالی.
  5. سلام زهرا جون. خوبی؟ چرا یک دفعه می خوای بری؟ اگه تو بری، بچه های گروه از هم می پاشهbjmاگه میشه نرو.

    1. ZHR.MHY

      ZHR.MHY

      جانم خدایی نمیرسم. از ی طرف بچه، خونه، سایت وقت واسه خودم نمیمونه.

      چشمامم ضعیف میشه ♡ من کارم رو دوست داشتم و دارم ولی شرایطش رو ندارم.

      @niloofar_

    2. niloofar_

      niloofar_

      باشهbjmاز همکاری باهات خیلی لذت بردم. امیدوارم همیشه موفق باشی.:-<

      @ZHR.MHY

  6. #پارت شصتم نفسم توی سینه‌ام حبس شد. مطمئنا شنیده که من زایمان کردم و قراره کجا برم. خواستم دهنم رو باز کنم تا بگم. بگم" آره، من یک پسر دوساله دارم که قیافه‌اش عین توئه" اما با حرفی که زد، دهنم رو بست. - مهم نیست. واقعا مهم نبود؟ این‌که ممکنه بچه‌اش توی این دنیای بزرگ در حال نفس کشیدن باشه، مهم نبود؟ آرمان بیچاره‌ی من. اخم هاش توی هم رفت و با تردید پرسید:« تو چیزی از مدارک دزدیدی؟» نمی‌تونستم حقیقت رو بهش بگم. اون برای محافظت از سحر، مموری رو به زور هم که شده ازم می‌گرفت. آهی کشیدم و گفتم:« به اون‌ها هم گفتم، من چیزی ندزدیدم. نتونستم در گاوصندوق رو باز کنم.» انگار باورش شده بود، چون با اخم های در هم سر تکون داد. لب هام رو به‌هم فشردم. زمزمه کردم:« چرا بازم اومدی؟» پوفی کشید و همین‌طور که با بی قراری رژه می‌رفت فقط گفت:« چه‌می‌دونم!» پوزخندی زدم. اون حتما ترسیده که مبادا اطلاعاتی از این‌جا دزدیده باشم. اون این‌طوریه، همیشه به فکر ---خودشه. با این‌که کاسه‌ی اشک هام خالی شده بود؛ ولی بغض هنوز گروگان گیر گلوم بود. لبم رو گزیدم و پتو رو تا بالای سرم کشیدم. حقیقتش به این‌که آروین اومده باشه تا من رو با خودش ببره امید نداشتم. صدا متعجبش به گوشم رسید. - چی‌کار می‌کنی؟ سعی کردم غم توی صدام رو پنهان کنم؛ ولی چندان موفق هم نبودم. - می‌خوام یکم بخوابم. اون‌ها برای شکنجه‌ی دوباره برمی‌گردن. صدای پوزخندش رو شنیدم. با تمسخر و کمی خشم گفت:« واقعا این‌قدر بی‌خیالی؟ می‌دونی می‌خوان کجا ببرنت؟ یادم رفته بود که تو واقعا خوشت میاد برای عرب ها بچه بیاری!» به خاطر توهینش بدنم از شدت خشم داغ شد. با شدت پتو رو کنار زدم و جیغ زدم:« آره خوشم میاد؛ ولی نمی‌خواد این‌قدر بهم زخم زبون بزنی! وقتی برای نجات من نیومدی، چرا می‌خوای من رو خرد کنی؟ من واقعا از خودم بدم میاد. بدم میاد که قلبم به خاطر آدم آشغالی مثل تو تند می‌زنه!» با عصبانیت فاصله‌ی کمی که توی اتاقک بود رو طی کرد و دستش رو بالا برد تا کشیده محکمی نثار صورتم کنه. اشک هام بار دیگه روونه شد و با بستن چشم هام، هق هقم بلند شد. برعکس تصورم احساس سوزشی توی صورتم احساس نکردم. همین‌طور که فین فین می‌کردم، آروم لای پلک هام رو باز کردم و از لای پرده های اشکم چهره‌ی متعجب آروین رو دیدم. با هق هقی که توی صدام بود ادامه دادم:« شماها همینین، من خسته شدم. دیگه تحمل درد رو ندارم، هر وقت حرفی زدم، فقط از شما مردها کتک خوردم. از همتون متنفرم!» با گفتن این حرف مثل این بچه ها زار زدم. دیگه تحمل کتک خوردن و درد کشیدن رو نداشتم. من هم ظرفیت داشتم. دلم می‌خواست یک بار هم که شده در آسایش زندگیم رو بکنم. صدای کلافه‌اش رو شنیدم. - خیل خب باشه، آروم باش. با این حرفش گریه‌ام شدت گرفت. اون فقط می‌خواست من رو خفه کنه تا روی اعصابش نرم، اون نگران دل من نبود، برای همین بیشتر ناراحت شدم، چون عاشق همچین مردیم. ناگهان توی آغوش گرمی فرو رفتم. شاید اولین بار بود که شوهرم به خواست خودش من رو بغل می‌کرد. صدای آرومش، گریه‌ام رو بند آورد. - غلط کردم، باشه؟ پس این‌قدر این لامصب ها رو نریز. لبم رو گزیدم تا از شدت ذوق اشک نریزم. باورم نمی‌شد که به‌خاطر همین حرف کوچیک، قلبم داشت منفجر می‌شد. نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی خودم رو حفظ کنم. آروین که دید آروم شدم، من رو از آغوشش بیرون آورد. انگار به همون آدم سابق برگشته بود. با جدیت گفت:« اگه می‌خوای باهام بیای یک شرط دارم.» بزاق دهنم رو قورت دادم و با چشم های ملتمسانه‌ام بهش خیره شدم. درد توی بند بند وجودم می‌پیچید.« خودت رو سر به نیست کنی.» صدای شکستن قلبم رو برای بار هزارم شنیدم. لب هام رو به‌هم فشردم تا مانع ریزش اشک هام بشم، نمی‌خواستم جلوش ضعف نشون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. به محض این‌که از این‌جا بیرون برم، مدارک رو به کامیار می‌دادم و در آخر کار همه رو یک‌سره می‌کردم. نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:« خوبه! الان که نورا برگشته، از اون استفاده می‌کنیم و در عوض می‌ذاریم که تو بری.» نمی‌تونستم به چشم هاش خیره بشم. تحمل نگاه بی تفاوتش رو نداشتم. دوباره صداش توی سرم پیچید. - من باید یک کاری انجام بدم. برمی‌گردم، آماده باش. بازهم فقط سرتکون دادم. همین‌که داشت من رو از این‌جا بیرون می آورد خیلی بود، می‌تونست بذاره همین‌جا بمونم و تا آخر عمر شکنجه بشم. اون دلش به حالم سوخت، فقط یک دلسوزی ساده. صدای قدم های استوار و محکمش رو شنیدم که ازم دور می‌شد، در آخر صدای بسته شدن و چرخش کلید بود که اشک های من رو روونه‌ی صورتم کرد. *** مجبور شدم باز دوباره مموری رو قورت بدم. نمی‌تونستم ریسک کنم و مموری رو توی لباسم قایم کنم. این مموری به جونم بسته بود. درد و تاثیر سرنگ هایی که نمی‌دونستم چیه، امونم رو بریده بود. مجبور بودم آستین آروین رو بگیرم تا بتونم قدم بردارم. هر قدم مساوی با مرگی دوباره بود. واقعا دلم می‌خواست آروین کولم کنه؛ اما اون حتی نمی‌فهمید که من دارم از درد می‌میرم. باز هم آروین بود که داشت من رو از منطقه‌ی سیاه نجات می‌داد. نمی‌دونم چرا داشت نجاتم می‌داد. به سادگی از منطقه‌ی سیاه بیرون اومدیم. توی ماشین، آروین طبق معمول چشم بندی بهم داد تا به چشم هام بزنم. بدون هیچ حرفی چشم بند رو به چشم هام زدم و با تکون تکون های ماشین، کم‌کم جوری که انگار توی گهواره باشم، خوابم برد. *** صدای سرد آروین من رو بیدار کرد. - بلند شو رسیدیم. چشم بند رو برداشتم و متعجب به خیابون های شلوغ تهران خیره شدم. انگار مدت ها بود این خیابون ها رو ندیدم. آب دهنم رو فرو دادم. می‌دونستم که اگه مموری رو به کامیار بدم، آروین هم به زندان می افته. نمی‌تونستم نیم گاهی هم به چشم های خورشیدی آروین بندازم. لب هام از شدت سختی بغض می‌لرزید. آروم دستگیره ماشین رو کشیدم و در رو باز کردم. زمزمه کردم:« بابت همه چیز ممنونم. خداحافظ.» صدایی از جانبش ندیدم. فکر کنم اصلا دیدار ما براش مهم نبود. لب هام رو به‌هم فشردم و از ماشین پیاده شدم. آروین بلافاصله گاز رو گرفت و به دور شدن ماشینش توی خیابون های شلوغ خیره شدم. آخرین دیدارمون این بود. با بدنی دردناک لنگ لنگان بی هدف توی پیاده رو قدم زدم. همه با نگاهی ترحم آمیز از کنارم رد می‌شدن و هیچ نگاهی بدتر از این نبود. نگاهم به مردی افتاد که روی نیمکت پارک نشسته و مشغول کار کردن با گوشیش بود. جلوش که ایستادم، با تعجب سرش رو بالا آورد. سعی کردم لبخند بزنم؛ ولی نمی‌دونم با صورت زخمی و کبودم، قادر به انجام این‌کار شدم یا نه. - می‌شه گوشیتون رو قرض بگیرم؟ اخم هاش توی هم رفت. اون فکر می‌کرد که قصد دزدیدن گوشیش رو دارم. حتی براش مهم نبود که من از کجا اومدم و چرا این‌قدر درب و داغونم. آهی کشیدم و تنها چیزی که توی جیب هام پیدا می‌شد رو درآوردم. اسکناس پنجاهی رو جلوش گرفتم و گفتم:« لطفا.» با دیدن اسکناس چشم هاش برق زد و سریع سر تکون داد. اسکناس رو گرفت و گوشیش رو بهم داد. با تاسف شماره‌ی مورد نظرم رو گرفتم و بعد خوردن چند بوق صدای کامیار توی گوشم پیچید. - بفرمایین؟ - منم سایه. صداش پر از حیرت شد. - سایه خانم خودتی؟! تونستی مدارک رو بدزدی؟ - آره. باید ببینمت. - حتما. آدرس رو برات می‌فرستم. چیزی نگفتم و گوشی رو قطع کردم. بلافاصله آدرس فرستاده شد. بعد از دیدن آدرس، پیام رو پاک کردم و گوشی رو به مرد حریص که در حال تماشای اسکناسش بود دادم. با قدم های سست کنار خیابون رفتم تا تاکسی بگیرم. به سختی با سر و وضعم تونستم یک تاکسی بگیرم. اون هم یک پیرمرد مسن با لبخند گرمش بود. آدرس رو دادم و اون هم با کمال میل به سمت آدرس رفت. حالم بد بود. احساس خستگی و درد توی وجودم می‌پیچید. توان حرف زدن نداشتم و سرم مدام گیج می‌رفت. نمی‌دونم توی منطقه‌ی سیاه چی به کوفتم دادن. نفس عمیقی کشیدم تا شاید حالم یکم بهتر بشه. اثری نکرد و با بی قراری پنجره رو پایین دادم و با لذت گذاشتم باد صورتم رو نوازش کنه. نمی‌دونم چه‌قدر گذشت که با صدای رانند به خودم اومدم. - رسیدیم خانم. لبخندی بابت این مهربونی زدم. اسکناس پنجاهی درآوردم و بهش دادم. اومد بقیه‌اش رو بده که گفتم:« خدا خیرت بده حاج آقا. نیازی به باقی پول نیست.» نذاشتم مخالفت کنه و سریع ادامه دادم:« خداحافظ.» از ماشین پیاده شدم و با قدم های سستم به سمت گوشه ترین نیمکت پارک به انتظار نشستم. نگاهم به در سرویس بهداشتی افتاد که چند قدم دور تر دیده می‌شد. باید مموری رو بالا میاوردم. این‌قدر حالم بد که با تصور بالا آوردن، سرم گیج رفت. پوفی کشیدم و بلند شدم. نگاه های خیلی ها به من بود. واقعا ظاهر خوبی نداشتم. مانتوی مشکی و مقنعه‌ی طوسی رنگم کاملا خاکی شده و پارگی ای روی زانوی سمت راست شلوار لیم به وجود اومده بود. عین این بی خانمان ها شده بودم. تازه این یک بخشیش بود. کبودی بزرگ روی چشم چپم، لب پاره‌ام و خون مردگی ای که از دماغم بود، شده بود عاملی برای خیره شدن. همه فقط نگاه می‌کردن و هیچ‌کس حاضر نبود جلو بیاد و حالم رو بپرسه. همین‌طور که لنگ می‌زدم وارد سرویس بهداشتی زنونه شدم و داخل یکی از اتاقک ها رفتم. با هزار بدبختی و عوق زدن، مموری رو بالا آوردم. این‌قدر سرم گیج می‌رفت که فاصله ای تا بی‌هوش شدن نداشتم. مموری رو شستم. مموری احتمالا تا حالا سوخته؛ ولی می‌دونستم پلیس می‌تونه اطلاعاتش رو بازگردانی کنه. آهی کشیدم و سری که گیج می‌رفت از دستشویی بیرون اومدم. سرم رو که چرخوندم، قامت بلند کامیار توجه‌ام رو جلب کرد. اصلا متوجه‌ی من نبود و گوشه‌ای از پارک در حال دید زدن بود تا پیدام کنه. اون به‌هرحال من رو پیدا نمی‌کرد، چون صورت گریم شده‌ام رو نمی‌شناخت. با درد به سمتش قدم برداشتم و وقتی روبه روش ایستادم توجه‌ش بهم جلب شد. با تعجب نگاهی به سرو وضعم کرد و پرسید:« خانم شما حالتون خوبه؟» پوزخندی زدم. تعجب می‌کنم که آروین با این گریمم چه‌طوری من رو شناخته. با تمسخر گفت:« فعلا که زنده‌ام. احمق منم سایه!» چشم هاش گرد شد و با ناباوری بهم خیره شد. می‌دونستم طول می‌کشه تا باور کنه، برای همین شروع کردم. - من مموری رو پیدا کردم. کل مدارک اردلان و اطرافیانش توی مموریه. می‌تونی باهاش، یک‌بار برای همیشه این قضیه رو فیصله کنی. با شنیدن حرف هام باورش شد که من سایه‌ام و با نگرانی گفت:« اون مهم نیست. تو حالت خوبه؟ رنگ به چهره نداری!» - انتظار داری وقتی از منطقه‌ی سیاه برگشتم خوب باشم؟ این رو که گفتم، انرژیم تحلیل شد و سرم گیج رفت. به سختی نفسم رو بیرون می‌دادم. سرفه ای پر از درد کردم و با دست های زخمیم مموری رو توی دستش گذاشتم. - لطفا سریع این رو به پلیس بده. می‌خوام دیگه این قضیه برای همیشه تموم بشه. می‌خوام با پسرم برگردم انگلیس و زندگی آرومم رو بکنم. می‌خوام... با سرفه‌ی شدیدی که کردم، حرفم نصفه موند و خون از دهنم جاری شد. در لحظه‌ی آخر نگاهم به چشم های وحشت زده‌ی کامیار افتاد و دنیا برام سیاه شد.
  7. سلام عزیزم. رمانی با قلم بسیار زیبا و همین طور موضوعی جذاب، داری که واقعا از خوندنش لذت می برم.همچنین از خلاصه ی جدیدت خیلی لذت برم. واقعا از خوندن رمانت لذت می برم و به نظرم شخصیت پردازی فوق العاده ای داری. منتظر ادامه ی رمان جذابت هستم. هرچند تازگی ها دیر به دیر پارت می ذاری. خدایی نکرده دلسرد که نشدی؟
  8. سلام. لطفا تا پایان نقد صبور باشین. تاریخ شروع: 1399/1/4 تاریخ پایان: 1399/1/7 @Aty.s
  9. سلام خوبی خوشی؟ 

    خوشحال میشم عکسارو ببینی^^

    1. niloofar_

      niloofar_

      حتما عزیزم:D

×
×
  • اضافه کردن...