رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

h&m

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    35
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

34 Excellent😃😃😃😃

درباره h&m

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 19 بهمن 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

151 بازدید کننده نمایه
  1. h&m

    مشاعره با کلمات بی نقطه

    رود
  2. @زهراتیموری نیشوووولی بازوووولی محووووش کن پلیززززززز مرسی
  3. h&m

    متن ، بیو ، عاشقانه ، تیکه دار ...❤

    دل بی چاره من طفلک خوش است به رویای کسی که دلیل زنده بودنش، نفس های دیگیریست..!!
  4. h&m

    متن ، بیو ، عاشقانه ، تیکه دار ...❤

    اگر با من نبودش هیچ میلی چرا جام مرا بشکست لیلی..؟!
  5. ده براش کمه؛ 100 رامین بی باک؟
  6. پارت هشتاد و هفت: شاهان صندلی در ماشین را باز کرد و مرا روی صندلی نشاند. پارت هشتاد و نه: بازو هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و مرا نگاه می کرد.( دوتا هایش تو یه جمله و فاصله کم، خوشایند نیست. پیشنهاد میدم یکیشو "انش" کنی مثلا: زانوانش ) تا مدرکی دال بر گناهکار بودن اون خانوم پیدا نشه، پلیس نمی تونه دستگیرش کنه. - من هیچ وقت دل داری دادن رو یاد نگرفتم. وقتی خواهرم فوت شد، همه می گفتن برو مادرت رو دل داری بده، ولی من واقعا بلد نبودم. الان هم اومدم این جا که فقط پیشت باشم. اگه دلت خواست تو باهام حرف بزن! این جمله رو باید هزار بار خودند؛ اونم نه با خودت، باید بلند تو گوش مردم فریادش بزنی! کاش میتونستی به همه آدما این اصل رو یاد بدی نویسنده جان! شدیدا جذبم کردی.. خسته نباشی بامعرفت!
  7. 7 بنیامین بهادری
  8. پارت چهارم با اینکه بیدار شده بودم اما صدای حرف زدن پچ پچ وار دخترها رو مخم بود. مشخص بود که اتوبوس توقف کرده و همه برای چندثانیه زودتر پیاده شدن عجله داشتن! سارا شونه م رو محکم تکون می داد و ازم می خواست بیدار بشم. چشم هام رو باز کردم و به زحمت بلند شدم. اینطور که سرپرست گفت، برای خرید و استفاده از سرویس بهداشتی یه توقف کوچیک داریم و بعد از اون، تا زمان نماز و ناهار تو جاده خواهیم بود. با سارا یکم پول برداشتیم و با به دست گرفتن گوشی هامون پیاده شدیم. یه مغازه کوچیک، به فاصله چندمتر از جایی که اتوبوس وایستاده بود قرار داشت. چیزی که چشم خیلی هامون رو برای چندثانیه جذب خودش می کرد، نمای چوبی مغازه بود! طوری که اگه عکس بستنی های میهن روی درش نبود، شک نمی کردی که داری یه کلبه روستایی وسط شهر می بینی! از تداعی شدن کلبه چوبی هایدی، کارکتر کارتونی محبوب مامان، لبخند زدم. دنباله بچه ها رو گرفتیم و وارد مغازه شدیم. یه پسر کم سن و سال پشت دخل نشسته بود که شباهت عجیبی به پیتر، دوست هایدی، داشت! _ سلام. _ سلام. خوش اومدین. سارا بلافاصله به سمت قفسه های چیپس و پفک رفت. اصلا میلی به همراهیش نداشتم؛ توی راه یه چیپس سرکه ای خورده بودیم و هنوز از حالت تهوعی که بهم دست داده بود، خلاص نشده بودم. چشمم رو لا به لای قفسه های خوراکی، مواد غذایی و یخجال مملو از لبنیات می گردوندم که یه دبه خیارشور بزرگ بهم چشمک زد. حس زن های حامله بهم دست داد که باید همین الان اون دبه رو بکشم جلوم و دستم رو تا ته بکنم توش تا ویارم بخوابه! سارا با دست های پر از هله هوله جلوی فروشنده ایستاد و حواسم رو از ویار تحریک شده م پرت کرد. تا جایی که وسع دید من توان داشت، کرانچی بود با دوتا چیپس و یه پفک خیلی بزرگ که حتی از تصور قیمتش هم رعشه به جیب های خودم و بابام می افتاد! _ بفرمایید. خوراکی ها رو داخل پلاستیک گذاشت و به دست سارا داد. پریدم وسط داد و ستدشون: _ ببخشید، شارژ دارید؟ _ خیر نداریم. _ کارت خوان چی؟! سرش رو به نشونه نفی، چپ و راست کرد. دیگه داشت باورم می شد اینجا همون کلبه هایدی قصه هاست! _ ببخشید چقدر شد؟ _ هفت هزار و پونصد تومن. پسره بیشعور! انگار یه قابل نداره می گفت، چیزی از ادبش کم می شد! روانی! سارا یه اسکناس پنجاه هزاری سمتش گرفت که عین بز بهمون نگاه کرد: _ پول خرد ندارم! چشم های مظلوم سارا که رو صورتم نشست، همین چیزی بود که رعشه به تنم انداخت. مغازه غیر از ما کس دیگه ای رو نگه نداشته بود و همینم یه هشدار بود که باید زود برگردیم تا جا نموندیم! برخلاف حال زاری که موقع دادن پول داشتم، وقتی دوباره چشمم به اون همه خیارشور حبس شده تو او ظرف گنده افتاد، با یه لبخند ژکوند، حسابی ازش دلبری کردم! روی صندلی هامون جا گرفتیم که خانم زیبنده اومد و حضور غیاب کرد تا کسی جا نمونه. حس کردم سر کلاس منطق نشستم! سرمو برگردوندم که سارا پرسشی بهم نگاه کرد. مونده بود اول کرانچی رو کوفت کنیم یا چیپس! انگار معادله دومجهولی جلوش گذاشته بودن! کرانچی رو باز کردم و تا رسیدن به تبریز دست و لبامون حسابی نارنجی شد.
  9. نمیشناسم فریان؟
  10. پارت سیزدهم: سری برگشتم و (سریع برگشتم و) چه برسه به اینکه جلوی یه پسر بخوام گریه کنم. (اینکه برادر عزیزش رو "یه پسر" خطاب میکنی خانم نویسنده، اصلا خوشایند نیست! بهتره ویرایش کنی.. مثلا ادامش اضافه کن: هر چقدر هم اون پسر، برادرم دوست داشتنیم باشه. یا هرجور که صلاح میبینی) و بعد و نفس های بلند و پی در پیم بود که تو فضا پخش می شد. _ ارسلان تقصر تو نیست! پارت چهاردهم: هیچ راهی هم مخ ناقصم خطور نمی کرد. ( هیچ راهی هم به مخ ناقصم خطور نمی کرد. ) پارت پانزدهم: حواسم به جلو پام نبود برا همین هم متوجه ی نیمکتی که رو به روم بود نشدم و پام بهش گیر کرد و محکم خوردم زمین. (پای آدم هیچ وقت به نیمکت گیر نمیکنه نویسنده جانم بهتره بنویسی به پایه نیمکت گیر کرد) (کلمات رو شبیه چت ننویس) (لازم نیست اینقدر جملات رو با واو بهم متصل بکنی!) پارت شانزدهم: چشم هام بسته بود و همونجور بی حرکت روی زمین دراز کشیده بودم و این باعث شد که ارسلان از ترس به مرز جنون برسه و با بدنی لرزان کنارم بیوفته. (اینجا هم زیاده روی کردی! میتونی از روش دیگه ای مثل کلمات یا علائم! مثلا این شکلی: چشم هام بسته بود و همون جور بی حرکت روی زمین دراز کشیده بودم؛ همینم باعث شد که ارسلان از ترس به مرز جنون برسه. با بدنی لرزان کنارم افتاد. به سمتم خیز برداشت و سرش رو به لب هام نزدیک کرد. (سرش رو به لب هام نزدیک کرد یعنی چی مگه معشوقته و میخواد ببوستت ؟! در اون حالتم معنا نمیده اصلا! سرش رو خم کرده بهتره) همیشه با کار ها رفتارم اطرافیام رو ناراحت می کردم چجوری می تونم از دلش در بیارم؟! شاید باید با اون به اون مغاذه می رفتم (مغازه) *** اینکه کلیشه ای و پیچیده نمینویسید خانم نویسنده، برا شخص من هم جالبه و هم جذاب! منتظر پارت های بعدیم یا علی
  11. h&m

    چی بدجور دیوونت میکنه؟؟؟

    از بُنیه دیوونه ام
  12. h&m

    به یکی از کاربرها یک چیزی بگو ولی اسم نبر.

    تحت هر شرایطی، هرچقدم بد، هرچقدم سرد؛ عزیز جون و دلی!
×
×
  • اضافه کردن...