رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

paayizeh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    83
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

201 Excellent😃😃😃😃

درباره paayizeh

آخرین بازدید کنندگان نمایه

833 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_40 عکس‌هایی که در مناسبت‌ها می‌گرفتیم، همه در آلبوم خانوادگی خودمان بود. مامان فقط چند تا از آن‌ها را برای مامان‌جون فرستاده بود و آن‌ها هم هیچ رفت و آمد و معاشرتی با خاتون نداشتند. همین ابهامات و پازل‌های حل نشده و سخت بود که حالم را دگرگون کرد. عمویی که بیست و دو سال از او بی‌خبر باشی و یک بار هم ندیده باشی؛ بعد همین عمو تابلویی از تصویر دختری که از قضای روزگار دخترِ برادرش بوده را در خانه‌اش داشته باشد و امضای همۀ عکس‌ها، وانیا بانوی اساطیری من باشد! یک جای کار می‌لنگید و من خودم باید همۀ این جورچین‌ها را کنار هم می‌چیدم و برای حل این معما هم نباید کسی از این جریان باخبر می‌شد از اینکه داوود چه گفته بود و من چه حالی شده بودم. بنابراین، کمی خودم را جمع و جور کردم و رو به داوود کرده و گفتم: «نگران نباشید. من حالم بهتره. فقط این روزها به خاطر اتفاق پیش اومده، از ناراحتی زیاد تغذیۀ درست و حسابی ندارم و فشارم می‌اُفته.» داوود دوباره به حرف آمد و گفت: «خب، این‌که عاقلانه نیست وانیا خانم. اگه خودتون رو تقویت نکنید سلامتی‌تون به خطر می‌اُفته. حتماً می‌دونید که بیماران کمایی حداقل دو تا چهار هفته به هوش نمی‌آن و شما تصمیم دارین دومین نفر باشین که روی تخت بیمارستان می‌اُفته؟» دلم به درد آمده بود. سرم را به تایید حرفهایش تکان دادم و گفتم: «حق با شماست، اما دست خودم نیست. البته نه تنها من، بقیه هم حال و روز خوبی ندارن.» متوجه نفس شدم که داشت به طرف ما می‌آمد. حرفم را تمام کردم. حتماً برای احوال‌پرسی با داوود جلو می‌آمد. داوود از جا برخاست و به محض رسیدن نفس، در سلام دادن پیش‌قدم شد: «سلام نفس‌خانم. امیدوارم که حالتون خوب باشه.» نفس لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت: «سلام آقاداوود. خوشحال شدم از دیدار دوباره‌تون، اما ای کاش این دیدار به این شکل اتفاق نمی‌افتاد.» نفس، غمگین نگاهش را به سمت آی‌سی‌یو داد که داوود دوباره گفت: «خیلی متأسف شدم وقتی این خبر رو طاها بهم داد. اصلاً باورم نمی‌شه که همچین اتفاقی برای سهیل افتاده باشه و الان بیام اینجا و سهیل رو روی تخت آی‌سی‌یو تو این وضعیت ببینم.» داوود، نفسِ سنگینش را بیرون فرستاد و دوباره گفت: «آی‌سی‌یو هم که ملاقات بیمار ممنوعه. حالا باز شما اینجا هستین و هر لحظه از حالش باخبر هستین.» نفس حرف داوود را تایید کرد و گفت: «به نظرم آقا رامین گفتن، شما هم تا وقت ملاقات کوتاهی که دکتر اجازه داده، اینجا می‌مونید!» «بله حتماً هستیم. این تنها کاریه که از دستمون بر می‌آد.» آن دو به گفت‌وگویشان ادامه دادند. متوجه اشارۀ بابا شدم که داشت با اشاره می‌گفت که وقت ملاقات رسیده است و می‌توانیم به عیادت عمو سهیل برویم. با همان حالت اشاره کردم که متوجه حرف‌هایش شده‌ام. چشم از بابا گرفتم و سمت نفس برگشتم: «نفس جان! شما هم می‌خوای بیای؟» با تعجب گفت: «کجا بیام عزیزم؟» از اینکه حواسم نبود و اول نگفته بودم که بابا خواست تا برای ملاقات برویم، شرمنده شدم و با خجالت گفتم: «ببخش نفس جان، متوجه نبودم که نگفتم، بابا اشاره کرد که زمان ملاقاته.» نفس دستپاچه شد: «پس چرا معطل می‌کنی؟ بریم زود باش.» سپس رو به داوود کرد و پرسید: «شما نمی‌آیید؟» «چرا، چرا حتماً می‌آم.» و متعاقب این حرف، راه افتاد و ما هم دنبالش روان شدیم. سه نفری به انتهای سالن، جلوی درب ورودی آی‌سی‌یو رفتیم. ما که رسیدیم، تارا و هومن از اتاق مراقبت‌های ویژه خارج شدند. تارا از بس گریه کرده بود، چشمانش کاسۀ خون شده بود. لحظات دردآوری بود. همه متأسف و غمگین بودیم. حتی حس و حال اینکه مایۀ تسلی همدیگر باشیم را نداشتیم. شادی کوچک ما به یک‌باره تبدیل به یأس و ناامیدی شده بود. عموی من روی تخت آی‌سی‌یو یک گوشۀ بیمارستان بی‌جان افتاده بود و دیگر دستگاهی نمانده بود که به او وصل نشده باشد. این اتفاق کمر پدربزرگ و مادربزرگم را خم کرده بود. خاتون بی‌قرار بود و خان‌بابا سکوت اختیار کرده بود. خاتون از پشت شیشۀ اتاق، سهیل را نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد. متوجه بابا شدم که گفت: «تو هم با کیمیا برو تو.» خاتون با زاری نالید و گفت: «تو رو خدا رضا بذار یک‌بار دیگه من با وانیا برم تو.» بعد دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «این دلم براش تنگ شده و داره می‌سوزه پسرم، طاقتم دیگه تموم شده. خدا من رو بکشه تا این روزا رو نبینم.» سپس به تلخی هق زد و گریست. همه‌امان گریان بودیم. بابا سرش را به علامت تأیید پایین آورد و با چشمانی اشکبار گفت: «باشه برو، اما مامان، خدا می‌دونه اگه باز این‌طوری بخوای بی‌تابی کنی دیگه نمی‌ذارم پات رو حتی تو بیمارستان بذاری. به هیچ کس هم اجازه نمی‌دم از سهیل خبری بهت بده.» بابا که از لحن تند خودش ناراحت شده بود و دلش به حال خاتون که با چهره‌ای بغ کرده و مظلوم داشت نگاهش می‌کرد، سرش را در آغوش کشید و با لحنی ملایم و نوازش‌گونه گفت: «آخه قربونت برم مادر من، برو شکر کن سهیل زنده‌ست و داره هنوز نفس می‌کشه. دکتر که گفت دیر و زود داره، اما بالاخره از کما خارج می‌شه.» خاتون اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «باشه مادر، حالا بذار این‌بار رو برم.» سپس جلو آمد و قبل از من وارد اتاق شد. کمی به تخت سهیل نزدیک شد و دوباره دلش تاب نیاورد و به گریه افتاد: «الهی بمیرم برات مادر، تو به این جوونی بیهوش و بی‌جون افتادی و من پیرزن لب گور، سالم ایستادم و دارم این وضع تو رو تماشا می‌کنم. کاش این دردت به جون من می‌افتاد؛ کاش من پرت می‌شدم و پیش مرگت می‌شدم تا تو رو این‌جوری نمی‌دیدم. آخ... سهیلم؟ عزیزم زود به هوش بیا. ببین همه اینجا برات نگرانن. همه غصه می‌خورن و برای سلامتیت دست به دعا شدن. چرا اینا رو نمی‌بینی؟ پسر قشنگ من! چقدر اصرار و خواهش کردی بابات با داداشت آشتی کنه. حتی به خاطر رضا، باهاش دعوات شد! پس چی شد؟ الان که آشتی کردن و اومدن پیشمون. تو چرا نیستی؟ همین چند روز دیدار بس بود؟ دوست نداری داداشت و خونواده‌ش رو بعد بیست و دو سال دوری بیشتر ببینی؟ تو که ادعات می‌شد هیچ‌کسی تو دنیا مثل خودت نیست که اینقدر عاشق خواهر و برادرهاش باشه و حاضر بودی به خاطرشون جونت رو هم بدی تا شاد بمونن. چشمات رو باز کن، ببین که اینا اومدن اینجا برای دیدنت. جونت رو نمی‌خوان. خودت رو، نفس کشیدنت رو می‌خوان.» خاتون را بغل کردم و گفتم: «فداتون بشم. اینقدر بی‌تابی نکنین، امیدتون به خدا باشه خاتونم.» با حرف‌های من به جای اینکه آرام بشود، بیشتر به هم ریخت و نالید: «سهیلم! تو رو خدا چشمات رو باز کن. داغ رو دلم نذار، مادر پیرت رو بیشتر از این شرمنده نکن. پاشو ببین دوستات، خواهرزاده‌‌هات، همه پیشتیم. بیدار شو ببین وانیا اومده پیشت. به جای اینکه بلند شی و با دختر برادرت بگی و بخندی، گرفتی خوابیدی و جواب نمی‌دی؟ چطور دلت می‌آد اینقدر بی‌عاطفه بشی؟! تو که عاشق وانیا بودی و همیشه به خاطرش جنگیدی! الان ببین دختر بیچاره چطور ناراحته و عین یه گل پژمرده شده.» زیر بازوی خاتون را گرفته بودم، اما خودم مثل آواری در حال فرو ریختن بودم. خاتون داشت چه حرف‌هایی می‌زد و من همین‌طور ساکت گوش می‌کردم و می‌گریستم. آن‌موقع بعد از شنیدن جمله‌های آخرش، نه برای سهیل بلکه به خاطر بیچارگی و درماندگی خودم گریه می‌کردم. من که بودم که سهیل به خاطرم جنگیده بود؟ سوال، سوال، سوال... مغزم هنگ کرده بود و در حال پوکیدن بود، اما زمان، زمان مناسبی برای پردازش نبود. باید تحمل می‌کردم. باید سکوت اختیار می‌کردم تا زمانی که خودم به نتیجه‌ای برسم.
  2. #پارت_39 یک لحظه از اینکه محتویات مغزم را بیرون بریزد و بازگو کند، ترسیدم و تصمیم گرفتم پیش دخترها بروم که باز گفت: «خانم هدایتی! نترسید لطفاً. قصدم کنکاش تو افکار شما نیست.» این‌بار واقعاً کلافه شدم و کنترل خودم را از دست دادم. اخمی کرده و گفتم: «من نمی‌دونم شغل شریف شما چیه؛ اما هر چی که هست شما تحت هیچ شرایطی این اجازه رو ندارید که ذهن دیگران رو براشون بازگو کنید. این واقعاً...» حرفم را قطع کرد و با ناراحتی گفت: «این واقعاً بی‌ادبیه محضه! بله حق با شماست. لطفاً ببخشین. تا به حال هم با هیچ‌کس این برخورد رو نداشتم. معلومه که خیلی ناراحتتون کردم.» من که یک لحظه موقعیت خودم را فراموش کرده بودم، به خود آمدم و خجالت زده گفتم: «اختیار دارید، شما ببخشید. یه لحظه از اینکه همۀ فکرای من رو به زبون آوردید، کلافه شدم.» سپس لبخندی زدم و گفتم: «در هر حال ممنون که به ملاقات عمو سهیل اومدید. از آشنایی با شما هم خوشوقت شدم. حالا اگه اجازه بفرمایید...» باز پرید وسط حرفم و گفت: «می‌تونم یه سوال ازتون بپرسم؟» «خواهش می‌کنم، حتماً، بفرمایید.» «سهیل واقعاً عموی شماست؟» قبل از اینکه من بتوانم پاسخی به سوالش بدهم، دستانش را با عجله بالا آورد و گفت: «نه، نه ببخشید اجازه بدین این‌طوری سوال کنم؛ سهیل عموی واقعی شماست؟» خدای من! اینجا چه خبر بود؟ چند وقتی بود که این افکار را از ذهنم دور ریخته بودم، اما این مرد جوان باز یادم آورده بود. چه چیزی این میان وجود داشت که من از آن باخبر نبودم؟ هنوز جوابی به داوود نداده بودم که گفت: «حالتون خوبه خانم هدایتی؟ باز حرف بدی زدم که دلخورتون کرد؛ چرا رنگتون پریده؛ اگه دوست نداشتین می‌تونین جواب ندین!» برای اینکه پی به حال درونم نبرد، آرام زمزمه کردم: «نه ناراحت نیستم، بله سهیل عموی واقعی منه. اما می‌تونم بپرسم چی باعث شد که این سوال رو بپرسید؟» «چیز خاصی نیست، فقط متعجب شدم. از اون علاقه‌ای که سهیل نسبت به شما داره، اون‌طور که من دارم می‌بینم و متوجه شدم شما تنها نوۀ این خاندان نیستین و تعداد نوه‌های جناب هدایتی زیادن و به نظرم همه‌شون هم میونۀ خوبی با سهیل دارن. این واقعاً مشخصه، اما چیزی که ذهن من رو گمراه کرده، اینه که سهیل از میون این همه، تصویر شما رو همیشه و همه‌جا با خودش داره! روی میز کارش، داخل گوشیش، دفتر کارش و حتی یه تابلوی بزرگ از شما تو خونه‌‌ش داره!» مات و حیرت زده بودم. دست‌ها و پاهایم شروع به لرزیدن کرده بودند. از سردی وجودم مشمئز شده بودم و حالت تهوع گرفته بودم. که شوکی دیگر به من وارد شد: «در ضمن زیر همۀ عکساتون نوشته شده بود، "وانیا، بانوی اساطیری من!"» دیگر توان ایستادن نداشتم. کم مانده بود که زانوانم تا شود و پخش زمین بشوم. دست لرزانم را به دیوار گرفتم و با حالی نزار خودم را به صندلی سالن رساندم و تقریباً روی آن پرت شدم. داوود سریع به سمت من آمد و با نگرانی گفت: «وانیا خانم چتون شده؟ چرا به این حال افتادین؟» چون دید حرفی نمی‌زنم و مبهوت به نقطه‌ای خیره شده‌ام، دوباره گفت: «تو رو خدا یه چیزی بگین!» دستپاچه شده بود و نمی‌دانست چه کار باید بکند. دیگر حسی در وجودم نداشتم. انگار اصلاً جانی نداشتم! لمس شده بودم و به صندلی چسبیده بودم. دهانم را باز می‌کردم ولی صدایی از آن خارج نمی‌شد! داوود هراسان از جا برخاست و گفت: «الان نفس‌خانم رو صدا می‌کنم بیان پیشتون.» متوجه منظورش از این حرف‌ها نشده بودم. نگاهی به دستانم انداختم؛ استخوان‌هایشان به طرز وحشتناکی قفل و منقبض شده بودند و نمی‌توانستم تکان بدهم. اما نباید اجازه می‌دادم کسی باخبر شود. چون اگر به نفس می‌گفت، بقیه هم متوجه می‌شدند. آن وقت مجبور بودم که دلیل این حالم را بگویم. و باز جواب‌هایی که می‌گرفتم هیچ‌کدام پاسخ سوال‌های من نبود. حقیقت آنی نبود که این‌ها می‌گفتند. پس باید خودم به جواب می‌رسیدم. به هر طریقی که وجود داشت. اولین سرنخ هم همین داوود بود. اما چطور باید از او می‌پرسیدم؟ همین‌طوری هم خودش در این مورد سوال داشت و قضیه برایش مبهم بود و این گیجش کرده بود. حق هم داشت! کجای دنیا، مهم‌تر از همه کجای ایران، عمویی زیر تصویر دختر برادرش می‌نویسد: بانوی اساطیری من؟ شاید با وجود شرایط و رفتارهای عادی اطرافیانم به این باور می‌رسیدم که این کار سهیل از سر دوست داشتن زیاد و دور بودن من بوده است، اما هیچ‌چیزی سر جای خودش نبود. سهیل بیست و دو سال پیش مرا دیده بود. بیست و دو سال با هم قطع رابطه کرده بودیم. وقتی هم کسی از طرف فامیل بابا زنگ می‌زد، اجازۀ صحبت کردن با ما را نداشت. فقط با پدر صحبت می‌کردند و این میان نه حرفی از من و نه از مادرم بود. از طرف آن‌ها نه عکسی برایمان ارسال شده بود، نه ما از خودمان برایشان فرستاده بودیم.
  3. #پارت_38 به دلیل ممنوع بودن ملاقات و همراه، کسی پیش سهیل نمانده بود. ملاقات کوتاه، آن هم برای فامیل درجۀ یک بیمار امکان داشت. خبر کما رفتن سهیل در میان آشنایان و دوستان پیچید. آن مهمانی‌ که قرار بود به خاطرش برگزار شود، تبدیل به عیادت بیمار شد. همه برای ملاقات بیمارستان می‌آمدند؛ اما چون اجازۀ ملاقات به کسی نمی‌دادند، با ما ابراز همدردی و آرزوی سلامتی برای سهیل می‌کردند و خداحافظی کرده و می‌رفتند. دو نفر از دوستان مشترک سهیل و طاها هم بین این ملاقات کننده‌ها بودند. رامین و داوود که به اتفاق سهیل از فرانسه آمده بودند. خاتون با دیدن آن‌ها دوباره بنای بی‌تابی گذاشت و شروع به گریه کرد. دوستان سهیل ناراحت شدند و سعی در آرام کردن خاتون داشتند. بابا که نگران حال خاتون بود، و وقتی ناراحتی مردان جوان را دید، خاتون را بغل کرد و به یکی از آن‌ها که داوود نام بود، گفت: «شرمنده داوود خان! مادرم ناراحته و به خاطر سهیل...» داوود حرف بابا را قطع کرد و گفت: «نفرمایید جناب هدایتی. سهیل مثل داداشمونه و مادرش هم مادر خودمون. درک می‌کنیم، این اتفاق خیلی ناراحت کننده‌ست.» بابا به تأیید حرف‌های داوود سرش را تکان داد و همان موقع متوجه جعبۀ شیرینی و دسته‌گلی که در دستان او بود شد. داوود دسته گل را جلو آورد. بابا از او تشکر کرد و برگشت سمت من که کنارش ایستاده بودم و گفت: «دخترم، آقا داوود از دوستان عموت هستن. زحمت کشیدن و اومدن اینجا عیادت سهیل.» به رسم ادب جلو رفتم خودم را معرفی کردم و بعد دستم را جلو بردم تا گل و شیرینی را بگیرم که مکثی در دادن گل کرد. چشمانم را بالا آوردم و متوجه نگاه خیره‌اش به خودم شدم. با دستپاچه‌گی نگاهش را از من گرفت و دسته گل را به دستم داد. دسته گل را با جعبۀ شیرینی از دستش گرفتم و مؤدبانه تشکر کردم. پاسخی دریافت نکردم. به گمان اینکه صدایم در شلوغی به گوشش نرسیده باشد، دوباره تشکر کردم؛ ولی باز سکوت بود! متعجب نگاهم را به رامین که کنارش ایستاده بود، سوق دادم. او هم شانه‌ای بالا انداخت و ضربه‌ای به بازوی داوود زد که به خود آمد و به سمت رامین برگشت. رامین اشاره‌ای به من کرد و گفت: «داوود جان! خانم هدایتی با شما بودن.» داوود خجالت زده گفت: «آخ... شرمنده حواسم نبود. من در خدمتم.» (واقعاً یک چیزیش می‌شدها!) خنده‌ام گرفته بود، اما خودم را کنترل کردم و گفتم: «اختیار دارید. خواستم تشکر کنم ازتون بابت حضورتون و زحمتی که کشیدید.» داوود که از خجالت سرخ شده بود، گفت: «نفرمایید لطفاً. وظیفۀ ماست که تو این وضعیت کنار سهیل و خانواده‌ش باشیم، ولی متأسفانه اجازۀ ورود به اتاق رو نمی‌دن.» غمگین سرم را به علامت تاسف تکان دادم و گفتم: «بله، ما هم در حال حاضر موفق نشدیم ملاقاتش کنیم. فقط فامیل درجۀ یک، اما خان‌بابا از دکترش اجازه گرفته تا ما هم چند لحظه‌ای به نوبت ملاقات کوتاهی داشته باشیم.» «واقعاً؟ پس امیدی هست ما هم بتونیم داخل بریم.» رامین که نظاره گر گفتگوی ما بود، گفت: «اگه اینطوری بشه که خیلی خوبه. من با اجازۀ شما به پدرتون این موضوع رو بگم تا ما رو هم در نظر داشته باشن.» این را گفت و به سمت دیگر سالن، پیش پدر رفت، اما قبل از اینکه نزدیک پدر بشود، نفس را که همان موقع از راه رسیده بود، دید و با او مشغول صحبت شد. گفت‌وگویشان به گوشم نمی‌رسید، اما از حالات چهره و رفتاری که داشتند مشخص بود روابط‌شان با هم خوب است. حتی داشتم به این فکر می‌کردم شاید هم خیلی خوب باشد، که داوود میان افکارم آمد و گفت: «رامین خواستگار نفس‌خانم هست. اما تا به امروز نفس‌خانم جواب امیدوار کننده‌ای بهش نداده!» از اینکه فکرم را خوانده بود، متعجب شدم که لبخندی زد و گفت: «شرایط شغلیم ایجاب می‌کنه. باز هم شرمنده...»
  4. #پارت_37 صبح روز بعد، خان‌بابا همراه بابا به تهران برگشتند تا کارهای انتقال سهیل از بیمارستان شهید بهشتی نوشهر به بیمارستان میلاد را انجام دهند. در بیمارستان، برای این‌کار فرمی صادر کردند و پدر و خان‌بابا بعد از اتمام مراحل انتقال، به عمارت برگشتند و این‌بار، دو نفر به تنهایی عازم شدند. مدام با پدر در ارتباط بودیم و از شرایط پیش آمده مطلع می‌شدیم. آخرین‌بار که مامان با بابا تماس گرفته بود؛ بابا گفت که کارهای مربوطه انجام شده و دکتر برگۀ انتقال را امضا کرده است و قرار است بعد از تثبیت‌شدن وضعیت بیمار و تعیین شدت بیماری و تعیین تیم همراه و آمبولانس، کتباً اقدامات درمانی در حین انتقال را صادر کند. سپس اجازۀ مرخصی بدهد. قرار شد زمان حرکت از بیمارستان را خودش به ما اطلاع دهد که بعد از گذشت دو ساعت تماس گرفت و گفت در مسیر جادۀ نوشهر به تهران هستند. بابا اشاره کرد که روز سختی را گذرانده‌اند و تأکید کرد و از مامان خواست تا این مورد را با خاتون و بقیه در میان بگذارد و از آن‌ها بخواهد که موقع رسیدن‌مان بی‌قراری و آه و ناله نکنند. چون حال خا‌ن‌بابا خیلی خراب بود. دو روز مداوم در جاده بودند و با اتفاقی هم که پیش آمده بود، هم خستۀ راه بودند و هم اعصاب‌شان داغون شده بود. شب بود که به تهران رسیدند و بابا تماس گرفت و گفت که باید سهیل را بستری کنند و بعد از تمام شدن کارشان خواهند آمد. خواب از چشمانمان گریخته بود و منتظر برگشتن‌شان بودیم. خاتون از بس بی‌قرار بود و گریه می‌کرد؛ بالاخره فشار خونش بالا رفت و شوهرِ عمه‌حنانه مجبور شد جهت تجویز آرام‌بخش، او را به درمانگاه ببرد. از درمانگاه هم که برگشتند، تحت تأثیر دارو و آمپول آرام‌بخش، برخلاف میلش خوابید. این خواب برایش خوب بود و حداقل انتظار اذیتش نمی‌کرد. آن شب، خواب از ما فراری شده بود. همه آشفته و پریشان بودند. خاتون که خوابیده بود. عاطفه، تینا را برده بود اتاق تا بخوابد. حنانه یک گوشه از مبل غمگین و ساکت نشسته بود. حرفی نمی‌زد، گریه هم نمی‌کرد. او زنی آرام و تودار بود. از هیچ چیز گله و شکایتی نمی‌کرد. موقع شادی‌ها آرام می‌خندید و در مقابل غم‌ها، سکوت اختیار کرده و در خود فرو می‌رفت. در مقابل، عمه‌پروانه خیلی دل‌نازک بود و برای هر اتفاقی، عکس‌العمل نشان می‌داد و آن شب هم زیاد بی‌تابی می‌کرد. چون بزرگتر از بقیه بود، نسبت به خواهر و برادرهایش احساس مسئولیت و دلسوزی بیشتری داشت. بی‌قراری می‌کرد و اسم سهیل را بر زبان می‌آورد و گریه می‌کرد. مامان پیش عمه نشسته بود و با حرف‌های امیدوار‌کننده‌اش دلداری‌اش می‌داد. سپهر کوچولو سرش را روی پای پرستو گذاشته و خوابیده بود. وقتی همۀ این‌ها را می‌دیدم دلم به درد می‌آمد. چه بلایی داشت سر این خانواده می‌آمد.؟ بعد از بیست و دو سال، خان‌بابا با بابا آشتی کرده بود، به خاطر ما مهمانی گرفته بود. سهیل از فرانسه برگشته بود و بعد از سال‌ها، همۀ خانواده دور هم جمع بودند و داشتند از این دورهم بودن لذت می‌بردند، اما این خوشی دوام زیادی پیدا نکرده و تبدیل به ناخوشی شده بود. یعنی این حق ما نبود که بعد از سال‌ها چند روزی خوش باشیم و به روی زندگی بخندیم؟ چه کسی شادی‌های کوچک ما را چشم زده بود؟ چه کسی فکرش را می‌کرد که این اتفاق بیفتد؟ شاید خود سهیل خبر داشت و به خاطر همین همیشه غمگین بود! از آن روز اولی که برای اولین‌بار دیدمش، حال غریبی داشت و در خود فرو رفته بود. روزی که توپ طاها خورده بود سرم و من بعد از به هوش آمدن، غم چشم‌هایش را دیده بودم. یا آن روز در روستای کندلوس، وقتی داشت آن شعر را می‌خواند! سهیل می‌خواست چه چیزی را به ما بفهماند؛ چه چیزی اذیتش می‌کرد؟ با صدای نفس به خود آمدم، دمنوش درست کرده بود و برای همه آورده بود. حال و روز نفس از ما بهتر بود، با اینکه خیلی ناراحت بود، اما سعی می‌کرد خونسردی خودش را حفظ کند و انرژی مثبت بدهد. لیوان را برداشتم و تشکر آهسته‌ای کردم. بی‌اختیار جرعه‌ای از محتویات لیوان را سر کشیدم که از داغی آن زبانم سوخت و اشک به چشمانم آمد. در ظاهر به روی خودم نیاوردم. لیوان را روی میز گذاشتم و از جا برخاستم و با شتاب به طرف آشپزخانه رفتم تا تکه‌ای یخ از فریزر بردارم و روی زبانم بگذارم. کیمیا که متوجه سوختنم شده بود، پشت سر من وارد آشپزخانه شد. در فریزر را باز کرده بودم و داشتم داخل آن را دید می‌زدم که صدایش را از پشت سرم شنیدم: «بمیرم برات عزیزم، خیلی سوخت؟» برگشتم سمتش و او وقتی چشمان اشک‌آلود و سرخی ناشی از درد صورتم را دید، دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: «خدای من! باز کن ببینم دختر دهنت رو. اگه خیلی اذیتت می‌کنه، به شوهرخاله بگم ببردت دکتر؟» در حالی که از فرط درد به سختی صحبت می‌کردم گفتم: «نه کیمیا جون، چه کاریه تو این اوضاع به خاطر یه سوختگی سطحی برم دکتر؟!» سرم را پایین انداختم و با ناراحتی گفتم: «من که طوریم نیست، عمو سهیله که تو عذابه.» کیمیا که متوجه بهانه‌گیری من و حال درونم شده بود، نزدیکم آمد و سرم را در آغوش کشید و گفت: «عزیزم ما باید قوی باشیم و امید داشته باشیم. کُما معنیش مرگ نیست. اون برمی‌گرده به زندگی. مطمئن باش. دایی سهیل خیلی سمج‌تر از این حرفاست که تسلیم مرگ بشه.» سپس، اشک‌هایم را پاک کرد و دوباره گفت: «حالا یه آب به صورتت بزن، بریم تو باغ کمی قدم بزنیم و یه نفسی تازه کنیم. می‌رم به تارا و نفس هم بگم. من تو سالن منتظرتم...» بعد نفسش را بیرون داد و از آشپزخانه خارج شد. صورتم را شستم و داشتم خشکش می‌کردم که صدای بابا به گوشم رسید. با شتاب از آشپزخانه خارج شدم و به سالن رفتم. اول حسام را دیدم که زیر بازوی خان‌بابا را گرفته بود و به طرف مبل مخصوصش هدایتش می‌کرد. بعد از آن طاها و هومن و پشت سرش فرهان و بهراد وارد شدند. بابا را ندیده بودم. داشتم سرک می‌کشیدم و منتظر بودم تا از در وارد شود، اما چون فرهان پشت سرش در را بست، متعجب شدم! خودم صدایش را موقعی که در آشپزخانه بودم شنیده بودم. می‌خواستم از دایی سراغش را بگیرم که با گذاشته شدن دستی روی شانه‌ام عقب برگشتم و بابا را دیدم. سلامی کردم و کتش را از دستش گرفتم. «سلام به روی ماهت دختر گلم. هنوز بیداری؟» «بله بابا همه بیداریم. فقط خاتون بعد از آرامبخشی که بهش تزریق شد، خوابید.» «چرا آرامبخش؟!» «زیاد بی‌تابی کرد، فشارش بالا رفته بود و شوهر عمه مجبور شد برسونتش درمانگاه؛ تجویز دکتر بود.» «حالا چرا به دکتر خودش زنگ نزدن بیاد؟ این بنده خدا رو با اون حالش تا درمانگاه بردن.» «اتفاقا زنگ زدن؛ اما دکترش در دسترس نبود و بعد از چند بار تماس مجبور شدن...» «خیلی خب! الان حالش چطوره؟» «خوبه بابا! فشارش میزون شده و آروم خوابیده.» غمگین سری تکان داد و گفت: «ای بابا چه آرامشیه که به زور آمپول بوده؟!» این را گفت و به طرف سالن رفت. عمه داشت از حسام اوضاع سهیل را جویا می‌شد. خستگی زیاد از سر و روی حسام می‌بارید، اما با صبر و حوصله جواب همه را می‌داد. جواب حسام آنی نبود که ما انتظار شنیدنش را داشتیم. جواب قاطعانۀ دکترها فقط صبر بود. باید منتظر می‌نشستیم تا سهیل از کما خارج شود.
  5. #پارت_36 فرهان مشغول صحبت با حسام شد و برای آرام کردن او، مجبور شد خلاصه‌ای از ماوقع را بگوید و در آخر اسم بیمارستان را گفت. ساعتی نگذشته بود که حسام با عمه پروانه و خان‌بابا وارد بیمارستان شدند. اوضاع همه به هم‌ ریخته بود. تارا با دیدن عمه خودش را به آغوشش انداخت و گریه سر داد. فرهان موضوع کما رفتنِ سهیل را به حسام نگفته بود و آن‌ها تا قبل از رسیدن به بیمارستان اطلاعی نداشتند. همه نگران و مضطرب بودیم و می‌ترسیدیم خان‌بابا با شنیدن موضوع، حالش خراب شود که البته این‌طور هم شد! عموحسام نیز در ویلا غیر از خان‌بابا و عمه، کسی را در جریان نگذاشته بود و به بهانۀ خرید زمین آن‌ها را همراه خود کرده بود. حسام جلو آمد و دستش را روی شانۀ هومن گذاشت. هومن گیج نگاهش کرد و سرش را به حالت تأسف تکان داد و به زیر انداخت. حسام که دید سکوت اختیار کردیم، قیافه‌های ما را با شک و موشکافانه بررسی کرد و با نگرانی گفت: «یکی بگه اینجا چه خبره. چرا کسی پیش سهیل نمونده؟ برای چی اینجا جمع شدین و سکوت کردین؟» دوباره قیافه‌های ما را از نظر گذراند و چون دید کسی لب باز نکرد و حرفی نزد، طاقتش تمام شد و کمی صدایش را بالا برده و گفت: «ای بابا چرا هیچ کدومتون متوجه نگرانی ما نیستین؟ استرس برای بابا خوب نیست.» باز سکوت و باز حسام: «سهیل چش شده؟ چه بلایی سرمون اومده که همتون ساکت شدین؟» حسام که به نظر فکری به ذهنش رسیده بود، قدمی برداشت و گفت: «اصلاً نگین. الان خودم متوجه می‌شم.» قصد رفتن کرد و در حال براشتن قدم دوم بود که فرهان گفت: «صبر کنین آقا حسام. من وضعیت سهیل رو توضیح می‌دم.» حسام، نزدیک فرهان شد و بدون حرف منتظر شنیدن ماند. فرهان آرام شروع کرد به توضیح دادن و هر لحظه با شنیدن ماجرا، خان‌بابا رنگ صورتش کبود می‌شد و آخر سر وقتی مطلع شد که سهیل در آی‌سی‌یو تحت مراقبت‌های ویژه است، قلبش را گرفت و نتوانست خود را کنترل کند و در حال سقوط بود که طاها و بهراد که نزدیک‌تر بودند، زیر بازویش را گرفتند و روی صندلی نشاندند. کیمیا با شتاب به سمت آب‌سردکن رفت و لیوانی آب آورد و دست بهراد داد. جو سنگینی بود. عمه و حسام نیز دست کمی از خان‌بابا نداشتند. کمی که گذشت حال خان بابا نسبتاً خوب شده بود، که از روی صندلی برخاست و رو به حسام کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: «می‌خوام ببینمش!» حسام گفت: «اما بابا اون الان تحت مراقبت‌های ویژه‌ست و ملاقات هم ممنوعه.» خان بابا بیقرار و کلافه گفت: «خودم می‌دونم معنی آی‌سی‌یو چیه. از پشت شیشه تماشاش می‌کنم.» هومن، خان‌بابا را به سمت آی‌سی‌یو هدایت کرد و ما هم دنبال‌شان راه افتادیم و همراهی‌اش کردیم. عمه وقتی سهیل را در آن حالت دید و متوجه دستگاه‌هایی که به او وصل شده بود؛ شد، به گریه افتاد و دور شد. حسام هم ناراحت شده بود اما حواسش به خان‌بابا و حال خرابش بود و مراقب بود که اتفاقی نیفتد. خان‌بابا بعد از لحظاتی که در سکوت نظاره‌گر جسم بیهوش سهیل بود، آه بلندی کشید. این‌بار فرهان را مخاطب قرار داد و گفت: «فرهان بابا! من رو پیش پزشک بخش ببر، می‌خوام با دکترش حرف بزنم.» فرهان چشمی گفت و همراه با او به سمت اتاق دکتر رفتند. سختی شرایط و وضعیت موجود، تاب و توان همه را گرفته بود. غم و خستگی در صورت همه نمایان بود. بعد از گذشتن ربع ساعتی، آن‌ها از اتاق دکتر بیرون آمدند و به ما پیوستند. عمه نظر دکتر را از خان‌بابا جویا شد. خان‌بابا هم همان حرف‌های تکراری که دکتر به فرهان گفته بود را زد، اما آخر سر اضافه کرد که تصمیم دارد سهیل را به تهران منتقل کند. برای انجام این کارها، قرار شد خان‌بابا بقیه را هم مطلع کرده و از آن‌ها بخواهد که به تهران برگردند. طبیعتاً این سفر پایان می‌یافت و آن دلخوشی و شور و نشاطی که موقع حرکت از تهران برای این سفر داشتیم و واقعاً تا به امروز خوب پیش رفته بود، تبدیل به یأس و ناراحتی می‌شد. آن روز چون پرستارها اجازه ندادند یکی از ما همراه بیمار بماند و کاری هم از دست ما ساخته نبود، بدون سهیل راهی ویلا شدیم. از شنیدن خبر، همه ناراحت و سردرگم بودند و خاتون بی‌قراری می‌کرد. از بابا خواست که او را برای ملاقات سهیل، به بیمارستان ببرد، اما خان‌بابا اجازۀ این کار را به او نداد و مانع از رفتن بقیه هم به بیمارستان شد. شب به تهران رسیدیم. آقا‌جون به خاطر ناراحتی همه، نخواست مزاحمت ایجاد کند و دعوت بابا را مبنی بر آمدن به عمارت نپذیرفت. با ما ابراز همدردی کردند و با ناراحتی جدا شده و به خانۀ خودشان رفتند. وارد عمارت شدیم و در سکوت وسایل‌ها را از عقب ماشین‌ها برداشته و داخل بردیم. پروین‌خانم که ما را ناراحت و پریشان یافته بود، جویای علت شد و وقتی متوجه وخامت موضوع شد، بسیار ناراحت شد و برای سهیل گریه کرد. هر کس برای سامان‌دادن به کارهایش به اتاق مخصوص خودش رفت. ما دخترها هم به اتاق خودمان رفتیم. بعد از مرتب کردن لباس‌هایم، روی مبل کنار نفس و کیمیا نشستم. اتاق خواب، بزرگ بود و در اصل یک سوئیت به حساب می‌آمد. چندتا مبل راحتی و یک میز کوچک وسط اتاق وجود داشت. تارا کلاً سکوت اختیار کرده بود و همین صحبت‌های معمولی را به زور می‌کرد. هیچ کداممان دل و دماغ حرف زدن نداشتیم. این میان، نفس سعی می‌کرد که به ما روحیه بدهد. از بیماران کمایی که وضعیت‌شان بدتر از سهیل بود و به زندگی برگشته بودند، صحبت می‌کرد. البته درست می‌گفت و این اتفاق ممکن بود. جایی خوانده بودم که بیماران کمایی با شنیدن صدای آشنا مخصوصاً کسانی که بهشان علاقه دارند، واکنش نشان می‌دهند. این پاسخ به محرک‌ها یا واکنش‌ها شامل تکان دست و پا یا افزایش ضربان قلب بود. ما هم مجبور بودیم نیمۀ پر لیوان را ببینیم و تسلیم و ناامید نشویم. همچنین بقیه را هم امیدوار کنیم.
  6. #پارت_35 زن دستانش را به صورتش کشید و سجده کرد. زیباترین لحظۀ عمرم را به نظاره نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که چقدر ما انسان‌ها قابل ترحم هستیم و اگر لحظه‌ای رحمت خداوند شامل حال‌مان نشود، نابود می‌شویم. به آن زن غبطه می‌خوردم که این چنین پس از مطالبۀ نیاز خود، سجده کرده و باز دستگیری می‌خواست. زن لحظاتی بعد سر از سجده برداشت و نگاه خیره‌ام را دید. لبخندی به رویم زد و با من دست داد. به اجبار لبخندی بر روی لبم آوردم تا واکنشی نشان داده باشم. آن زن که متوجه لبخند نمایشی من شده بود گفت: «دخترم! حالت خوبه؟ دختر جوونی مثل شما چرا باید اینقدر ناراحت باشه؟ مریضتون خدایی نکرده...» با یادآوری وضعیت سهیل، چشمانم پر از اشک شد و بلا لحنی غمگین گفتم: «عموی بیچاره‌م از ارتفاع سقوط کرده و الان تو اتاق عمله و دکترا دارن جراحیش می‌کنن.» زن ناراحت شد و گفت: «توکلت به خدا باشه. اونه که به فکر ماست و هیچ‌وقت بد بنده‌اش رو نمی‌خواد. هر چی هست خیره، پس امیدت به خودش باشه.» سرم را تکان دادم و گفتم: «خانم، می‌شه یه خواهشی ازتون بکنم؟» لبخندی زد و گفت: «حتماً! بگو عزیزم چی می‌خوای؟» بغض کردم و گفتم: «من نماز بلد نیستم بخونم. یعنی شرایطش رو نداشتم؛ البته معنیش این نیست که خدا رو باور ندارم، نه... اصلاً این‌طور نیست...» زن دوباره تبسمی زیبا بر لب آورد و گفت: «می‌شه اول بگی باورت از خدا چیه خوشگل خانم؟» «من تا به امروز خدا رو تو نماز و قرآنِ مبینش جست‌وجو نکردم، چون اصلاً خوندن و نوشتن عربی رو بلد نیستم. من خدا رو تو آدما دیدم! تو باورهاشون، عملشون! من خدا رو تو ضمیر یه آلمانی دیدم؛ وقتی که داشت به یه بچۀ یتیم زندگی می‌بخشید و حقوق انسانی و انسان بودنش رو رعایت می‌کرد. من خدا رو تو شعر شاعر آمریکایی دیدم که گفت: "ای ستارۀ نیرو! تو را می‌بینم که ایستاده‌ای و بر دردِ من لبخند می‌زنی. تو با دستِ فولادینِ خود اشاره می‌کنی و من نیروی خویش را باز می‌یابم. هنری ادوارث لانگ فو" زن حالت متفکری به خود گرفت و پس از چند لحظه گفت: «دخترم فکر نمی‌کنی که همین باورهاست که ما رو به خدا نزدیک می‌کنه؟ وقتی به حقوق انسانی واقفی و برای رسیدن به اهداف والا، فکر و تلاش می‌کنی، این یعنی نیایش با خدا! خدا می‌گه؛ حق مظلوم رو زایل نکن، اشک درمونده‌ای رو درنیار، دروغ نگو، شاد باش و خیلی موارد دیگه که اگه همۀ این‌ها رو باور داشته باشی و رعایت کنی، به درجۀ عالی‌ انسانیت می‌رسی. خودشناسی مهمه عزیزم و خودشناسی یعنی خداشناسی.» آرامش عجیبی از حرف‌های زن به من دست داده بود و دیگر ناامید نبودم. از ته دل لبخندی بر لب آوردم. بعد از لحظاتی آن زن از جایش برخاست و رو به من کرد و گفت: «به نظر خیلی خسته می‌آی. بهتره یه کم اینجا دراز بکشی. چشمات رو ببند و سعی کن به اتفاقات خوب فکر کنی. من باید برم عزیزم. مریضم رو تازه از سی‌سی‌یو به بخش منتقل کردند، باید پیشش باشم. مواظب خودت باش و قافیه رو نباز!» چشمی گفتم و به احترامش از جا بلند شدم که خداحافظی کرد و از نمازخانه خارج شد. کمی دراز کشیدم، اما دیگر ناراحت نبودم. توکل به خدا کرده بودم و به قدرتش ایمان داشتم. در اتاق عمل باز شد و چند پرستار سهیل را بیرون آوردند. همه خوشحال شده بودیم که خطر رفع شده و سهیل طاقت آورده بود. اما این خوشحالی فقط برای چند لحظه بود. سهیل بعد خروج از اتاق عمل به آی‌سی‌یو منتقل شد و پرستار به ما گفت که یکی از همراهان نزدیک بیمار باید پیش دکتر بخش برود. فرهان زودتر از همه داوطلب این کار شد و از ما جدا شد. پشت در اتاق مراقبت‌های ویژه بودیم. دستگاه‌ها به سهیل وصل شد و پرستار لوله‌ای را وارد دهانش کرد. با دیدن آن لوله نگران شدم. می‌دانستم که آن عده از بیمارانی که در کما هستند و نمی‌توانند غذا بخورند، لوله‌ای را از طریق دهان، داخل نای بیمار قرار می‌دهند و به دستگاه تنفس مصنوعی متصلش می‌کنند. وحشت کرده بودم، اما سعی کردم خوش‌بین باشم؛ چرا که حتی فکر به این موضوع که سهیل به کما رفته باشد، خوب نبود. به نظرم طاها همان اول متوجه این امر شده بود؛ چون بعد از دیدن این صحنه کلافه شد و نفس سنگینش را بیرون داد. وقتی نگاهش کردم، سرش را به علامت تأسف تکان داد. این یعنی حدس من درست بود و سهیل به کما رفته بود. باورم نمی‌شد! سهیل، صبح پرشور و نشاط به دل طبیعت زده بود و حالا بی‌هوش و ساکت روی تخت بود‌. اشکی که روی گونه‌هایم چکیده بود را از دید بقیه پنهان کردم. فرهان از دور با شانه‌هایی افتاده و رنگی پریده، داشت به سمت ما می‌آمد. بقیه نیز متوجه حالت فرهان شدند که سودابه گفت: «خدایا خودت به دادمون برس.» به محض این که فرهان به ما رسید. هومن پرسید: «چی گفت دکتر؛ برای چی آی‌سی‌یو بردنش؟» فرهان ساکت بود و حرفی نمی‌زد. تارا رو به فرهان کرد و گفت: «آقا فرهان محض رضای خدا حرف بزن. بگو چه بلایی سرمون اومده؟» فرهان نگاهی به تارا بعد به هومن کرد و گفت: «سهیل تو کما رفته!» هومن هراسان سرش را محکم با دستانش گرفت و گیج دور خودش چرخید و گفت: «یا خدا! این یعنی چی فرهان؛ کی به هوش می‌آد؟» فرهان گفت: «دکترش گفت ضربه‌ای که در اثر سقوط به سرش خورده باعث شده که بلافاصله بره کما.» تارا پرسید: «خب! چند ساعت دیگه به هوش می‌آد؟» فرهان گفت: «من هم این سوال رو از دکترش پرسیدم. اما جواب قانع کننده‌ای بهم نداد. فقط گفت که بستگی به خود بیمار داره و عکس‌العمل و تلاشش برای خارج شدن از این حالت. اکثراً کسایی که تو کما هستن، دو تا چهار هفته طول می‌کشه از این حالت دربیان.» تارا با گریه از ما دور شد و کیمیا روی صندلی افتاد و با صدایی که به زحمت به گوش می‌رسید، گفت: «در عرض چند ساعت ببین چه بلاهایی سرمون اومد!» هیچ روزنۀ امیدی برای زود به هوش اومدن سهیل نبود. عموی بیچارۀ من داشت با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد. شوک‌هایی که از صبح به ما وارد شده بود تمامی نداشت. صدای زنگ موبایل کیمیا بلند شد. با نگاه به صفحۀ گوشی، قیافه‌‌اش رنگ باخت، نگاهی به ما کرد و به هومن گفت: «مامانه. چی‌کارش کنم؟» هومن گفت: «باید جواب بدی وگرنه نگران می‌شن.» کیمیا گفت: «اما من نمی‌تونم خودم‌ رو کنترل کنم، از صدام می‌فهمه که اتفاقی افتاده. بیا اصلاً خودت جواب بده.» هومن گوشی را از کیمیا گرفت و با زدن دکمۀ تماس، تلفن را به گوشش نزدیک کرد و با حالتی نمایشی، طنز و شوخی را چاشنی آوای صدایش کرد و گفت: «سلام بانو پروانه! حال مادر نازنین ما چطوره؟» لحظه‌ای بعد هومن با دستپاچه‌گی گفت: «سلام دایی!» صدا از آن‌طرف خط به گوش نمی‌رسید و هومن در سکوت گوش می‌کرد و هیچ‌کدام از ما صدای‌مان در نمی‌آمد. «ما خوبیم.» «ـــــ» «نه دایی موبایل من از دستم افتاد تو آب، به خاطر همون خاموشه!» کسی که پشت خط بود، عمو حسام بود. می‌خواست از موقعیت ما باخبر شود. نمی‌دانم حسام چه به هومن گفت که هومن با لکنت جواب داد: «ن‍...ن‍... نه دایی.... چه اتفاقی؟!» باز سکوت بود و دوباره هومن گفت: «یه گوشه کمپ زدیم، ما مردا رفته بودیم تو جادۀ خاکی جنگل و دخترا نشستن. الان هم که رسیدیم پیششون مشغول گپ هستن.» هومن باز در سکوت به حرف‌های حسام که آن طرف خط صحبت می‌کرد، گوش می‌داد. فک و عضلۀ گونه‌های هومن به خاطر اسپاسم عصبی، تیک می‌زد. معلوم بود لحظاتی استرس‌آور و دردناک را سپری می‌کند و سکوت غم‌انگیزی در فضا ایجاد شده بود؛ اما ناگهان هومن مغرور ما بغضش ترکید و گفت: «دایی جان! بدبخت شدیم! سهیل... سهیل...» نتوانست ادامه بدهد و این‌بار با صدا گریست! فرهان گوشی را از دست هومن بیرون کشید و به گوشش چسباند. صدای عمو آنقدر بلند بود و هومن، هومن می‌کرد که به گوش ما هم می‌رسید: «الو هومن! حرف بزن! چی شده؟ شما الان کجایین؟ سهیل چش شده؟ الو...الو...الو؟!»
  7. #پارت34 همه برگشتند و کیمیا چون دید من تکانی نخوردم، گفت: «عه، وانیا برگرد دیگه، زود باش. قرار بود با هم برگردیم.» با لبخند چشمکی زدم و خواستم برگردم که بی‌اختیار نگاهم به سمت سهیل کشیده شد و یک لحظه برخورد سهیل با صخره را دیدم. لحظۀ آخر پرش، مچ پایش پیچ خورد که باعث پرتاب ناگهانی‌اش از ارتفاع بلند و برخورد با صخره شد. در یک آن چشمانم تار شد و از وحشت تا آخرین حد ممکن باز شده بودند. گوش‌هایم را گرفتم و فریاد جگر خراشی کشیدم: «س...هیل... ن...ه... خدای من!» پردۀ سیاهی جلوی چشمانم کشیده شد و بی‌رمق زانوهایم تا شد و روی تخته‌سنگ افتادم، اما همچنان فریاد می‌کشیدم: «دایی.. هومن... تو رو خدا کمکش کنید.» آن لحظه فرهان وای بلندی گفت و با شتاب به طرف سهیل رفت. به اطرافم نگاه می‌کردم و به هر کسی که دور و برم بود التماس می‌کردم: «محض رضای خدا نجاتش بدین. خواهش می‌کنم.» عده‌ای به کمک رفتند و ما همان‌جا ماندیم. سودابه مقابل من روی زمین نشست و در حالی که بقیه را به سکوت دعوت می‌کرد، با گریه گفت: «آروم باشین، با بی‌تابی ما کاری درست نمی‌شه. فقط اوضاع رو داریم متشنج می‌کنیم.» سپس گوشۀ شالش را گرفت و جلو آمد. آن موقع متوجه خون نقش بسته روی لباسم شدم، زانوی من زخمی شده بود، اما دردی حس نکرده بودم. از فرط اضطراب و استرس شدیدی که داشتم، حالت تهوع گرفته بودم. دستانم یخ کرده بود و می‌لرزید و هر لحظه‌ای که می‌گذشت، به حالاتم دامن می‌زد. چند نفری از بومی‌های آنجا هم با شتاب خود را به محل حادثه رساندند. از دور فرهان را دیدم که جسم بی‌جان سهیل را با کمک بقیه از آب بیرون کشیدند و نزدیک ما شدند. با دیدن ظاهر غرق در خون سهیل، از وحشت ناله‌ای سر دادم. بقیه هم دست کمی از من نداشتند. هومن بهت زده و با رنگی پریده، عمو را نگاه می‌کرد. بهراد و طاها همراه فرهان، سهیل را به کمک یکی از بومی‌ها به طرف پارکینگ جنگل حمل می‌کردند. موبایلی همراه خود نیاورده بودیم و مجبور بودیم تا پارکینگ صبر کنیم تا بتوانیم با اورژانس تماس بگیریم. جمعی که ما را همراهی می‌کردند و جزء بومی‌ها بودند، داشتند در مورد اتفاق پیش آمده حرف می‌زدند. یکی می‌گفت: «خدا به مادرش رحم کنه تا داغ جوونش رو نبینه!» دیگری می‌گفت: «موقع پرت شدن من دیدم بدجور با صخره برخورد کرد!» هر کس چیزی می‌گفت و ما از فرط نگرانی نای سخن گفتن نداشتیم. فرهان تحت تأثیر حرف‌های مردم، چشم به سهیل دوخت و گفت: «خواهش می‌کنم طاقت بیار رفیق. خواهش می‌کنم.» بغض گلویش باعث گرفتگی صدایش شده بود. با صدای خش‌داری دوباره گفت: «من که بهت گفتم نرو... چرا این کار رو با خودت کردی؟ اگه طوریت بشه جواب خاتون رو چی بدیم؟» طاها که ظاهراً خونسردتر از همۀ ما بود، با دیدن حال آشفتۀ فرهان یک دستش را آزاد کرد و روی شانۀ فرهان گذاشت و گفت: «بهتره یه‌کم خودت رو کنترل کنی داداش، امیدت رو از دست نده و توکلت به خدا باشه. اینجوری داری دخترا رو هم می‌ترسونی.» به پارکینگ رسیدیم و هومن با عجله به سمت ماشین رفت و گوشی‌اش را از داشبورد بیرون کشید و سعی کرد که روشنش کند، اما شارژ باطری گوشی تمام شده بود. از روی درماندگی فریادی کشید و گفت: «خدا لعنتت کنه، گندت بزنن.» بعد موبایل را محکم به زمین زد که خورد شد. بهراد جلو رفت و گوشی خودش را برداشت و با اورژانس تماس گرفت. آدرس محل و خلاصه‌ای از ماوقع را داد، اما آن طرف خط چیزی گفته بودند که با رنگی پریده به سهیل بیهوش نگاهی کرد و گفت: «اما جناب چون دسترسی به موبایل نداشتیم، مجبور شدیم خودمون تا پارکینگ بیاریمش.» لحظاتی بعد، تماس را قطع کرد و گفت: «گفتن دیگه تکونش ندیم؛ ممکنه شکستگی وجود داشته باشه. الان هم تو راهن و زود می‌رسن.» آمبولانس از راه رسید و به محض توقف، دو نفر پیاده شدند و با جعبه‌ای که در دست داشتند، خود را به سهیل رساندند و با معاینه‌ای که کردند، شکستگی گردن و قسمتی از ستون فقرات را تشخیص دادند. آه از نهادمان برخاست. اما خدا را شکر کردیم که سهیل هنوز داشت نفس می‌کشید و زنده بود. سهیل را بیهوش روی برانکارد گذاشتند. داخل آمبولانس سِرُم و دستگاه اکسیژن وصل کردند. طاها با سهیل همراه شد و سوار آمبولانس شد. فرهان با هومن به سمت ماشینش رفتند و بهراد از کیمیا خواست که سوئیچ را در اختیارش بگذارد تا خود او پشت فرمان بنشیند. آمبولانس به راه افتاد و ما پشت سرش حرکت کردیم. لحظات سختی برای همه بود و داشتیم برای بهبودی سهیل دعا می‌کردیم. کیمیا با گریه گفت: «دایی‌جون تو رو خدا طاقت بیار و بمون. خدایا خودت کمک کن طوریش نشه.» تارا که کنار بهراد نشسته بود، رو به بهراد کرد و گفت: «اگه طوریش بشه؛ اگه به هوش نیاد؛ اگه زبونم لال....» بهراد حرفش را قطع کرد و در حالی که همه را به آرامش دعوت می‌کرد گفت: «ببین الان همۀ ما وضعیت سختی داریم. اونی که تو ماشین جلویی روی برانکارده، سهیله. دایی و عموی شماها و دوست ماست. باید به همدیگه امید بدیم و فکرای منفی رو از سرمون بیرون کنیم. پس آروم باشین و همه چی رو بسپرین به خدا.» تارا صورتش را به سمت شیشۀ ماشین برگرداند و در سکوت اشک ریخت. آمبولانس وارد محوطۀ بیمارستان شد و مقابل درب ورودی پارک کرد. چند نفر از پرسنل بیمارستان با شتاب به آمبولانس نزدیک شدند و بعد از دریافت گزارشات اوضاع جسمانی سهیل، فوراً او را به داخل بردند. طاها در حال خداحافظی با مأمور اورژانس بود. ما به دنبال برانکارد سهیل وارد بخش شدیم و جلوی پذیرش، سوپروایزر بعد از آگاهی از وضعیت سهیل، دستور انتقال فوری بیمار به اتاق عمل را داد. سهیل را به اطاق عمل بردند و در اتاق به روی ما بسته شد. ناچار و درمانده روی صندلی سالن منتظر نشستیم. خیلی خسته بودم. چند ساعت رودخانه‌نوردی، و به دنبالش ناراحتی و استرس، مزید بر علت شده بود. داشتم از حال می‌رفتم. سرگیجه و ضعف داشتم. لحظه‌های بدی را داشتیم سپری می‌کردیم. رو به فرهان کردم و گفتم: «دایی جون! من حال خوبی ندارم، نمی‌تونم روی پاهام بایستم. می‌شه برم روی صندلی عقب ماشین کمی استراحت کنم؟ می‌دونم باید اینجا باشم، اما اگه بمونم دردسر می‌شم براتون.» فرهان سوئیچ را به طرفم گرفت و گفت: « برو عزیزم، اینجا هم باشی کاری ازت برنمی‌آد جز...» کیمیا جلو آمد و از فرهان به خاطر اینکه صحبتش را قطع می‌کرد معذرت خواهی کرد و گفت: «ببخشید آقا فرهان میون حرفتون اومدم، اما بهتره وانیا بره تو نمازخونۀ بیمارستان استراحت کنه. ماشین الان این وقت روز گرمه. تو نمازخونه کولر روشنه.» فرهان حرف کیمیا را تایید کرد و من به طرف نمازخونه رفتم. اولین باری بود که نمازخانه می‌دیدم. راستش راضی نبودم که آنجا استراحت کنم. تا جایی که می‌دانستم، این جور جاها مقدس بود و جایی برای نیایش با خدا بود. از روی تابلوها نمازخانه را پیدا کردم و وارد شدم. سه نفر بیشتر آنجا نبودند و خلوت بود. کمی نشستم و پاهایم را دراز کردم و از روی عادت کمی ماساژ دادم. زن میانسالی کنارم نشسته بود و دستانش را به حالت نیایش بالا برده بود و گریه می‌کرد. داشت با خدا راز و نیاز می‌کرد. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «خدایا منِ عاصی چطور از رحمت تو ناامید بشم! در حالی‌که تو با اون همه لطف و رحمت خدایی می‌کنی. خدایا تو رو غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم. تو رو بخشنده دیدم و گناهکار شدم. وفای تو رو دیدم و هر جا که رفتم دوباره برگشتم. تو من رو چی دیدی که وفادار موندی؟! تنها نور وجود توعه که دلم رو آروم می‌کنه، خدایا هر زمان من بی‌اعتماد شدم، تو لطفت رو شامل حالم کردی. توکل می‌کنم و اطمینان به قدرتت، امروز سایۀ لطف و کرمت سرم بود، فردا بیشتر از همیشه مراقبم باش.»
  8. #پارت_33 بهراد بعد از ثانیه‌ای مکث، دوباره ادامه داد: «تا به حال فکر کردی با این که یه رزیدنتی و داری ناسلامتی دکتر مملکت می‌شی، اما تا به حال نتونستی نظر کسی رو به خودت جلب کنی؟» تارا هاج و واج در سکوت نگاهش می‌کرد که باز ادامه داد: «پس بذار من بگم. از بس که گوشت‌تلخی کسی جرأت نمی‌کنه نزدیکت بشه، چه برسه به اینکه بخواد عاشقت بشه! اما من...» تارا از شنیدن این حرف صورتش از عصبانیت سرخ شد و در حالی که حرف بهراد را قطع می کرد با فریاد گفت: «اما تو چی؟.... اما تو چی لعنتی؟» بعد پوزخندی بر لب آورد و گفت: «هر چند دیگه لازم نیست یه کلام دیگه بگی. الان دیگه شک ندارم به این موضوع که کم‌توان ذهنی هستی و مشکل داری.» بهراد با تعجب نگاش کرده و گفت: «آه البته، اختیار دارید حتماً تو بهزیستی باهات هم اتاق بودم که تونستی اینقدر من رو خوب بشناسی. ولی من ادامۀ حرفم رو باید بگم. البته به خاطر مسألۀ کم‌توان بودن ذهنم، خدا هم ازم لطفش رو دریغ نکرده و زده پس کله‌م که نمی‌دونم چرا تحملش رو ندارم کسی بهت نگاه چپ بندازه و دوست دارم چشم‌های کسی رو که بهت نگاه بد کرد از حدقه درش بیارم! می‌بینی که من هم که عقل درست و حسابی ندارم، دلیلش هم اینه که باید بگم خیلی می‌خوامت.» تارا نگاه متعجبش را به بهراد دوخت و مثل یک مینِ خنثی شده ساکت شد. بعد از چند لحظه چون لبخند محبت آمیز بهراد را دید، سرش را زیر انداخت و قصد دور شدن از او را کرد. بهراد به ظاهر سعی می‌کرد مانع رفتن تارا با آن حال بشود. شاید هم می‌خواست هر طوری که هست همان روز او را از احساس واقعی خودش، و عشق پاکی که نسبت به او دارد، باخبر کند. پایین شال تارا را در دست گرفت و به صورتش نزدیک کرده و بویید. سپس گفت: «تارا! باور کن من دوستت دارم و برای این عشق حاضرم جونم رو هم فدا کنم. اجازه بده به مرور زمان جای خودم رو تو قلبت پیدا کنم. این قدر باهام تلخ نباش، من بد نیستم تارا. به نظرت چون دوستت دارم باید تاوان بدم و قهر تو رو به جون بخرم؟» بعد با لبخندی غمگین گفت: « الان زیر لب بهم گفتی احمق پررو و من هم شنیدم، می‌خوام بگم؛ آره من احمقم چون تا به حال نتونستم عشق تو رو به دست بیارم، پررو شدم و اعتراف کردم چون واقعاً درمونده شدم، بلاتکلیفم. دوست دارم تو هم نظر مثبتی راجع به من داشته باشی. خواهش می‌کنم فکر کن تارا. خواهش می‌کنم!» تارا که با حرفهای او مسخ شده بود و زبانش بند آمده بود، بی هیچ حرفی، آرام شالش را از دستان بهراد بیرون کشید و حیران و گیج از او دور شد. انگار واقعاً متوجه حضور ما هم نشده بود که از کنار ما رد شد و وارد اتاق شد. نفس و سودابه هم پشت سر تارا داخل رفتند. بهراد که لبخندی بر لب داشت و چشمانش از خوشحالی برق می‌زد، متوجه ما شد و در حالی که از خجالت پشت گردنش را می‌مالید و از بودن ما دست و پایش را گم کرده بود، خواست از پیش ما برود که سرش به شاخۀ درخت برخورد کرد. آخ بلندی گفت و بدون اینکه عکس‌العملی نشان بدهد از ما دور شد و ما پشت سرش با صدای بلند خندیدیم. همان لحظه مطلبی یادم آمد که رو به کیمیا کرده و گفتم: «عه... دیدی چی شد؟» کیمیا با تعجب پرسید: «چی شده باز؟ مشکلی پیش اومده؟» با خنده گفتم: «من اومدم تکلیف تو و فرهان رو مشخص کنم، اون وقت تارا خانم زرنگی کرد و ازمون جلو زد.» کیمیا لپم را آرام کشید و گفت: «عجله نکن عزیزم، هر کاری به وقت خودش انجام می‌شه. نگران ما نباش و تا می‌تونی سعی کن بهت خوش بگذره.» حرف‌های سهیل یادم آمد که گفته بود اگر ماندگار بودیم، به او اطلاع بدهیم. رو به کیمیا کردم و گفتم: «عمو گفت می‌تونیم این سفر رو تمدید کنیم. بیا بریم با دخترها صحبت کنیم و تصمیم بگیریم که موندنی هستیم یا نه. چون باید زودتر اطلاع بدیم که اگه رفتنی بودیم، زودتر حرکت کنیم.» داخل اتاق رفتیم. سودابه و نفس داشتند در مورد بازار کار در فرانسه صحبت می‌کردند. تارا هم روی تخت خودش دراز کشیده بود و دستش را حائل چشمانش کرده بود. به ظاهر چشمانش را بسته بود ولی مشخص بود که بیدار است و دارد فکر می‌کند. تارا مکنونات قلبی خودش را همیشه معکوس بیان می‌کرد. تا به آن روز با بهراد به جای عشق ورزیدن جنگیده بود و فکر می‌کرد که بهراد از او متنفر بود و به خاطر این با او بدرفتاری می‌کرد. و بعضی مواقع اصلاً به حسابش نمی‌آورد. همه نیز متوجه این کار تارا شده بودند. چند باری عمه پروانه تذکر داده بود ولی تارا همچنان کار خودش را می‌کرد. دخترها مشغول صحبت بودند که به سمت تخت تارا رفتم و آرام صدایش کردم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. چیزی به رویش نیاوردم تا خودش به حرف بیاید و گفتم: «می‌خوایم باهم مشورت کنیم.» تارا سری تکان داد و از جایش برخاست و بیش دخترها رفتیم... بعد از دقایقی تصمیم گرفتیم که آنجا را به مقصد تنگه‌دار واقع در روستای کُشک‌سرای نوشهر ترک کنیم و ساعتی بعد در جاده بودیم. از موقعی که حرکت کرده بودیم، تارا ساکت و در خود فرو رفته بود. هیچ‌کدام از ما دلیل بحث با بهراد را نپرسیدیم. ماشین سهیل جلوتر از ما بود. ساعتی در جاده بودیم و بعد به روستای کُشک‌سرا رسیدیم و وارد پارک جنگلی زیبای خانیکان شدیم. نیم‌ساعتی جادۀ خاکی خانیکان را بالا رفته بودیم که مطمئن شدیم این نمی‌تواند مسیر درستی باشد و ما راه را اشتباهی رفته بودیم. بنابراین جادۀ باریک را به سختی دور زدیم و در مسیر درست حرکت کردیم. جایی در دل جنگل خانیکان نوشهر، رودخانه‌ای از دل دره‌ای تنگ می‌گذشت. درختان بلند کهنسال در بالای دره به سوی هم دست دراز کرده بودند و نور آفتاب به سختی از لابه‌لای شاخ و برگ‌ها به کف تنگه می‌رسید و صدای سُهرۀ جنگلی و بلبل در میان دیوارها می‌پیچید و لابه‌لای گردش آب رودخانه گم می‌شد. چهارصدمتر آغاز تنگه را خوشان‌خوشان در حالی که پاهایمان حداکثر تا زانو در آب فرو رفته بود گذراندیم. اما هر چه جلوتر می‌رفتیم، دیوارهای تنگه باریک‌تر می‌شد و آب، عمق بیشتری پیدا می‌کرد و تا ساق پا می‌رسید. بنابراین، تصمیم گرفتیم که به صورت گروهی و پشت سر هم پیش برویم. به گفتۀ روستاییان آنجا، عمق آب رودخانه در فصل‌های مختلف، متفاوت بود و در بهار بیشترین مقدار آب را داشت. رودخانه‌نوردی برای کسانی که شنا بلد نبودند، مکان مناسبی نبود. پیمودن تنگه، نیاز به انرژی زیادی داشت که البته ما هم خستگی‌ناپذیر پیش می‌رفتیم. موافقت همه برای بازدید از جنگل خانیکان که جادۀ خاکی و پرشیب، اما بسیار زیبایی داشت، تایید شد. در همۀ تصمیم‌ها اولین نفری که موافقت خود را اعلام می‌کرد، من بودم. اما آن روز دلشورۀ عجیبی گریبان‌گیرم شده بود. با خودم می‌گفتم، شاید تأثیر این دیوارهای باریک و بلند باشد، اما هر چقدر جلوتر می‌رفتیم، ترسم بیشتر می‌شد. این حس خود را با کسی در میان نگذاشتم تا گردش آن‌ها را هم خراب نکرده باشم. در بخشی از مسیرمان حوض‌ها و استخرهای طبیعی وجود داشت که زیبایی و حس ماجراجویی و هیجان باعث شده بود تا عده‌ای از گردشگران در آن وقت سال خود را به آب بزنند و شنا کنند، آن هم در یک درۀ تنگ و پر از صخره که با یک بی‌احتیاطی می‌توانست عواقب خطرناکی را به همراه داشته باشد. سهیل هم در زمرۀ این ماجراجویان بود که با دیدن این حوض‌ها رو به پسرها کرد و با اشاره به ارتفاع بلند صخره گفت: «با یه شیرجۀ پر از هیجان موافقین؟» چشمانش از شادی و هیجان برق می‌زد. طاها در حالی که به لباس‌هایش اشاره می‌کرد گفت: «سهیل جان! بی‌خیال شو. با این لباسا مگه می‌شه شنا کرد و شیرجه رفت؟» سهیل گفت: «ما که لباس اضافی همراه نیاوردیم، لباس مخصوص شنا هم که نداریم! سخت نگیر پسر، باور کن خیلی کیف داره!» فرهان نگاهی به طاها کرد و در تایید حرفهای او به سهیل گفت: «اولاً که طاها راست می‌گه، بعدش هم اگه خواستین همه‌گی برین؛ من رو از لیست قلم بزنین که میونۀ خوبی با شیرجه از ارتفاع ندارم. به نظر من خودت هم این کار رو نکن.» هومن و بهراد نیز حرف‌های آن دو را تصدیق کردند. اما سهیل از تصمیمی که گرفته بود برنگشت و از ما دور شد. ما هم هر کدام روی تخته سنگی نشسته و مشغول تماشای سهیل شدیم. آن روز سهیل یک شیرجۀ پر از هیجان در دل طبیعت را تجربه کرد، تجربۀ تلخی که همۀ روزهای شیرین گذشته و پیش روی با هم بودنمان را از بین برد. سهیل خود را به آب زد. کمی شنا کرد تا بتواند آمادگی لازم برای شیرجه را پیدا کند. چند باری به صورت معمولی از ارتفاع پایین به آب پرید و سپس به خاطر اینکه حس ماجراجویی‌اش به اوج رسیده بود، رفت که از بلندترین نقطه شیرجه بزند. با شلوغ‌کاری و فریادی که از سر هیجان بود از آن بالا به آب می پرید و دوباره این کار را تکرار می‌کرد. اول از فریادش هراسان شدیم، اما وقتی که خندۀ بلندش را شنیدیم خیالمان آسوده شد. دقایقی بعد فرهان از روی تخته سنگ برخاست و با اشاره به ساعت، سهیل را متوجه کمبود زمان کرد. سهیل انگشتش را بالا آورد و با اشاره، فرصت یک شیرجۀ دیگر را خواست. سهیل رفت روی بلندی و با تکان دستش ما را متوجه خودش کرد. یکی، دو باری به حالت نمایشی عقب رفت و با دو جلو آمد اما نپرید. فرهان با خنده گفت: «بچه‌ها، بیایین بهش پشت کنیم بپره و قال قضیه رو بکنه، برگردیم. من دیگه نفسم داره می‌گیره اینجا.»
  9. #پارت_32 صبح، اهالی روستا زودتر از ما بیدار شده بودند و در تکاپو بودند، از سوئیت بیرون زده بودم و قدم زنان داشتم از مشاهدۀ مناظر مقابلم لذت می‌بردم. آن‌وقت صبح هوا کمی سرد بود، اما صفای آنجا گرمم می‌کرد. زنی که گاوش را می‌دوشید، مردی که ظرفی گلی‌ را که محلی‌های روستا در آن فسنجان بار می‌گذاشتند، برای فروش از سر در مغازه‌اش آویزان می‌کرد. پیرزنی که در ایوان خانه‌اش نان محلی می‌پخت و... دیدن همۀ اینها مرا به وجد آورده بود. با خود فکر می‌کردم، این درست است که ما زندگی متمولی داشتیم و شاید این مردمان به زحمت مایحتاج روزانۀ خود و حیواناتشان را در می‌آوردند. اما حقیقت این بود که این مردمان زحمتکش از ما متمول‌تر و مرفه‌تر زندگی می‌کردند. در پس نگاه‌های مهربان‌شان دلی داشتند به فراخی اقیانوس. آدم‌های بی‌شیله‌پیله‌ای که سالانه پذیرای میلیون‌ها گردشگر و مهمان بودند. صدای "سلامی" مرا به خود آورد و آن لحظه متوجه شدم، به زنی که در حال دوشیدن شیر گاو بود، زل زده‌ام. با لبخند مهربان و لهجۀ شیرین خود، مرا به داخل حیاطی که بی‌شباهت به باغ نبود، دعوت کرد. با تبسمی که بر لب آوردم، وارد شدم. زنی که زرین نام داشت، از جایش بلند شد و تعارف کرد که داخل خانه برویم. اما من قبول نکردم و از او خواستم به کارش ادامه دهد. دوباره مشغول شد و در همان حال پرسید: «خانم جان دوست دارید شما هم امتحان کنید؟» شگفت زده گفتم: «آره خیلی دوست دارم، اما من بلد نیستم!» بعد دستی روی حیوان کشیدم که با دیدن اشتیاق من باز گفت: «بیا خانم جان، شما بشین، کاری نداره تا من یادتون بدم. امتحان کنی حتماً خوشت می‌آد.» ذوق زده در حالی که لبخند پهنی روی صورتم داشتم، شالم را مثل زرین خانم پشت سرم گره زدم، پایین موهایم را بیرون از شال گذاشتم و کنارش نشستم. زرین خانم، وقتی دید شالم را مثل او بستم، خنده‌ای کرد و گفت: «خیلی قشنگی خانم جان، چقدر هم به صورت ماهتان می‌آد.» تشکری کردم و کنارش نشستم. که ادامه داد: «حالا بهت می‌گم چی کار کنی.» طرز دوشیدن شیر گاو را به من یاد داد. اولش نتوانستم از پس این کار بر بیایم و فکر می‌کردم دارم حیوان زبان بسته را هم آزار می‌دهم. اما بعد از چند لحظه به خاطر اینکه موفق شده بودم کمی شیر بدوشم، با خنده جیغ کوتاهی کشیدم و بهتر از قبل مشغول کار شدم و از اطرافم بی‌خبر بودم که با شنیدن صدای زرین خانم که داشت برای داخل شدن به شخصی تعارف می‌کرد؛ به خود آمدم، اما آنقدر از این کارم خوشم آمده بود که حتی سر بلند نکردم که ببینم دارد با چه کسی حرف می‌زند. هر چند کسی را هم نمی‌شناختم. بعد از لحظاتی چون هیچ صدایی به گوشم نرسید، به عقب برگشتم تا ببینم زرین خانم کجا رفته است که متوجه دایی‌فرهان و عموسهیل را که به دروازه تکیه داده بودند و با لبخند نگاهم می‌کردند، شدم. آن لحظه اتفاق دیشب و رفتار بد سهیل را فراموش کرده بودم. ذوق زده به طرفشان رفتم و گفتم: «وای بیایین ببینین چی کار دارم می‌کنم؟ باورم نمی‌شه تونسته باشم.» از خودشان واکنشی نشان نمی‌دادند و به همان حالت ایستاده بودند. جلوتر رفتم و دستشان را گرفتم و با خود کشیدم. با هیجان دوباره شروع به دوشیدن گاو کردم و گفتم: «ببینین چطور این کار رو انجام می‌دم. خیلی لذت بخشه. می‌خواین شما هم امتحان کنین؟» باز جوابی نشنیدم و با اخم به طرفشان برگشتم و گفتم: «خیلی بی‌ذوق تشریف دارین، اشتیاق من رو هم کور کردین.» از جا برخاستم و بعد از شستن دست‌هایم، داشتم گره شالم را از پشت گردنم باز می‌کردم که ناگهان با شنیدن حرف‌های سهیل، مثل جن‌زده‌ها با شتاب به طرفش برگشتم و مات و مبهوت بهش خیره ماندم؛ سهیل، سهیلی که مقابلم بود، آنی نبود که من می‌شناختم. این سهیل یک آدم دلباخته و عاشق بود. اما با که بود، نمی‌دانم! نگاهش خیره به من بود اما موج نگاهش در کران... در عالم خیال غرق شده بود. نتوانستم جملاتش را حلاجی کنم. نمی‌دانستم کی و کجا این کلمات به گوشم خورده بود، اما هرچه بود این کلمات و جملات برایم آشنا بود. جایی در ضمیر ناخودآگاهم این کلمات را محفوظ داشتم. سهیل یک‌بار دیگر آن جملات را تکرار کرد: «حیف که رویت غیرت دارم وگرنه از همین سطر روسری‌ات را برمی‌داشتم. تا همه ببینند چه خیالی بافته‌ام از موهایت...» قیافۀ سهیل خواستنی شده بود. خوشحال بودم از این که عموی من، بر خلاف رفتار بدش با من، احساسی به زلالی دریا داشت. من این را از نگاهش می‌خواندم. با خود گفتم "این خیلی خوبه که عمو کسی رو تو زندگیش داره که بهش عشق بده." از تصور این مسأله و این که او چطور دختری است، لبخندی شیطنت‌آمیز زدم که از دید سهیل پنهان نماند. او هم به هوای این که من قصد مسخره کردن او را داشتم، جلو آمد. چشمانش رنگ عوض کرده بود و برق نگاهش از بین رفته بود و در حالی که با خشم نگاهم می‌کرد، مچ دستم را محکم گرفت و با حرص دندان‌هایش را به هم سایید، می‌خواست دهان باز کند و حرفی بزند که فرهان جلو آمد و سهیل را از من دور کرد و مخاطبش قرار داده و گفت: «ای بابا! سهیل برادر من، این چه اخلاقیه که تو داری؛ همش به این دختر می‌پری؟!» سپس آهسته زمزمه‌وار اشاره‌ای به من کرد و به سهیل گفت: «وانیا که از چیزی خبر نداره!» از آنجایی که گوش‌های تیزی داشتم، این نجوای دایی را شنیدم، اما چون نمی‌خواستم به رویشان بیاورم، بی‌تفاوت سکوت کردم. سهیل متفکر و غمگین نگاهی به من کرد و بعد سرش را به زیر انداخت؛ مچ دستم را رها کرد و با شانه‌هایی افتاده برگشت و به راه افتاد. فرهان گفت: «بیا عزیزم ما هم بریم. از وقت صبحونه گذشته و الانه که بچه‌ها نگرانمون بشن.» سری تکان دادم و در کنار فرهان به راه افتادم. در طول مسیر سهیل ساکت بود. من هم در فکر جملات آخر فرهان بودم و این که باید از چه چیزی باخبر می‌شدم که نشدم؟ در عرض آن چند روز هزاران علامت تعجب و سوال روی سرم به وجود آمده بود که برای هیچ کدامشان جوابی نداشتم. فرهان سهیل را مخاطب قرار داد و پرسید: «داداش کی می‌خوایم راه بیفتیم؟» سهیل از فکر بیرون آمد و با صدای گرفته‌ای گفت: «نمی‌دونم. هر زمان که صلاح دونستید، حرکت می‌کنیم. البته به رضا اطلاع دادم که با هم هستیم و نگران نباشن. اگه بچه‌ها دوست داشتن، مشکلی نیست و می‌تونیم بمونیم.» از شنیدن این حرف خوشحال شدم و هیجان زده گفتم: «یعنی واقعاً باز هم می‌شه موند؟ چه خوب شد که شماها اومدین و گرنه الان باید تو ویلا می‌بودیم.» سپس فکری به ذهنم رسید و گفتم: «ما که دو روزه اینجاییم، می‌شه یه جای دیگه بریم؟ یه جایی که مثل اینجا با صفا باشه.» از این هیجان و ذوق من، اخم‌های سهیل باز شد و با لبخند گفت: «بله چرا نشه. شما دستور بفرمایید.» از رفتار خوب عمو ذوق کردم و خواستم از فرصت استفاده کرده و بغلش کنم و صورتش را ببوسم. اما فرهان همان موقع مرا سمت خود کشید و گفت: «عزیز کوچولوی دایی هر چی بخواد نه توش نمی‌آد.» بعد یک ماچ آبدار از صورتم کرد و دستش را زیر بازویم انداخت و گفت: «حالا بجنبین. اگه تاراخانم ما رو پشت در نذاره خوبه!» هر سه خندیدیم و به سمت اقامت‌گاهمان رفتیم. وارد مهمانسرا که شدیم تارا را در حال بحث با بهراد یافتیم. سهیل با خنده سرش را تکان داد و گفت: «شک ندارم این دختر باز داره بهراد رو نقره‌داغش می‌کنه. بگو آخه چی از جون این بدبخت می‌خوای؟» چون هومن و طاها آنجا نبودند و من هم که از نوع متلک‌های تارا مطلع بودم. برای این که بهراد پیش سهیل و فرهان خجل نشود، از آنها خواستم که آنجا نباشند. بعد از دور شدن آن دو به طرف دخترها که در حال نظاره‌ی بحث بهراد و تارا بودند رفتم و کیمیا با دیدن من گفت: «هیچ معلومه کجایی؟ نگرانت شدیم.» «دیدم همه خوابن، رفتم پیاده روی.» سپس با سر به آن دو اشاره کردم و گفتم و سوال کردم: «باز چی شده؟» «نمی‌دونم والا. ما تو اتاق بودیم که یهو صداشون بلند شد. اومدیم ببینیم چه خبره. سر چی دعوا می کنن رو هنوز نمی‌دونم. آخرش متوجه نشدم اینا با هم کل‌کل دوستانه می‌کنن یا دشمن همند!» چشمکی زدم و گفتم: «البته که کل‌کله، اما از نوع عاشقانه‌ش. هر دو از هم خوششون می‌آد ولی نمی‌خوان از موضع خودشون پایین بیان. چون از اول هم به گفتۀ تارا این شکلی با هم آشنا شدن.» کیمیا متفکر شد و بعد از چند لحظه گفت: «خدا به خیر کنه، الان اگه هومن پیداش بشه با تارا دعواشون می‌شه. هومن خیلی روی بهراد تعصب داره.» «نترس تا قبل از اومدن اونا حل می‌شه.» سپس من هم مثل بقیه مشغول تماشا شدم. بهراد که ظاهراً فقط پیش هومن مأخوذبه‌حیا بود و خویشتن‌داری می‌کرد، حالا داشت جواب‌های‌ دندان‌شکن به تارا می‌داد و به نظر تلافی می‌کرد، اما تارا خیلی عصبی بود و می‌گفت: «آخه به تو چه؟ ها... به تو چه؟! اون با من بود نه با تو که خودت رو انداختی وسط دعوا کردی و مثل سوپرمن خواستی من رو از دستشون نجات بدی.» بهراد با لبخند مضحکی گفت: «کاملاً اشتباهه. اصلا به خودت نگیر. در اصل من داشتم اونا رو از دست تو نجات می‌دادم. نخواستم اونا هم مثل من اسیر زهر کلامت بشن و دق کنن.» «یعنی می‌گی من دارم دقت می‌دم؟» بهراد بشکنی در هوا برای تارا زد و گفت: «دقیقاً داری همین کار رو می‌کنی.»
  10. #پارت_31 صبح، بعد از صبحانه به پیشنهاد یکی از محلی‌های آنجا، به آبشاری که در پنج کیلومتری روستا قرار داشت و توسط جنگل محصور شده بود، رفتیم. چون مسیر دور بود و زمان بیشتری از ما گرفته می‌شد، یک شب دیگر را در همان سوئیت اجاره‌ای سر کردیم. کیمیا با عمه پروانه تماس گرفته و عمه گفته بود که بعد از رفتن شما پسرها وقتی که فهمیدند قالشان گذاشتید، قیافه‌‌هایشان دیدنی شده بود و گفت سهیل بدجور کنجکاوی کرده بود و سعی داشت تا موقعیت ما را کشف کند‌. به محض قطع شدن تماس، از تصور قیافۀ آن‌ها کلی خندیدیم. بعد از کمی استراحت، در محوطۀ مهمانسرا آتشی بر پا کردیم و بلال‌هایی را که از مسیر جادۀ آبشار خریده بودیم، روی آن کباب کردیم و در حال خوردن نظاره‌گر سوختن چوب‌ها شدیم. از دور نور چراغ‌های ماشینی توجه ما را جلب کرد که داشت به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. پس از لحظاتی، در نزدیکی ما توقف کرد. با دیدن صحنۀ مقابل‌مان در حال احتضار بودیم. سودابه زودتر از همه به خود آمده و گفت: «کارآگاهان تشریف فرما شدند.» تارا در حالی که از عصبانیت لب می‌گزید گفت: «یعنی باورم نمی‌شه؛ اینا دیگه کی‌اند بابا! روی زبل‌خان رو سفید کردن. مخصوصاً اون بابالنگ درازه. بگو تو آخه سر پیازی، ته پیازی؟ یه کاره بلند شده اومده. من موندم بشر هم اینقدر پررو می‌شه؟» کیمیا و نفس خندیدند و من در حالی که سعی می‌کردم بی‌تفاوت باشم، سمت فرهان و سهیل که کنار هم بودند، رفتم و بازویشان را چسبیده و گفتم: «عموجون و دایی عزیزم، آخه شما چقدر خوبین! تحمل دوری ما رو نداشتین؟ فقط یه امشب رو صبر می‌کردین، خودمون برمی‌گشتیم ویلا و شما تو زحمت نمی‌اُفتادین.» فرهان متوجه منظورم شد و نگاهی به کیمیا کرد و خندید، اما سهیل سکوت اختیار کرده بود و یک کلمه هم حرف نمی‌زد که دوباره گفتم: «اما اگه اومدین که مارو همراهی کنین، باید بگم متأسفیم. اصرار نکنید. تا اطلاع ثانوی ورود آقایان به محفل خانما اکیداً ممنوعه!» دخترها داشتند با سر و صدا حرف‌های من را تأیید می کردند که صدای فریاد سهیل میخکوبمان کرد: «بسه دیگه هر چی لودگی کردین. شماها قبل از اینکه تصمیم به اومدن بگیرین، به فکر این نیفتادین که ممکنه چه بلاهایی سر پنج تا دختر جوون بیاد؟ واقعاً که خیلی بی‌فکرین.» باز تکرار شده بود؛ باز سهیل عصبانیتش را سر من خالی کرده بود و پیش بقیه عزت نفس مرا زیر سوال برده بود، این بار تصمیم داشتم سکوت نکنم و حرفی بزنم. باید چیزی می‌گفتم؛ ولی در آن لحظه بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. وقتی نگاه پر ترحم و تأسف‌بار بقیه را دیدم، بغضم ترکید و اشک از چشمانم جاری شد. نگاه ناراحت و غمگینم را به سهیل دوختم و با شدت یافتن گریه‌ام، از کنارش رد شدم و به طرف سوئیت دویدم. به اتاق رفتم و خودم را روی تخت انداختم. بعد از دقایقی، دخترها داخل شدند و به طرف من آمدند و روی تختم نشستند. کیمیا مرا در آغوش گرفت و در حالی که موهایم را نوازش می‌کرد گفت: «عزیزم، دایی سهیل اخلاقش اینه. اشکال نداره، عموته نباید که ناراحت بشی.» تارا با حرص گفت: «چون عموشه، حق داره سرش داد بزنه و خوردش کنه؟» کیمیا چشم غره‌ای به تارا رفت‌. او شانه‌هایش را بی‌تفاوت بالا انداخت و دوباره گفت: «من نمی‌فهمم، چرا از وقتی که اومده داره به این دختر گیر می‌ده! انگار معلم اخلاق وانیاست.» سودابه رو به تارا کرد: «عزیزم اون بنده خدا هم منظوری نداشت. گفت که نگران شده بودن. وگرنه چه لزومی داشت بخواد ما رو ناراحت کنه؟» نفس سرش را به علامت تأیید حرفهای سودابه تکان داد که باز تارا گفت: «اینکه از روی نگرانی حرفی زده مشکلی نیست، حرف من اینه که چرا با وانیا داره بدرفتاری می‌کنه؟! اون روز رو یادتون بیارین؛ اون موقع هم پیش بقیه تشر زد.» کیمیا تارا را مخاطب قرار داد و با اخم گفت: «تارا، حالا این وسط شما چی کاره‌ای دقیقاً؟ شریک دزدی یا رفیق قافله؟ عزیزم موضع نگیر. من هی می‌خوام ذهنیت بد رو از سر این دختر پاک کنم، تو داری گند می‌زنی به باوراش.» تارا که تازه منظور کیمیا را از حرف‌هایش متوجه شده بود، با خجالت سرش را خاراند و با لبخند نمکینی گفت: «می‌گم چرا تو کتم نمی‌ره حرفات. پس از اون لحاظ می‌گی.» سپس رو به من کرد و با قیافه‌ای حق به جانب گفت: «راست می‌گه دیگه. عموته. تو هم همش اشکت دم مشکته. زود برای همه چی ناراحت می‌شی.» بعد با شیطنت کیمیا را مخاطب قرار داد: «درست شد؟ الان دقیقاً باید اینجوری می‌گفتم؟» همه خندیدیم و تارا باز گفت: «اصلاً به من چه؟ تو هم می‌خوای ناراحت باش، نمی‌خوای هم نباش. الکی دارم اینجا فک می‌زنم. برم بخوابم.» تا نیمه‌های شب درگیر افکار به هم ریختۀ خودم بودم؛ اما هر طوری که فکر می‌کردم تا به یک نتیجۀ مثبت برسم، ذهنم به بن بست می‌خورد و کلافه‌‌ام می‌کرد. خودم را توجیه می‌کردم که سهیل اخلاقش همین هست و نباید ناراحت بشوم؛ اما پشت سرش علامت سوال بزرگی به وجود می‌آمد. اگر عمو سهیل همین اخلاق را دارد، پس بقیه چه؟ بقیه هم رفتارشان با من، در مقایسه با رفتاری که با کیمیا یا با تارا داشتند، طور دیگری بود. از عمویم تذکر گرفته بودم که نزدیکش نشوم؛ چون خوشش نمی‌آمد با کسی زیاد گرم بگیرد. چرا آن شب که اولین بار دیدمش، با من دست داد، اما کیمیا را بغل کرد و تارا را بوسید؟ همۀ این ابهامات دست به دست هم داده بودند تا نسبت به رفتارهای اطرافیانم حساس شوم‌. به خاطر درماندگی‌ام، اشکی از چشمانم سرازیر شد و با ناراحتی خوابیدم. اما ساعتی نگذشته بود که با هراس جیغی کشیدم و از خواب پریدم. کیمیا چراغ اتاق را روشن کرد و تارا لیوانی آب به دستم داد. بقیه هم بی هیچ حرفی با نگرانی و دلسوزی نگاهم می‌کردند. آب را سر کشیدم و گفتم: «نگران نباشین، چیزی نیست، یه کم سردیم شده، خواب دیدم. الان حالم خوبه.» اما دروغ می‌گفتم. خوب نبودم، این کابوس کذایی رهایم نمی‌کرد. از اینکه باز نتوانسته بودم چهرۀ مرد را ببینم، کلافه بودم. چه کسی بود که این همه سال منتظر من مانده بود! چون تا قبل از اینکه به ایران برگردم، کسی مرا ندیده بود. ذهنم درگیر اوهام شده بود و سردرد گرفته بودم. تصمیم گرفتم دربارۀ این خواب با فرهان صحبت کنم، اینکه می‌گویم فرهان؛ چون بقیه چیز زیادی از گذشتۀ خانواده‌هامان نمی‌دانستند و بالطبع چون دایی همیشه حضور داشته، حتماً یک سرنخ‌هایی به من می‌داد تا رفع ابهام شود. آخر خوشی‌های من اینطوری تمام می‌شد؛ یا اتفاقی برایم می‌افتاد یا عموی عزیزم خرابش می‌کرد.
  11. خداوندا! چرا من را رها کردی؟ اسیر طالع بی اخترم کردی عجب دارم از این بی رحمی مطلق! از این بودن از این محنت! خداوندا! تو خود گویی که من زیباترین هستم. نشان از خلقتی نابم، در عالم بی بدیل هستم اگر من را به دامانِ فرودستان بیندازی گرفتار عذابی بی امان گردی، نمی گردی؟ آرزو عباسی (پاییزه)
  12. خداوندا! چرا من را رها کردی؟ اسیر طالع بی اخترم کردی عجب دارم از این بی رحمی مطلق! از این بودن از این محنت! خداوندا! تو خود گویی که من زیباترین هستم. نشان از خلقتی نابم، در عالم بی بدیل هستم اگر من را به دامانِ فرودستان بیندازی گرفتار عذابی بی امان گردی، نمی گردی؟ آرزو عباسی (پاییزه)
  13. درود بر شما دوست عزیز و بزرگوارم در ابتدا سپاسگزارم بابت وقتی که برای خوندن داستان من گذاشتید. به مهر خوندید بزرگمهر 🍀 بابت نقد ارزنده تون هم تشکر و قدردانی می‌کنم. به نکات ریز اما بسیار مهمی اشاره کردید تو‌ نقدتون. اشتباهات تایپی یا جملات غلط رو حتماً ویرایش می‌زنم. اما در مورد اینکه با دیالوگ شروع کردم، راستش اولین تجربه من بود و به حسابی داشتم توانایی خودم رو محک می‌زدم. حق با شماست آراد اوج داستان بود و من باید اوج و تعلیق رو با مونولوگ و اول داستان می‌آوردم و قبول دارم. در مورد فضاسازی هم نتونستم بیشتر از این فضا درست کنم، چون عین اون لحظات رو که بر حسب واقعیت زندگی بود، روی کاغذ پیاده کردم بدون هیچ خیال‌پردازی و اضافه‌گویی و خواستم یه داستان رئال خلق کنم. ان‌شاءالله که با نقد و نظر شما دوستان عزیز و بزرگوارم بتونم در آینده اثر بهتر و قوی‌تری ارائه بدم. باز هم ممنونم از لطف و توجه شما دوست گرانقدرم🌹🌹
  14. دیریست از نحسیِ جاذبۀ تقدیر، در سلولِ انفرادیِ زندگی، محکوم به حبسِ ابدم! بیهوده از پیِ رهایی رفتم و حتی گم کردم راهِ خروجِ قفس را دیگر در بسترِ سردِ اسارت نخواهم چشید طعمِ آغوشِ عشق را. آرزو عباسی(پاییزه)
  15. مانده زیرِ آوارِ غم‌، بغضِ پیر و خسته‌ای! نقش درد می‌زند قلم، بر لوحِ دلِ شکسته‌ای نقشِ اندوهی مبهم، در عمق انتظار! واژه‌ فریاد می‌کند آی! داد از این روزگارِ تلخ و وای از این رنجِ بی‌پایان... آرزو عباسی (پاییزه)
×
×
  • جدید...