رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

misagh

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1 Neutral😐😐😐

3 دنبال کننده

درباره misagh

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. پارت اول گوشه لبش را بین دندان هایش گرفت و گزید. دوست نداشت استرسش را بروز بدهد. به پول های در دست میشل نگاهی انداخت، مبلغ کمی نبود و نمی توانست از آن چشم پوشی کند اما در عوضش کاری که از او خواسته بودند از دفعات قبل به مراتب سخت تر بود! به چهره های دختر ها نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. دفترش را بیشتر فشار داد، سپس لبخند بی قید و بندی زد و آدامسش را باد کرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: - از همین حالا خودتون رو بازنده بدونید! و سپس به گردنش تکانی داد که باعث شد گیسوان بلندش فر شده اش تکان بخورند. روی کف پا چرخید، از آن ها روی برگرداند و به سوی کلاس رفت. در تمام مدت، فکرش در تکاپو بود که با چه طرفندی بتواند پسر جذاب کالجشان را که رغبت دوستی با هیچ شخصی را ندارد، سر به راه کند. این بار دلش گواه نمی داد که بتواند موفق شود اما باید تمام تلاشش را می کرد تا بتواند شرط را ببرد. مدتی بود که سرگرمی جدیدشان این شده بود. دفعه ی اول را خوب یادش بود، همان زمانی که میشل را با آن چشم های سرخ شده از گریه دید؛ او به دوست پسرش شک کرده و از بلاتکلیفی خسته شده بود و معتقد بود که دوست پسرش به او خیانت می کند! همان زمان کارملا داوطلب شد تا میزان وفاداری دوست پسر آنجلیکا را بسنجد. آنجلیکا شکش درست بود؛ زیرا کارملا بعد کمی صحبت توانست چراغ سبز دوست پسر آنجلیکا را دریافت کند. از آن پس چندین بار این کار را نجام داده بود اما این بار، چیزی فرق می کرد. حس نا شناخته ای نسبت به آن پسر داشت. هر گاه از کنارش می گذشت، دمای بدنش به شدت پایین می آمد! همه او را موجودی مغرور، خشک و غیر قابل انعطاف می دیدند. تا به حال کسی به عنوان دوست در کنار او ندیده بود! البته در این ویژگی شبیه به خودش کار می کرد. کارملا نیز دوست صمیمی نداشت اما مثل ساموئل نبود! بین چهارچوب در کلاس ایستاد و به کلاس نگاهی انداخت. دانشجو ها هر یک مشغول کاری بودند اما بین آن ها پسری با موهای پرپشت و مشکی به اسم ساموئل، در ردیف سوم نشسته بود و تنها نگاهش به تخته میخکوب شده بود! به تخته نگاه کرد تا بفهمد که چه چیزی ساموئل را به خود جذب کرده اما با تخته ی خالی از هرگونه نوشته مواجه شد. اخم هایش در هم رفت. «چرا به تخته‌ی خالی خیره شده؟!» سرش را تکان داد و سپس وارد کلاس شد و صندلی پشت سر ساموئل را تصاحب کرد. آدامس را در دهانش چرخاند و سپس خودش را کمی جلو کشید و به ساموئل نزدیک کرد. با نوک انگشتانش به شانه ی ساموئل زد. - ببخشید! ساموئل بی آنکه به خود زحمتی بدهد تنها سرش را نود درجه چرخاند تا نیم رخش مقابلش قرار بگیرد. - بله؟ به نیم رخ ساموئل نگاهی کرد؛ اطراف چشم براقش، هاله ی خیلی کمرنگ و تیره ای دیده میشد، صورت استخوانی و مردانه اش و لب های باریک و تیره اش را از نظر گذراند! لبش را گزید و گفت: - راستش خب من، خودکارم رو جا گذاشتم. می خواستم بدونم شما خودکار اضافه دارید که به من قرض بدید؟ ساموئل خودکارش را به طرف کارملا گرفت و بدون آنکه حرف بزند به تخته خیره شد. کارملا خودکار را در دست فشرد و گفت: - ممنون! اما جوابی از سوی ساموئل دریافت نکرد. از بی توجهی ساموئل نسبت به خودش عصبی شد و از حرص خودکار را در دستش فشرد. « مزخرفِ مغرور »
  2. نام رمان: محکوم به جاودانگی نام نویسنده: میثاق خلاصه: سخنی از نویسنده: این داستان کوتاه رو من به خاطر تقویت قلمم در زمینه ی داستان و رمان های فانتزی و تخیلی نوشتم. پس خیلی خوشحال میشم که اشتباهتم رو بهم یاد آور بشین و نظراتتون رو راجب این داستان توی پروفایلم بنویسید. * خلاصه و مقدمه به زودی نوشته میشن!
×
×
  • جدید...