رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

IHni_farab

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    172
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

148 Excellent😃😃😃😃

درباره IHni_farab

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 3 فروردین 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

322 بازدید کننده نمایه
  1. پارت_یازدهم یعنی ممکنه که اینجا قاچاق اعضای بدن صورت بگیره؟ سرم رو تکون دادم و سعی داشتم ای افکار خراب و منفی رو از سمت خودم دور کنم ، صدای آشنای نادری بلند شد _ این دختر رو ندیدین؟ بخدا اگر پیدا نشه آقا همتون رو می کشه لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم یعنی انقدر براشون مهم بودم که اگر پیدا نشم کسی کشته می شه؟ دست هام رو مشت کردم و فشار دادم ، نه نه من واسه کسی مهم نیستم اون کالاها که من به عنوان ضمانت اینجام مهمن . دوست نداشتم به این قائم موشک بازی ادامه بدم اما اگر الان از پشت این دیوار بیرون میومدم به ضرر خودم و حس کنجکاویم بود. خیلی آروم و بی سروصدا نگاهی به سمت ساختمان انداختم کسی اون اطراف نبود استرس وجودم رو در بر گرفته بود اما با آرامش خودساخته ای به سمت ساختمان رفتم، صدای یکی از بادیگارد ها بلند شد. _آقا آقا خانم اینجان ابرویی بالا انداختم و سری کج کردم چی؟ خانم؟ نه بابا مثل اینکه ابهتی برای خودم دارم. نادری با دو به سمت من اومد _ خانم کجا بودین؟ با لحن آروم و سردرگمی ساختگی نالیدم : _ داشتم قدم می زدم دستی درون موهاش برد و هوفی کشید. _ خواهش می کنم رعایت کنین آقا ماهان به ظاهر شوخن ولی... چشم هام رو ریز کردم و خمار نگاهش کردم _ می دونم _خب خوبه. پس لطفا قبل از اینکه جایی برین حتما به من خبر بدین _ به چه دلیل؟ _ اینجا مکانیه که هر فردی درونش رفت و آمد می کنه و جای امنی نیست. کمی مکث کردم و لبهام رو روی هم فشردم. _ باشه سعی می کنم سری تکون داد و من رو تنها گذاشت حس حقارت عجیبی داشتم ، من تا یک هفته پیش خودم درون یک امارت فرماندهی می کردم و حالا چپ و راست که می رم نباید چشم از زبونم بیفته ، سرم رو رو به آسمان بلند کردم تو دلم فریاد زدم : خدا حواست هست؟ منو می بینی ؟ متوجهی که یک بنده به اسم آوا داری که خیلی بهت نیاز داره ؟ اصلا می شنوی صدام رو ؟ دوسال پیش که آرادو ازم گرفتی ، خانوادم رو ازم روندی من چیزی گفتم ؟ گلایه ای کردم؟ پس چرا الان که ازت می خوام الان که بهت نیاز دارم هیچ حرکتی نمی کنی؟ @کرونا
  2. پارت_دهم با استایل خاصی کنار درخت ایستاد و گوشی رو کنار گوشش گرفت. _سلام خوبی؟ از اینکه چه کسی اونور خط بود اطلاعی نداشتم و فقط به ماهان نگاه می کردم. _برای فردا شب با بچه ها هماهنگ کن و از بوتیک یک دست لباس مجلسی شیک واسه یه دختر 19 20 ساله بیارن. از لحن حرف زدنش خندم گرفت واسه یک دختر 19 20 ساله ! آخه برادر من یک دختر 19 ساله داریم با وزن 50 و یکی با وزن 85! _خب فعلا. گوشی رو توی جیبش گذاشت و با خنده به من نگاه کرد _نترس دختر پشت خط نبود تلخندی زدم و به سمت ساختمان ته امارت رفتم ، صدای دادش از پشت سرم اومد. _خوب استراحت کن که فردا کلی کار داریم . دستم رو به نشونه برو بابا تکون دادم و لبخندی زدم ، جلوی در رسیدم که یادم اومد وای کلید رو با خودم نیاوردم. خواستم برگردم که صدای نا مفهومی از پشت دیوار شنیده می شد ، لبهام رو غنچه کردم و خیلی آروم به سمت دیوار حرکت کردم ، هرچی به پشت ساختمان و اون دیوار نزدیک تر می شدم صداها واضح تر می شدن. _ماهان برای فردا برنامه داره پس ارسال محموله برای پس فرداس . _فکر نکنم این نقشه ماهانه می خواد فردا حواس رقیبارو پرت کنه و یک حرکت غیر منتظره بزنه. به دیوار رسیدم ، محموله چی؟ اصلا پشت این دیوار کجاست؟ قد دیوار یکم بلندتر از قد من بود یعنی اگر روی پاشنه کفش هام وایمیستادم می تونستم اونور رو ببینم. اطراف رو از زیر نظر گذروندم و دست هام رو لبه دیوار گرفتم ، با دیدن صحنه پشت دیوار نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ، کلی خرس قرمز روی هم چیده شده بودن و سه نفر داشتن اون هارو توی کارتون های بزرگ می زاشتن. به این عروسکا می گن محموله؟ خنده داره شایدم... با این فکری که از توی سرم گذشت حس ترس وجودم رو در برگرفت. کیان همیشه می گفت قاچاق اعضای بدن رو از طریق عروسک ها و وسایل اسباب بازی انجام می دن تا کمترین شکی به اونها نشه. @کرونا
  3. پارت_نهم ماهان با خنده هیستریک به مارسا زل زد ، مارسا هنوز متوجه حضور ماهان پشت سرش نشده بود ، دستش رو جلوی صورتم گرفت و تکون داد. __ آوا روالی؟ سرم رو تکون دادم و با چشم به طرف ماهان اشاره کردم . مارسا با یک حرکت برگشت و با دیدن ماهان یک قدم به عقب برداشت. __ بدبخت شدیم. مثل چند دقیقه پیش می شد از توی چشم های ماهان شیطنت رو خوند. سرش رو کج کرد لب هاش رو با زبونش خیس کرد. __ نیم ساعت پیش که به طرف ما حمله می کنی و در میری حالا ام که با آشپزمون خلوت کردی. انقدر نفوذی که تو داری باید میرفتی اداره اطلاعات . با اینکه ترسیده بودم ولی از برداشتی که ماهان از حضور مارسا کنار من کرده بود خیالم راحت شد. _ خب فرمایشی چیزی داری بفرما؟ ابروهاش رو بالا انداخت __ حتما باید چیزی باشه که من بیام این ضمانتمون رو ببینم؟ از اینکه با من اینجوری حرف زد عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم _ خب اوکی. پس بفرما ببین لبخندی از روی حرص زد و خطاب به مارسا گفت : __ تو برو که بعدا باهات کار دارم. __ ولی آقا من کاری نکردم داد زد : گفتم برو مارسا با نگرانی به من نگاه کرد آروم لب زدم : __ برو مارسا آروم دور شد و من به سمت مخالف ماهان ایستادم ، نگاهش اذیتم می کرد _ نگاه داره؟ __ دیدن خر صفا داره. چشم هام از این همه حاضر جوابیش نزدیک بود از حدقه در بیاد. صدای کر کننده خندش فضای امارت رو پر کرد. __ چی شد ساکت شدی؟ بدون حرفی از کنارش رد شدم که بازوم رو گرفت فرداشب مهمونی داریم خودتو آماده کن. شانه ای بالا انداختم و با لحن بی حوصله ای گفتم : _ خب که چی؟ چرخی زد و روبه روی من ایستاد __ بازیگری می دونی چیه؟ پلکی زدم _ نه فقط تو می دونی. ابرویی بالا انداخت __ خب خوبه . پس فردا با خیال راحت می تونم همه چی رو بهت بسپارم. چشم هام رو ریز کردم. _ باز چی تو اون مغز مریضت میگذره؟ دستش رو روی شانه ام زد __ می گم بهت. گوشی اش رو از توی جیبش در آورد و با یک شماره تماس گرفت. @کرونا
  4. پارت_هشتم مارسا از کنار اپن رد شد. __دنبالم بیا پشت سرش راه افتادم ، آروم طوری که منم به زور شنیدم لب زد : __حواست باشه آوا من آشپز اینجام هیچ سوتی ای ندی ! دکی یعنی چی که من آشپز اینجام؟ عصبانیتم دو چندان شده بود دستش رو گرفتم و به سمت خودم برش گردوندم. _مارسا؟ اینجا چه خبره واسه چی اومدی اینجا؟ اصلا کی بهت گفته من اینجام. انگشت شستش رو بالا آورد و روی بینی من گذاشت. __هیس! مگه نگفتم ساکت باش؟ آوا خواهشا همکاری کن. _ تا نگی اینجا چه خبره هیچ کاری نمی کنم. به اطراف نگاهی انداخت ،. دستم رو گرفت و دویید از بین درخت ها رد می شدیم، زیر سایه درخت توت وایستاد. هردومون نفس نفس می زدیم. __آوا اینا آدم های خطرناکی ان. چشم هام رو ریز کردم و سردرگم بهش زل زدم. _ یعنی چی؟ __سامان جنس های تقلبیش رو توی یک قرارداد به بهرام یوسفی بابای ماهان میفروشه. پدرش متوجه میشه و رد سامان رو میگیره. طی نشست و برخواست هایی که باهم داشتن ماهان که همراه بهرام پدرش تو جلسه ها با سامان و کیان برگزار می شده حضور داشته فهمیده تو خواهر زاده سامان و برادر زاده کیانی و از اونجایی که تو یک رقیب بزرگ برای همه برند ها به حساب میومدی تورو به عنوان ضمانت کالاهای جدید درخواست می کنن . سامان و کیان هم برای منفعت خودشون تورو به عنوان ضمانت کالاها به اینجا میفرستن. سرم گیج رفت، دستم رو به تنه درخت گرفتم و روی زمین نشستم. _ یعنی من فروخته شدم؟ مارسا بلافاصله کنارم نشست و سرش رو تکون داد. __نه نه . تو فقط دست اینا امانتی. لبخند تلخی زدم. _ تو چجوری اینجایی؟ __بعدا برات میگم. آوا خواهش می کنم بلند شو بریم. اگر بفهمن من برای چی اینجام واسه هردومون بد میشه. سرم رو بالاگرفتم _ تا نگی برای چی اینجایی من هیچ حرکتی نمی کنم. سرم رو بین دستاش گرفت و مستقیم به چشم هام زل زد. __برای مراقبت از تو . _ مراقبت از من ؟ خنده داره. دستم رو گرفت و بلندم کرد. __حواست باشه اسم من سمیه است و آشپز اینجام. با دیدن سایه بزرگی که پشت مارسا روی زمین افتاده بود متوجه حرفی که مارسا زد نشدم . سرم رو با ترس بالا آوردم. @کرونا
  5. پارت_هفتم مرد چهارشونه با موهایی که یک قسمتش قهوه ای رنگ شده بود و چشم های مشکی و فک خیلی خوش حالت و بینی قلمی، دستش رو روی لبش برد ، به سمت من اومد با هر قدمی که برمی داشت و به من نزدیک می شد ضربان قلبم تند تر می شد ، دقیقا روبه روی من ایستاد . انگار توی گفتن حرفش تردید داشت ، چند بار خواست حرفی بزنه ولی نتونست. _ آقا؟ کاری دارین؟ وای صداش ! صداش چقدر آشنا بود، این مرد کی بود که انقدر برای من آشنا بود ؟ یاد روزهایی که با آراد بودیم افتادم ، آره این یکی از فامیل های دور آراد بود مطمعنم. __آقای یوسفی کارشون تموم شد؟ می دونستم این حرفی نبود که می خواست بزنه ، آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و لب زدم : _ از خودشون بپرسید. سرش رو تکون داد و باشه ای گفت . وقتی از کنارم رد شد حس یک پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه رو داشتم. هوا وقتی کنارم بود عجیب خفه و گرفته بود. نادری با قدم های بلندی کنارم ایستاد __بهتره بریم تا محلی که واسه شما انتخاب شده رو نشونتون بدم. سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم ، از سالن بیرون رفتیم و دوباره وارد محوطه امارت شدیم از بین درخت ها و باغچه ها رد می شد، یعنی جایی که من قراره باشم خارج از اون سالنه ؟ به یک ساختمان کوچک آخر امارت رسیدیم. حس ترس داشتم ، اینجا شب باید خیلی خوفناک باشه. نادری کلیدی رو از داخل جیبش درآورد و به سمت من گرفت. __اینم کلید ، می تونید برید و استراحت کنید. لبخندی زدم و کلید رو ازش گرفتم. هیچ درنگی نکرد و راهی که اومده بود رو برگشت. وای ! من روزش هم می ترسم چه برسه به شبش. با دست های لرزونی در رو باز کردم و آروم وارد شدم ، برق های داخل خونه روشن بودن، اینجا عالی بود. یک سالن کوچک ولی خیلی خوشگل دیزاین شده. مبل هایی که به صورت دایره چیده شده بودن و پرده هایی که همرنگ فرش ها فیروزه ای بودن. زیبایی اینجا و نوری که از داخل پنجره به داخل می تابید من رو از تموم دردهام جدا کرد. روی دیوار تابلوهایی از اشعار حافظ و فردوسی نصب شده بود ، به این وحشی ها نمی خورد همچین اتاقی رو برای پذیرایی از یک مهمان ناخوانده آماده کنن. یک آشپزخانه آخر سالن وجود داشت پرده صورتی رنگی که جلوی اپن بود رو کنار زدم _ هعی با دیدن دختری که داخل آشپزخانه بود رفتم برزخ سک سک کردم برگشتم. با صدای جیغ من برگشت ، با دیدن مارسا اونم با لباس آشپز ها اونم تو این امارت از تعجب شاخ درآوردم. __برات همه چیز رو توضیح می دم آوا ، فعلا ساکت باش . اینجا دوربین داره یعنی چی که توضیح می دم ، این داشت چی می گفت ، اصلا چه دلیلی داشت مارسا اینجا باشه؟ @کرونا
  6. پارت_ششم موهایی که توی صورت ریخته بود رو کنار زدم و سرم رو تکون دادم _ بهرام یوسفی؟ پوزخندی زد __آها پس بگو چرا من رو با یک پیر خرف اشتباه گرفتی. من بهرام نیستم ، ماهان یوسفی. با شنیدن اسمش یاد حرف هایی که بابا در باره شخصی به نام ماهان می زد افتادم ، آوازه اش بدجوری بین رئسای برند های معروف افتاده بود ، پس الان این فردی که جلوی من زانو زده ماهانه ماهان یوسفی. سری تکون دادم و با حالت خشکی ادامه دادم : _ هر کی میخوای باش ماهان یا بهرام تیمور یا چنگیز ، به من مربوط نیست من فقط دو هفته مهمونتم. بلند خندید کجای حرفم خنده دار بود رو نفهمیدم ولی این خنده های وقت و بی وقتش روی مخ من رژه می رفتن. دستش رو آورد جلو لپم رو کشید دو هفته؟ فقط دوهفته اینجایی؟ ای جان . از الان نگران روزی هستم که ترکم کنی. لنتی ، داشت مسخرم می کرد اصلا با چه حقی لپم رو کشید نخیر این جوری نمیشه به گردنم کش و قوسی دادم و لب هام رو غنچه کردم. _ هوم منم دلم برات تنگ میشه. بلافاصله بعد از گفتن این حرفم با زانوم لگد محکمی به قفسه سینش زدم و بلند شدم . چشم هاش قرمز شده بودن و پیشونی اش از شدت عصبانیت می زد. بالاخره که من تورو اهلی می کنم. حرفش رو بدون جواب گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم. با دیدن فردی که توی راهرو قدم می زد خشکم زد @کرونا
  7. پارت_پنجم از شدت درد به خودم پیچیدم ، عوضی حق نداشت همچین کاری با من بکنه. مگه این کی بود که به خودش اجازه همچین کاری رو داده بود . با تمام دردی که درون بدنم رخنه کرده بود سرم رو بالا گرفتم و آروم نالیدم : _ فک کردی کی ای که هرکاری دلت خواست می تونی انجام بدی هان؟ خنده بلندی کرد و دوزانو روی زمین نشست. __ یک پیر خرف که نمی تونه همچین لگد قشنگی بزنه مگه نه ؟ دلم تیر وحشتناکی کشید _ تو از یک پیر خرف عوضی تری ، نامرد ! دستش رو زیر شالم برد و موهام رو کشید. __ دوباره تکرار کن _ ولم کن __ گفتم دوباره تکرار کن دستش دقیقا جلوی صورت من بود ، پوزخند زدم و دهانم رو باز کردم و گاز محکمی از دستش گرفتم. داد بلندی کشید و صورتش رو جلوی صورتم آورد. __ می بینم که آوا طاهرخانی دقیقا همون شخصی که من فکر می کردم نیست ، چموش ! _ ولم می کنی یا... خندید و صورتش رو نزدیک تر آورد یا چی؟ صورتم رو به جلو کشیدم و کنار گوشش آروم نالیدم : _ که یک کاری می کنم پشیمون شی. چشم های خاکستری براقش می خندیدن ، موهام رو رها کرد. خوب می خواستی چیکار کنی موش کوچولو؟ تلخندی زدم و چشم هام رو بستم. _ پشیمون می شی ! __ شتر در خواب بیند پنبه دانه. قهقهه بلندی زدم و با عشوه گفتم : _ خودت خواستی
  8. از خونه میرم بیرون و دیگهههههه بر نمیگردم
  9. پارت_چهارم ماشین رو پارک کرد و پیاده شد ، اطرافم رو نگاهی انداختم کوچه بزرگی بود که فقط 2 تا خونه درونش قرار داشت ، واستا مگه نگفته بود می ری دفتر یوسفی؟ اینجا که شبیه به هرچی هست به جز دفتر ! بازو رامین رو گرفتم و با صدای بلندی گفتم : _ تو گفتی می بریمت دفتر بهرام یوسفی اینجا کجاست؟ __ هیس. برنامه عوض شد صدام رو بلند تر کردم و داد زدم : _ یعنی چی که برنامه عوض شد؟ مگه دست توعه؟ اصن نمیام. در بزرگ قهوه ای مقابل باز شد و یک مرد قدبلند و گنده به سمت ما اومد مرد : آقای صابری؟ __ بله خودم هستم و شما؟ مرد : نادری هستم مشاور آقای یوسفی. پوزخندی زدم ،. پیرمرده چه دم و دستگاهی داره. هه مشاور ؟ __آوا برو باهاش. با غیض صورتم رو به سمت رامین برگردوندم ، یعنی چی که برو من فقط پام رو داخل دفترش می زارم و بس. آروم طوری که فقط خود رامین بفهمه نالیدم : _ نمیرم بفهم اینو نادری : آقای صابری وقت رو به اتمامه. __ برو آوا الان وقت مخالفت نیس. تا خواستم حرفی بزنم دستش رو پشت کمرم گذاشت و به سمت نادری هولم داد. نادری : ببرینش دو تا بزرگتر از نادری کنارم وایستادن و خواستن دست هام رو بگیرن که پسشون زدم. نادری : ایشون مهمون ما هستن، بزارین هرجوری خودشون راحتن رفتار کنن. هه! مهمون یا یک گروگان؟ خنده داره. رامین : آوا جان مراقب خودت باش میام به دیدنت. دستی تکون داد و به سمت ماشین رفت. نادری. : آقای یوسفی منتظرن ، همراه من بیاین. از روی سنگ فرش هایی که روی چمن ها بود رد شدیم ،. یک باغ بزرگ که پر از درخت ها و گل های مختلف بود، به ساختمان بزرگی که میون باغ درست شده بود نگاهی انداختم ، معرکه بود یک چیزی فراتر از حد تصورم، وارد سالن بزرگی شدیم که با کاغذ دیواری های مشکی و قرمز پوشیده شده بودن. __ اتاق در مشکی انتها سالن برید اونجا. سری تکون دادم و با قدم های آرومی به سمت اتاق رفتم ، نفس عمیقی کشیدم و بدون در زدن وارد شدم . با دست دودی که درون اتاق بود رو از جلوی صورتم کنار زدم ، صدای بم و کلفت یک مرد بلند شد : __ آوا طاهر خانی رئیس خبره برند آرادین خوش اومدی ! تک تک حرف هاش از روی عصبانیت بود. خیلی دوست داشتم چهره این پیرمرد رو ببینم صداش که خیلی مزخرف بود روی صندلی گوشه اتاق نشستم و به صندلی بلندی که پشت میز بود و این یوسفی روش نشسته بود خیره شدم. صندلی به پشت بود و هیچ دیدی نداشتم. __ بهتره بدونی هیچوقت به یک پسر خیلی نگاه نکنی . خنده بلندی کردم و با حرص غریدم : _ جالبه یک پیر خرف خودش رو پسر هم می دونه. صندلی به سرعت چرخید و یک مرد حدودا بیست و سه یا شایدم چهار ساله به سمتم اومد ، زبونم بند اومده بود این امکان نداره یعنی اصلا این صدا نمی تونست مال این باشه ، با ضربه محکمی که به دلم خورد روی زمین افتادم.
  10. IHni_farab

    ماشین بابات چیه؟

    پژو 2008
  11. پارت_سوم صدای زنگ گوشی مارسا بلند و سکوت سرد داخل اتاق رو شکوند به سرعت سمت گوشی رفت و به شماره نگاهی انداخت. __ ناشناسه! به صورت دو کنارش رفتم، شماره نا آشنا بود. _ تا قطع نکرده جواب بده. با دست های لرزون گوشی رو کنار گوشش گرفت و با لحن ترسیده ای گفت : __بفرمایین ؟ .... __ شما؟ .... __ رامین؟ با شنیدن اسم رامین صدای تپیدن قلبم رو دیگه نمی شنیدم ، رنگ از روی آرال پریده بود و با چشم هایی که اشک درونش حلقه زده بود گوشی رو سمت من گرفت. __ خواهشن تو ادامه بده ،. من نمی تونم. حال منم تعریفی نداشت. گوشی رو از دستش گرفتم و روی حالت بلند گو گذاشتم. رامین : الو ؟ _ می شنوم. __گوشی رو بدین آرال _ نمی تونه صحبت کنه __ خب به هرحال ، آوا پیش ماست ، نگرانش نباشین دستم رو روی دهانم گذاشتم، چی؟ آوا پیش رامینه؟ _ یعنی چی؟ چیکارش کردین، اصن الان اگه پیش شماست چرا نمی دین باهاش حرف بزنم؟ __ به آرال سلام برسون خداحافظ گوشی رو قطع کرد ، لعنتی ! چشم های آبی آرال از شدت گریه قرمز شده بودن دیگه خودمم رمقی واسه واستادن نداشتم ، بعد از دو سال به آرال زنگ زده و خبر آدم ربایی می ده! آوا پیش ماست نگران نباشین، به همین راحتی؟ اصلا یعنی چی که نگران نباشیم خود اینکه آوا الان کنار اونا بود بزرگترین تحدید بود. __ باید بریم پیششون با این حرف آرال سرم رو تکون دادم _ نه اصلا. از کجا می دونی این نقششون نباشه که تو هم بری پیششون __ اگه بلایی سر آوا آوردن چی؟ _ نه کاری نمی کنن داشتم حرفی رو می زدم که خودم اصلا بهش اطمینان نداشتم. صفحه اینستاگرام رو باز کردم، اسم رامین رو سرچ کردم، اولین شخصی که اومد رامین صابری بود خودش بود ،. با دیدن فالووراش سرم سوت کشید لعنتی بیوگرافی خاصی نداشت و عکساش همه با کیان بود سردرگم دنبال یک سرنخی می گشتم که بتونم جاشون رو پیدا کنم، اما هیچی به هیچی،. عصبی گوشی رو روی تخت پرکردم. _ هیچی نیست هیچی، اصلا اگر بخوایم بریم تو می دونی جاشون کجاست؟ __ اگه می دونستم یک لحظه درنگ نمی کردم. *** ( آوا ) _ من این لباس هارو نمی پوشم. با صدای دادش دستم رو روی گوش هام گذاشتم. __ یعنی چی که نمی پوشی؟ مگه دست توعه کاری که گفتم رو بکن، وقتی نمونده. بغض سنگین درون گلوم رو قورت دادم و باشه ای گفتم، موافقت بهتر از خورد شدنه. مانتو قرمز کوتاهی که روی دسته صندلی افتاده بود و تنم کردم و شال مشکی رو روی سرم انداختم. حتی می ترسیدم خودم رو توی آیینه نگاه کنم می ترسیدم نتونم تاب بیارم خودم رو انقدر حقیر و خوار ببینم. با دیدن تیپم سری از روی تاسف تکون دادم و شالم رو جلو کشیدم، یک مانتوی که بلندیش تا زیر باسنم بود و شلوار کتون مشکی که زانوهاش پاره بود و کفش مشکی پاشنه هفت سانتی، صبح یک آرایشگر اومد و به بهترین نحو ممکن صورتم رو آرایش کرد ، دیگه خودم رو نمی شناختم. __ بدو دیر شد. با احتیاط قدم برمی داشتم و صدای پاشنه کفش ها توی سالن اکو می شدن و مثل ناقوس مرگ توی ذهنم می پیچیدن. من با پای خودم داخل زمین رقیب رفتم ، من با پای خودم وارد حقیقت تلخی شدم که جای جبرانی نداشت. اگر می دونستم قراره با این رفتن به جاهایی دست پیدا کنم که منطقه ممنوعه هستن، هیچوقت نمی زاشتم امروز شروع بشه ، ولی خب هیچکس از آینده خبر نداره.
×
×
  • اضافه کردن...