رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Z.A

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

8 Good😌😌😌😌

درباره Z.A

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 4 مرداد 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. پارت اول: با خستگی از ماشین پیاده شدم ,با ریموت در حیاط رو بستم . رفتم ,داخل خونه ھمین که پامو گذاشتم ,تو خونه بوی فسنجون زیر دماغم پیچید. دلم از گشنگی زیاد ضعف رفت .کفشامو ھمونجا جلودر ھرکدمو یه طرف پرت کردم .وکیفمم ھم رو کاناپه کنار پنجره پرت کردم. وحمله کردم. سمت اشپزخونه مامانمو کنار گاز دیدم داره. رو برنج پیاز داغ میریزه. حواسش به من نبود. رفتم. از پشت بغلش کردم. که یهلحظه ترسید -خسته نباشی مامان کدبانوی خودم که کل خونه بوی غذاشو گرفته .وبنده رومست خودش کرده. مامان تک خند ه ایی کرد وگفت : -خودتو لوس نکن ؟برو تا لباساتو عوض کنی غذا رو میکشم. من ھم ھمینطور که به مامان نگاه میکردم .عقب عقب می رفتم. براش یه بوس فرستاد م ودویدم .سمت اتاقم که صدای جیغ مانند مامانمو شنیدم -دختره چشم سفید فقط بلکه دستم بھت نرسه حیا وعفت رو خوردی یه ابم روش رفتم تو اتاقم ولباسمو دونه دونه در اوردم وگذاشتم. زیر بغلم وسرمو از لا در اتاقم کردم .بیرون دیدم مامان تو حال نیست. دویدم سمت حموم وپریدم .تو حموم ودرشو قفل کردم. میدونستم الان نسیم از مدرسه بیاد .اصلا حواس نداره میاد .تو حموم یه حموم پنج دقیقه ایی کردم ولباسا م رو شوت کردم تو لباس شویی تا مامانی میخواد. بقیه لباسارو بشوره لباسا منم بشوره حوله سرتا پایمو کهکلاه داشت تنم کردم .وبندشو دوتا گره سفت دادم . تا یک دفعه باز نشه موھامو زیر کلاه جمع کردم .واز حموم امدم. بیرون ورفتم .تو اتاقم ولباس زیر پوشیدم. ودوباره حوله رو تنم کردم .ویکم با سشوار موھامو خشک کردم .وماسک مخصوصی که با ید حتما بعد از ارایش بزنم . چون به لوازم ارایش حساسیت دارم .وتندی پوستم جوش میزنه .ماسکمو که زدم به قیافه خودم تو اینه نگاه کردم شبیه جنا شده بودم. یه فکر خبیس امد. تو ذھنم موھای قھوای سوختمو رو شونام ریختم وکلاه حوله ای مو سرم کردم. وبا مداد چشم به رنگ سیاه زیر چشمامو به صورت گود با مداد سیاه خط کشیدم. واز اتاقم امدم بیرون ورفتم . تو اشپزخونه دیدم نسیم رو صندلی نشسته وداره غذا میخوره "اوا این کی از مدرسه امد؟." پشتش به من بود .مامانم که جلونسیم بود. منو که دید چشماش اندازه نلبکی شد. وبا چشم بھم اشاره میکرد .که اینکارو نکنم .ولی من گوش نکردم ودو تا دستمو گذاشتم رو شون ش وگفتم: یوھووووو ولی ای کاش نمی ذاشتم. ھمچین برگشت سرم داد زد که گفتم پرده گوشم پاره شد. رفت .نسیم چشماش از اشک خیس بود وسفیدی چشماش به قرمزی میزد با داد گفت: کھربا بس کن دیگه اگه من تو با من شوخی کنی من باید کی رو ببینم ؟ وتندی از کنارم رد شد .ورفت. تو اتاق خودش با دھن باز بر گشتم. طرف مامان وبا انگشت شصتم به پشت سرم اشاره کردم .وگفتم: مامان نسیم چش بود؟! -نمی دونم والله از موقعه ایی که امده. خونه اخماش تو ھمه الان ھم که سرتو اینجوری داد. زد والله منم از ھمه چی بی خبر مثل تو نمی دونم .چشه ؟! بعد یه نگاه کلی به من کرد. وزد زیر خنده وگفت: -حا لا تو چرا خودتو این شکلی کردی؟ -مگه چمه؟ با دست به سر تا پام اشاره کرد. وگفت: بیشتر شبیه زامبی ھایی تا ادمیزاد ! با یاد اوری قیافم خودمم زدم زیر خنده وگفتم : -بابا میخواستم سر به سر تونسیم بزارم .که با داد جانانه ایی که نسیم سرم زد. به کل قیافه خودم یادم رفت. خوب من برم ببینم .این نسیم خانوم چشه کی پا گذاشته. رو دمش که امروز پریدنش گرفته. ورفتم سمت اتاق نسیم در زدم . -نسیم عزیزم بیام داخل ؟ نسیم با صدای گرفتهایی که معلوم بود .به خاطرگریه این جوری شده .گفت: -بیا داخل
  2. Z.A

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    میگم لایکم کن تروخدا برم بالا پنجاه دیگه از خیر اون گذشتم
  3. Z.A

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    چه عجب امدی خانم
  4. مقدمه: شکلات چه تلخ باشد چه شیرین..... بازهم شکلاتی است ازجنس تلخی وشیرینی روزگار.... شکلات تلخ چه تلخ باشداما گاهی این رگه شیرین خوشبختی است که درونش حس میشود..... غم ازان توست مانند تلخی شکلات که سختی روزگار را به رخ میکشد..... وحال این شادی است که حال در چنگال ماجای خوش کرده است همانند شیرینی شکلات.... وحال این ما هستیم که اکنو ن باید قلم تلخی وشیرینی روزگار را در میان انگشتان گرفته.... وهمانند حکاکی برجسته زندگی که گاهی رخ زیبا وفریبنده دارد وگاهی رخ شرور ومکار دارد ... را با هم امیخته کنیم تا شاید زمانی بتوانیم طعم تلخ روزگار را با طمع شیرینش بپوشانیم وپنهان کنیم.....
  5. به نام رمان: شکلات تلخ وشیرین نویسنده: زهرا اسبان کاربر انجمن نودو هشتیا ژانر:کمدی_عاشقانه هدف:باید سعی وتلاش کرد برای زندگی برای مبارزه با تمام مشکلات وخود رانباختن درهیچ مسیر ی واستوار گام برداشتن به تلاش خود ادامه دادن وبه خود در هر زمانی اطمینان کامل داشتن امیدوارم که این رمان بتواند شما را درمشکلات روزمره یزندگی یاری کندواین لحظات را با نوشتن این رمان برای شما در ذهنتان حکاکی خواهم کرد ساعات پارت گذاری:درهفته روز های جمعه وپنج شنبه خلاصه:داستان درباره دختریه که در دوران کودی دریک سانحه تلخ وناگوار پدرش را که به او بسیا ر وابسته وعلاقه مند بود را از دست می دهد در ان دوران با اتفاقات گوناگون دست وپنجه نرم میکند واین حوادث باعث میشود که از دیدن خون بحران داشته باشد وعکسلعمل هایی از خود نشان دهد بعد از مدت ها با پسری جوان واراسته به نام ارشاویر اشنا میشود که از قضا روانشناس هست وبه دختر داستان ما کمک میکنه که زندگی اش را از این ترس وبحران نجات دهد درطی روز هایی که این دونفر با هم در ارتباطن حس هایی به هم پیدا میکنند پایان خوش... لینک صحفه برسی ونقد رمان شکلات تلخ وشیرین:بررسی ونقد رمان شکلات تلخ وشیرین @N.a25 اکانت قبلیشون نمیاره ناظر قبلی رو بدید به این تاپیک
×
×
  • جدید...