رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

saniw

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,903
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد saniw در 12 خرداد

saniw یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,697 Excellent😃😃😃😃

درباره saniw

  • Other groups کاربر فعال
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 4 مهر 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,751 بازدید کننده نمایه
  1. تولد موبارک عزیزم:)

    1. z.farhani.

      z.farhani.

      انشاالله همیشه و تو همه مراحل زندگیت موفق باشی و بر وفق مرادت باشه همه چیز❤❤❤

    2. Ana_rad

      Ana_rad

      تولدت مباااارککک💟🎉🎉🎊🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉

    3. [♡n@jmeh♡]

      [♡n@jmeh♡]

      تولدت هپی مپی😍😍😍♥♥

  2. تولدت مبارک عشقم🧡💛💚💙🖤

    ایشالله ۱۰۰۰۰۰۰ ساله شی😁👋🏿

  3. امروز تولدمه...

     

     

    روزي كه پا به اين دنياي بي رحم گذاشتم.

     

     

    روزي كه چشمامو باز كردم و به خيال خودم به دنيايي

     

     

    رسيدم كه از دنياي قبليم هزاران بار بزرگتر بود.

     

     

    وقتي آدماي اطرافم رو ميديدم كه منو بغل ميكردن و مي بوسيدن،

     

     

     با خودم ميگفتن چه آدماي مهربوني.چقدر خوشحالن.چقدر دوستم دارن.

     

     

    فكر ميكردم آدما هميشه خوشحالن.هميشه دوستم دارن و بهم كمك ميكنن.

     

     

    اما هرچي كه بزرگترشدم ديدم قلب اونا كوچيك تر و كوچيكتر ميشه.

     

     

    فهميدم توي دنيا هميشه مهربوني و شادي نيست.

     

     

    دعوا وناراحتي هم پيدا ميشه.كنار هر شادي و لبخندي،

     

     

    ناراحتي و اشكي هم وجود داره.

     

     

    ميگفتم شايد بعضي وقتا ظاهر آدما بد جلوه كنه

     

     

     اما مهم اينه كه قلبشون هميشه پاكه...

     

     

    اما حالا فهميدم همه ي دنيا ناراحتي و خيانته.

     

     

    فقط گاهي شادي و زيبايي هم دركنارش پيدا ميشه.

     

     

    فهميدم نبايد به ظاهر آدما اعتماد كرد.

     

     

    ظاهرشون زيباست اما قلبشون پر از نامرديه.

     

     

    اونايي كه 1عمر باهاشون زندگي كردي و فكر ميكردي احساستو ميفهمن،

     

     

    يه روز جوري احساستو نابود ميكنن و ميسوزوننت كه

     

     

     هيچكي نميتونه خاموشت كنه..

     

     

    فكر ميكردم عشق مقدسه...

     

     

    فكر ميكردم همه معني عشق رو ميفهمن و بهش احترام ميذارن 

     

     

    اما حالا

     

     

    فهميدم واژه ي عشق براي خيلي ها غريبه...

     

     

    به جز جدا كردن عاشقا ديگه به هيچي فكر نميكنن...

     

     

    آره...امروز تولدمه...

     

     

    روزي كه ديگه برام معنايي نداره...

     

     

    روزي كه پر از ناراحتي و غمه...

     

     

    خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااا.................

     

     

    از اين روز متنفرم...............

     

     

    از روز تولدم بيزارم.............

     

     

    اين روز رو نميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......

     

     

    خسته شدم بس تو این چند  روز تظاهر کردم به خوب بودن

     

     

    آره بازم همون تظاهر همیشگی

     

     

    قــــــــــورت دادن بــــــغـــــــض 

     

     

    پاک کردن یواشکی اشــــــک

     

     

    لبخند زدن

     

     

    وگفتنِ این جمله ی لعنتی 

     

     

     من حالم خوبه ، قوی باش همه چی درست میشه 

     

     

    ولی نمیدونم کی قراره درست شه

     

     

    مبارکم باشه ،شب تولدم …

     

    98/7/4

    ساعت ۱۹:۱۷ 

     

     

     

     

    1. ف.تازیکه

      ف.تازیکه

      تولدت مبارک

  4. تولد داریم چه تولدی

    تولدت مبارک عشق دلم

    @saniw

    1. saniw

      saniw

      ممنون که به یادم بودی❤❤❤

  5. دیگه یطوری شده 

    که موقع دلداری دادن ،

    خجالت میکشم بگم ،

    درست میشه غصه نخور ...:/

     

  6. منو فقط ڪسے میفهمہ

    ڪہ ڪسے نمیفهمتش...

  7. هیچ وقت نگید

    نمیتونہ مثل من پیدا ڪنہ

    ڪسے ڪہ شمارو ترڪ ڪنہ

    هیچ وقت دنبال یڪے مثل

    شما نمےگرده...

     

     

     

     

     

  8. خیلے وقتا

    تنهایے آدما واسہ این نیست ڪہ

    ڪسے رو ندارن

    واسہ اینہ ڪہ ڪسے نیست درڪشون ڪنہ...!

     

  9. 🎈

    گاهی فکر می‌کنم وقتی یک کودک در سوئیس سراغ یخچال می‌رود تا شکلات صبحانه‌اش را بردارد، کودکی در یک قبیله آفریقایی با این ترس بیدار می‌شود که نکند امروز به وسیله مردان قبیله دیگر که به دین و آیین آنها نیستند کُشته شود! اگر در عربستان به دنیا می‌آمدیم احتمالاَ اسم‌مان عبدالعزیز می‌شد، جوراب نمی‌پوشیدیم، بنز سوار می‌شدیم. اگر در جامائیکا بودیم مسیحی می‌شدیم، غذاهای تند می‌خوردیم، می‌رقصیدیم و اگر کسی می‌گفت میای بریم شمال جوج بزنیم! نمی‌فهمیدیم چه می‌گوید! اگر در دانمارک به دنیا می‌آمدیم اسطوره‌هایمان وایکینگ‌ها بودند، پیرو کلیسای پروتستان می‌شدیم، احتمالاً به ازدواج همجنسگرایان رای می‌دادیم و به جای شجریان از یورِن اینگمَن لذت می‌بردیم.

     

    وقتی همه چیز تا این اندازه می‌تواند در عین سادگی، این همه پیچیده و خارج از کنترل ما باشد، یقه دریدن و خود را حق مطلق فرض کردن روی کره زمین چقدر واقعیت دارد؟

     

    حال شما چطور است فرزندان جغرافیا...؟

     

    سعی کن کسی که تو را می‌بیند، آرزو کند مثل تو باشد...

    از اخلاق برایش نگو!

    بگذار آن را از طریق مشاهده تو بپذیرد.

    از تعهد برایش نگو !

    بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند!

     

     

  10. صدای زنگ گوشیم که بلند شد،باعث شد چشمامو باز کنم.خیلی خوابم میومد گوشی هم که داشت خودشو میکشت.دستمو زیر بالشتم بردم و بیرون آوردمش.اسم عمه روی صفحه گوشیم خودنمایی میکرد.سریع سر جام نشستم و صدامو صاف کردم.دکمه اتصال زدم و گوشیو زیر گوشم گذاشتم: +سلام عمه جون. _سلام دورت بگردم.خواب بودی؟ +اوم...راستش بله.صبح اومدم خونه خسته بودم خوابیدم. _ببخشید عزیزم.پس بیدارت کردم. با دستپاچگی گفتم: +نه نه...دیگه باید بیدار میشدم.شما بفرمایید.امری داشتید بامن؟ _ترانه جان،میشه ببینمت عمه؟میخوام باهات صحبت کنم.اگه میشه بیا خونمون. +خیر باشه عمه جون. _خیره عزیزم.الان میای؟ +بله الان راه میوفتم. _پس میبینمت دخترم.فعلا خداحافظ. زیر لب "خداحافظ" رو زمزمه کردم و گوشیو قطع کردم.آب دهنمو قورت دادم و نفسمو محکم بیرون فرستادم‌.یه نگاه به سقف اتاقم انداختم و بلند شدم تا حاضر شم. بعد اینکه حاضر شدم،رفتم پایین و مامان و تو آشپزخونه پیدا کردم.رفتم و از پشت گونشو بوسیدم.با خنده به طرفم برگشت.با دیدن لباس تنم،ابروهاش پریدن بالا و گفت: _اوقور بخیر دخترم.کجا ایشالله؟ +عمه زنگ زد.کارم داشت منم دارم میرم اونجا. سری تکون داد و گفت: _نگفت چیکار داره؟ سری تکون دادم و به طرف سیب زمینی های سرخ شده رفتم و دوتا دونه توی دهنم گذاشتم. _بشین برات بیارم.یه چیزی بخور بعد برو. +نه مادرمن.باید برم.میام بعد یه چیزی میخورم. از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای مامان به گوشم رسید: _پس رستاجان مادر،با ماشین من برو.سرظهر تو خیابون نمون واسه ماشین.سوییچشم رو جاکفشی دم دره. با صدای بلند گفتم: +چشم. بعد برداشتن کیف و سوییچ رفتم بیرون و توی ماشین مامان نشستم.با یادآوری روزی که پشت فرمون ماشین آیهان نشستم لبخندی روی لبم نشست.سری تکون دادمو ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه عمه رفتم. ________________ ‌‌عمه سینی شربت و روی میز گذاشت و رو به روی من نشست.استرس گرفته بودم.دلیلشم نمیدونستم.ناخداگاه بخاطر استرسم،پامو تند تند تکون میدادم.برای اینکه فراموشش کنم نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم: +کسی خونه نیست؟ عمه با لبخند جواب داد: _نه عزیزم.فقط من و تو هستیم.ویهان سرکاره،آیسان و سامیار،آیهانو بردن بیمارستان.نوبت فیزیوتراپی داشت امروز.شهریارم که شرکته. "آها"یی گفتم و نگاهمو به ناخونای کوتاه و بدون لاکم دوختم.سکوت چند دقیقه ای بینمون،بالاخره با صدای عمه شکسته شد: _فکر کنم اینکه خواستم بیای اینجا تا باهم صحبت کنیم نگرانت کرده باشه ولی عزیزم،پشت تلفنم که بهت گفتم،خیره. نگاهمو از ناخونام گرفتم و به لبخند ملیح و پر از آرامش عمه دوختم.عمه ادامه داد: _ترانه جان،دختر داشتن خیلی سخته.دختر جنسش ظریفه،لطیفه،احساساتیه و دل نازک.یه لحظه غفلت،یه تصمیم اشتباه،یکم خطا رفتن،آیندشو نابود میکنه.اما از طرفی هم دختر میاد و مرحم زخمات میشه،میاد و میشه مونس تنهاییات.میاد و به خونه رنگ و بو و شادی میده.خودتم که میدونی هر دختری یه روزی ازدواج میکنه.دختر خوبم روی زمین نمیمونه. لبمو تر کردم منتظر چشم به دهن عمه دوختم: _تو رو اندازه آیسان دوست دارم.مثل دختر خودم و خوشبختیت آرزومه عمه جان.راستش هدفم از این همه مقدمه چینی این بود که بگم... بعد مکث کوتاهی گفت: _دیروز محمد تو رو از من خاستگاری کرد. بهت زده به عمه نگاه کردم،حتی پلکم نمیزدم.محمد از من خاستگاری کرد؟برای خودش؟مگه چندبار منو دیده بود آخه؟ _دیروز بهم گفت که از وقتی دیده تورو،مهرت به دلش افتاده و به نظر دختر خوب و خانومی اومدی.بعدشم که دیده نمیتونه تو رو از فکرش بیرون کنه،در موردت تحقیق میکنه و میفهمه انتخابش عالی بوده.محمد و خیلی وقته میشناسم.تقریبا از بچگی با آیهان بزرگ شده.رفت و آمد خانوادگی هم داریم باهم.پسر خوب و پاکیه.خانواده داره و با اصالت.زنداداشش رو هم که میشناسی.تا زمانی که دانشجو بود،سرش به درس و مشقش بود.از زمانی هم که شاغل شد،سرش به کارش گرمه.من از هر لحاظ تضمینش میکنم.هم خودشو هم خانوادشو.اگه دوست داشتی من به محمد میگم که مامانش به مامانت زنگ بزنه و یه قرار آشنایی بذاره.فعلا فقط خواست مزه دهن تو رو بفهمه.خب نظرت چیه؟ نفس عمیقی کشیدم و چند باری پلک زدم: +والا چی بگم عمه جون.من اصلا این آقا رو نمیشناسم. _خب دیگه.من میگم اگه بخوای باهم آشناهم میشید. سری تکون دادم و گفتم: +اگه اجازه بدید من برم.در این موردم باید فکر کنم. بدون اینکه اجازه بدم،عمه چیزی بگه،از جام بلند شدم که عمه گفت: _کجا ترانه؟بشین.مگه من گفتم کارم باهات تموم شده؟ سوالی بهش نگاه کردم که گفت: _بشین من هنوز کار دارم باهات. دوباره رو مبل نشستم که عمه گفت: _راستش گفتن این یکی یکم سخته. تک خنده ای زد و ادامه داد: _من میخوام تو رو برای...آیهانم خاستگاری کنم‌. سرم که پایین بود،با شدت بالا اومد.با چشمای گرد شده به عمه نگاه کردم. _بخاطر این میگم سخته که میترسم چون آیهان پسرمه یه چیزی بگم که در حق محمد کوتاهی بشه.دیگه آیهان منو که میشناسی.همکارت بوده،بعد شد پسر دوست مامانت،حالاهم که پسرعمته.من چیزی ندارم بگم.آیهان من گاهی اوقات اخم و تخم میکنه ولی مهربونه.شیطونه برای اهلش.آیهان،خودش خودشو ساخت.برای درسش یا خارج رفتنش یا زندگی اونجا،یه قرون از ما پول نگرفت.تنها خودش.راستشو بخوای من نمیخواستم خاستگاری محمد و بگم بهت.ولی آیهان گفت این حق توئه که بدونی بخوای انتخاب کنی.میتونی اصلا یه مدت با محمد در ارتباط باشی،با آیهانم که در ارتباط هستی.بعد جوابتو بدی ولی اینو بدون دخترم،جوابت هرچی که باشه ما بهش احترام میذاریم و همیشه هم کنارت هستیم. آیهان از من خاستگاری کرده؟از من؟یعنی باور کنم؟نکنه عمه مجبورش کرده؟ولی مگه بچس؟یا دختر براش قحطه؟سری تکون دادم و با صدای تحلیل رفته پرسیدم: +من میتونم برم؟ عمه با لبخند گفت: _بله که میتونی عزیزم. بلند شدم و با قدمای سست به طرف در حرکت کردم.تا خارج شدم،آیسان و سامیار و دیدم که به آیهان کمک میکردن تا مسافت حیاط و طی کنه.با عصا راه میرفت فعلا.اینا کی اومدن که من متوجه نشدم.به پایین پله ها که رسیدم،آیسان و سامیار بدون حرف آیهان و ول کردنو رفتن داخل.فکر کنم میدونستن و به عمد تنهامون گذاشتن.موقع رفتن،آیسان لبخندی به روم پاشید. تنها که شدیم تازه یادم اومد این مرد رو به روم،همون مردیه که من دوستش دارم،همونی که ازم خاستگاری کرده.یکم خجالت کشیدم و سرم و پایین انداختم.صداش به گوشم رسید: +میشه صحبت کنیم‌؟ بدون حرف سری تکون دادم که گفت: _پس بشینیم.پاهام درد میکنه. بازم سر تکون دادم.خواستم کمکش کنم که گفت: _احتیاجی نیست.خودم میام. به سختی به طرف آلاچیق رفت و نشست.منم رو به روش.بعد یه سکوت کوتاه گفت: _دیروز که محمد در مورد تو با مامان حرف زد،اومد تو اتاقم.رو به روم نشست و خیلی جدی گفت: _تا کی میخوای انقد بی بخار باشی؟تا کی میخوای دست دست کنی؟ با تعجب بهش نگاه میکردم.نمیتونستم بفهمم چی میگه.معنی حرفاش چی بود؟نگاه پر از سوالمو که دید گفت: _همین الان،اون بیرون،دختر مورد علاقتو از من خاستگاری کردن. با چشمای گرد به مامان نگاه کردم.چی داره میگه؟انگار من یه آدم فضایی بودم که زبان انسان هارو متوجه نمیشه.مامان جلو تر اومد و روی صندلی میزم نشست و با لحن آروم تری گفت: _خیلی وقته که متوجه شدم نگاهات به ترانه با همه فرق میکنه،اخلاقت با ترانه جوری نیست که با دخترای دیگس.اولش گفتم شاید بخاطر اینه که میخوای تو خانوادمون غریبی نکنه ولی فقط یه مادره که میتونه پنهانی ترین راز دل بچشو بفهمه‌.بفهمه توی سرش،توی دلش چی میگذره.من فهمیدم آیهان.حتی اینم میدونم که شب تصادفت با ترانه بحثت شده بود.حرصتو سر پدال گاز خالی کردی و اون اتفاق برات افتاد. لبمو خیس کردمو نفس عمیق کشیدمو توی سکوت به حرفاش گوش دادم: _ولی پسرم.الان محمد ازم خواست تا با پدر و مادرش و همینطور ارسلان صحبت کنم.گفت که خانوادش درجریان هستن و منتظر خبر دادن منه.گفت از همون لحظه اول دلباخته ترانه شده.ترانه ای که تو دوسش داری. چند دقیقه ای سکوت کرد.انگار میخواست همه چی برام جا بیوفته.بالاخره از جاش بلند شد و گفت: _من به ترانه قضیه محمد و نمیگم.به عنوان یه مادر ازش خاستگاری میکنم برای پسرم.فقط خواستم بدونی دیر بجونبی باید یه عمر حسرت بخوری.ترانه دختری نیست که کسی نیاد و ببردش. و بعد به طرف در حرکت کرد.هنوز درو باز نکرده بود که با صدای آرومی گفتم: _بگو. با تعجب به طرفم برگشت. _بهش بگو که محمدم ازش خاستگاری کرده. _ولی... با صدای محکمی گفتم: _مامان.بهش بگو.حق انتخاب داره.منم به انتخابش احترام میذارم.حتی اگه من نباشم. و بعد تو افکارم فرو رفتم و این صدای به هم کوبیده شدن در بود که منو به خودم آورد. دیگه چیزی نگفت و سکوت کرد.باورم نمیشد.آیهان رسما بهم گفت که منو دوست داره.نمیدونستم چی باید بگم.فقط میدونستم که الان وقتش نیست و باید برم.نگاهی بهش انداختم.زخماش کمرنگ تر شده بود،موهاشم بلند تر.نگاهمو به سختی ازش گرفتم و بلند شدم.چند قدمی که ازش دور شدم و به سمت در دویدم.اونم سکوت کرد ولی سنگینی نگاهش رو حس میکردم.
  11. saniw

    چیزی که نفر قبلی میگه میخوای یا نه

    نه تنهایی؟
  12. saniw

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    اره من بارات؟؟
×
×
  • جدید...