رفتن به مطلب

saniw

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    1,638
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,590 Excellent😃😃😃😃

درباره saniw

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 4 مهر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    گرافیستم 😁

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,064 بازدید کننده نمایه
  1. saniw

    بالاخره بعد لحظاتی نه چندان خوب،رسیدیم دم در و امین در و باز کرد.وارد خونه که شدم چشمام از تعجب گرد شد.به هرجایی شبیه بود جز تولد.بیشتر شبیه...شبیه...شبیه پارتی های شبونه بود.هنوز رقص نور فضا رو روشن نگه داشته بود.بوی تند سیگار و یه بوی دیگه که نمیدونم چی بود،به مشامم رسید.هرکی که از جلومون رد میشد،یه سیگار دستش بود و تلو تلو میخورد.انگار که از اون زهرماری ها خورده باشه و تو حال خودش نباشه.والا از این جشن تولد مثلا دوستانه،بعید نبود.نازی با صدای بلندی به امین گفت: _امین اینجا کجاست؟تو که گفتی تولده.این دیگه چه مدلشه؟ امین آب دهنشو قورت داد و گفت: _بخدا نمیدونم نازی.سعید به من گفت یه تولد جمع و جور و دوستانس. _این یه تولد جمع و جور و دوستانس؟ _من چه میدونستم. نازی پوفی کشید و گفت: _حالا چیکار کنیم؟ _برگردیم. خواستیم به طرف در حرکت کنیم که دستی،دور بازوی نازی پیچید و نگهش داشت.نازی جیغی کشید و امین و صدا زد.امین سریع برگشت و با دیدن یه پسر پشت نازی،به طرف پسره رفت و دست پسره رو از بازوی نازی جدا کرد.با حرص گفت: _به به آقا سعید.چشمم به جمالت روشن شد. پسره بلند خندید.بی وقفه میخندید.به دیوونه بودنش یقین پیدا کردم چون حرف امین اصلا خنده نداشت.بالاخره بعد چند دقیقه،درحالی که اشک چشمشو پاک میکرد،گفت: _داشتی میرفتی؟نیومده؟ _تو گفتی تولدته.به اینجا نمیخوره جشن تولد باشه. پسره که اسمش سعید بود،لبخند پهنی زد و دستشو روی شونه امین گذاشت و به طرف قسمتی از سالن که مبل چیده شده بود،حرکت کرد و گفت: _نه داش امین تولده.بیا هم با خانوما آشناشیم هم یه چیزی بدم بهت که سر حال بیای و لذت ببری از امشب. این و گفت و از توی یه جعبه سه تا قرص درآورد.حسابی ترسیده بودم.مطمئنم رنگم سفید شده بود عین گچ دیوار.امین ضربه ای به دست دراز شده سعید زد که باعث شد قرصا بریزه بیرون.با عصبانیت گفت: _لذت بردن بخوره تو سرت.برو گمشو از جلوی چشمام. انگار نه انگار امین بهش اون حرفو زد.خندید و گفت: _به چشم.ولی نریا داش امین.بمون که امشب مهمون منی. و بعد با خنده به طرف یه دختر که اون وسط داشت قر میداد،رفت.امین دستی به چشماش کشید و گفت: _باید بریم از اینجا.همین الان. خواست حرکت کنه که نازی گفت: _امین؟ _جانم؟ _چیزه...من دستشویی دارم. پوفی کشیدم و گفتم: +بس که خروس بی محلی. امین کنار ابروشو خاروند و گفت: _رستا تو همین گوشه وایستا.من و نازی بریم یه دستشویی پیدا کنیم. با ترس سری تکون دادم و خودم و کنار کشیدم.سعی میکردم خودم و جمع کنم که قابل دید نباشم.خیلی میترسیدم.خیلی ترسناک بود گیر افتادن بین یه سری آدم مست و پاتیل و دیوونه که هیچی حالیشون نیست و درحال خالی کردن عقده هاشونن.واقعا هم باید از آدمای عقده ای ترسید. توی همین فکرا بودم که دستی روی شونم قرار گرفت.به سرعت برگشتم که یه پسر با چشمای قرمز و موهای خیس دیدم.لبمو گزیدم از ترس.آب دهنم و به زور قورت دادم که پسره یکم جلو اومد و مقطع گفت: _اینـ...اینجا...نمون دخـ...دخترجون.برو اینجـ...اینجا،جای...جای تو نیسـ...نیست. و توی بغلم ولو شد.یعنی اینقدر حالش بد بود،غش کرد تو بغلم.سریع پرتش کردم اونور.شاید حالش خوب نبود.شاید قصدش کمک بود ولی من چندشم شد که توی بغل من بیهوش شد.اومدم نفس عمیقی بکشم که یکی اومد تو و داد زد: _سعــــــــــید.سعیـــــــــــد بدو بدبخت شدیم.پلیسا اومدن.پلیسا اینجان.سعیــــــــــد. یهو صدای آهنگ قطع شد.پسره دوباره داد زد: _پلیسا ریختن اینجا عین مور و ملخ.فرار کنین. همین حرف کافی بود که کل جمعیت توی سالن به هول و ولا افتادن.من کاری نکرده بودم ولی با دیدن جو اونجا دستپاچه شدم‌.نگاهی به طبقه بالا انداختم ولی خبری از امین و نازی نبود.ای بگم خدا چیکارت کنه نازنین که دستشویی رفتنتم بی موقعس. نمیدونستم چیکار کنم.ترسیده بودم.اگه پلیسا منم بگیرن؟اونا که نمیدونن من کاره ای نیستم.خواستم مثل بقیه به طرف در برم که چند تا پلیس اومدن تو.با دیدن اسلحه دستشون سکته کردم.بدون اینکه فکر کنم به سمت طبقه بالا دویدم.پله هارو یکی دوتا طی میکردم. به اولین اتاق که رسیدم،درشو باز کردم.وارد که شدم،با یه میز پر از بسته های قهوه ای چسب خورده رو به رو شدم.اصلا نمیدونستم چین؟وقتی هم نداشتم که به این فکر کنم اونا چین و توی این اتاق چیکار میکنن.به سرعت به طرف پنجره اتاق رفتم و بازش کردم.یه نگاه به ارتفاعش انداختم.تاریک بود ولی مشخص بود ارتفاعش خیلی زیاد نیست. کفشامو درآوردم و از پنجره بالا رفتم.یه لحظه قبل اینکه بپرم،مکث کردم.نفس عمیقی کشیدم و به آسمون نگاه کردم.خدایا هوامو داشته باش.یه لحظه فکر کردم مامان منو توی این وضع ببینه،چیکار میکنه.ولی خب با صدای داد پلیسا که انگار به اتاق نزدیک میشدن،تصمیم گرفتم فعلا به این موضوع فکر نکنم و سعی کنم خودم و نجات بدم.ببین رستا اصلا نگران نباش.فکر کن هواپیما داره سقوط میکنه توهم قراره بپری و چترنجاتت وباز کنی.دوباره نفسی کشیدم و چشمام رو بستم و پریدم. با زانو روی زمین فرود اومدم.صدای دادم بلند شد که سریع جلوی دهنم و گرفتم.با اون یکی دستم هم زانومو چسبیدم.خیلی درد میکرد ولی خب موفق شدم خداروشکر.دوباره به آسمون نگاهی انداختم.دمت گرم خداجون عاشقتم. بلند شدم و کفشام و پام کردم.لنگ لنگان حرکت کردم که با صدایی متوقف شدم: _کجا به سلامتی؟تشریف داشتین حالا. چشمام و با حرص بستم و روی هم فشار دادم.به بالای سرم نگاه کردم و توی دلم گفتم: +یعنی نمیزاری دودقیقه از خوشیم بگذره.چرا همیشه ضدحال میزنی؟ درحالی که دندونام رو روی هم فشار میدادم،برگشتم که با یه مرد مسن تقریبا۴۰یا۴۵ساله رو به رو شدم.با ترس گفتم: +بخدا من کاری نکردم. _توی اداره معلوم میشه. و بعد به زن کنارش اشاره کرد.زنه هم بی توجه به حرفای من،من و برد و سوار یه ون کرد.بیشتر از همه برام این سخت بود که تموم راه رو باید یه مشت دختر که خود من از دیدنشون شرمم میشه رو تحمل می کردم.سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم.ای نازنین خدا لعنتت کنه.احتمالا خودش و امین فرار کردن‌ چون نازی بین دخترای ون نبود.ببین تو چه دردسری من و انداختن آخه.حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟سرم درد گرفته بود انقدر که فکر کرده بودم ولی خب مسیر اون خونه تا اداره آگاهی،هر مزخرفی که بود،بالاخره گذشت و تموم شد. روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم تا من و صدا بزنن و برم داخل اتاق.بعد از چند دقیقه یه زنه اومد و دستم و گرفت و بلندم کرد.به طرف یه اتاقی بردم.وارد که شدم،همون مرد مسنی رو که مچمو گرفته بود،پشت میز دیدم.دستی به ریشاش کشید و گفت: _بیا بشین. آروم به طرف صندلی رفتم و روش نشستم.سرم و پایین انداختم و بی حرف مشغول بازی با انگشتام شدم.بعد دقایقی کوتاه،رو بهم گفت: _اسمت چیه؟ +رستا افخم. _سعید و از کجا میشناسی؟ +نمیشناسمش. سرشو بلند کرد و بهم گفت: _ببین دخترم بهتره دروغ نگی.اگه دروغ بگی کارت خیلی سخت میشه ها. لبم و تر کردم و گفتم: +باور کنید راست میگم جناب... نگاهی به شونش انداختم و ادامه دادم: +جناب سرهنگ.دارم حقیقتو میگم.من نه سعید و نه هیچکدوم از اون آدمارو. _پس چجوری سر از اونجا در آوردی؟ مکثی کردم و گفتم: +من با یکی از دوستام و نامزدش اونجا بودم.دوستم گفت تولد یکی از دوستای نامزدشه،منم برم.من نمیدونستم اونجا پارتیه.حتی نامزد دوستم هم نمیدونست.ما به محظ وارد شدن به اونجا خواستیم بیایم بیرون.ولی یه مشکلی برای دوستم پیش اومد که باید میرفت دستشویی.با نامزدش رفتن و من دیگه ندیدمشون. _الان کجان؟ +لابد مثل من ترسیدن و فرار کردن. _تو میدونی ما چرا اون آدما رو دستگیر کردیم؟ یکم فکر کردم و گفتم: +خب چون پارتی گرفته بودن دیگه. سرهنگ یه نگاه عمیق بهم انداخت و گفت: _زنگ بزن پدرت بیاد ببرتت.فردا هم به نامزد دوستت میگی بیاد اینجا.
  2. saniw

    عزیزم دوتا عکستم تکراریه .دوتا عکس جدید بفرست میتونی به گالری هم سری بزنی @دختردریا
  3. saniw

    با صدای گوشیم نگاهم و از پنجره رستوران گرفتم و به موبایلم دوختم.با دیدن اسم مخاطبم،یه لبخند روی لبم نشست.دکمه اتصال و زدم و با خوشحالی گوشی رو دم گوشم گذاشتم: +به به تکین خان!چه عجب!شماره گم کردین آقا؟ خندید و گفت: _چقدر پررویی تو دختر.خجالت نمیکشی تو؟همش که من دارم به تو زنگ میزنم. +وظیفته دایی جون.تو باید از حال خواهرزادت بپرسی.والا بخدا. _از تو پرروتر ندیدیم. +مامان شریفه چطوره؟دایی طاهر؟ _همه خوبن عزیزم.خوبن و دلتنگ تو.سه ماهه رفتی حاجی حاجی مکه ها.نمیخوای یه سر به ما بزنی؟ نفس عمیقی کشیدم و درحالی که دستم و برای سارا و نازی تکون می دادم،گفتم: +اولا سه ماه نه و دوماه و بیست و هشت روز بعدشم تو که دیگه میدونی از وقتی سرمهماندار شدم اصلا وقت نمیکنم.این چند وقتم چندتا از مهماندارای شرکت رفتن و کارمون چندبرابر شده.باور کن چندوقته بابا روهم درست و حسابی ندیدم. _میدونم خانوم.درک میکنم ولی خب سعی کن بیای اینور.فامیلا مشتاقن ببیننت اینقدر که مامان ازت تعریف کرده.بخدا اگه روشون میشد شمارتو هم ازمون میگرفتن. لبخندی زدم و با بچه ها دست دادم: +چشم تکین جون سعی میکنم.الانم اگه اجازه بدی من برم آخه پیش دوستامم. _برو عزیزم.مواظب خودت باش. +تو هم همینطور. گوشی رو که قطع کردم،نازی آهی کشید و گفت: _هــــــــــی.خدا نصیب کنه از این دایی ها. دستمو برای گارسون بالا بردم و رو به نازی گفتم: +تا چشات در بیاد. تو همین لحظه گارسون اومد تا سفارش بگیره.من و سارا برگ سفارش دادیم و نازی هم طبق معمول کوبیده.گارسون که رفت،سارا رو به من گفت: _رستا جون یه خبر دارم برات داغ داغ. لبخند عمیقی زدم و با ذوق گفتم: +دارم خاله میشم؟ نازی تک خنده ای زد که سارا مشتی به بازوم زد و گفت: _مسخره نکن بیشعور.اصلا نمیگم. بعد زیر لب زمزمه کرد: _همینم مونده تو دوران عقد بچه بیارم.بابام از خونه که هیچی،از این شهر میندازتم بیرون. مغموم گفتم: +پس خبر داغت چی بود؟ _نمیگم.بمون تو خماریش. +اه.مسخره بازی درنیار دیگه.بگو. چون اصولا در مورد خبر رسوندن طاقت نمی آورد،از خر شیطون پایین اومد و با آب و تاب گفت: _امین آخر هفته میاد خاستگاری نازی. چند ثانیه تو بهت موندم.بعد به طرف نازی برگشتم و لبخندی به روش پاشیدم: +وایــــــــــی.تو هم شوهر کردی رفتی؟ نازی جواب داد: _آره دیگه فقط تو ترشیدی بدبخت.از من به تو نصیحت،بچسب به یه کوری،کچلی چیزی.رو دستمون میمونیا. سارا زد زیر خنده.منم با حرص گفتم: +نازی جان تا دیروز خودتم تو مرز ترشیدگی بودیا.نرو بالا منبر اینقدر. _به کوری چشم سرکارعلیه،رد کردم مرز ترشیدگی رو.شما به فکر خودت باش. گارسون غذاهارو آورد و دیگه نتونستم جوابشو بدم و به یه خنده بسنده کردم. تقریبا آخرای غذامون بودیم که نازی گفت: _راستی رستا.فردا شب تولد یکی از دوستای امینه.من و امین میریم تو هم بیا.به این سارا خله گفتم بیاد متنها عین چسب سیریش چسبیده به نامزدش نمیاد. سارا ضربه ای به سر نازی زد و گفت: _سیریش خودتی بی شعور بی تربیت. دست از خورن کشیدم و گفتم: +من بیام چیکار؟ _بیا حال و هوات عوض شه. سارا رو به نازی گفت: _این که این مدت همش تو سفر بوده. _آره ولی عین گربه ای که فقط از کنار گوشت ردش میکنن.عین آدم نگشت که.فقط حمالی کرد. +محض اطلاع نازی خانوم.بابت این حمالی پول میگیرما. _این و نگی چی بگی.حالا میای یا نه؟ +ساعت چنده؟ _۷ غروب تا پاسی از شب. +اووووم.خوبه پرواز ندارم. _پس فرداشب میایم دنبالت. +باشه فقط من کادو مادو نمیخرما. درحالی که از جاش بلند می شد تا بره غذارو حساب کنه،گفت: _جون به جونت کنن خسیسی.حالا خوبه کارم میکنه ها. _________________ با صدای زنگ گوشیم،آخرین نگاه و رو به خودم انداختم.شلوار راسته مشکی تنم بود و البته یه کمربند فانتزی سفید.با یه بلوز مدل مردونه سفید.روشم یه جلیقه مشکی پوشیده بودم.کفشای پاشنه ۱۰سانتیمو هم پام کرده بودم.موهامم کلا جمع کرده بودم و گوجه ای بالای سرم بسته بودم.آرایش کمرنگی هم روی صورتم بود.سریع مانتو و شالموهم پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم،دویدم پایین. بعد از بوسیدن مامان که توی حیاط بود،رفتم بیرون.امین و نازی منتظرم بودن.به سرعت سوار ماشین شدم و گفتم: +سلام.ببخشید تورو خدا معطل شدین. امین لبخندی زد و گفت: _نه رستا جان.اشکالی نداره. +شرمنده ها مزاحم شدم. نازی برگشت و نگاهی بهم انداخت که یعنی "خفه شو" تازه اون موقع قیافه شو دیدم.خیلی خوشگل شده بود.لنز آبی که تو چشماش بود،خیلی بهش میومد.کلا قیافش رو عوض کرده بود.لبخندی به روش زدم و گفتم: +خیلی خوشگل شدی؟ _میدونم. پشت چشمی برای این اعتماد به نفس زیادش، نازک کردم و دیگه تا رسیدن به مقصد چیزی نگفتم. با دهن باز از ماشین پیاده شدم.نگاهمو دوختم به ساختمون بزرگی که کلی پنجره داشت و از همه پنجره هاهم رقص نور بیرون میزد.صدای آهنگ خیلی زیاد بود جوری که من لرزش رو زیر پام حس میکردم.باهمون دهن باز رو کردم به سمت نازی و امین که دیدم اوناهم خیلی تعجب زدن.به امین گفتم: +امین تو...تو مطمئنی اینجا تولده؟ نگاهشو از ساختمون گرفت و بهم دوخت و گفت: _والا به من که اینجوری گفتن. خواستم چیزی بگم که به پسر جوون با عجله از در خونه بیرون اومد و به گوشه ی حیاط دوید و زانو زد و شروع کرد به عق زدن.چهرم توهم رفت.نازی با حالت مشمئزی گفت: _اَیـــــــــی چقدر چندشه. امین لبشو تر کرد و گفت: _حالا بیاید بریم تو ببینیم چه خبره. و بعد به طرف در خونه حرکت کرد.من و نازی هم مثل جوجه ها دنبالش راه افتادیم.البته من که دست نازی رو گرفته بودم.چون حیاطش یکم خوف داشت.
  4. saniw

    گوشی من سامسونگ گلکسی j5 پریم هست که خیلی خوبه و من راضیم دوربینش هم عالیه ۱۶ گیگ هم خودش فضا داره اگه خواستی میتونم کمکت کنم
  5. saniw

  6. saniw

  7. saniw

  8. saniw

  9. saniw

  10. saniw

  11. saniw

  12. saniw

  13. saniw

  14. saniw

×