رفتن به مطلب

sanaz282

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    247
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

99 Excellent

2 دنبال کننده

درباره sanaz282

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

665 بازدید کننده نمایه
  1. sanaz282

    پارت ۱۸۴ +یعنی این که من با آرشا ازدواج نمیکنم تمام. سوار ماشین شدم و روندم سمت بهشت زهرا.یه دسته گل و گلاب خریدم و رفتم سر قبر سامیار.چقدر دلم براش تنگ شده.کنار قبرش نشستم.کاش الان به جای سامیار من تو اینجا خوابیده بردم.همون جوری که گریه میکردم با گلاب قبرش رو شستم و گلارو پرپر کردم. یکم که خالی شدم سوار ماشین شدم وراه افتادم.آرشا کاش هیچ وقت وارد،زندگیم نمیشدی.کاش هیچ وقت به اون بوتیک لعنتی نمیومدم.کاش اون مزاحمه زنگ نمیزد.کاش تو اونجا نبودی کاش با رها آشنا نمیشدم .کاش کوه نمیومدم.و هزار تا کاش های دیگه . یاد اون روزی افتادم که بچه های دانشگاه فهمیدن منو آرشا نامزدیم. همه تبریک گفتن ومجبورش کردن بره شیرینی بگیرهـ ولی من تمام خاطرات حتی خود آرشا روهم فراموش میکنم.هرجور بشه .حتی با کشتن خودمـ. رفتم خونه.بازم رفتم تواتاقو درو قفل کردم.بیچاره مامان اتاق رو تمیز کرده بود. ــــــــــــــــــــــ از اون روز سه روز میگذره.مراسم عروسی رو لغو کردیم.و از همه مهمونا معذرت خواستیم.یه بار آرام اومده باهام حرف بزنه ولی من گفتم :حوصله حرف زدن ندارم نمیخوام تنهاباشم.شده بودم عین افسرده ها.
  2. sanaz282

    پارت ۱۸۳ نشستم رو صندلی غذا خوری و سرمو گرفتم تو دستم که مامان گفت:مهرسا چت شده پاشو برو بیرون آرشا اومد با عصبانیت از جام بلند شدم که صندلی از پشت افتاد رفتم تو سالن و جلوش واستادم اون نشسته بود. با عصبانیت+کی بهت گفته بیای اینجا.؟؟گمشو از خونه ما بیرون عوضی. بابا:مهرسا این چه رفتاریه دخترم زشتهـ +بابا خواهش میکنم این زشت رو بزارید کنار.زشت زندگیه منه که شروع نشده پاشید.این آقا زندگی منو نابود کرد.پاشو از خونه ما برو بیرون تو این جا جایی نداری. نشستم رو زمین و و سرمو گرفتم تو دستم و جیغ زدم:از خـــــــــــــــونـــــــه مـــــــــــــا بـــــــــــرو بیــــــرونــــــ آرشا:باشه باشه میرمـ بلند شد و رفت بیرون .اشکام ریخت بدو بدو رفتم تو اتاقم و درو قفل کردمـ.نشستم پشت درو زانو مو بغل کردم.چقدر من بدبختم.خدایا آخه چرا؟؟ آهنگـ کجا باید برم از روزبه بمانی. رو گذاشتم و نشستم رو تخت و به دیوار روبع روم خیره شدم. بلند شدمو لباس پوشیدم و سوییچ رو برداشتم و رفتم پایین که مامان گفت :مهرسا کجا میری پس فردا عروسیته مثلا؟؟؟ +عروسی؟؟؟هه عروسی در کار نیست .من با کسی عروسی نمیکنم. -دیوونه شدی یعنی چی ؟؟
  3. sanaz282

    پارت ۱۸۲ با هر عکس خاطره ها تازه میشدن.گوشی مو با تمام قدرت کوبوندم تو دیوار رو به رو و دستامو گذاشتم رو گوشم و جیغ زدم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که صدای مامان و بابا از پشت در میومد. دوباره جیغ زدم :میخوام تنها باشم .که دیگه صدایی نیومد. تاصبح نخوابیدم فقط خیره به دیوار روبع روم بودم.همه چی باهم به مغزم هجوم آوردع بودن نمیدونستم باید به کدوم فکر کنم.فقط،یه لحظه حاله آرشا رو دیوار اتاق افتاد. پالتومو پوشیدم و رفتم توتراس.بارون نم نم میبارید.رفتم تو حیاط.از این ور حیاط،به اون ور حیاط میرفتم .به آسمون خیره شدم هیچ ستاره ای تو آسمون نبود ماه تنها بود مثل من .تک و تنها. ..... مامان:مهرسا جان دخترم پاشو آرشا اومد کارت داره بیا بیرون عزیز دلم دختر قشنگم بیا بیرون ببینم چی شدن. +نمیخوام ببینمش بهش بگین دیگه سمت خونه ما نیاد . -چی میگی مهرسا جان شام آقا محمد و سعیده رو دعوت کردم بیا بیرون. جیغ زدم+میخوام تنها باشم ولم کنید تا شب تو اتاقم بودم که مامان گفت آقامحمد اینا اومدن لباسمو عوض کردم وصورتم و شستم و رفتم پایین.فقط سلام دادم و منتطر سلام نشدم و رفتم تو آشپزخونه
  4. sanaz282

    پارت ۱۸۱ آرشا اومد سمتم و گفت:برات توضیح میدم. توضیح از این واضحه تر.قبلا باید توضیح میدادی که ندادی .ولی چیزی نگفتم و سریع رفتم تو آسانسور و رفتم پایین سوار ماشین شدم .چند باری به گوشیم زنگ زد ولی جواب ندادم و خاموشش کردم تو خیابونا پرسه میزدم.نمیدونستم کجا میرم.همین جوری اشک میرختم. همه خاطراتم باهاش از جلو چشمم رد شدن اولین بار دیدنش.دیدنش تو کوه تو عروسی.آشنا شدن خانواده ها استاد شدنش.اون روز تو بانجی جامپینگ.و روزهای زیادی دیگه ای. پشت چراغ قرمز واستادم.سرمو گذاشتم رو رول.داشتم دیوونه میشدم.آخه چرا.دختره کی بود.همونی که گفته بود باهاش دوست بود.شایدم کسه دیگه ای.رفتم سمت خونه.رفتم تو.که مامان گفت:کجا بودی تا الان چرا گریه کردی مهرسا؟؟؟باتوامممم ولی بدون حرفی رفتم سمت اتاقمو و درشو قفل کردم .مهرسا ؟؟مهرسا دیگه مرد.اون از امیر اینم هم جنس اونه نباید بهش اعتماد،میکردم.نباید. مامان چند باری اومد پشت در اتاقم ولی چیزی نگفتم.زیر دوس واستادم تا پای مرگ گریع کردم.اومد بیرون و لباسمو پوشیدم.نشستم رو تخت.گوشیمو برداشتم و رفتم تو گالری.عکسای خودمو آرشا.خوابیدن تو پارک تو شمال آرشا.
  5. sanaz282

    پارت ۱۸۰ -خودت میگی دیگه.کاری نداری؟؟ +مثلا چه کاری؟؟ -بیرون دیگه.دارم میرم شرکت. +چه عجب که گوشیش زنگ خورد.با عصبانیت گفت دارم میام.رو بع من گفت من دارم میرم خدافظ. خدافظ. تصمیم گرفتم الان که کار ندارم برم وسایل یخچال رو بخرم و بچینم. من که بیکارم تنها میرم. به مامان گفتم اول قبول نمیکرد میگفت باهم بریم.بعد این قدر اسرار کردم گفت پاشو برو از دست تو بچه. لباسمو عوض کردم و سوار ماشین شدم.کلید خونه رو آرشا به منم داده بود.رفتم فروشگاه و همه چی خریدم همه چی یعنی همه چی.سوار آسانسور شدم.خیلی از خونه خوشم میاد عالی شده.آسنسور تو طبقه ما واستاد و پیاده شدم .کیسه هارو گرفتم دستم .دستم داشت می شکست.همون جوری به زور کلید رو از جیبم در آوردم وانداختم تو در.درو باز کردم و خواستم پامو بزارم تو خونه.چشمم میخ شد طرف مبلا..خدا من داشتم میدیدم.همه چی از دستم افتاد و صدای بدی ایجاد کرد.بغض کرده بودم دلم گریه میخواست به قدری که بمیرم.مگه من چیکارش کرده بودم.اشکام یکی بعد،اون یکی میریخت.تو اشک ریختن و بغض کردن یه لبخند زدم که خودم دلم برای خودم آتیش گرفت. دختره همین جوری نشسته بود و منو نگاه میکرد.
  6. نام نویسنده:ساناز نام کتاب:آینده مبهم تعداد پارت ها:فعلا ۱۷۹تا نوشتم و ادامه داره. ژانر:غمگین و عاشقانه.کمی هم طنز
  7. sanaz282

  8. sanaz282

    پارت ۱۷۹ همه جارو چیدن و رفتن.بابا امشب همه رو شام دعوت کرده.من هیچ کاری نکردم از خستگی دارم میمیرم.مامان تند تند سرامیک هارو تمیز کرد.و آرام یه بار فرشارو جاروبرقی کشید.سوگندم روی همه چی رو دستمال کشید.حالا یه هفته به عروسیمون مونده.مامان میخواست یخچال رو هم پر کنه که گفتم زوده.درو قفل کردیم و رفتیم خونه.زیاد دور نبود.نزدیکی های برج میلاد تو یه ساختمون ۲۰طبقه که ما طبقه ۱۵گرفته بودیم. رفتم اتاقمو سریع یه دوش گرفتم و افتادم رو تخت .خیلی خوابم میومد تو این چند روز خوب نخوابیدم.واب باز دانشگاه داره شروع میشه. چشمام گرم شد و خوابم برد. یه دل سیر خوابیدم.وقتی بیدار شدم ساعت۱۲ بود.یه دوش گرفتم و رفتم پایین.صبحونه خوردم که آرشا اومد اینجا. +سلام. -سلام چند بار زنگ زدم گوشیت جواب ندادی. +تا الان خواب بودمـ -وای مهرسا خونه چقدر قشنگ شده. +میدونم سلیقه منه دیگه. -اتاقمون چقدر قشنگ شده. +خوب که چی. -هیچی.راستی مهرسا. +بله. -هیچی. +وا خدا شفات بده -تا تو تو نوبتی به من نمیرسه. +هوی مواظب حرف زدنت باش. -خوب بابا.اول زندگی این جوری نکن. +آرشا باید باز برم دانشگاه -میخوای نری؟ +نه تو خونه بمونم چی کار کنم.
  9. sanaz282

    پارت ۱۷۸ تا خونه منو بچینن.خونمون خیلی بزرگ و قشنگه. شربت درست کردم و رفتم بیرون. قضیه شکستن لبتاب رو به بابا گفتم همه چی رو. باباهم گفت کار خوبی کردی چیزی نگفتی.بعدش برام لبتاب خرید از این گروناااااا. اونا شربت میخوردن من خونه رو نگاه میکردم. جلوی در ورودی واستادم. یه سالن ۲۰۰متری که تلوزیون بزرگ گذاشته بودن وجلوش مبلای راحتی رو چیدن که مبل رنگ کالباسی داشت کوسن و نشیمنش سفید گلگلی بود کوسن هاهم گلگلی بودن..من عاشق رنگ کالباسیم.میز غذا خوری ۴نفره که تو آشپزخونه گذاشته بودن با ایم مبلا ست بود.یه فرش سفیدهم انداختن وسط مبلا. ۳تاپله میخورد میرفت بالا ۱۰۰مترهم اونجا بود مبل های سلطنتی و میز غذا خوری ۳۰نفره ستش کنارش. تابلو ها رو هم وصل کردن.کار آشپزخونه هم تمم شده.لیوانارو جمع کردم.رفتن سمت اتاقا تا بچینن اتاق خودمون رو بسلیقه خودم چیدیم.رنگ اتاقمون کالاسی سفید بود.اونا رفتن اتاق مهمون رو بچینن منم لباسای خودم که همشواورده بودم ازخونه.نمیدونستم این قدر لباسدارم.چند دست لباس گذاشتم خونه موند.لباسای آرشا روهم چیدم.کفش های خودم و آرشا رو گذاشتم تو جاکفشی بزرگی که کنار درورودی سالن بود.که رنگشم سفیده
  10. sanaz282

    پارتو۱۷۷ آرشا هم لباس زیر .راحتی.بیرونی.کارتامون ته کشید از بس خریدیم واسع من نه واسع آرشای بیچاره. دیگه همه چی گرفته بودیم.رفتیم خونه.قراربود فردا بریم وسایلمو بچینیم.آخ جون حالا بیا وسط قرش بدهـ دعوت مهمونا کار مامان بود.چند نفر از بچه های دانشگاه رو گفتم دعوت کنه. رو تختم دراز کشیدم.چقدر زود باید از این خونه برم.پس مامان وباباچی میشن.اتاقم.باید همه چی رو ول کنم برم..اگه نرم پس آرشا چی میشه عشقم بهش چی میشه. با این فکرا خوابم برد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ +آخ من فدای تو بشم چقدر بزرگ شدی تو . -بچمو چشم نزنی پاشو بیا یکم کمک کن خونه توعه هاااا. +وا مثلا من عروسمااا. سودا:چقدر پرویی تو . +بله به دایی مهیارم کشیدم. نازنین:نبینم از شوهرمن حرف بزنیااا. +قبل این که شوهر ت باشه مهیار ما بوده.کارتون رو انجام بدین آفرین.منم میرم شربت درست کنم براتون. سوگند:نه تروخدا شما زحمتت میشه. نشستم سرجام که گفت:پاشو برو درست کن دیگهـ +وا خودت گفتی نه تروخدا زحمتت میشه.منم نرفتم چون قسم دادی. سودا:اهههه دختره لوس پاشو بینم درست نکردی سالن نمیای رفتم تا شربت درست کنم.امروز همه جمع شدن
  11. sanaz282

    پارت ۱۷۶ گفتم شاید قشنگ باشه .دست آرشا رو گرفتم و رفتیم سمت اونا.یه نگاه به لباس عروس کردم.فوق العاده بود لباس از مروارید بود من همینو میخوام.ولی اجاره نمیدادن میفروختن. اون دخترو پسر به ما نگات میکردن.رفتیم داخل و به دختره گفتم:میشه لباس رو بیارید پرو کنم؟ -بله حتما. پرو کردم فیت تنم بودلباسو عوض کردم واومدم بیرون.لباسو دادم وگفتم میبرمش. -ولی قیمتش خیلیه ها. آرشا:مشکلی نیست. ۵میلیون پول لباس عروس دادیم فقط لباسو تو جعبه بزرگ گذاشت و داد بهمون..دخترو پسره هنوز نگاه میکردن با حسرت ولی خوب نمیتونم لباس عروسیمو بدم بهشون که داخل رفتیم و کت و شلوار هارو نگاا کردیم. +این خوبع آرشا نه؟؟ به کت و شلوار نگاه کردم مشکی و خیلی جذاب. آرشا رفت بپوشه وقتی اومد بیرون دهنم باز موند.چقدر بهش میومد چشم حسودا کووووووووووررررر لباس آرشا روهم گرفتیم و بردیم گذاشتیم تو ماشین. دوباره برگشتیم ولباس راحتی و بیرونی واین جور چیزا گرفتیم. مانتو های جورواجور در رنگ های مختلف شلوار های مختلف.کفش کتونی.شال.روسری.لباس زیر.همه چی گرفتیم.شانس من میخواستیم بریم لباس زیر بخریم بوتیک این قدر شلوغ بود که دیگه اصلا هیچی.
  12. sanaz282

    پارت ۱۷۵ -سلام مهرسا. +سلام خوبی. -کجایید؟ +‌توپارک -شب پارک خوابیدید؟ +آره. -ببخشید تروخدا زهرت کردن اینا.به سیاوش میگم بیاد بریم هتل باهم. +نیازی نیست.کاری داشتی؟ -زنگ زدم بگم دوربینت سالم مونده. +دوربینم؟میشه پیش خودت باشه تا ازت بگیرمش.جسد لبتابمو چیکار کردین؟؟ -زباله. +باشع خدافظ. روبه آرشا گفتم:حالا به بابا چی بگم .لبتابم چی شد.چقدر پول داده بودم بابتش. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه هفته مثل برق و باد گذشت و من الان تو اتاقمم.اون چهار روز چیز خاصی نشد. تاریخ عقدوعروسی رو گذاشتن تاریخ تولد من.یعنی ۴مهر. از الان دنبال وسایل خونه و خرید هستیم. امروز قراره بامامان بریم وسایل های خونه رو بخریم. بلند شدم وآماده شدم با مامان رفتیم جای مورد نظر.وسایل برقی همه رو خریدم .به رنگ نقره ای.از همون جا ظرف هامم خریدم.بیشتر چیزارو خریده بودیم.دو روز دیگه قرار بود ببرن بچینیم دگه خسته شده بودیم برگشتیم خونه و استراحت کردیم فردادوباره رفتیم فرش و مبل و تخت و کمد ویخچال این چیزا خریدیم همه چی مو خریدم.بابا برام سنگ تموم گذاشت مثل اینکه من تنها دخترشماااا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز قراره بود با آرشا بریم دنبال لباس عروس و کت و شلوار و آرایشگاه.رفتیم آرایشگاه وقت گرفتیم.ولی لباس عروساش قشنگ نبود. همه جارو گشتیم ولی لباس عروسی قشنگ پیدا نکردیم همین جوری میرفتیم که نگاهم به دخترو پسر کشیده شد دختره میگفت:ببین چقدر خوشگله کاش پولشو داشتیم . پسره:ببخشید عزیزم ولی این پول و میتونیم جای دیگه ای خرج کنیم.
  13. sanaz282

    پارتو۱۷۴ +آرشا بلند شو صبح شده. -اخ همه جای بدنم درد میکنه +آرشا کاش حموم بود یع دوش میگرفتم.لباسامم عوض میکردم. -آره منم دلم میخواد،برم ولی کجا.به سیما اینا نگاه کردم در چادرشون هنوز بسته بود. +من میرم تو دست شویی لباس عوض کنم.صندق رو بزن.تو ماشینت پلاستیک داری؟؟ -آره بیا. رفتم پایین و مانتو مشکی مو برداشتم با شلوار توسی و شال توسی.جنس شالا جوری بود خداروشکر چروک نشدهـ وسایل آرایشمم گذاشتم توش.برسمم برداشتم. +من رفتم توهم برو تو دست شویی لباساتو عوض کن. -باشه. رفتم تودست شویی و دست و صورتم شستم و خشک کردم و خط چشم کشیدم وریمل زدم.رژ زدم .رفتم تو یه دستشویی شلوارم عوض کردم و تیشرتمم عوض کردم.رفتم بیرون ومانتومو پوشیدم .همه چی رو گذاشتم تو پلاستیک موهامو شونه کردم و از بالا بستم شالمو انداختم رو سرم و دستامو شستم وپلاستیک رو برداشتم.و رفتم بیرون. رفتم سمت ماشین که آرشاهم بود. +چقدر زود اومدی؟ -یه تیشرت و شلوار دیگه وقتی نمیخواد. وسایل رو گذاشتم تو ساکم و گوشیمو با کیفم برداشتم.و گفتم:صبحونه چی بخوریم من دارم از گرسنگی میمیرم. -سوار شو بریم صبحونه بخوریم بیایم +باشه.سوار شدیم و جلو رستوران نگه داشت.نیمرو سفارش دادیم
  14. sanaz282

    پارت ۱۷۳ که گفتم:چند شبه دیگه اینجایید؟؟ -ما حالا هیچی نرفتیم.خرید نکردیم. +‌آها.آرشا ما فردا کجا میریم؟؟ آرشا:حالا تا فردا قسمت. با سیما وسلیا بلند شدیم و قدم زدیم برگشتیم.که آرشا گفت:مامانت زنگ زد گفت چرا گوشیت خواموشه .زنگ بزن بهش. گوشی مو روشن کردم وزنگ زدم به مامان. یکم باهاش حرف زدم و گفتم:با آرشا اومدیم بیرون یه خانواده مهربون رو دیدیم الانم پیش اوناییم. مامان:خیلی دلم میخواد ببینمشون . +از ایمو زنگ میزنم ببینشون.بابا کجاست؟؟ -باشه.نشسته اینجا. مواظب خودتون باشید. +باشه فعلا قطع کردمو گفتم:مامان خیلی دوست داره ببینتتون اگه اجازه بدین از ایمو زنگ بزنم شما اونارو ببینید اوناهم شما رو . سیما:باشه. همه جمع نشستن و با ایمو زنگ زدم به مامان همه باهم آشنا شدن وقطع کردم.ساعت یک بود که رفتیم بخوابیم.آرشا ماشین رو قفل کرد و صندلی هارو خوابوندیم. +شب بخیر. -مهرسا باید جذاب باشه ها نه دوتایی تو یه ماشین میخوابیم. +بخواب. خیلی خوابم میومد سریع چشمام گرم شد وخوابم برد.وقتی بیدار شدم آرشا هنوز خوابیده بود.منو باش گفتم الان میز صبحونه رو درست کرده. چه چرت و پرتایی میگماااا آخه تو شهر غریب تو خیابون .
  15. sanaz282

    پارت ۱۷۱ هومن:راضی به زحمت نیستیم. آرشا:این چه حرفیه. +آرشا جای دیگه نریا زود بیا تروخدا. -باشه عزیزم.گوشی مو بده کار داشتی زنگ بزن. +باشه. آرشا وسامان رفتن مرغ بگیرن. +از کی اومدید شمال؟؟ سیما:دوشب هست. +واقعا؟؟؟دوشبم تو پارک خوابیدید؟؟ -آره چیه مگه چادر مسافرتی آوردیم. +آها. نیم ساعت بعد آرشا وسامان اومدن .آرشا ماشین رو پارک کرد و اومدن سمت ما. آرشا نشست کنارم وگفت:بابا زنگ زده بود. +‌چی گفتی .نگفتی که از خونه اومدیم بیرون. -نه بابا گفتم با مهرسا اومدیم بیرون.به آرامم گفتم نگه . +خوب کاری کردی.حالا واقعا شب رو صندلی بخوابیم؟؟ -کاش میشد میرفتیم هتل. سیما:چرا نمیتونید،برید،هتل شما که نامزدید +چه جوری بگم ما سیغه ایم برگه سیغه هم نیاوریم.مطمعنا بهمون اتاق نمیدن. سامان:ماشین به این خوبی راحتی صندلی رو بخوابونید بخوابید.راحت ترین کار. +باید همین کارو کنیم. آرشا وسامان وآقا هومن کباب رو آماده کردن ماهم سفره رو اماده کردیم. به آرشا فکر کردم. مرسی خدا که آرشا رو تو زندگیم قراره دادی. غذا آماده شد و خوردیم.از این دست و دلبازی آرشا خیلی خوشم میاد،همیشه پایست. سفره رو جمع کردیم که سیما چایی ریخت برامون
×