رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سانازصفیعی

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    1,945
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد سانازصفیعی در 12 خرداد

سانازصفیعی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,797 Excellent😃😃😃😃

درباره سانازصفیعی

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 4 مهر 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,977 بازدید کننده نمایه
  1. سانازصفیعی

    با حروف اسمت شعر بساز

    ساناز سر بر شانه ام بگذار ای مهربان یارم نور دیده من شو ای مهربان یارم زلف خود پریشان کن
  2. بادیدن دانیال لبخندی به روش پاشیدم و از پای گلدونا بلند شدم.دانیال نزدیکم اومد و با لبخند همیشگیش گفت: _خسته نباشی خانوم. +سپاس پسر عمه گرامی. درحالی که دستکش هامو در می آوردم پرسیدم: -چی شده آقای دکتری که از فضای گلخونه خوشش نمی اومد با پای خودش اومده اینجا؟باید اتفاقی افتاده باشه. با اخم تصنعی جواب داد: _بشکنه دستم که نمک نداره.یه جوری حرف میزنی که انگار من همیشه وقتی کارم پیش تو گیره میام سراغت. ملیح خندیدمو سرمو انداختم پایین.وقتی سرمو آوردم،نگاه مثلا دلخور دانیال هنوز روی صورتم می چرخید: +شوخی کردم‌ به دل نگیر.حالا واقعا اتفاقی افتاده؟ درحالی که خودشو روی صندلی مینداخت گفت: _نه چه اتفاقی؟اومدم ببینمت.راستش امروز تو بیمارستان سرم خیلی شلوغ بود.چند تا عمل پشت سرهم داشتم.یکی از عمل ها هم مطابق میلم پیش نرفت.خیلی خستم کرد. با کنجکاوی پرسیدم: +یعنی چی مطابق میلت پیش نرفت؟ خودشو جلو تر کشید و گفت: _یعنی اینکه اونطور که میخواستم نبود.بخاطر خستگیم نزدیک بود بیمارم بیناییش رو برای همیشه از دست بده ولی خب خدا رو شکر به خیر گذشت.منم دیدم اینطوره دیگه از بیمارستان زدم بیرون.گفتم قبل از اینکه برم خونه بیام تو رو ببینم.تو که نمیگی یه دوستی دارم بنده خدا تنهاست و ببینم مرده اس یا زنده؟ لبخندی زدم و بی توجه به حرفش پرسیدم: +تو نمیخوای یه سر و سامونی به زندیگت بدی پسر خوب؟ اخمی روی پیشونیش نشست که نشون میداد متوجه منظورم نشده و داره فکر میکنه.بیشتر نذاشتم تو فکر بمونه: +سنت دیگه از سی سال گذشته ها. تک خنده ای زدم و با خباثت ادامه دادم: +داری پیر می شی.نمیخوای یه فکری واسه آیندت کنی؟نمیخوای به فکر زن گرفتن بیوفتی؟ دانیال چشماشو ریز کرد و موشکافانه نگاهم کرد.بعد چند لحظه پرسید: _با مامانم حرف زدی نه؟ با خنده سری تکون دادم و گفتم: +خب اون بنده خداهم حق داره دانیال.تو تنها بچشی.برات کلی آرزو داره.از اون گذشته به نظرم دیگه سن ازدواجت رسیده.باید یه فکر اساسی واسش بکنی. آهی تصنعی کشید و گفت: _هعی دختر،کی به من زن میده؟ +دانیال لودگی رو بذار کنار.تو ایده آل هر دختری هستی‌.شرایطی داری که میتونی هر دختری رو خوشبخت کنی.وقتش رسیده یه برنامه اساسی واسه زندگیت بریزی.مطمئنم که هر دختری میخواد با تو باشه. به دستاش که روی زانوش بود تکیه زد و اونا رو توهم قفل کرد.به چشمام خیره شد.چشماش روی اجزای صورتم می چرخید،برای لحظات طولانی‌.یه کم خجالت کشیدم و خودمو جمع کردم.زمزمه کرد: _مطمئنی؟ +البته. از جاش بلند شد و به سمت در خروجی گلخونه حرکت کرد: _بهش فکر می کنم. از گلخونه که خارج شد،نفس حبس شدمو محکم بیرون فرستادم و به پشتی صندلی تکیه دادم‌.با زبونم لبای خشکمو تر کردم.نگاهش یه جور خاصی بود.جوری که قلبمو به تپش انداخت و اصلا از این وضع راضی نبودم.با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.عمه سعیده بود.دستامو مشت کردم تا از لرزشش کمتر بشه.مطمئنا بخاطر اینه که دوست ندارم بخاطر ازدواج دانیال دوستیمون کمرنگ بشه.آره همینه. نفس عمیقی کشیدمو گوشیمو جواب دادم: +سلام عمه جون. _سلام عزیزم.حالت چطوره؟ +من خوبم عمه.شما خوبید؟ _من خوبم.بگو بیینم دانیالو دیدی؟باهاش حرف زدی؟ با انگشتم کنار پیشونیمو خاروندم: +بله.الان حرف زدم باهاش. _ای وای!الان اونجاست؟باشه پس من قطع می کنم. قبل اینکه قطع کنه گفتم: +نه عمه.همین الان رفت.اینجا نیست.اما باهاش حرف زدم. _قربونت برم عمه.چی گفت؟ +گفت که بهش فکر میکنه.ایشالله تا چند وقت دیگه پسرتو داماد میکنی عمه جون. عمه با ذوق گفت: _خدا از دهنت بشنوه دختر گلم.مرسی که باهاش حرف زدی. +نه عمه جون چرا تشکر؟خوشبختی دانیال برای منم مهمه. _باشه عزیزم.من دیگه مزاحمت نمیشم و قطع می کنم.خداحافظت باشه. +خداحافظ. با دستام چشمامو فشار دادم و سرمو روی میز گذاشتم.باید با ویهانم صحبت می کردم.دیشب بهم گقت که عمه آذر خواسته سایه رو ببینه.باید ببینم نتیجه مذاکره چی شد.باید به بابا ارسلانم سر بزنم و خرید مامانم انجام بدم.وای کلی کار داشتم. ______________________ ویهان پک آخر رو به سیگارش زد و اونو روی صندلی انداخت و با پاش لهش کرد تا خاموش بشه.باهم روی پشتی صندلی آهنی نشسته بودیم و نگاهمون به تهرانی بود که ساختمونای بلندش شبیه به نقطه شده بود.نقطه های روشن با تعداد زیاد.باهم جایی نشسته بودیم که شهری به اون بزرگی با مشکلات بزرگتر از خودش،به قدری کوچیک شده بود که از اون فقط روشنایی ساطع می شد و به چشمامون برخورد می کرد.صدای ویهان به گوشم رسید: _قرار بود به مامان خبر بدم که کی میتونه سایه رو ببینه ولی دیروز همین که با سایه از شرکت اومدیم بیرون،مامانو جلوی در شرکت دیدم.اومد جلوی من و سایه ایستاد.گفتم الانه که سایه رو ترور کنه. لبخندی لبش نشست: _ولی تا سایه رو دید،اشک توی چشماش جمع شد.سرشو انداخت پایین با بغض گفت "منو ببخش دخترم اگه اذیتت کردم.من به قول خودم خواستم بهترین کار و در حق بچم کنم.نفهمیدم که بهترین کار در حق بچم،رسوندن اون به عشقشه.نفهمیدم بچم خودش باید عشق زندگیشو،شریک زندگیشو انتخاب کنه"بعد دستای سایه رو گرفت توی دستاش و بهش گفت "امیدوارم بتونی منو ببخشی یه روزی عروس قشنگم" تک خنده ای زد و ادامه داد: _کلی ذوق مرگ شدم "عروس قشنگم" گفتن مامانو شنیدم.بعدشم خودش شماره مامان سایه رو گرفت تا بهش زنگ بزنه. مکثی کرد و بعد با شگفتی ادامه داد: _باورم نمیشه ترانه.فکر نمیکردم یه روزی مامان سایه رو قبول کنه.دیگه زده بود به سرم برخلاف عشقم به مامان،قیدشو بزنم.هنوز فکر میکنم خوابم،مثل یه رویا.هنوز باورم نمیشه.اونطور که مامان میگفت ما به هم نمیخوریم گفتم محال ممکنه راضی شه. سرشو به طرفم چرخوند و لبی تر کرد: _بخاطر تو بود ترانه.مرسی که با مامان حرف زدی.نمیدونم چی گفتی و چجوری راضی شد ولی هرچی که بوده بدجوری رو مامان تاثیر گذاشته.مرسی که راضیش کردی ترانه.من سایه رو بخاطر تو دارم.سایه خیلی دلش میخواد تو رو ببینه.انقدر که ازت حرف زدم. لبخندی زدم و گفتم: +منم دوست دارم ببینمش.ندیده عاشقش شدم.مطمئنم انتخابت درست ترینه فقط مواظب دل جفتتون باش ویهان.حواست به پرده های احترام بینتون باشه.حواست به زندگیتون باشه.حریم بینتون که از بین نره. لبخندی به روم پاشید و لپمو کشید: _چشم آبجی خانوم.رو سفیدت میکنم که پا پیش گذاشتی. +کی میرید خواستگاری؟ اخمی کرد و گفت: _میرید؟باید بگی میریم.میخوام توهم باشی کنارم. +من کجا بیام آخه؟خواستگاری مراسم صحبت بزرگ تر هاس.من نباشم بهتره. خیره بهم گفت: _من بدون تو نمیرم جایی.میخوام تو مهم ترین شب زندگیم کنارم باشی.دوست دارم تو خوشحالی من و سایه توهم سهیم باشی. خواستم چیزی بگم که انگشت اشارشو مقابلم گرفت و گفت: _هیس شو.حرفم نزن.همین که من گفتم. لبخندی به روش زدم و چشمامو به معنی "تایید" بستم.دست انداخت دور شونم و منو درآغوش گرفت.با شادی به رو به روم خیره شدم.از ته دلم خوشحال بودم واسه ویهان.واسه برادر عشقم.خیلی خوشحال بودم...
  3.  مقامت مبارک همکار😉

    1. سانازصفیعی

      سانازصفیعی

      ممنون عزیزم 

  4. تا وقتی کسی در کنارت هست

     

    خوب نگاهش کن...!

     

    گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند 

     

    که حسرت یک نگاه سرسری را هم 

     

    به دلت میگذارند!!

     

     

    1. Aty.s

      Aty.s

      مقامت مبارکه خوشگل

    2. سانازصفیعی
  5. اسم رمان و اسم نویسنده رو هم ذکر کن
  6. عزیزم عکس اصلیت بی کیفته یکی دیگه انتخاب کن
  7. خوشحال می شم این داستان رو بخونی

     

    1. سانازصفیعی

      سانازصفیعی

      البته میخونم الان

  8. سانازصفیعی

    تو پارک چه وسیله ایو دوست داری؟😀

    من زیاد از وسایل شهربازی خوشم نمیاد نه این که خوشم نمیادااا ترس از ارتفاع دارم
  9. عملی مدیری که حتی خودشو قبول نداره کوبیده ساخته 😂 معاونمونم که این قدر سگه سالن پایین صداش میاد ما بالا سگ لرزه میزنیم
  10. صنایع شیمیایی(قراره دارو ساز بشم) دوست داری امسال ولنتاین چی بهت بدن؟؟
  11. سانازصفیعی

    °°°| کلیشه برعکس|°°°

    لاکپشت با سرعت می دوید
  12. یه دوست بامعرف که واقعا دوست باشه نه ظاهرن دوست و باطنن دشمن
  13. سانازصفیعی

    کلمه بازی با اسم غذاها

    مرغ
×
×
  • اضافه کردن...