رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

IceQueen

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    203
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

879 Excellent😃😃😃😃

درباره IceQueen

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 6 مرداد 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,596 بازدید کننده نمایه
  1. مثل درختی که

    به سوی آفتاب قد می‌کشد

    همه وجودم دستی شده است

    و همه دستم خواهشی:

    خواهشِ تو

    احمد شاملو

  2. تنهایی یک درختم

    و جز این‌ام هنری نیست

    که آشیان تو باشم!

  3. و من

    همه‌ی جهان را

    در پیراهنِ گرم تو

    خلاصه می‌کنم

  4. به خودت نگیر شیشه‌ پنجره

    تمیزت می‌کنند

    که کوه را بی‌غبار ببینند

    و آسمان را بی‌لکه

    به خودت نگیر شیشه

    تمیزت می‌کنند که دیده نشوی!
     

    علیرضا روشن

  5. بوسیدمش

    دیگر هراس نداشتم

    جهان پایان یابد

    من از جهان سهمم را گرفته بودم
    احمدرضا احمدی

  6. # پارت چهل و هفت خیلی وقت بود که دیگر خبری از جیسون نبود و هیچ کس هم خبری از او نمی گرفت. این کار واقعا خیلی بی انصافی بود. من شاید تا قبل از شنیدن ماجرایی که سونیا برایم تعریف کرد جیسون را خیلی قضاوت می کردم و به خاطر این که مرا عذاب می داد ناراحت بودم اما با شنیدن آن کلمه ها،تازه داشتم او را درک می کردم. این که نمی توانستم کمکی به او بکنم مرا خیلی زجر می داد،مگر این پسر چه قدر قوی بود که با این همه حرف ها و حدیث هایی که پشت سر او بیان می کردند هیچ واکنشی نشان نمی داد و فقط راه خود را در پیش می گرفت. هر چه قدر هم که صبور باشی،با اراده باشی و با تمام توانت به راهی که انتخاب کردی ادامه دهی؛باز هم یک جایی زمین خواهی خورد،او هم خیلی بد از عرش به فرش آمد و دنیایش دگرگون شد، شاید بهترین راه درمان او همان عاشق شدن بود ولی از همان عشق هم ضربه ای خورد که خودش باورش نمی شد.این را خوب می دانم که جیسون هنوز عاشق سولماز است و این را می توان از چشم های ناراحت و غمگین او فهمید که پشت سر خشم هایش پنهان شده،او هنوز نمی تواند باور کند که همه چیز تمام شده و دیگر سولمازی در زندگی اش وجود ندارد؛دقیقا مثل زمانی که من هم نمی توانستم باور کنم همه چیز ما بین من و اشکان تمام شده. در همان موقع بود که دنیایم مانند آواری روی سرم خراب شد و ماندم با آن همه خاطرات زجر آور. جیسون یک چیز را خیلی خوب می داند و آن هم این است که:« چگونه خوب ترین خاطره ها به بی رحم ترین ها تبدیل می شوند».نینا که متوجه ناراحتی من شده بود من گفت : -دلناز؟ دلناز؟! خوبی. چرا حرفی نمی زنی. من به سمت او برگشتم و گفتم: -جونم عزیزم؟ چیزی می خوای!؟ نینا:از اون شب به بعد تو خیلی تغییر کردی خیلی. آخه چرا؟! من : دیوونه! آخه چه تغییری؟ من خوبم فقط داشتم فکر می کردم همین. نینا : بچه ها خیلی خوش حال هستن که جیسون نیومده ،کلا از چهرشون معلومه. با عصبانیت به او نگاه کردم و گفتم: -نینا!اینطوری نگو. اون همکلاسی ماست، نباید بهش بی احترامی کنیم. همه به سمت من برگشتند و من با صدای بلندی ادامه دادم: -درسته که به من صدمه زده اما دلیل نمیشه که بخوایم این جوری غرورش رو خورد کنیم. من نمی دونم چه مشکلی داشته و یا چه اتفاق سختی رو پشت سر گذاشته! فقط این رو می دونم که اون دوست ماست حتی اگر دوست شما نباشه، دوست من محسوب می شه و من هیچ وقت پشت سر دوستم به این شکل خوش حالی نمی کنم. وسایلم را جمع کردم و خیلی سریع از کلاس بیرون رفتم،من به او حق می دادم، خیلی حق می دادم. می فهمیدم دل شکستن یعنی چی!؟ ،می فهمیدم گریه کردن یعنی چی؟، تنها بودن یعنی چی؟ همه ی این ها را خیلی خوب می دانستم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد تا انجام بدهم . وارد حیاط دانشگاه شدم و روی صندلی نشستم، به ابر های سیاه خیره شدم. ای خدا؛ این چه امتحانی است؟! چه امتحانی است که من و جیسون باید این درد را تحمل کنیم؟ چرا؟!سولماز دقیقا همان کاری را با جیسون کرد که اشکان با من کرده بود، نینا مرا صدا می زد اما من آن قدر درگیر افکارم بودم که صدایش را نمی شنیدم، دستانش را که روی شانه ام احساس کردم به سمت او برگشتم،در حالی که ناراحت بود به من نگاهی کرد و گفت: -آجی جونم چرا با خودت چتر نیاوردی؟ این جوری مریض میشی! من:دلم می خواست کمی زیر بارون بشینم، همین. نینا:وقتی که از کلاس رفتی همه داشتن در مورد حرفی که زده بودی بحث می کردن و واقعا به این نتیجه هم رسیدن که تو راست میگی. من:خیلی دیر به این نتیجه رسیدید، خیلی دیر.نینا کنار من نشست اما حرفی نزد، خوب می دانست این جور مواقع فقط سکوت به من کمک می کند تا آرام بگیرم.با صدای استاد نینا از جایش بلند شد و من هم به سمت او برگشتم. او در حالی که عصبانی بود گفت: -فکر نمی کنی زیاد داری به جیسون توجه می کنی؟ من در حالی که عصبی بودم گفتم: -چرا این قدر براتون مهمه که من به جیسون توجه می کنم یا نه؟! دنیل: من از این که جیسون تو کلاس من نیست احساس رضایت می کنم بچه ها هم همین نظر رو دارن مگه نه نینا!؟ نینا حرفی نزد و دنیل ادامه داد: -اون پسر دیگه از حد خودش گذشته و الان یه دوونه ی تمام عیاره می فهمی این رو!؟ اون دختر هم مطمئنا در این باره فهمیده بود که ترکش کرد و برگشت وگرنه ... یک دفعه به سمت عقب کشیده شد. جیسون پشت سرش حضور داشت و در حالی رگ های گردنش متورم شده بودند گفت: -یک باره دیگه حرفت رو تکرار کن تا بهت بفهمونم که دیوونه کیه!؟ از جایم بلند شدم ،نینا در حالی که به گریه افتاده بود پشت سر من قایم شد، به سمت هر دوی آن ها رفتم و در حالی که از این حرف عصبی شده بودم با صدایی بلند گفتم: -جیسون ولش کن. اگر کسی ما رو این جوری ببینه خیلی برات بد میشه. جیسون: به جهنم که بد میشه! این آدم واقعا فکر کرده کیه که هر جوری دوست داره حرف میزنه! من از این جور آدما متنفرم. از اون زمانی که وارد خونه ی پدر شدم و تو رو دیدم ازت متنفر بودم. جیسون به من نگاهی کرد اما ول نکرد،این دفعه داد زدم و گفتم: -جیسون ولش کن.گفتم ولش کن. او در حالی که به من خیره شده بود دست هایش را از یقه ی لباس دنیل جدا کرد، خداروشکر آن قدر با محوطه ی دانشگاه فاصله داشتیم که کسی دید کافی را نداشت، به دنیل نزدیک شدم و یک سیلی محکم نثارش کردم،جیسون شوکه شده بود.نینا هم همین طور، اصلا نمی دانست باید چه کاری انجام دهد! با صدای بلندی گفتم: -تو کی هستی که به خودت اجازه میدی در مورد دیگران قضاوت کنی!؟هان! کی هستی؟! چه طور به خودت اجازه میدی تو زندگی کسی که حتی به تو هم مربوط نیست دخالت کنی! اصلا تو اون دختر رو می شناسی؟می دونی کیه؟ از آدم های متقلبی مثل تو متنفرم. شما آدما یه جوری رفتار می کنید که دیگران خیلی براتون مهمن اما از پشت خیلی راحت خنجر می زنید،خیلی راحت. نینا به سمتم آمد و من را در آغوش گرفت، اما من ادامه دادم: -خیالتون راحت باشه استاد. من این ترم که به پایان برسه کلاس ادبیاتم رو با استاد دیگه ای بر می دارم تا شما و بقیه راحت باشید. از همه ی آن ها فاصله گرفتم. خیلی خسته بودم، خیلی. از این که چاره ای نداشتم جز این که سکوت کنم و چیزی نمی گفتم خیلی اذیت می شدم. وارد اتاقم شدم،ساکت بود،گرم بود ،تاریک بود، چه قدر خوب بود این حس،خیلی خوب... صدای باز شدن در را شنیدم،نینا بود. خیلی آرام به من نزدیک شد و گفت: -آجی جونم خوبی؟ و بعد به دستانم نگاه کرد.می لرزیدم، آن قدر می لرزیدم که متوجه هیچ چیزی و هیچ کسی نشدم. چشمانم بسته شد و من در تاریکی مطلق فرو رفتم. @مرضیه علیش
  7. شب آمد تا شب وصلم دهد یاد

    دهد خاک وجودم جمله بر باد

    یقین می سوخت فایز زآتش دل

    نمی کردش گر آب دیده امداد

    فایز دشتی

  8. نزدیک که می آیی

    دورتر می شوی از من

    وقتی حواست جایی

    جا مانده است.

    رضا محمدزاده

  9. شاید هر کداممان

    بریده ای از یک زندگی در گذشته ایم

    تکه های پراکندۀ یک پیکر

    و تو

    قلب منی بی گمان

    و من

    کتابی که یک روز در خلوت کتابخانه ای ورق زده ای

    بالشم بوده ای بی گمان

    که خواب های بسیاری بر تو دیده ام.

    زهرا عامری

  10. یکی از دوستامو ... خیلی اذیتم می کرد 😡
  11. تا خزان آمد به مهمانی باغ

    باغ قلبم شد پر از اسم کلاغ

    باز گم شد آرزوها توی باد

    ماند در شب بی تو ،راهی بی چراغ

    هر گلی خشکید در دست خزان

    توی هر چشمه فتاده عکس زاغ

    میل رفتن داشت قلبم مثل رود

    میل رفتن از کویر سخت و داغ

    کس نشد همراه من در این سفر

    غم گرفته باز از قلبم سراغ

    می روم در جستجویت تا افق

    تا شود با تو بهاری قلب باغ

  12. بهار که بیاید

    دوباره دستانت را می گیرم

    و صدای نفسهایت در گوشم ترانه ی محبت می خواند

    بهار که بیاید دوباره گلهای وحشی در باد می رقصند

    و تو مثل سابق می خندی...

    من هر روز یادت را بغل می کنم،می بوسم

    بهار که بیاید تو هم می آیی...

  13. دیگر چه فرق می کند

    بهار باشد یا پاییز

    سرما باشد یا طوفان

    باد باشد یا بوران

    وقتی نباشی

    عطر چای و تلخی شیرین قهوه را نمی خواهم...

  14. باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب.

    ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه.

    خیره درآفاق و اسرارِ عزیزِ شب.

    چشمِ من – بیدارو چشمِ عالمی در خواب.

  15. # پارت چهل و شش به سمت سونیا برگشتم و گفتم: -می تونم ازت یک سوالی بپرسم؟! شخصی نیست! مطمئن باش. سونیا : باشه بپرس؛برای من فرقی نداره! من : راستش من دنبال یک خونه ای هستم، البته نمی دونم همچین خونه ای الان تو پاریس هست یا نه؟! ولی وقتی از نینا شنیدم که تو بهتر از هر شخص دیگه ای پاریس رو عین کف دستت می شناسی با خودم گفتم که در مورد این موضوع ازت سوال کنم! سونیا : خونه؟! چه جور خونه ای!نکنه منظورت خونه ی فامیله!؟ من : نه؛نه اصلا .من اینجا فامیلی ندارم اما تازگی ها یک خوابی دیدم که خیلی عجیب بوده و از اون موقع تا حالا فکرم درگیر اون خوابه. توی خوابم اون خونه واقعا واقعی به نظر می رسید اما من تا به حال همچین خونه ای رو از نزدیک ندیده بودم،گفتم که شایدم فقط یه خواب معمولی بوده اما نمی دونم چرا! ولی همش به اون خونه و ظاهر متفاوتش فکر می کنم.سونیا کنار یک خیابان نگه داشت و به سمت من برگشت،ادامه داد: -خب اگر می تونی برام توصیفش کن تا بهت بگم همچین خونه ای تو پاریس هست یا نه!؟ توی پاریس خونه ها اصولا به دو دسته تقسیم میشن:اول خونه های قدیمی یا بهتر بگم«خونه هایی به سبک کلاسیک»و دوم خونه های بازسازی شده یا مدرن. در این جا مردم به قانون و هر چیز ارزشمندی که از قدیم براشون به ارث گذاشته شده خیلی احترام میذارن پس این رو بدون که خونه هم شامل این موضوع میشه! با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم: -پس می تونم انتظار داشته باشم که همچین خونه ای وجود داره!یا نه؟! سونیا:نمی تونم بهت جواب قطعی بدم!خیلی سخته. تازه اگر هر شخص دیگه ای به جای من بود شاید این صحبت تو رو به عنوان یک حرف خنده دار در نظر می گرفت!این که آدم بتونه باور کنه چیزی رو که در خواب میبینه صرفا در این دنیا هم وجود داره کاملا متفاوته و یا بهتر بگم ناممکن ولی من هر کمکی که از دستم بر بیاد بهت می کنم.به سونیا نگاه کردم،درست می گفت؛حالا که از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه می کردم متوجه می شدم حرف هایم کاملا به دور از منطق بود. به همین دلیل ادامه دادم: خونه ای که من تو خوابم دیدم،سبک خیلی قدیمی داره. سفید رنگه و ریشه های گیاهان هم روش رشد کردن، هیچ خونه ی دیگه ای هم اونجا نبود؛ بلکه فقط یک جاده داشت که با گل و درخت های زیادی احاطه شده بود البته نمیشد به اون جا گفت جاده؛چون به نظرم بیشتر شبیه یک حیاط خیلی بزرگی به نظر می رسید. با تعجب به من نگاه کرد و گفت : -نکنه! نکنه منظورت!؟ به او خیره شدم و گفتم: -میدونی من درباره ی چه خونه ای حرف میزنم؟ سونیا : معلومه که می دونم. نه تنها من بلکه کل مردم فرانسه اون خونه رو میشناسن، خونه ی ویلیام ها، اما این که تو همچین خونه ای رو در خوابت دیدی برای من هم عجیبه. چندین سال هستش که کسی در اون جا زندگی نمی کنه ولی من شنیدم که یک نفر بیشتر به اون خونه رفت و آمد نداره! با حالتی تعجب برانگیز به او نگاه کردم و پرسیدم: -یک نفر؟! خب اون کیه! سونیا پاسخ داد: - نمی دونم می شناسیش یا نه! اما اسمش جیسونه! جیسون ویلیام. یک لحظه بدنم قفل شد، انگار که نفس کشیدن برایم سخت شده بود،باور نمی کردم که همچین خانه ای وجود خارجی داشته باشد اما این خانه برای جیسون بود!؟ سونیا به سمت جلو برگشت و گفت : اون خونه شاهد اتفاقات خیلی بدی بوده، به همین خاطره ...حرفش را خورد و ادامه نداد.بعد از چند دقیقه سکوت دوباره گفت: -با اومدن اون دختر به زندگی جیسون همه چی داشت به روال قبلش بر می گشت ولی یک دفعه همه چی به هم ریخت، همه چی... نگاهی به او کردم و پاسخ دادم: اون دختر!؟ منظورتون کیه!؟ او به من نگاه کرد و گفت: -نینا به من گفته بود که فامیلی تو هم مثل اونه به همین دلیل خیلی نگرانت شدم،یک دفعه یادم آمد که نینا گفته بود این ماجرا را از زبان دوستش شنیده بود؛پس او همان شخصی بود که اصل داستان را برای نینا تعریف کرده بود. من: به نینا هم گفتم که دلیل نمیشه چون فامیلی من شبیه اونه ما با هم نسبتی داشته باشیم! سونیا: می دونم، خیلی خوب می دونم ولی اون دختر خیلی به جیسون ضربه زد. جیسون با تمام وجودش، تمام قلبش عاشقش بود، اما اون بهش دروغ گفته بود. سولماز خیلی در حق جیسون بد کرد،جیسون تازه داشت به زندگی بر می گشت و فقط دلیل برگشتش به زندگی سولماز بود،یک مدت با هم خیلی خوب بودن و حتی جیسون سولماز رو به عنوان نامزدش معرفی کرده بود ولی ... اصلا از حرف هایی که می شنیدم سر در نمی آوردم بلکه بیشتر هم گیج شده بودم اما این که او سولماز را به عنوان نامزد خود معرفی کرد بود پس ماجرا واقعا جدی بوده پس چرا هیچ کس از اعضای فامیل خبر دار نبودند! حتی می توانم این را هم با قاطعیت بگویم که عمو هم در جریان این موضوع نبوده،منظور او از این که به زندگی برگشته چه بود؟ من: میشه یکم بیشتر برای من توضیح بدی؟! من از این حرف هایی که به من زدی سر در نیاوردم! سرش را پایین انداخت و گفت: جیسون شاهد قتل مادرش بوده، اما دیگر ادامه نداد و فقط به جلو خیره شد. دستانم خشک شده بودند انگار که هیچ خونی در سیاه رگ های دستانم جریان نداشتند.قتل اصلا به چه معنایی بود؟نمی توانستم این کلمه را در ذهنم هضم کنم. سرم را پایین انداختم، به حرف ها و رفتار های جیسون فکر کردم،پس او دردی بزرگ تر از چیزی را که من در ذهنم به جست و جویش بودم تحمل می کرد در این میان سولماز هم زخم روی قلبش را عمیق تر کرده بود. اشک در چشم های سیاهم جمع شد و روی گونه هایم سرازیر شد.او واقعا شاهد همچین اتفاقی بوده؟! مرگ مادرش!هر چه قدر سعی کردم جلوی خودم را بگیرم نشد،سونیا به من نگاه می کرد اما سخنی بر زبانش جاری نمی شد، او کاملا متوجه شده بود که من برای چه گریه می کردم ،گریه ی من نه از روی ترحم بود ونه دلسوزی. باورم نمیشد؛اصلا.سونیا بعد از چند دقیق سکوت گفت : -همون موقع بود که با سولماز آشنا شد. جیسون هم سعی کرد خودش رو تغییر بده و همین کار رو هم کرد ولی سولماز خیلی بد کرد، جلوی اون همه ادم گفت که به یکی دیگه علاقه داره،.نمی خواد با اون باشه و می خواد برگرده کشورش. از همون موقع به بعد جیسون خیلی تغییر کرد و جوری رفتار کرد که همه ی دخترای دانشگاه که زمانی عاشقش بودن ازش می ترسیدن. همه فکر می کنن که اون تبدیل شده به یک هیولا اما اون می خواد که ... یک دفعه من در ادامه ی حرفش گفتم: -اون می خواد که همه درکش کنن اما چون ازش می ترسن این امکان نداره! درسته؟! او ادامه نداد ولی قبل از این که حرکت کند جواب داد: مراقب باش! خیلی.در راه برگشت به خوابگاه نه من حرفی میزدم ونه سونیا، اما انگار نینا و مری متوجه این موضوع نشده بودند و فقط از وسایلی که خریده بودند صحبت می کردند. @مرضیه علیش
×
×
  • اضافه کردن...