رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sania pz

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    363
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,084 Excellent😃😃😃😃

درباره sania pz

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 31 مرداد 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,168 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_ بیست و هفتم با لبخند گفت: - بریم بستنی بخوریم؟ - بریم! سمت بستنی فروشی معروفمون رفت و منم صدای آهنگ رو تا آخر بلند کردم. تا رسیدن به مقصد اونقدر مسخره بازی در آوردم که حس کردم واقعا حالش بهتر شده... پشت میز نشستم و به بستنیم زل زدم که گفت: - چیه؟ ناراحتی! لبخند بی جونی زدم و گفتم: - نه بابا! رفتم تو فکر. - حالا به چی فکر می‌کردی؟ - به اینکه چرا عاشقی اینجوریه؟! پوزخندی زد و گفت: - منم نمی‌دونم به خدا! - هعی! اولین قاشق رو گذاشتم دهنم که طعم خوبش، لبخندی به لبم آورد. همه چیز رو فراموش کردم و با سرو صدا و مسخره بازی، بستنیم رو تا ته خوردم. آراد با خنده گفت: - یعنی بحث خوردن در میون باشه، همه چیز رو فراموش می‌کنی ها! بستنی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. خنده‌ام هم گرفته بود و به معنای واقعی کلمه، داشتم خفه می‌شدم. آراد اومد کنارم و چند تا ضربه ی آروم به پشتم زد که سرفه هام قطع شد و زدم زیر خنده. اونقدر خندیدم که که احساس کردم دیگه گوجه فرنگی شدم! آراد هم پا به پام می‌خندید و صدامون کل کافه رو برداشته بود. همه با تعجب نگاهمون می‌کردن ولی بدون توجه می‌خندیدیم و مسخره بازی در می‌آوردیم. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم خنده‌ام رو کنترل کنم ولی نتونستم و خنده‌ام شدت گرفت. بعد از کلی خندیدن، بلند شدیم. من رو رسوند خونه و با تک بوقی راه افتاد. کلید انداختم و رفتم تو. در رو اونقدر آروم بستم که فقط صدای تیکی داد. برگشتم و با دیدن سایه ی سیاهی، جیغ بلندی کشیدم که جلوی دهنم رو گرفت و گفت: - اه! خفه شو دیگه! جیغ جیغو. دستش رو از روی دهنم برداشتم و با عصبانیت گفتم: - گمشو کنار بیشعور! زهره‌ام ترکید. اخم هاش تو هم گره خورد و گفت: - تا الان کجا بودی؟! یهو وسط مهمونی جیم زدی! - برو بابا! اون مهمونی مزخرفتون به درد خودتون می‌خوره. - کجا بودی؟ - آراد حالش خوب نبود. پوزخندی زد و گفت: - تو دکتری؟! - شاید برای اون باشم. خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت و غرید: - برای من قیافه نگیر! دستم رو به شدت کشیدم و با عصبانیت داد زدم: - کیان ولم کن. می‌دونی چقدر رو مخی؟! فقط به من گیر می‌دی تو این خونه. ولم کن من رو. - نازی بی صاحاب نیستی که اینجوری بری و بیای و کسی باهات کاری نداشته باشه! چند تا نفس عمیق کشیدم و چشم هام رو تو حدقه چرخوندم تا آروم بشم و بهش نپرم. - ببین کیان، من یه دختر مستقلم و حق دارم که راحت رفت و آمد کنم! - تا وقتی که توی این خونه و با من زندگی می‌کنی، مستقل نیستی. پوفی کردم و بی حرف از کنارش رد شدم. دنبالم راه افتاد و گفت: - نازی دارم باهات حرف می‌زنم! سکوت... - نازی برگرد می‌گم! سکوت... سرعتش رو بیشتر کرد و جلوم رو گرفت. - دارم باهات حرف می‌زنم. سرت رو مثل گاو انداختی پایین! جلوش وایستادم و با تحکم گفتم: - کیان حرف دهنت رو بفهم! با من اینجوری حرف نزن. - نازی! توروخدا یکم رعایت کن‌. من خودم به اندازه ی کافی مشکلات ریخته سرم خودتم می‌دونی که برام مهمی و پیگیر کارهات هستم. - باشه کیان! الان بزار بخوابم خوابم می‌آد. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - حق داری که خوابت بیاد. دیر وقته آخه! نیشخندی زدم. - تیکه ننداز. - تیکه نبود، واقعا دیروقته! - باشه! حالا که دیر وقته، بزار بخوابم. چیزی نگفت که با خوشحالی رفتم تو اتاقم، لباس هام رو عوض کردم و خزیدم تو تختم. زل زدم به سقف و رفتم تو فکر... ساعت نزدیک های دو بود که دیدم خوابم نمی‌بره. بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه، یه لیوان آب خوردم و برگشتم تو تخت. نه! خوابم نمی‌برد. آروم وارد پذیرایی شدم. خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود. پله ها رو یکی دوتا طی کردم. دستم روی دستگیره در لغزید و آرم لای در رو باز کردم و داخل اتاق سرک کشیدم. اتاق تو تاریکی غرق بود... آروم جلو تر رفتم، چند متری با تخت فاصله داشتم که با دیدن دنیز روی تخت کیان، قلبم برای لحظه ای نزد. به خدا که نزد... به کیانی که تو خواب غرق بود، نگاه کردم. پوزخندی زدم و سریع از اتاق رفتم بیرون. نفس نفس زنان رسیدم به اتاقم، در رو بستم و پشت در سر خوردم پایین. سرم گیج می‌رفت‌. دختره ی احمق! چند ساعتی به یه نقطه ی نا معلوم خیره بودم، ذهنم از همه چیز خالی بود. تا صبح، چشم رو هم نذاشتم. دم دمای صبح بود که لباس ورزشی ست آدیداس پوشیدم و رفتم تو حیاط. اعصابم خرد بود و داشتم دیوونه می‌شدم.
  2. #پارت_بیست و ششم حالش اصلا خوب نبود. تمام سعیم رو کردم تا آرومش کنم ولی خب عشق که حرف حالیش نمی‌شه! با دیدن قطره اشکی که از گوشه ی چشمش چکید، طاقت نیاوردم و سرش روبه آغوش کشیدم. آروم گفتم: - آراد! خودت رو خالی کن. خوب می‌دونی که همه چیز پیش خودم می‌مونه. آروم سرش رو بالا آورد و تو چشم هام زل زد. - نمی‌تونم از دست اون ناراحت باشم چون اصلا از علاقه‌ام نسبت به خودش خبر نداشت. تقصیر خودم بود که پا پیش نذاشتم و گذاشتم که از دستم بره. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - دختر عموم بود، از بچگی نسبت بهش ضعف داشتم و همین چند وقت پیش متوجه شدم که عاشقشم! سرم رو به معنای فهمیدن تکون دادم که گفت: - فقط همین! هیچ قصه ی عاشقانه ای در میون نیست. فقط یه عشق یک طرفه! امشب هم بله برونشه با یکی از همکلاسی هاش. من هم به بهونه ی امتحان هام، نرفتم. نمی‌دونستم که چی بگم! اصلا دلداری دادن بلد نبودم. لبخند محوی زدم و گفتم: - واقعا نمی‌دونم چی بگم که آرومت کنه ولی تو که قرار نیست همه چیز رو بذاری کنار؟ نه؟! - معلومه که نه! ولی زمان لازم دارم. - آره خب نمی‌شه یهویی فراموش کرد ولی تمام سعیت رو بکن. ولی من مطمئنم که می‌تونی! و بعد بلند شدم، دست هام رو باز کردم، به خودم اشاره کردم و با صدای بلندی گفتم: - نمونه‌اش هم خودم! ببین اصلا عین خیالم هم نیست که چه بلاهایی سرم اومده. فراموش کردم که یه روزی چه جوری عاشق و دلخسته ی یه احمقی بودم. آروم و بی جون خندید و گفت: - بله خب! فراموش کردن خیلی چیز ها خودش یه هنره. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: - بله پس چی! دستش رو گرفتم و بلندش کردم که با تعجب گفت: - چی‌کار می‌کنی؟! - پاشو بریم تو جمعشون یکم بخندیم. با خنده گفت: - ول کن بابا! غریبه‌ام معذب می‌شن. - اون ها که معذب نمی‌شن ولی تو رو نمی‌دونم. پس بریم بیرون، ها؟ نظرت چیه؟! - بریم کجا؟ - اوم نمی‌دونم! شهربازی چطوره؟ با خنده گفت: - مگه بچه ایم؟ - بچه نیستیم ولی کودک درونمون که فعاله! کمی فکر کرد و گفت: - نازی استاد رحیمی رو یادته؟ تک خنده ای کردم و گفتم: - آره بابا مگه می‌شه یادم بره؟ - اون روز حالم رو گرفت. خندیدم و گفتم: - انگار عشق رو بو می‌کشه، هر کی که عاشق شه، حالش رو می‌گیره. بلند خندیدم و گفتم: - خب می‌خوای چیکارش کنی؟! لبخند شیطانی زد و گفت: - یه ماشین ناناز داره! بشکنی زدم و گفتم: - راست کار خودمه... سریع لباس عوض کردم و بدون سرو صدا از خونه زدیم بیرون. سوار ماشین نانازش شدیم و راه افتاد. جلوی آپارتمان شیک و مدرنی نگه داشت که گفتم: - اینجا خونشه؟ - آره! -پس وضعش توپه. تک خنده ای کرد و گفت: - آره بابا ولی خسیسه! خندیدم و پیاده شدم. کنار ماشینش وایستادم و دستی برای آراد تکون دادم که چشمکی زد و خندید. سوهانم رو از جیبم بیرون کشیدم و دور تا دور ماشین کشیدمش که خط صافی روش انداخت. روی کاپوت، علامت مرگ رو به زور کشیدم و سوهان رو گذاشتم روش. آماده ی فرار شدم و لگدی به ماشین زدم که صدای دزد گیرش در اومد. خودم رو داخل ماشین انداختم و آراد حرکت کرد. سر کوچه نگه داشت و از همونجا زل زدیم به در خونه، رحیمی اومد بیرون و نگاهی به ماشین انداخت دستش رو روی خط ها کشید و چند بار با عصبانیت دستش رو بین موهاش کشید و سنگی که جلوی پاش بود رو به جلو پرتاب کرد. بلند خندیدیم و راه افتاد...
  3. #پارت_بیست و نهم گوشی رو گذاشتم کنار و رفتم کمک مامانم تا ناهار رو آماده کنیم، بعد ازناهار رفتم تا ساکم رو ببندم. هر چی مانتو و تونیک داشتم، ریختم تو ساک و تو کوله پشتی مشکیم هم لوازم آرایشی و چندتا چیز مهم و وسایل شخصیم به علاوه ی هندز فری و اسپیکر و لپ تاپم. ساعت شیش بود که دلم خواست برم بیرون. تصمیم گرفتم برم خونه‌ی جانان... شلوار پیش بندی لی رو با زیر سارافونی مشکی پوشیدم و از روش هم مانتو خفاشی جلو باز مشکیم رو پوشیدم. شال طوسیم رو هم انداختم رو سرم و کتونی های طوسیم رو پوشیدم. طبق معمول شلوارم کوتاه و مچ پام معلوم بود. یه پاپند مشکی ناز هم بستم به پام که تیپم تکمیل شد. کوله ی چرمم رو هم برداشتم و بعد از اطلاع دادن به مامانم، از خونه اومدم بیرون. داشتم از پله ها می‌اومدم پایین که با آرش روبه رو شدم، خواستم از کنارش رد شم که جلوم رو گرفت و گفت: - با این تیپت کجا داری می‌ری؟! پشت چشمی براش نازک کردم و با مسخره‌گی گفتم: - به تو چه؟ - ببین ملیسا، من می‌خوام باهات خوب شم، خودت نمی‌زاری هی گارد می‌گیری! کلافه گفتم: تو همین که به پرو پام نپیچی، کافیه! نمی‌خواد بامن خوب شی. - چرا اینجوری‌ای تو؟ چرا نمی‌زاری کسی بهت نزدیک شه؟! - به چه دلیلی باید بهم نزدیک شی؟ درضمن، هنوز حرف هایی که زدی یادم نرفته آرش خان. بزن کنار دیرم شد! - می‌رسونمت! با اشاره به پاهام گفتم: - لازم نکرده! می‌بینی که پاهام سالمه، خودم می‌رم. - حرف مفت نزن دیگه، گفتم می‌رسونمت! با صدای جیغ جیغو گفتم: - من هم گفتم لازم نکرده، خودم می‌رم! - رو حرف من حرف نزن! گفتم خودم می‌برمت. اه! بحث باهاش فایده ای نداشت. کنارش زدم و رد شدم که مچ دستم رو گرفت و کشید سمت خودش، چون کارش غیر منتظره بود، یه قدم پرت شدم جلو که تقریبا به هم چسبیده بودیم. یاد صحنه های فیلم ها افتادم و هولش دادم عقب. انگار به خودش اومد و سوئیچ رو گرفت سمتم: - برو بشین تو ماشین! من هم الان میام. لطفا لجبازی هم نکن، می‌خوام باهات حرف بزنم. سوئیچ رو گرفتم و بدون هیچ حرفی رفتم پارکینگ و نشستم تو ماشین. بعد از چند دقیقه با لباس های بیرون اومد و نشست و راه افتاد. حرفی نمی‌زد و این من رو کلافه می‌کرد. - نمی‌خوای چیزی بگی؟! برگشت سمتم و گفت: - با کسی قرار داری؟ کلافه گفتم: - نه! می‌خواستم برم پیش جانان. - بریم یه جایی بشینیم و حرف بزنیم؟ با تعجب گفتم: - چی می‌خوای بگی؟! - بریم؟ پوفی کردم و سرم رو به نشونه ی مثبت بالا پایین کردم.... جلوی یه کافی شاپ شیک نگه داشت، پیاده شدم و اون هم دزد گیر رو زد و باهم شونه به شونه وارد کافی شاپ شدیم. روی میز دونفره، کنار پنجره ی سرتاسری نشستیم. چند لحظه بعد گارسون اومد سمتمون. آرش با لبخند گفت: - چی می‌خوری؟ بدون فکر کردن گفتم: - کیک شکلاتی و قهوه تلخ. آرش رو به گارسون دوتا سفارش داد، بعد از رفتن گارسون گفتم: - خب می‌شنوم! - چرا شخصیتت اینجوریه؟! چرا انقدر سردی، انقدر خشکی؟ با بی تفاوتی گفتم: - اگه اذیت می‌شی، من برم! خندید. چه عجب ما بالا خره خنده ی حضرت آقا رو دیدیم. لب باز کرد چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد...
  4. سانتافه سوهان سنگ قیمتی سنگک سینه ریز سفره😅 با س چی بخرم خا؟
  5. عزیزم رمان ذابی داری، ولی باید دقت نی که نمایش نامه نمی نویسی و مکتوب شما رمانه.

    از دیالوگ خالی بپرهیز و از منولوگ و توصیفات لحظه ای  حتما بهره ببر تا رمانت جذاب تر هم بشه.

    1. sania pz

      sania pz

      چشم حتما🤗

  6.       HVBears2DLMG2.gif

     

    1. sania pz

      sania pz

      همچنین😅😅😅😅

  7. @Narges85 جلدی که برام طراحی کردی عالی بود😘
  8. خیلی ناز شده مرسی نفس😘
  9. سلام سلام🤗 با حرف دوم اسمتون یه کشور بگین. من خودم شروع میکنم سانیا: آلمان
  10. دوباره سلام دوستای گل😃😄 تو ویرایش رمان ها، یه سری اشکالات پیش پا افتاده وجود داره که اگه رعایت بشن، رمانتون عالی که هست ولی خیلی عالی تر خواهد شد😁 مثلا: ۱) متن رو خیلی منسجم ننویسید و از اینتر استفاده کنید😊 ۲) از "و" زیاد استفاده نکنید. مثلا: چشم و ابروی مشکی و قد بلند و هیکل چهار شونه و قیافه جذاب و خوش تیپ❌ وقتی از "و" زیاد استفاده بشه، زیبایی متن کم میشه درستش میشه: چشم و ابروی مشکی، قد بلند، هیکل چهارشونه و قیافه جذاب و خوش تیپ✔ موفق باشید گلای من🌷 یا حق😊 @Narges85 @mina_t81 @Hada_♡ @ملیکا ملاز @R.H
  11. دوست من سلام😄 من یک ویراستار هستم و در طی فعالیت هام متوجه شدم که خیلی از نویسنده ها در استفاده از علائم نگارشی مشکل دارند علامت ندا و منادا (!) هست و از (؟) نباید استفاده شد. برای مثال: - زهرا؟ کجایی؟❌ - زهرا! کجایی؟✔ - بله؟❌ - بله!✔ من در طی فعالیت هام😜 متوجه شدم که در نوشتن شکل درست فعل ها مشکل دارند و در فعل باید می و نمی به صورت جدا نوشته بشنبرای مثال: میکنم❌ می‌کنم✔ میرم❌ می‌رم✔ و در نوشتن دیالوگ ها نیز بعضی ها اشکالاتی دارند برای مثال: زهرا: - کجا می‌ری؟❌ زهرا: کجا می‌ری✔ _کجا می‌ری؟❌ - کجا می‌ری؟✔ دوستای نانازم توی ‌رمان نویسی شکل صحیح کلمات باید حفظ بشه برای مثال: خب ک چی؟❌ خب که چی؟✔ - ن❌ - نه✔ - دس نزن❌ - دست نزن✔ موفق و موید باشید😁(چه قدر با ادب شدم من😜) گلای من🌷 @z.farhani.
  12. پس این عکس برای گوشه و این اولیه آبیه هم برای اصلی @Narges85
  13. عکس اولیه تاییده؟ @Kosarbayat398
×
×
  • اضافه کردن...