رفتن به مطلب

zhrw._.ms

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    929
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد zhrw._.ms در 26 شهریور

zhrw._.ms یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,568 Excellent

درباره zhrw._.ms

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,357 بازدید کننده نمایه
  1. zhrw._.ms

    سلام✋🌷 خیلی ممنونم از حسن توجهتون دوست عزیزم 💗 باور کنید نظر های شما که انقد موشکافانه رمان مارو برسی می کنید و راجع بهش نظر می دید خیلی برای ما ارزشمنده 😍😍❤️ انشاالله همونطور که خانوم امینیان گفتند، پارت های پایانی رو هفته ی بعد می ذاریم و امیدواریم تا آخر همراه ما باشید و نظرتون رو همچنان به ما بگید 😍🙏
  2. به من بگویید در این دنیای سیاه، چگونه اندوه لحظه هایی را توصیف کنم که غبار گذشته روی آنها را پوشانده ؟
    به من بگویید چطور غربت ستاره ای را شرح دهم وقتی که مظلومانه برای کاسه ای رفاقت گدایی می کند و آرام آرام خاموش می شود؟
    از دامان پاک کدام قاصدک سخن بگوییم 
    هنگامی که بی پناهی در ظلمات وهم برانگیز شب، در گستره ی دامان سپیدش لکه های سیاه نجاست را کاشته ؟
    از بین این همه تو برایم آیه ی امید می خوانی 
    و قطعا آهنگ صدای ملایم و بی آلایشت مرا وادار می کند چشم هایم را بشورم...
    از چه ماه ای بارایتان قصه بیاورم
    وقتی که ماه هایی که درون غار های قهوه ای آرام گرفته اند، افسانه اند! نه قصه...
    شکوفه های اناری که من از گونه هایت می چینم، مظلومیت ستاره را در پیش چشمانم بی رنگ و آفتاب پیشانی بلندت تاریکی شب و ننگ بی عفتی را از قاصدک ها ربوده است!
    به من بگویید من از جریان پر خروش آب زلال کدام رود خانه که در دست هایش جاری است ، چه ترانه ای بخوانم وقتی که طبیعت با آن همه زیبایی در وجود کسی خلاصه می شود؟

  3. zhrw._.ms

    خواهش می کنم همونطور که می دونی وظیفست 😍 دروغم چیه 😍 واقعا گفتم خیلی خشو حالم😍 😅😅اوخ اوخ درستش می کنم
  4. zhrw._.ms

    سلام ✋🌷 خب اول برای اینکه گناهکار و بی مسئولیت در قبال رمان تو نشون داده نشم ، باید بگم که دوستان گرامی من به عنوان یک ناظر محصل تو خصوصی نقد هام رو می گم 😁 ولی دیدم خیلی بی انصافی با این همه نکات مثبت که تو رمانت هست ، تو صفحه ی نقدت چیزی نگم❤️ اول اینکه من نقد هارو خوندم و خیلی خوشحالم که شخصیت عارف انقد بازخورد های خوبی داشته و هرکس نظر خودش رو راجع به عارف می گه بدون اینکه تو توی روند داستان به خواننده چیزی رو تلقین کرده باشی(منظورم اینه که تو رمان گفته باشی ، عارف خیلی مرده یا خیلی ذهن بازی داره )🌷 راستش من خودم به شخصه، به عنوان یه خواننده و کسی که بعضی وقت ها ، سر زنگ انشا یا برای تفریح دست به قلم می گیره ، از کلیشه و کلیشه نویسی متنفرم و به جرئت می تونم بگم تو رمان تو پر هیز از این کلیشه هایی که تو رمان ها باب شده خیلی به چشم می خوره . 👌 از نظر من شخصیت تانیا هم یک شخصیته که از دل جامعه بیرون کشیده شده و یه اسطوره ی پاک دامنه بی نقص نیست ✌️ خب تو گفتی که چشم های تانیا طوسیه (که خب یه رنگ خاص محسوب میشه که کمتر کسی چشم هاش این رنگیه) اما این تلقین و شاید توهم توی خواننده ایجاد نمی شه که هر کی چشم طوسیه زیبایی نفس گیر و خارق العاده ای داره؛ همون طور که ما این قضیه رو توی تانیا ندیدم 💗 متاسفانه این موضوع خیلی بد توی جامعه و ذهن دختر های جوون و نوجوون جا افتاده که عشق زیبا و ایده آل رو فقط کاراکتر های زیبا و ایده آل ایجاد می کنن و واقعا دروغ نیست که خیلی ها بعد از خوندن بعضی رمان ها افسرده می شن یا دیگه خودشون رو زیبا نمی دونن. فضا سازی رمان خیلی خوب (البته جای پیشرفت داره) و توصیف های دلنشین خیلی تو رمانت زیاده و یک جور تناقض عجیب توی رمانت هست ، در حالی که رمان در حال متشنج شدنه ، هنوز اون آرامش توش حس می شه که من خیلی دوست دارم ❤️ حالا این هارو گفتم ولی این به معنی این نیست که رمانت بی عیب و نقصه همون طور که کتاب ها و رمان های خیلی کمی پیدا می شن که این طوری باشن و ضعف های ریزی هم حس می شه که من بهت قبلا گفتم اما برای من مثل روز روشنه که تو اگه به نویسندگی ادامه بدی خیلی می تونی پیشرفت کنی 😍😍
  5. zhrw._.ms

    ممنونم از توجه تو 😍 واهاااای چه شود 😍 💐
  6. zhrw._.ms

    سلام سلام ! حالت چه طوره ؟؟ اول بابت تاخیر عذر می خوام 🌷 پارت ها خیلی خوب و عالی بودن من که کلی لذت بردم، ولی بازم جا داشتن بهتر بشن توصیف های مکانی خیلی خیلی بهتر شده بود اما توصیف های ظارهی یکم نسبت به قبل ضعیف تر شده بودند. چند تا اشکال کوچولو هم داشت : تو پارت شصت و هشت یذره قسمت افتادن کاترین سریع پیش رفت، پاراگ راف بندی ها هم جای کار زیاد دارن چون تو بعضی قسمت ها به درستی رعایت نشدن❤️ تو همین پارت شصت و هشت تو دو قسمت تقریبا نزدیک به هم از "کلی ذوق کردم" چند بار استفاده کرده بودی که تکرار کلمات همون طور که خودت می دونی خیلی جالبن یست مثل پارت هفتاد که چند بار هم از "ولع" استفاده کرده بودی. این قسمت هم ضمیر متصل فعلت اشتباه شده بود : محمد سریع گفتم : -جانم ؟ که باید می شد " محمد سریع گفت " گفتم که پارت ها و اتفاقات خیلی خوب بودن ولی نظر خودم راجع به شخصیت مهم اینه که یذره دچار تناقص شده، یه جا خیلی خجالتی و مذهیبیه یه جا خیلی اپن و شوخه ، بنظرم یذره رو رفتار های محمد بیشتر کار کن که ثبات شخصیتیش بیشتر معلوم شه البته اگه نیاز به این ثبات هست ❤️ خسته نباشی !✋💐
  7. zhrw._.ms

    منم با دوستام
  8. zhrw._.ms

    سلام عزیزم ❤️ خط سیر داستان مشخص شده، منتظر بمونید ببینید چی پیش میاد 🧐 معلومه که توجیح نمی کنه اما اثر می ذاره و اینکه هامون خودش هم با کاری که پری زاد در حقش کرد، بیماریش تشدید شد ❤️ ما بیشتر برای معنی این اسم ها این ها رو انتخاب کردیم و به قول شما چون همه چیز از جامعه برگرفته شده، ما نیاز به یه تغییراتی داریم تا شخصیت هامون یک مقدار متمایز باشن، ادم های زیادی تو جامع این طوری هستند که ما روی چند نفرشون فوکوس کریم و داستانشون رو نوشتیم❤️ آره یانار یان حرف رو زد، ولی یانار چون دختر عاقلی جواب سیلی رو با سیلی نمی ده ❤️ یه سری حرمت ها بین زن و شوهر هست که نمی شه با عجله کردن اون هارو از بین برد و اگه یان حرمت ها نباشن زندگی از هم می پاشه، یانار که نمی تونست بزنه تو گوش هامون ❤️ بازم مرسی از توجه شما و مرسی از این که با نقد هاتون به ما انرژی می دید 😍😍
  9. zhrw._.ms

    پارت ٧١ دستش را بلند كرد تا همانند هميشه موضوع را با قدرتش تمام كند كه همان بالا متوقفش كرد و دستش را مشت كرد،گفت: -: لعنت به شيطون و از در بيرون رفت. با رفتنش روى زمين نشستم و با حرص مشتى به روى زمين كوبيدم و گفتم: -: لعنت به هر چى بخت وارونست . چند دقيقه بعد با صداى زنگ اف اف به خود آمدم . هامون نمى توانست باشد زيرا او كليد داشت ، شايد هم دانيال بود. از جايم بلند شدم و به سمت در رفتم. با ديدن مادر پرى زاد در جايم ميخ كوب شدم. او اينجا چه مى كرد؟با زنگ بعد از فكر بيرون آمدم و بى آنكه جواب دهم، دكمه ى باز شدن در را فشردم و به سمت در خانه رفتم. با شنيدن صداى پايش در را باز كردم و در چهار چوب ايستادم. با ديدن من اخم هايش بيشتر در هم رفت و با رسيدن مقابل من با تندى پرسيد: -برو بگو اون هامون نمك نشناس بياد. شوكه شده بودم ، چه اتفاقى افتاده بود كه او اينگونه هامونى را كه از او جان دخترش را طلب مى كرد و مى خواست او تسكين قلبش باشد ، صدا مى زد؟ خواستم جواب دهم كه تحمل نكرد .با دستش كه درون آن دفترى بود به تخته سينه ام كوبيد و مرا از جلوى راهش كنار زد و به داخل رفت. قفسه ى سينه ام درد گرفته بود ولى سكوت كردم و به دنبالش به داخل رفتم. به وسط سالن رفت و باز نامش را خواند و پشت بندش گفت: -بيا بيرون نامرد كه برات دلنوشته آوردم تا بدونى پرى زاد چرا يكى ديگه رو بهت ترجيح داد.( روی زانوهايش نشست و ضجه كنان ادامه داد) تا بدونى كه چرا يكى يه دونم گناهى رو كرد كه منه مادر رو به آتيش كشيد، تا بدونى دخترم پر از درد بى پدرى، بى محبت مادرى و بى عشق ، يه عمر سوخت و حرف نزد. كجايى كه حرفاشو بخونى تا بفهمى قسمش راست و قسم تو نادرست بوده. كجايى كه بفهمى دست به روى قرآن به خطا گذاشتى و دختر من زِن.. نكرده . كنارش نشستم و با بغضى كه از عذاب و درد او در گلويم نشسته بود، گفتم: -هامون رفته بيمارستان. با عصبانيت از جايش بلند شد و دفتر را به روى زمين رها كرد. غلط كرده كه مى خواد بازم بشه ازرائيل پرى زادم . بميرم هم نمى زارم اون نامرد نزديك دخترم بشه. - يكم آروم باشيد بزاريد براتون يه ليوان آب بيارم. با نگاهش به خانه، گريه اش شدت گرفت و مرا به عقب هل داد گفت : - برو عقب دختره ى فتنه گر. فكر كردى اومدى تو خونه ى دختر من شدى خانوم اين خونه؟؟! ( فرياد كشيد) نه، نشدى! اين خونه فقط يه خانوم داشت كه اونم پرى زاد بود، نه تو . خدا همتونو لعنت كنه كه باعث عذاب پرى زادم شدين. به سمت در رفت و مرا در همان حال تنهاگذاشت . به راستی چه چیزی باعث شد تا او که تا چند روز پیش مانند مردابی خسته و حزین بود، یک دفعه اینطوری طغیان کند و فریاد بکشد ؟ نگاهم سمت دفتری که روی زمین افتاده بود، کشیده شد. این دفتر حکم صندوقچه ی اسرار را داشت، و بنا بر چیزی که من فهمیدم، دل نوشته ها و حرف های پری زاد بود، حالا با خواندن حرف های او و فاش شدن راز های درون سینه اش ، می شد کمتر "یک طرفه به قاضی" رفت و حداقل حرف ها ى او را نيز دانست تا درست بتوانى قضاوت كنى.
  10. zhrw._.ms

    پارت ٧٠ ماشين راه افتاد و من غمگين تر از هميشه سرم را به صندلى ام تكيه دادم و به خيابان پيش رويم چشم دوختم . اى كاش جايى براى رفتن و يا خانواده اى براى حمايت داشتم تا اينگونه مجبور به تحمل اين وضع خفت بار نبودم . اما نه جايى و نه خانواده اى داشتم تا مرا پناه دهند. سرم را چرخاندم و به هامون نگريستم، چشمانش را به مقابلش دوخته بود و در دنياى خود غرق بود.نفسى عميق كشيدم و سرم را چرخاندم و همانند او به راه نا معلوم خود خيره شدم. دلم نمى خواست هامون را از دست بدهم زيرا از دست دادن او مساوى با برگشت به دنياى قبل از او مى بود.برگشت من ،آن هم با نامى كه خانواده ام آن را همانند مهر وفات يعنى مطلقه بودن مى دانستند، ديگر تمام اميدهايم را نابود مى كرد و ديگر راهى جز مردن نداشتم. پرى زاد با هامون بد كرد و همه او را لعنت كردن ،هامون كه با من اينگونه رفتار مى كند ،به او چه مى گويند! مردى كه اينگونه زنش، محرمش را عذاب مى دهد بايد به او چه گفت ؟ چرا ما آدم ها ياد گرفتيم قبل از اينكه به رفتار خود توجه كنيم ،به رفتار بقيه قبل از خود توجه كنیم؟ تمام طول راه را درست برعكس آمدنمان ،غمگين به جاده چشم دوختم و حرف نزدم. جالب بود او هم حرفى نداشت ، مردى كه به راحتى زندگى مرا دست مايه ى ناخوش احوالی های خود كرده بود، ساكت و آرام نشسته بود و حرفى براى زدن نداشت. نمى دانم شايد حق داشت ،شايد هم نداشت؛ اما من به عنوان يك زن كه تمام وجودش پر از نگرانى و اندوه از آينده است ، مى خواستم كه او مرا آرام كند و حتى ذره اى از اميد را در قلبم روشن كند تا با هر لحظه اى كه به تهران نزديك مى شويم ،احساس مردن در تك تك سلول هايم جارى نشود . "تهران ٥ كيلومتر" و من ديگر طاقت تحمل نداشتم . چشمانم را به روى هم فشردم تا رسيدن به تهران در دم از بيچارگى جان ندهم. با نوازش صورتم چشم باز كردم و هامون را مقابل صورتم ديدم. با بيدار شدن من عقب كشيد و در جايش نشست. هامون-رسيديم ! مقابل در خانه بوديم و از همين لحظه مى دانستم هامون ديگر متعلق من نخواهد بود. از ماشين پياده شدم و بى توجه به او به سمت در راه افتادم. هامون به دنبالم آمد و در را باز كرد، باز هم بدون توجه به حضورش از كنارش گذشتم و از پله ها بالا رفتم . هامون چند ثانيه بعد به دنبالم آمد . با وارد شدن به خانه يكراست به داخل اتاق رفتم و مانتويم را از تن خارج كردم. در چهارجوب در قرار گرفت و به نگاهش را به حركات من داد. مانتويم را به روى تخت رها كردم و شال را از روى موهايم برداشتم و كنار مانتويم انداختم. كش موهايم را باز كردم ،دستانم را بين موهايم كردم و سرم را ماساژ دادم. صداى قدم هايش را از پشت سرم شنيدم. نمى خواستم در آن حال نه ببينمش و نه حرفى بزنم . بايد فكر مى كردم ، بايد با دانيار حرف ميزدم تا همانند پرى زاد عمرم را در حسرت نمانم . چرخيدم تا از كنارش به حال بروم كه راهم بست و دستش را بلند كرد تا موهايم را نوازش كرد. هامون : دلخورى ؟ در دل پوزخند زدم.او حال مرا براى خود ناراحتى تلقى مى كرد؟ واقعاً نمى دانست يا نمى فهميد در حال آتش زدن زندگى ام است؟ سرم را عقب كشيدم و نگاهم را از روى پاهايش نگرفتم . يانار: حال و روز ما از دلخورى گذشته .شدم يه تيكه يخ مى خوان عذاب بدن به آتيش نزديك مى كنن مى خوان اميدوار كنن به سرما. اما تا مى خواد اين يخ دما بگيره كه شكلش رو حفظ كنه، دوباره مى برن سمت آتيش .الان به نظرت براى وصف اين حال ،دلخورى معنا داره؟ هامون-فلسفيش نكن. نيش خندى به روى لبان رنگ باخته ام نشاندم: -فلسفه قشنگه اما به شرطى كه قدرت دركش روداشته باشى ! -يانار من خودم حسابى ذهنم در گيره تو ديگه نشو نمكِ روى زخم. خواستم سكوت كنم؛اما مگر من كه بودم كه بخواهم اينگونه جان دهم و تحمل كنم؟ صدايم بالا رفت و با انزجار گفتم : -: من نمك روى زخمم ؟ منى كه ناخواسته وارد زندگى تو شدم تا بشى اميد زندگيم اما شدى آتيش يانار ؟من نمك روى زخمم وقتى تو دارى جلوى من از زنده بودن زن قبليت پروانه مى شى تا پرواز كنى؟ تويى كه دم از خدا و پيغمبر مى زنى اين رسم زن دارى پسر حاج مهدى داديار ؟ هامون خشم تمام وجودش را گرفت ، دستش را بالا برد تا دهانم را مهر كند كه اينبار بر خلاف دفعات قبل چشمانم را به جاى بستن باز كردم و صورتم را جلو بردم .فرياد زدم -: اونى كه شده نمك رو زخم اين زندگى تويى كه قبول ندارى هنوزم عاشق پرى زادى و يانار فقط شده دست مايه ى شباى مردونگى تو ،تا تنها بى نياز كنه مردى رو كه شايدم من رو تو اون لحظات جاى پرى زادش تصور مى كنه.
  11. zhrw._.ms

    پارت ٦٩ نمى دانستم در مقابلش بايد چه حرفى و يا چه عكس العملى نشان مي دادم . هامون مرد زخم خورده بود و با كوچكترين واكنش نا به جا ، تمام خاطرات روزهاى تلخش باز هم برايش جان مى گرفت و ممكن بود او را از پاى در بياورد . از طرفى هم نمى توانستم خيالش را راحت كنم تا ديگر نگرانى نسبت به من نداشته باشد و مرا ناديده بگيرد. براى همين سكوت كردم و ترجيح دادم قبل از هر حرفى با دانيار مشورت كنم و از او بخواهم تا كمكم كند. سرم را عقب كشيدم و گفتم -نمى دونم هامون، بايد فكر كنم . توقع شنيدن اين حرف را نداشت.عقب رفت ، از جايش بلند شد و بى حرف اتاق را ترك كرد. سريع از جايم بلند شدم و به سراغ كيفم رفتم. كارت دانيار را تو زيپ كوچك كيفم مخفى كرده بودم تا در مواقع لازم با او تماس بگيرم. با پيدا كردن كارت ، تلفن هتل را برداشتم و شروع به شماره گرفتن كردم . با دومين بوق صداى دانيار در گوشى پيچيد. -جانم ؟ گلويم را صاف كردم و با صدايى آرام گفتم : -سلام ، يانار هستم آقا دانيار خوبين؟ دانيار كمى مكث كرد و بعد از چند ثانيه گفت: -سلام يانار جان ، خوبى؟ اتفاقى افتاده!؟ زمانى براى احوال پرسى نداشتم ، براى همين يكراست سر اصل مطلب رفتم. يانار - آقا دانيار وقت ندارم الان هامون بر مى گرده ، كمك مى خوام ! دانيار كه صدايش مشخص بود در حال راه رفتن است گفت: -چى شده ؟ حالت خوبه ؟ بغض جمع شده در گلويم را با زور آب دهانم فرو فرستادم و گفتم: -پرى زاد بهوش اومده، هامون خيلى خوشحال، به خاطرپرى زاد چشماش برق مى زد، داره براى ديدن پرى زاد شبونه راهيه جاده مى شه و با تمام همه ى اينها كه دلش براى ديدن پرى زاد پر مى كشه، از من مى خواد تنهاش نزارم چون طاقت ترك كردن نداره ! يك نفس حرف زدم و بى آنكه در توانم باشد تا جلوى ريزش اشك هايم را بگيرم، گريستم. تا به حال در اين زندگى اينگونه براى خود دلم نسوخته بود كه امروز با ديدن وضعيت خود در زندگى ام سوخت. دانيار در سكوت گوش مي داد و من حرف هايم را بدون جمله بندى درست تنها بر زبان مى آوردمش و با گفتن هر آنچه كه در قلبم بود آرام گرفتم. يانار-دانيار من نمى تونم حضور پرى زاد رو تحمل كنم و از طرفى هم نمى تونم دورى از هامون رو... (گريه ام شدت گرفت و براى ضعف بزرگ خود ، چشمه ى اشك هايم بيشتر خروشيد)دانيار از اينكه برگردم تهران مى ترسم ، از اينكه يه بار ديگه مهر نحسى به روى پيشونيم بخوره مى ترسم. دانيار كمكم كن ، من واقعاً نمى دونم بايد چيكار كنم . با سكوتم دانيار نفسى عميق كشيد وگفت: - يانار جان آروم باش بزار كمى وضعيت بهتر بشه تا بتونى درست فكر كنى. آیا دانیار نمی دانست که "درست فکر کردن، شرایط درست می خواهد !" دانیار-یانار خانوم، اینجوری گریه کنی تمرکز من هم به هم می ریزه، چند تا نفس عمیق بکش، آرامش خودت رو حفظ کن. دست لرزانم روی صورتم گذاشتم و اشک هایم را پاک کردم، چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم صدای هق هق هایم را که با صدای سِک سِکه کردنم آمیخته شده بود را کنترل کنم. دانیار- ببین يانار ، هامون واقعاً ذهنش، تمام احساسش دو چار دوگانگى شده و متاسفانه با حضور تو و دل بستن به تو حالش داره بدتر مى شه . چون در تصورش عشق پرى زاد و در واقعيت محبت تو رو به خودش داره. يانار جان شايد ناراحت بشى اما هامون با وجود اينكه داره دلبسته ى تو مى شه اما هنوز هم غرق در زندگى با پرى زادِ؛ چون زمانى براى ترك خاطراتش نداشته و قبل از فهميدن نبود پرى زاد با حضورت دچار دوگانگى هاى فكرى شده. تو درست ترين جواب رو به هامون دادى چرا كه بايد واكنشش رو با ديدن پرى زاد ببينيم و اون زمان مشخص مى شه كه پرى زاد تو زندگيش چه نقشى داره. روی زانوهايم نشستم و با عجز گفتم: - من نمى تونم اين ها رو تحمل كنم . من نمى تونم براى بار دوم پس زده بشم. دانيار- يانار گفتم راه سختى پيش روت دارى و تو گفتى مى تونى تحمل كنى . ما تازه اول راه هستيم و تا پايانش كلى راه داريم .بيا تهران و تو اولين فرصت بيا مطب تا حرف بزنيم. با صداى در ، سریع از روى زانوهايم بلند شدم و با صدايى بسيار آرام گفتم: -هامون اومد. دانيار بلافاصله گفت: - باشه برو ولى سعى كن تو راه تا حد ممكن حرف نزنى تا نا خواسته اوضاع رو پيچيده تر نكنى. تنها توانستم بگويم ، باشه و تلفن را سر جايش قرار دهم. با آستين مانتويم صورتم را پاك كردم و به سمت در رفتم. به محض باز كردن در چرخيدم و به سمت چمدان نيمه باز وسط اتاق برگشتم. بى حرف سريع لباس ها را جمع كردم و براى شستن دست و صورتم به دسشويى رفتم. با ديدن خود در آينه تازه متوجه ى نگاه هاى خيره ى هامون به روى خود شدم. مداد سياهى كه صبح به داخل چشمانم كشيده بودم به زير چشمانم ريخته بود و چشمان سرخم نشان از ضجه هايم را داشت. چه اهميتى داشت وقتى اين ها تنها نگاهش را به همراه داشت و نمى توانست او را به خود بياورد!؟ شانه هايم را بالا بردم و شير آب را باز كردم.باشستن صورتم از دسشويى بيرون اومدم و شال رها شده بر روى زمين را برداشتم و به سر انداختم. يانار: مى تونيم بريم، من آماده ام. سرم را پايين انداختم و خود را مشغول بستن دكمه هاى مانتويم كردم. هامون كلافه نفسش را به بيرون فوت كرد و با خشم از جايش بلند شد. بى حرف سراغ چمدان رفت و به سمت در راه افتاد. به دنبالش راه افتادم و بارى ديگر در زندگى ام ، خود را براى ناشناخته هاى سرنوشتم آماده كردم.
  12. zhrw._.ms

    پارت ٦٨ مقابلش ايستادم تا بگويم، مى خواهم كمى بيشتر بگردم كه صدای زنگ گوشى اش بلند شد و من را ساكت كرد. هامون موبايلش را از جيبش بيرون كشيد و با ديدن شماره گفت: -خدا به خير كنه! بى توجه به من عقب رفت و تماس را وصل كرد. - بفرماييد. ناخوداگاه دلم به آشوب كشيده شد و نزديك هامون شدم. پشتش به من بود و در حال گوش كردن به صحبت هاى فرد پشت خط بود. ناگهان فرياد كشيد. -یا قمر بنی هاشم!! جدی می گید ؟؟ -... - خداروشكر! من تا شب خودمو مى رسونم تهران. با قطع تماس به رويم چرخيد و محكم مرا در آغوش كشيد و گفت: -پرى زاد بهوش اومد يانار! از اينكه توانسته بود بزرگترين نبرد زندگى اش را پيروز شود، واقعاً خوشحال بودم؛ اما با تمام اينها دلم از شادى هامون گرفت. نمى دانم شايد او هزار دليل قلنع كننده براى شادى اش داش ، اما تنها يك زن مى توانست دردمن را بفهمد كه وقتى مردش براى زنى ديگر شاد مى شود و تواولين بارى هست كه او را اينچنين خوشحال مى بينى ، مى فهمد كه من از ديدن لبخند روى لبش چه حالى پيدا كردم. هامون خود را عقب كشيد وگفت: -بايد برگرديم تهران! آنچنان خوشحال بود كه اگر مخالفت هم مى كردم برايش فرقى نداشت و حتی شايد هم تنها بر مى گشت. "خدايا تمام سرنوشتم تقديرى خواهدبود كه تو برايم خواهى نوشت. نمى دانم در تهران چه چيزى انتظارم را خواهد كشيد اما تو برخلاف تمام سال هاى عمرم اينبار برايم خوش بنويس تا من هم خوشبختى را لمس كنم" بى حرف عقب رفتم و به سمت ماشين راه افتادم . هامون آنقدر در خود غرق بود كه حتى اگر بى من هم مى رفت ،متوجه نمى شد. با رسيدن به هتل،يكراست به اتاق آمديم و هامون به سمت چمدان ها رفت. -يانار زود وسايلاتو جمع كن كه تا شب برسيم. "خدايا صبر ايوبى را كه همه ازش مثال مى زنن به من هديه كن تا تاب اينهمه بى مهرى شوهرم را بياورم." به سمتش رفتم و مقابلش روى زمين نشستم. لباس ها رو از دستش گرفتم و گفتم : - برو پايين تسويه حساب كن ،من وسايلا رو جمع مى كنم. دستش را به زير چانه ام قرار داد ،صورتم را بالا كشيد و گفت: - يانار از چيزى ناراحت شدى؟ به چشمانش نگاه كردم . برق شادى كه براى اولين بار در سياهى چشمانش خود رابه رخ من مى كشيد ،دلم را لرزاند. نمى خواستم خوشى اش را ذايل كنم. مرد من روزها منتظر اين خبربود و حال كه اينچنين شاد بود دل غمگين كردنش را نداشتم. صورتم را عقب كشيدم، لبخندى بى جان زدم و با صدايى كه تمام توانم را خرج كردم تا همانند دلم به لرزه در نياييد ،گفتم: - نه برعكس خوشحالم پرى زاد تونسته به زندگيش برگرده! سرش را كج كرد و پرسيد: -يانار بيشتر از هر زمانى مى خوام كنارم باشى ، مى تونى؟ نمى دانم به قدرى خود را در اين زندگى ناچيز و كم مى ديدم كه حتى نمى دانستم جايگاهم الان دقيق كجاست ،چه برسه به اينكه او را نيز همراهى كنم. هامون باز هم دستش را به زير چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد. -يانار از اينكه كسى تنهام بزاره ديونه مى شم . نمى توانستم بيشتر از اين خوددار باشم . چشمانم را روى هم فشردم تا اشك هاى حبس شده رسوايم نكند. هامون- يانار باوركن خودمم نمى دونم چه مرگمه! چشمانم را باز كردم و اشك هايم ديدگانم را تار كرد. يانار-خدا خودش شاهد كه از اينكه پرى زاد برگشته خوشحالم اما... هامون دستش را به روى لب هايم فشرد و سرش را به روى پيشانى ام گذاشت. هامون-يانار ميدونم دارم در حقت بد مى كنم اما زمان بده ، الان تنهام نزار ، زمان بده نتونستم خوشبختت كنم،خودم ازت مى خوام كه برى. اشك هايم تمام صورتم را خيس كرد . نمى دانم چه مرگم شده بود كه اگر هامون هم مى خواست بروم دل رفتن را نداشتم و تمام ترسم از دست دادن هامون شده بود. هامونى كه تمام وجودم را از آن خود كرده بود و مرا از دنياى دخترانه ام جدا كرده بود.هامونى كه با وجود تمام رفتارهاى بدش باز هم خواهان ادامه ى زندگى با او بودم. احساسات ! امان از احساسات زنى كه درگير مردى شود. احساساتى كه تمام تصميمات عقلانى تو را مى تواند با خود همراه كند و تو را مطيع صداى تپش هاى قلبت كند . اما از روزى كه زنى جنگ بين قلبش و عقلش آغاز شود . قلبم آغوش هامون را مى خواست و عقلم مى گفت دورى كن تا هامون تصميم قطعى زندگيش را بگيرد. هامون خود را عقب كشيد و پرسيد: -يانار تنهام نمى زارى ؟ مرد مغرور ، پرخاش گر و غير نرمال من نمى توانست خود را تنها ببيند و از من مى خواست با وجود اينكه قطعاًباعث آزارم خواهد شد، كنارش باشم.
  13. ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام

    دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

    هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
    هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام

    آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
    آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

    درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
    چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

    از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
    جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

    در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
    می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

    گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
    این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

    حضرت مولانا💖

  14. zhrw._.ms

    سلام ، خوش بگذره 😍💖 منتظر می مونم😘💖
×