رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

melika.k

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    273
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد melika.k در 22 بهمن

melika.k یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,043 Excellent😃😃😃😃

درباره melika.k

  • Other groups ویراستار
  • درجه

  • تاریخ تولد 14 فروردین 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,801 بازدید کننده نمایه
  1. بمیرم برا دلت عاطی جون😭 هر چی گشتم عکس مناسب پیدا نکردم

    Screenshot_2020_02_27_21_43_01_1.png

    Screenshot_2020_02_27_21_42_01_1.png

     

    Screenshot_2020_02_27_21_46_50_1.png

    Screenshot_2020_02_27_21_41_37_1.png

    1. melika.k

      melika.k

      ولی یه نظر دارم؛ اگه همون عکس اولیه بود ولی اون خانومه و آقاهه‌ی داخلشو نداشت قشنگ می‌شد... من عکس خامشو دارم، اگه دوست داشته باشین یه عکسم برا مخلوطش پیدا میکنم درستش میکنم میفرستم...؟

    2. Aty.s

      Aty.s

      میتونی؟؟؟ وای مرسی 

    3. melika.k

      melika.k

      اره... خواهش😍

  2. @marko_zx @Fatima. A برین از صفحه‌ی اول بخونین پلیز

  3. ☺️

  4. نظرتون راجع به رمانم؟

    هر کی خونده لطفا همین‌جا بهم بگه

  5. همراز بغل مهرسا بود و خیالم از بابتش راحت بود؛ پس با همون خیال راحت رفتم تا قبل از حرکتمون با بقیه سلام و احوال پرسی کنم. همه اومده بودن و حتی گل‌بانو هم با توپی زیر بغل، که مطمئنم کار هامون با اون چشم‌های شیطون و خندونش بود، کنار ماشین عمو هومن با برقی توی نگاهش ایستاده بود. با وجود گذشتن زمان از اون تصادف، هنوز هم اثراتش باقی مونده بود و با زیاد ایستادنم، باعث ایجاد درد توی کل سرم می‌شد؛ پس یه احوال پرسی کوتاه و سرسری کردم و بعد به سمت ماشین هاوش رفتم. چون شیشه‌هاش دودی بود نمی‌تونستم بفهمم هر کس کجا نشسته، برای همین در عقب رو که باز کردم متوجه شدم همگی اون‌جا نشستن. یعنی من باید جلو بشینم؟ نیشم رو که داشت از شدت ذوق باز می‌شد، بستم و روی صندلی جلو نشستم. کلا خجالتی بودن تو خونم نبود. با شنیدن صدای همراز که هنوز حرکت نکرده با صدای جیغ مانندش گفت «بابا! آهنگ شاد بذار...»، به سمت هاوش چرخیده و منتظر نگاهش کردم. اول با کشیدن اخم‌هاش تو هم خواست مخالفت کنه که خیلی اتفاقی نگاهش با نگاهم تلاقی کرد و با دیدن چشم غره‌ام، ناچار از حرف همراز اطاعت کرد. خوشحال و راضی از این‌که باعث و بانی خیر شدم، با تکیه به صندلی بیش از حد راحت ماشین، با لبخند به بیرون خیره شدم. تا رسیدن به مقصد با توجه به آهنگ فوق شادی که پخش می‌شد، حال و روزم واقعا وصف همون آهنگ معروفِ «قر تو کمرم فراوونه... نمدونم کجا بریزم» بود، اما با تلاش‌های فراوون سعی کردم خودم رو کنترل کنم و اگه تکون‌های ریزی که می‌خوردم رو نادیده بگیریم، تقریبا موفق هم بودم. به مقصد که رسیدیم، با تعجب نگاهی به مکان آشنای دور و اطرافم انداختم. می‌تونستم حس کنم که قبلاً هم این‌جا اومده بودم، اما هر چی فکر می‌کردم یادم نمی‌اومد با کی اومده بودم و کِی. حینی که فکر می‌کردم و نگاهم رو به این طرف و اون طرف می‌چرخوندم، با هاوش چشم تو چشم شدم، البته اتفاقی نبود؛ از نگاه و لبخند ملیح هاوش پیدا بود که مدت‌هاست مشغول تماشای منِ حیرون شده‌ست! به تقلید لبخندی زدم که به حرف اومد. - خیلی قشنگه نه؟ - آره، خیلی! نفس عمیقی گرفت‌. - قبلاً زیاد این‌جا می‌اومدم. خیلی وقت بود اومدن به این‌جا رو فراموش کرده بودم. نخواستم چیزی بپرسم، احساس می‌کردم با پیگیری قضیه ناراحتش می‌کنم و باعث و بانی این حسم هم چشم‌های غمگین شده‌اش بود. چشم‌هایی که در حالت عادی هم مثل یه بچه معصوم و مظلوم بودن و حالا با غبار غمی که گرفته بود، کمی... فقط کمی حالم رو دگرگون می‌کرد.
  6. نمی‌دونم درکم کرد یا چی، اما وقتی دید حرفی نمی‌زنم بدون حرف تنهام گذاشت. شاید بهترین کار ممکن رو کرد؛ کمی تنهایی برای کنار اومدن با قلب زبون نفهمم، لازم بود. °°°° یواشکی از لای در سرکی کشیدم و با دیدنش از بین در نیمه باز اتاقش، لبخندی زدم. بافت خاکستری رنگی که دور یقه‌ش چند تا طرح داشت پوشیده بود و سویی‌شرت همرنگش. مثل همیشه ساده و شیک پوش! قبل از این‌که متوجه دزدکی دید زدنم بشه، در اتاق همراز رو بستم و به سمت کمد لباس‌ فانتزیش رفتم. می‌خواستم پدر و دختر رو با هم ست کنم و درِ بسته نشده‌ی آقای پدر، کمک زیادی بهم کرد. سارافون کلفت سرمه‌ای رنگش رو برداشتم و تنش کردم. ساپورتش رو هم خاکستری انتخاب کردم تا با رنگ کلاه و پالتوی پشمیش یکی باشه. کلاه رو که روی سرش گذاشتم چتری‌هاش رو با برس مرتب کردم. خنده‌ی پر حسرتی کردم؛ چون موهام فر بود و چتری بهش نمیومد، همیشه آرزوش به دلم مونده بود. خب که چی! مهم این بود که موی فر خیلی هم بهم میومد، مگه نه؟... صد در صد! بی‌خیال دلداری دادن به خودم شدم و با گفتن «برو پیش عمه تا من بیام.» به همراز، راهی اتاق خودم شدم تا آماده بشم. تصمیم گرفتم با هاوش و همراز ست کنم اما... خب که چی؟! دلیلی نداشت این کار رو کنم، پس دوباره بی‌خیال شدم و به پوشیدن شنل یشمی رنگی با برش‌های مثلثی مانند، و ساپورت مشکی زمستونه‌م رضایت دادم. از تیپم راضی بودم اما هنوز چیزی از اعماق وجودم فریاد مخالفت سر داده بود. بزن! داد بزن تا جونت بالا بیاد! من هیچ صنمی با هاوش ن.. دا.. رم! لحظه‌ای برای خودم متاسف شدم؛ همینم کم بود که با خودم درگیر بشم که... اون هم تکمیل شد! شالم رو سرم کردم و اجازه دادم موهای حالت‌دارم صورتم رو قاب بگیرن. بدون این‌که بخوام کیف بردارم گوشیم رو توی جیب شنلم انداختم و از در بیرون زدم. با یادآوری این‌که کفش مناسبی ندارم لعنتی به خودم فرستادم و دست به دامن مهرسا شدم. نتیجه‌ش هم شد بوت چرم مشکی رنگی که هنوز پا نخورده بود و من بدون تعارف، از خدا خواسته قبولش کردم. همراز و هاوش و ایل شیتن شاهی‌ها همگی آماده کنار دو تا ماشین ایستاده بودن؛ یکی ماشین هاوش بود و اون یکی هم برای چند قلوها. مردد موندم؛ یعنی جای همه می‌شد؟ شونه‌ای بالا انداختم؛ لابد می‌شد دیگه! با اشاره‌ای که هاوش بهم کرد متوجه شدم قراره با اون همراه باشم. همین‌طور مطمئن بودم هر جا که برم، مهرسا و در پی اون شادی و در آخر هم هدی باهام همراه می‌شن.
  7. برام جالب بود که گل‌بانو هم بی‌توجه به ما، هنوز هم مشغول بافتن بود و حواسش به ما نبود... شاید هم بود و تو همون کوچه‌ی معروف علی چپ سیر می‌کرد! بیش از حد معذب شده بودم و برای این‌که از اون حال و هوا در بیام، نفسی تازه کرده و گفتم: - راستی آقا هاوش؛ باید ازتون یه معذرت خواهی کنم، بابت این‌که یه مدت نمی‌تونم شرکت بیام. همزمان که هاوش به شیرینی خندید و برای بار چندم دل من رو زیر و رو کرد، گل‌بانو هم با اخم‌های تو هم کشیده شده و در حالی که به سمت اتاقش می‌رفت، غر غر کرد: - نشد یه بار کنار یه نفر بشینم از کار و بارش حرف نزنه... این همه چیزهای قشنگ هست، آدم باید خیلی کم داشته باشه که همه‌ی زندگیش رو توی کار ببینه! در رو محکم پشت سرش به هم کوبید که هاوش بی‌توجه به لب‌های خندونم، در جواب حرفم گفت: - اولا؛ جالبه که حین دعوا «هاوش» صدام می‌کنی، حالا که تو صلح به سر می‌بریم یه آقا هم چسبوندی تنگش؟! ثانیاً؛ خوب برای خودت مرخصی رد می‌کنی ها! تو که چیزیت نیست؛ چند روز هم بیمارستان بودی بسته دیگه! اما یه این دفعه رو می‌بخشم؛ فقط هم به‌خاطر مهرسا. طبق عادت لبم رو به دندون گرفته و گفتم: - نه واقعا! من نمی‌خواستم تنبلی کنم؛ اگه راضی نیستین همین فردا میام شرکت. دستی به چونه‌ش کشید و چشم‌هاش رو ریز کرد. - مورد «اولا» رو برای خودت تکرار کن! بعدش هم؛ من هنوز حرفم تموم نشده بود، مورد «ثالثاً» هم داشتم. خنده‌ای کردم که ادامه داد: - خب حالا ثالثاً؛ حالا که بحث معذرت خواهی شد من هم حرفی دارم که باید بگم. حرف‌هایی که بهم زد، چیزی نبود که به راحتی به فراموشی سپرده بشه؛ آخه بعضی حرف‌ها که از گوینده‌ش شنیده بشه، اون‌قدر بعید و دور از ذهنه که خواه ناخواه مثل یه فیلم تو ذهنت ثبت می‌شه! - اوایل که پا به این‌جا گذاشتی ناخودآگاه ازت بدم اومد؛ چون خیلی وقت بود از دخترهای خوشگل بی‌زار شده بودم. «به‌خاطر اشاره‌ی غیرمستقیمی که به زیباییم کرد، قلبم به طرز عجیبی به تلاطم افتاد.» اما به مرور و خصوصا از وقتی که توی شرکت مشغول به کار شدی، متوجه تهمت‌های اشتباهی که بهت زدم شدم. تازه فهمیدم تو اونی نیستی که فکر می‌کردم و به‌خاطر حرف‌هام واقعا ازت عذر می‌خوام. امیدوارم بتونی به عنوان یه برادر روم حساب کنی، همون‌طور که من مثل مهرسا روت حساب کردم. موج‌های دریای قلبم آروم و بی‌انگیزه، کم کم از حرکت افتادن. گونه‌های گل انداخته و داغ شده‌ام، دیگه دلیلی برای رنگی بودن نداشتن. ناراحت شدم، با تمام وجود! غم با سرعت هرچه بیشتر به قلبم هجوم آورد و اون رو در خودش مچاله و غرق کرد. اما همون لحظه، درجا و بدون مکث «شکرت خدا» ی از ته دلی، توی دلم فریاد کشیدم‌. خدایا شکرت که عاشقش نبودم! شکرت که فقط به‌خاطر رفتار متفاوت و چهره‌ی معصومش، کمی به دلم نشسته بود. اگه ندونسته عاشقش می‌شدم چی؟ اگه دیرتر این حرف رو می‌زد و من جاهلانه به رویاهای تو ذهنم دامن می‌زدم چی؟ شکرت که دیر نشد! نفسی گرفتم تا کمی حالم بهتر بشه، حرفی برای گفتن نداشتم.
  8. - برو بخواب مادر. برو استراحت کن که جون تو تنت نمونده، خصوصا با اون جیغ‌هایی که داشتی می‌کشیدی. چشم‌هام از حد معمول گشادتر شد و با بهت بهش خیره شدم. پس شنیده بود! باید بهش توضیح کوچیکی می‌دادم، البته نه واقعیت رو؛ باید سریعاً بهونه‌ای جور می‌کردم تا نه آبروی خودم رو برده باشم، نه هاوش رو. اگه از قضیه بو می‌برد یا حتی حدس و گمانی می‌زد، هم برای من بد می‌شد و هم برای خودش؛ به هر حال سنی ازش گذشته بود و فهمیدن یه سری قضایا، تاثیر بدی روی حالش داشت. افکارم رو جمع و جور کردم تا یه چیز درست حسابی بهش تحویل بدم که هم قابل باور باشه، هم از ادامه‌ی بحث جلوگیری بشه. اگه بیشتر از این سکوت می‌کردم شک می‌کرد؛ پس با وجود ذهنِ هنوز نامرتب و آشفته‌م، بهترین چیزی که به نظرم رسید رو خواستم بگم که با شنیدن صدایی، کاملا حواسم پرت شد. - خوب از زیرش در رفتی ها! با تعجب به سمت هاوش برگشتم. این‌بار نه به‌خاطر لحن صمیمیش، که به‌خاطر حرفش گیج شده بودم. من از زیر چی در رفته بودم؟! سوالم رو به زبون آوردم که در حین لم دادن روی مبل کناریم، جواب داد: - از زیر جمع و جور کردن میز و... ظرف شستن دیگه! کاری کردی «مـرت خونه» دست به کار بشه. چنان کلمه‌ی «مرت» رو کشدار گفت که فارغ از مشغولی ذهنی چند دقیقه پیش، ناخودآگاه زیر خنده زدم. تا حالا با چنین لحنی حرف نزده بود و صرفا به همین دلیل بود که خنده‌م گرفت؛ وگرنه هیچ‌وقت به چنین حرفی نمی‌خندیدم، آخه خنده نداشت! بعد از خنده‌ی نسبتا کوتاهی که کردم، حواسم جمع نگاهش شد، شاید هم بهتره بگم «پرت نگاهش!» با حالت خاصی که دلم رو وادار به قیلی ویلی رفتن می‌کرد، بهم خیره شده بود و لبخند دلنشینی هم کنج لب‌هاش نشونده بود. خدایا! این همه معصومیت و مهر، برای یه جفت چشم مشکی زیادی نیست؟ بازی کردن این جفت چشم، با دل دخترها انصافه؟ به خودت قسم که نیست! بالاخره با شرمی که حاصل از رفتار عجیب غریب هاوش، و همین‌طور خیرگی طولانی مدت و گستاخانه‌ی خودم بود، نگاه ازش گرفتم و به زمین چشم دوختم. اما هنوز دو چیز ادامه داشت؛ سنگینی نگاهش و... آشوب دلم!
  9. قربون تو😍 فروردین؛ دوست دارم الان تو کنسرت باشم😐 خوانندشم با شادمهر باشه، یا احمدوند، یا مسیح و آرش، یا بچه‌های اکتاو و اپیکور، یا وان دی، یا بلک پینک⁦☺️⁩
  10. سلام گل گلیام... عذر می‌خوام یه مدت توی سایت نبودم و احتمالا به خاطر رمان‌هاتون استرس گرفتین... خب باید بگم باز هم یه مدت نیستم بیشتر استرس بگیرین😂

    شوخی کردم😐

    خب حالا جدی جدی می‌گم؛ واقعا لازم نیست نگران باشین، توی این مدت طبق یه روش جدید پیش می‌رم؛ پارت‌هاتون رو کپی می‌کنم و به صورت آفلاین ویرایش می‌زنم، بعد اینجا به جای پارت اصلی ارسالش می‌کنم، به همین راحتی!

    این‌جوری به نفع شما می‌شه؛ چون کسایی که رمان در حال تایپ دارن تا آخرین پارتی که گذاشتن براشون ویرایش می‌شه، اما یه دونه هم رمان کامل شده دستمه که روزی سه چهار تا پارت رو ویرایش می‌زنم.

    ویراستارتون؛ ملیکا

    1. yeki

      yeki

      ملی من نمیتونم ویراستار بشم 😔😿

    2. melika.k

      melika.k

      چرا یکی یدونه؟ خب برو برای یه مقام دیگه تست بده... مثلا منتقد؛ اول آموزش‌ها رو بخون بعد تست بده @yeki

    3. yeki

      yeki

      😿خیلی سخته 😂😂😂

  11. @z.farhani.

    سلام زهرا جان! خسته نباشین.

    براتون نیروی تازه نفس جذب کردم😂🍁

  12. ویراستار کی بودی توووووووو😍😍😍😍

    1. _sara

      _sara

      وووووووووی قربونت بشم من عشق دلم

      @melika.k

    2. melika.k

      melika.k

      خدا نکنه جیگری

  13. سلام جون دلام!

    رمان‌هایی که امروز توی نوبت ویرایش هستن:

    لعنت به بارون _ از مائده

    دختر دامپزشک _ از ساناز

    انکسار آینه _ از کیمیا

    بوم سفید نقاشی _ از فاطیما

    نیمه پنهان _ نمی‌دونم کی کی!

    رمان‌هایی که فردا ویرایش می‌شن:

    مرگ عشق _ از سارا

    نیمه پنهان _ نمی‌دونم کی کی!

    شانس رو حال کردی _ نمی‌دونم کی کی!

    عشق اجباری من و تو _ نمی‌دونم کی کی!

    به دور از هم ولی با هم _ بازم نمی‌دونم کی کی!

    خلاصه خواستم بگم که استرس برتون نداره... از این به بعد طبق برنامه پیش می‌رم که زیاد چشم انتظار نمونین...

    ملیکا

     

     

    1. farzane77

      farzane77

      واقعا دمت گرم کارت حرف نداره👌

      ای کاش همه این کار رو کنن❤👍🌷

    2. Fatima. A

      Fatima. A

      عشقم

      اسم رمانم عوض شده

      بوم سفید نقاشی هست❤ @melika.k

  14. تشکر میکنم از کرونا که باعث شد فردا خونه نشین بشم:| متشکرم کرونااااا

  15. یه حسی بهم می‌گه کرونا گرفتم:|

    1. Fatima. A

      Fatima. A

      خدا نکنه بچه جون

    2. yeki

      yeki

      عع خدانکنه دیوونه 

    3. Narges85

      Narges85

      خدانکنه 

×
×
  • اضافه کردن...