رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Melie

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    205
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

794 Excellent😃😃😃😃

درباره Melie

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 14 فروردین 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,398 بازدید کننده نمایه
  1. سلام ویرایش رمان تموم شده چطوری بفرستمش؟
  2. Melie

    معرفی متفاوت

    خب خب خب... این تاپیک برای معرفی رمان زده شده اما... اما این‌ بار کمی متفاوت تر. تفاوت چیه؟ این که شما از روی دست نوشته‌ی رمانتون عکس میگیرید و اینجا ارسال میکنید تا هم ما دست خطتون رو دیده باشیم و هم این که رمانتون رو معرفی کرده باشید. لطفا و حتما در کنار عکس لینک رمان هم گذاشته باشید تا همه بتونن دیدن کنند. حالا که اینقدر خلاقیت به خرج دادم لایک کنین عقده ای از دنیا نرم😊🌾
  3. خواستم میز رو جمع کنم و بعد برم که گل‌بانو دستم رو کشید و اجازه نداد، در همون حال گفت: - مادر بذار این کار رو هاوش کنه. پسر باید کارِ خونه یاد بگیره تا بعداً زنش تو خونه‌اش سروری کنه. - خب لااقل بذارین برم بهش بگم. - لازم نکرده مادر. الان دنیا پیشرفت کرده، تبلت رو گذاشتن برای همین‌جور موقع‌ها دیگه. با ابروی بالا رفته نگاهی به مهرسا کردم که لبخند زنان گفت - مامان‌جون من رو دست کم نگیر ها! ایشون خودش یه پا استیو جابزه و رو نمی‌کنه. مگه نه مامان جون؟ بدون جواب دادن داخل اتاق هلمون داد و گفت - کمتر حرف بزنین مادر، سرم رفت. دست توی کیفش کرد و تبلتی رو بیرون کشید. خدایی برای خودش بود یا داشت مسخره بازی در می‌اورد؟! حواسم رو کامل بهش دادم و هر لحظه بهتم بیشتر می‌شد؛ رمزعبور رو وارد کرد و از بین برنامه‌هاش، تلگرام رو باز کرد. صفحه‌ای باز کرد و شروع کرد به تایپ کردن. مای گاد! چه مامان بزرگ های کلاسی! نمردیم و معنی تکنولوژی رو هم فهمیدیم. خودم رو جمع و جور کردم و روی تخت، کنار مهرسا نشستم. گل‌بانو تبلتش رو تو کیفش برگردوند و رو کرد به من و مهرسا. - خب دخترها، می‌خواستم بگم شماها که جوونین و با هم رفیقین بیاین پیش هم تا من هم بتونم یکی از اتاق‌ها رو بردارم. این‌قدر مقدمه چینی برای این؟! فقط همین؟! خب من که مشکل نداشتم. سوالی برام پیش اومد که بعد از یه کم دست دست کردن بالاخره پرسیدم: - گل‌بانو؟ ببخشید می‌پرسم ها ولی مگه طبقه بالا اتاق نیست که شما می‌خواین پایین بخوابین؟ - نه مادر، من که پا ندارم از پله‌ها بالا پایین بشم. تو جوونی خودت رو با من مقایسه نکن. @مرضیه علیش
  4. ناخوداگاه از این که بالاخره قدمی برداشته بودم با خوشحالی لبخندی زدم. چه حس خوبی بود این که فهمیدم بعد از مدت ها دارم به هدفم نزدیک می‌شم. یه چیزی از اعماق قلبم فریاد می‌زد «مطمئنی فقط به خاطر یه قدم بوده؟» اما بهش اهمیت ندادم، اگه به‌خاطر اون نیست پس به‌خاطر چیه؟ خب رسیدن به هدف خوشحالی داره دیگه! - دخترم چرا برای خودت لبخند می‌زنی مادر؟ سرم رو به سمت گل‌بانو (مادر شیرین جون) چرخوندم. با مهربونی بهم نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود. نمی‌دونم چرا این‌قدر از روز اول به دلم نشسته بود. - چیزی نیست گل‌بانو. یاد یه چیزی افتادم خنده‌ام گرفت. -خیلی هم خوب مادر، انشا... که دنیا به روت بخنده. مهرسا قهقهه‌ زنان گفت - مامانی ما بخندیم دنیا تو رومون تف هم نمی‌اندازه، بیاد بخنده؟ گل‌بانو اخم‌هاش رو تو هم کشید و رو به من گفت - مادر به حرف‌هاش گوش نکنی ها! این دختر از اول هم خل و چل بود، نباید بهش اهمیت بدی. شادی هم نمونه‌ی همینه، لنگه‌ی هم هستن. فقط خدا خواست تو و هدی بین این دو تا آدم در اومدین. چشمکی زدم که مهرسا و شادی با گفتن ایش غلیظی رو برگردوندن و دست به سینه نشستن. این وسط من و هدی خوب با تعریف‌های گل‌بانو بز کیف شده بودیم. گل‌بانو بدون اهمیت به اون‌ها دست من رو که روی میز بود، گرفت و گفت - بخور مادر، بخور جون داشته باشی برای آخر هفته که می‌ریم بیرون. مهرسا بدون این‌که اجازه بده من چیزی بگم گفت - مامانی مگه شما هم می‌خواین بیاین؟! کج نگاهش کرد و جواب داد - مادر من نباشم که اصلا صفا نداره، کل کیفش به وجود منه. «نفسش رو آه مانند بیرون داد» شماها که قدر نمی‌دونین. مهرسا- اوخِی... مامانی! من کی گفتم قدر نمی‌دونم؟ تازه خیلی هم خوشحال می‌شم باهامون بیای، به قول خودت کل لذتش به وجود شماست. گل‌بانو- خب حالا. نمی‌خواد پاچه خواری کنی. بلند شین بیاین کارتون دارم. شادی اشاره‌ای به هدی کرد که هر دو به قصد رفتن ایستادن. هر چی مهرسا و گل‌بانو اصرار کردن باز هم نمودن و بعد از خداحافظی کوتاهی رفتن. @مرضیه علیش
  5. ملی بهوره دلش واست تنگ شده 

    بیا پیوی

  6. نمی‌دونم متاسفانه
  7. نوا⁦🏵️⁩🌼🌾
  8. نهال بانو🍁🍂
  9. Melie

    اهنگی که نفر قبلی میگرو گوش دادی ؟

    آره... کیل دیس لاو؟
×
×
  • اضافه کردن...