رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Farnaz.@r

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    93
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

156 Excellent😃😃😃😃

درباره Farnaz.@r

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 10 آبان 1365

آخرین بازدید کنندگان نمایه

230 بازدید کننده نمایه
  1. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    چهل و هفت بعد از شام من و ساغر و افسانه سراغ شستن ظرف‌ها رفتیم و شراره و شیما هم به بهانه ناخن‌های بلند و مانیکور شده خود در سالن نشستند، به کمک یکدیگر ظرف‌ها را شستیم و خشک کردیم و مثل روز اول درون کابینت‌ها چیدیم و تحویل صاحب خانه دادیم! لبخند به لب گفتم: - خُب، خدا قوت دست همگی درد نکنه! ساغر هم در جواب من با خنده گفت: - آفرین، احسنت به این سرعت عمل! سپس هر یک از ما ظرفی به دست گرفتیم، افسانه ظرف میوه را برداشت من هم سینی حاوی فنجان‌های چای و ساغر هم ظرف شیرینی را به دست گرفت و پشت سر ما راه افتاد و به طرف سالن پذیرایی رفتیم. اُه، چه خبر‌ بود؟ شیما در حال قهقهه زدن بود! شراره هم کنار فراز لم داده بود، طبق معمول عرفان هم متکلم وحده شده بود، یعنی چه چیزی تعریف می‌کرد که شیما اینگونه در حال غش و ضعف و ریسه رفتن بود، شراره هم به راحتی لمیده بود! به سختی کنترل احساسات خود را به دست گرفتم تا حداقل چپ‌چپ به آن‌ها نگاه نکنم یا اینکه کلامی کنایه آمیز بر زبان نرانم، اصلاً بی‌دلیل لجم گرفته بود، کم مانده بود بگویم بَه‌بَه! جمع‌تون جمعِ و گل‌تون کمِ... . که نگفتم! سرم را بالا گرفتم تا ببینم جناب کوه غرور در چه حالی است، آیا او هم در حال خندیدن است؟ که دیدم بله! او هم با حالتی جذاب لب‌های خود را به خنده‌ای کم سابقه گشوده است! فراز متوجه نگاه من شد و با همان حالت خندان به من چشم دوخت، عجب نگاهی داشت! احساس می‌کردم نگاه فراز نیروی خاصی دارد! زمانی که سینی را مقابل او نگه داشتم متوجه لرزش دست‌های خودم شدم! نمی‌دانم چرا آن‌ها شروع به لرزیدن کرده بودند؟ شاید هم سنگینی نگاه فراز مرا تحت تأثیر قرار داده بود! او هم متوجه لرزش دست‌های من شد و نگاه رمز آلود خود را از من گرفت و بعد از آن دیگر نگاهم نکرد. عرفان دوباره حالتی متفکر به خود گرفته بود! ساغر خطاب به عرفان پرسید: - ببینم عرفان، باز چی تعریف کردی که همه ریسه رفتن! عرفان خنده کوتاهی کرد و در پاسخ گفت: - ربطی به من نداره، این‌ها به درز دیوار هم می‌خندن! شراره کمی جابه‌جا شد و با لحنی کنایه آمیز خطاب به ساغر گفت: - دوست داری یه گوشه بُغ کنیم؟ خواستم در جواب او بگویم: - چه لزومی داره تو که از همون اول هم بُغ کردی، اما به جای آن گفتم: - نه عزیزم، راحت باش و تا دلت می‌خواد بخند... . ساغر سینی چای را از من گرفت و به سوی بزرگترها برد، فراز خود را در مبل جلو کشید و با لبخندی محو کنج لبانش، نگاهی به من انداخت، همان نگاه خاصی که احساس می‌کردم از اعماق وجودش سرچشمه می‌گیرد و مرا بیش از پیش غافلگیر می‌کرد، تا کنون او را اینگونه ندیده بودم، معذب بر روی مبل نشستم و نفس عمیقی کشیدم، ساغر آمد و کنار من نشست افسانه هم با حالتی سرخوش پرسید: - خُب، کی با مشاعره موافقِ؟ ساغر با حالتی ذوق زده جواب داد: - من که موافقم. من و شراره هم موافقت کردیم، فراز سری تکان داد، شیما گفت من نیستم ترجیح می‌دم ناظر باشم، همه دور تا دور نشستیم و شروع به مشاعره کردیم. اولین بیت را عرفان بیان کرد: - ای رفته به چوگان قضا همچون گو چپ می‌خور و راست می‌رو و هیچ مگو نفر بعد ساغر بود، کمی فکر کرد و گفت: - واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم افسانه نگاه خود را به سقف دوخت و گفت: - من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد نوبت به شراره رسید، مکثی کرد و گفت: - دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند: چه غم؟ گر همه عالَم مردند! من رشته را به دست گرفتم و با دال شروع کردم: - در کوچه‌های آبی رگ‌ها، شب‌ها که تنهاییم با رعشه‌های روحمان تنها در ضربه‌های نبض می‌جوشد احساس هستی، هستیِ بیمار در انتظار دره‌ها رازیست! فراز که روبه‌روی من نشسته بود، نگاه خیره خود را به چشم‌های من دوخت و گفت: - تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر کز غمت دیده‌ی مردم همه دریا باشد با خود گفتم: - چرا اینقدر تُن صدای فراز گیرا بود! با این فکر احساس کردم خون به صورتم دوید، من چه مرگم شده بود؟ نگاهم را از او گرفتم و متوجه عرفان شدم که دور بعد را آغاز کرد و گفت: - دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کِی التفات کند بر بُتان یغمایی؟ ساغر دوباره فکر کرد و گفت: - یک روز ز بند عالم آزاد نیم یک دم زدن از وجود خود شاد نیم افسانه نفسی عمیق کشید و با کمی مکث گفت: - مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست شراره با مکثی طولانی از دور خارج شد، دوباره نوبت به من رسید، سری تکان دادم و در ادامه گفتم: - تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟ نگاه فراز به نقطه‌ای بالای سر من خیره شد نفس آه مانندی کشید و با حالت خاصی گفت: یار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی! نوبت به عرفان رسید بر خلاف همیشه به نظر می‌رسید که تمرکز لازم را ندارد، مکث طولانی کرد و او هم از دور خارج شد، نفر بعد ساغر بود که او هم زمان را از دست داد و کنار کشید، افسانه خنده کوتاهی کرد و گفت: ی بدم - یار دیرینه، مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن نگاهی به افسانه انداختم و با لبخند گفتم: نگاه کن! که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب می‌شود چگونه سایه‌ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می‌شود از روی عمد نمی‌خواستم به فراز نگاه کنم، صدای او را شنیدم که با لحنی دلنشین گفت: در سِر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت، منم امروز و تو دامی این بار تأخیر افسانه موجب کنار کشیدن او شد، کمی فکر کردم و گفتم: - یاد باد آن که در کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود فراز ابرویی بالا داد و گفت: - دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت نفسی عمیق کشیدم و در حالی که سعی می‌کردم لرزش صدایم را کنترل کنم گفتم: - تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه‌ای و درِ آرزو ببست فراز به دست‌های من نگاه کرد و گفت: - تاب بنفشه می‌دهد طره مُشک سای تو پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو از یک طرف رعشه به جانم افتاده بود و از طرفی هم اصلاً دوست نداشتم در برابر فراز کم بیاورم، باید او را از دور خارج می‌کردم، کمی فکر کردم و گفتم: - وقت سحر است، خیز ای مایه ناز نرمک، نرمک باده خور و چنگ نواز به نظر می‌‌رسید که فراز تمرکز لازم را ندارد، در حالی که از جا بر می‌خاست، نگاه خمار خود را به چهره من دوخت و با لحنی ملایم گفت: - زُلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم در حالی که به سوی پله‌ها می‌رفت افسانه پرسید: - داری کجا می‌ری فراز، هنوز که تموم نشده؟ من که به هیچ عنوان نمی‌خواستم در برابر رقیب سرسختی مانند فراز شکست بخورم سریع با لحنی گیرا گفتم: - مرو به خانه‌ی ارباب بی‌مروت دهر که گنج عافیتت در سرای خویش است فراز برگشت، در حالی که دست به جیب ایستاده بود سری تکان داد و نیشخندی زد و گفت: - مشخصِ از باخت بیزاری، من به نفع هستی کنار می‌رم! با کنایه گفتم: - راست می‌گی، پس چرا داری فرار می‌کنی؟ چشم غره‌ای تحویل من داد و سریع سمت پله‌ها رفت. اصلاً متوجه نمی‌شدم که دلیل این همه بی‌قراری قلبم در سینه چیست؟ از این واکنش فراز هم دلخور بودم من در مشاعره رقیبی نداشتم، چون یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه من و بابا همین مشاعره بود.
  2. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    چهل و شش همان موقع سمانه آمد و آویزان من شد، در حالی که دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌کرد پرسید: - هستی! راسته که می‌خوای عروس بشی؟ شیما به سوی من چرخید و پرسید: - ببینم هستی خبری شده؟ خندیدم و گفتم: - اون‌جوری که فکر می‌کنی نه. با صدای بلندتری گفت: - بگو دیگه، چرا قایم می‌کنی؟ صدای شکسته شدن ظرفی توجه همه را جلب کرد و من هم به سوی صدا برگشتم که از ته سالن شنیده شد، فراز و عرفان کنار شومینه ایستاده بودند، عرفان در حال جمع کردن خرده‌های فنجان بود و فراز هم سر به زیر و دست به جیب کنار او ایستاده بود! زن عمو از آشپزخانه سرک کشید و پرسید: - چی بود شکست؟ عرفان با لحنی گرفته جواب داد: - آخ، این دست من چلاق بشه زن‌دایی، زدم جهاز شما رو هم ناقص کردم! ببخشید. زن عمو دوباره پرسید: - حواست کجاست آخه؟ حالا فدای سرت، مراقب باش دست و پات رو نبری. عرفان صاف ایستاد، بعد در حالی که به سوی آشپزخانه می‌رفت نگاهی دقیق به من انداخت، من هم در جایم جُنبیدم و لبخندی تحویلش دادم که تبسم مرا بی‌جواب گذاشت و رفت! متعجب برگشتم سمت سالن و نزد افسانه رفتم، او داشت در مورد خواستگار من اطلاعات لازم را در اختیار جمع می‌گذاشت و با چنان آب تابی برای شیما و شراره تعریف می‌کرد که خودم هم دلم ضعف رفت چه برسد به آن دو که از حسادت نمی‌دانستند چگونه مرا سربه نیست کنند! ساغر کنار من قرار گرفت و پرسید : - خُب، نگفتی نظر خودت چیه، هوم؟ با همان تبسم سر راه افتاده پاسخ دادم: - هنوز نمی‌دونم، باید فکر کنم. صدای جیغ مانند شراره در گوشم پیچید که خطاب به فراز گفت: - فراز، من سردرد دارم، می‌شه به اتاق تو برم و کمی استراحت کنم؟ فراز رو به شراره کرد و با صراحت تمام گفت: - اونجا گرمِ اذیت می‌شی، به اتاق سمانه برو و استراحت کن! شراره هم با حرص رفت، وای که این دختر خیلی رو داشت برای اینکه خودش را به طریقی به فراز بچسباند دست به چه کارهایی که نمی‌زد، فراز هم دَمش گرم! خوب حالش را گرفت، دلم خنک شد! برگشتم تا چهره فراز را ببینم، چنان اخمی به من کرد که دچار ایست قلبی شدم و وسعت دامنه‌ی کنجکاوی من هم کاملاً از بین رفت، در حالی که نگاه پرسشگرم را به او دوخته بودم او هم با حالتی حاکی از طلبکاری مرا نگاه می‌کرد، کمی خجالت کشیدم و سر به زیر گوشه کاناپه مچاله شدم، با خودم گفتم: - نه، اینجوری نمی‌شه، من باید فراز رو ادب کنم ای خدا یه فرصت به من بده تا بتونم این جناب مغرور السلطنه رو حسابی ادب کنم. فقط کم مانده بود آمین هم بگویم! عمو ما را به صرف شام دعوت کرد سر میز، سکوت همه جا را فرا گرفته بود، تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای به هم خوردن قاشق و چنگال ها بود، سرم را بالا آوردم و به شراره نگاهی انداختم، او کنار فراز نشسته بود و با اطوار سالاد می‌خورد، در کل با همین کارها آدم را وادار به لجبازی با خودش می‌کرد! شیما هم کنار ساغر نشسته بود و برخلاف خواهر و مادرش خیلی هم مقید نبود یعنی موقع خوردن خیلی هم راحت بود! وقتی که عصبی می‌شد بیشتر می‌خورد، الان هم داشت زیاد می‌خورد، اما به نظر نمی‌رسید که عصبی باشد! زن عمو با صراحت گفت: - من اصلاً اهل تعارف نیستم، پس به خوبی از خودتون پذیرایی کنید. عمو هم در تأیید گفت: - بفرمایید دیگه جای تعارف نیست. عرفان بر خلاف همیشه بی‌میل مشغول خوردن شد در حالی که عمیقاً در فکر بود، افسانه یک لیوان دوغ برای من هم ریخت و گفت: - هستی، بخور خنک بشی. من هم تمام دوغ را سر کشیدم و حالم جا آمد.
  3. از هنگامه عزیزم بابت طراحی جلد رمانم و اخلاق خوب و ذوق و هنرش واقعاً ممنون و سپاسگزارم.😍
  4. 😘 خیلی ممنونم عزیزم واقعاً عالی شد.
  5. خیلی قشنگ و عالیه گلم فقط نقطه‌هاش رو درست بذاری بهتره رنگش و خطش عالیه مرسی
  6. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    چهل و پنج پس از گذشت مدت زمانی حدود نیم ساعت، در کوچه‌ای که منزل عمو منصور در آن قرار داشت توقف کردیم، به محض اینکه بابا ترمز کرد من هم سریع از زانتیای مشکی رنگ بابا پیاده شدم، پشت در خانه عمو ایستادم و انگشت اشاره‌ام را بر روی زنگ گذاشتم! صدای افسانه را شنیدم که جواب داد: - سوخت خنگول! توی ولایت خودتون هم این مدلی زنگ می‌زنی؟ تا حالا کجا بودی؟ شکلکی برای او در آوردم و گفتم: - ولایت خودمون زنگ نمی‌زنیم داد و هوار می‌کشیم، می‌گیم هوی... افسانه... هوی... . جواب داد: - قیافه رو ببین، نکن این‌جوری شب خوابم نمی‌بره، وای چقدر تو زشت بودی من نمی‌دونستم، الان دیدم! با صدای بلند گفتم: - شب میام به خوابت، به من می‌گی زشت؟ در رو باز کن دیگه خسته شدم. با خنده در را باز کرد، بابا داشت در ماشین را قفل می‌کرد، من هم جلوتر از او وارد حیاط باصفای خانه ویلایی عمو شدم، از طریق پله‌ها خود را بالای ایوان رساندم و ایستادم، افسانه سریع به استقبال من آمد و با نیشگون ریز و دردناکی که از بازوی من گرفت با لحنی شیطنت‌بار گفت: - لوسِ نُنُر! این‌قدر از دست تو دلخورم که نگو و نپرس. در حالی که بازوی خود را می‌مالیدم با خنده گفتم: - اوخ وحشی، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌لوس و نُنُر عمتِ! ساغر که کنار در ورودی ایستاده بود با لحنی شاکی گفت: - بازم شما دوتا به جون هم افتادین، به مامان من چرا گیر می‌دین! چشمکی به ساغر زدم و گفتم: - این‌طور وقت‌ها فقط به عمه‌ها می‌شه گیر داد، نمی‌دونی بدون! ساغر لب برچید و با لحنی شوخ جواب داد: - آخی، جون خاله جونت راست می‌گی؟ انگشت اشاره‌ام را در لُپ او فرو کردم و گفتم: - ببینم ساغر، تو الان با خاله من بودی؟ میان حرفم گفت: - چی شد، بهت برخورد؟ خواستم نیشگونی از او بگیرم که از دست من فرار کرد، هر سه با خنده و شوخی و سر و صدا وارد خانه شدیم، اول از همه نگاهم متوجه فراز شد که با اخم به ما خیره شده بود، طبق عادت، سرحال و خندان با همه سلام و احوال‌پرسی کردم، بعد هم حسابی خودم را برای عموی عزیزم لوس کردم، نگاهی به اطراف انداختم و بعد از ارزیابی‌های لازم همراه افسانه برای تعویض لباس به اتاق او رفتیم، افسانه در حالی که بیرون می‌رفت موقع بستن در از من خواست تا راحت باشم، سپس من را تنها گذاشت و به کمک مادرش رفت. مانتو را از تنم بیرون آوردم و دستی به پیراهنم کشیدم، موهایم را دوباره بالای سرم دُم اسبی بستم و از اتاق بیرون رفتم. وقتی متوجه خاله‌ی افسانه شدم، با صدایی بلند و رسا جویای احوالش شدم و مقابلش ایستادم، او هم با خوشرویی جواب مرا داد، شراره کنار فراز نشسته بود و داشت حسابی فک می‌زد! فراز هم هر از گاهی سری تکان می‌داد، به نوعی وانمود می‌کرد که در حال گوش دادن است! اما به نظر می‌رسید حواس فراز پرت است و اصلاً در باغ نیست، شاید هم من اشتباه فکر می‌کردم و او حواسش جمع حرف‌های بی‌سر و ته شراره بود! خواهرش شیما هم داشت سر عرفان بی‌نوا را می‌خورد! قیافه عرفان دیدنی شده بود، به محض اینکه دهان باز می‌کرد تا حرفی بگوید شیما به او مُهلت نمی‌داد و بدون وقفه حرف می‌زد، عرفان با سر ناخن لابه‌لای موهایش را خاراند و متعجب به شیما چشم دوخت، در حالی که برمی‌گشت چشمش به من افتاد و با حالتی مستأصل نگاهم کرد و اشاره‌ای کرد تا او را نجات دهم، مانده بودم چه کار کنم لبخندی بر لبانم نشاندم و گفتم: - وای شیما، این لباست چقدر خوشگلِ! شیما که گویی از حرف من خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود، نیش خود را تا بناگوش باز کرد و کامل به سمت من چرخید و گفت: - مرسی عزیزم سفارشی از دبی خریدم... . همچنان که داشت ادامه می‌داد شانه‌ای بالا دادم و گفتم: - اوهوم، خیلی بهت میاد، عزیزم! عرفان پشت سر من قرار گرفت و گفت: - خُب خانوما، من دیگه برم تا شما راحت باشید. بعد در حالی که آهسته حرف می‌زد تا فقط من بشنوم زمزمه کرد: - مُخم داره سوت می‌کشه، تا عمر دارم مدیونت شدم، به خدا! بعد سریع به سوی فراز رفت و کنار او ایستاد و گفت: - فراز بیا اینجا کارت دارم. فراز هم با عذر خواهی کوتاهی از شراره سریع برخاست و همراه عرفان آنطرف سالن رفت، خانه عمو منصور بزرگ و دوبلکس بود و اتاق فراز و دخترها در طبقه بالا قرار داشت و دو اتاق هم پایین بود با سالن و آشپزخانه‌ای بزرگ، در کل از آن خانه‌هایی بود که به درد ساخت و ساز می‌خورد اما عمو به هیچ عنوان راضی به این کار نمی‌شد، حق هم داشت این خانه قابل مقایسه با آپارتمان‌های قفس مانند نبود با ایوان و حیاط محشری که داشت واقعاً حیف بود. بعد از آمدن مامان با یک خیز کنارش رفتم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم، او هم اخمی کرد و گفت: - کی بزرگ می‌شی تو؟ موندم به خدا. با خنده گفتم: - هیچ وقت! مامان سری تکان داد و بعد از احوا‌ل‌پرسی و تعویض لباس به کمک زن عمو رفت، عمه هم در آشپزخانه مشغول بود و مردها هم با بازی فوتبال دستی خانه را بر روی سر خود گذاشته بودند، افسانه داشت پذیرایی می‌کرد و ساغر هم بین شراره و شیما نشسته بود و سرگرم صحبت بودند. افاده‌ها و اداهای آن‌ها اعصاب خُرد کن بود، طوری که گاهی اوقات فکر می‌کردم در سر آن‌ها به‌جای مغز گچ قرار دارد، شاید هم اصلاً سر آن‌ها پوک بود و در آن چیزی وجود نداشت، آن‌ها خود را امروزی و اهل مُد می‌دانستند لابد من هم اُمُل‌بودم! چون تابع مُد نبودم. شراره بزرگتر از شیما بود هر دو خودپسند بودند، حالا که دقت می‌کنم می‌بینم که ظاهر آن‌ها کلاً نسبت به گذشته تغییر کرده؛ ابروها، لب‌ها، گونه‌ها، به تازگی هم رنگ چشم‌ها، بله! خیلی فرق کرده‌اند. مادر آن‌ها معتقد بود که دو دختر زیبای او چیزی از هنر پیشه‌های آمریکایی کم ندارند! همین اعتماد به نفس بیش از حد آنها مرا می‌کشت!
  7. ممنون عزیزم اگه ممکنه لطف کنید اسم رمان رو تحریری بنویسید چون اقتباسی از یک شعره💐
  8. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    چهل و چهار سرانجام روز پنج‌شنبه که بی‌صبرانه منتظر آن بودم فرا رسید؛ مقابل آینه ایستادم و خطاب به تصویرم گفتم: - خُب، امروز روز مبارزه است! باید دماغ عملی دخترهای خاله‌ افسانه رو به خاک بمالم، به خصوص شراره، همون که قِر می‌ده و اطوار می‌ریزه! سپس با حالتی سرمست مشغول بررسی چهره خود شدم، نیازی به آرایش نداشتم، ابروهای خوش فُرم و مُژه‌های بلندم را می‌پسندیدم، همچنین لب‌های قلوه‌ای و حالت کشیده چشمان درشتم، که گوشه بیرونی آن‌ها متمایل به بالا بود و حالتی خندان به چشمانم می‌داد، من آن‌ها را خیلی دوست داشتم، چون با یک لبخند کوچک، حالت خندان آن‌ها مشخص‌تر به نظر می‌رسید، به قول افسانه که می‌گفت: - خوش به حالت دختر، آدم وقتی حالت چشم‌های تو رو می‌بینه به زندگی امیدوار می‌شه! فقط مقداری کرم مرطوب کننده روی پوست صورتم زدم و با کمی ریمل مژه‌های بلندم را مشکی و حالت‌دار کردم و سپس بدون هیچ آرایش دیگری موهای بلندم را دُم اسبی بستم و سراغ کمد لباس‌هایم رفتم، باید لباسی انتخاب می‌کردم که هم پوشیده باشد هم شیک و راحت، پیراهنی سُرخابی که آستین‌های بلندی از حریر داشت و بلندی قد آن تا زیر زانو بود و یقه گرد آن با سنگ‌های مشکی و براق تزیین شده بود را انتخاب کردم همین خوب بود ساده و شیک‌. از عطر خوش بوی مخصوص به خودم بر روی مچ دست‌ها و گردنم اسپری کردم و از اتاق بیرون رفتم، بابا هنوز در حال استحمام بود، قرار بر این بود که من و بابا از همین جا با هم راهی خانه عمو منصور شویم و مامان هم بعد از ساعت کاری به ما ملحق می‌شد، کت و شلوار و پیراهن بابا را روی مبل گذاشتم و ساک کوچکی که برای خودم و مامان آماده کرده بودم را کنار دستم قرار دادم و تا آماده شدن بابا بر روی کاناپه نشستم، بعد هم گوشی به دست سرگرم پاسخ دادن به پیام‌های افسانه و ساغر شدم، پس از مدتی بابا خیلی زود آماده شد و من هم مانتوی بلندی پوشیدم و شال حریر مشکی رنگم را روی سرم انداختم و هر دو با هم از خانه بیرون رفتیم. درون آسانسور بابا نگاهی به چهره متفکر من انداخت و با لحنی شوخ گفت: - این اخم چیه دیگه، خانم خانوما؟ الهی! بابا فکر کرده بود که من ناراحت هستم و اخم کرده‌ام، لبخند زدم و گفتم: - اخم نکردم بابا جون، ژست گرفتم! بابا با لحن بامزه ای گفت: - اَه، چه ژست زشتی! بلند خندیدم و گفتم: - چقدر سخت تلفظ می‌شه؟ بابا هم خندید و گفت: - خُب، حالا همین رو ده بار بگو! با خنده گفتم: - نمی‌تونم بدون تُپُق بگم، چه زشتِ ژستی! از آسانسور بیرون آمدیم و در حالی که به طرف ماشین می‌رفتیم، بابا گفت: - خوبه، تا برسیم تمرین کن! آفرین دخترم تو می‌تونی... . خندیدم و در حالی که بر روی صندلی اتومبیل می‌نشستم گفتم: - من رو سر کار گذاشتی بابا؟
  9. خواست شخص من نیست عزیز جان نظر منتقد محترم بود که اسم رمانم عوض بشه وگرنه من با جلد مشکلی ندارم!
  10. نام رمان: تمام آسمان من نویسنده: فرحناز رحیم‌بخش ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی @Kosarbayat398
  11. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    همان موقع نگاهم سمت دخترها کشیده شد، با ایما و اشاره به ساغر فهماندم که او هم نگاه کند، عرفان متوجه حرکات ما شد و با خنده گفت: - بی‌دلیل برای من فکر و خیال فانتزی نکنین، بنده از عهده خرج و مخارج این‌ها بر نمیام، لازم بود بگم تا در جریان باشین! همه فکر می‌کردند که ما به دلیل موضوع فیلم همچنان در حال خندیدن هستیم، در صورتی که بخش‌های پایانی فیلم فقط داشتیم با هم حرف می‌زدیم واقعاً که فیلمی شده بودیم برای خودمان! این اخلاق عرفان را خیلی دوست داشتم، هیچ وقت خوشی را به ما زهر نمی‌کرد، با وجودی که حواسش به ما هم بود اما کاری می‌کرد که همیشه خوش باشیم، برخلاف فراز که دوست نداشت در جمع بخندیم! عرفان کار خود را می‌کرد و می‌گفت: - خنده بر هر درد بی‌درمان دواست. اما باز هم حواسش به ما بود و اجازه نمی‌داد کسی نگاهی چپ به ما کند، به همان شکل که هوای ساغر را داشت هوای مرا هم داشت. برای فرار از گرمای هوا سریع درون اتومبیل عرفان نشستم و دوباره چشمم به آن سه دختر افتاد و گفتم: - عرفان، اگه من جای تو بودم این خانوم‌های خوشگل رو هم تا یه جایی می‌رسوندم! ساغر لبخند زد و عرفان هم سرش را به طرف من چرخاند و گفت: - ساده‌ای دیگه، این‌ها از اون مدل بالاها دارن! پرسیدم: - تو از کجا می‌دونی؟ عرفان به سمت دیگر خیابان اشاره کرد و من از دیدن اتومبیل مدل بالایی که دخترها در حال سوار شدن بر آن بودند، دهانم از تعجب باز ماند! عرفان خنده کوتاهی کرد و گفت: - حالا دیدی؟ از تصور اینکه دختری با این سن و سال صاحب چنین اتومبیلی باشد لب برچیدم و با لحنی بی‌تفاوت گفتم: - خُب، ماشینِ دیگه، اونم مثل ماشین تو چهار تا چرخ داره با یه فرمون! عرفان قهقه‌ای زد و گفت: - آره خُب، اینم حرفیِ. ساغر درجه کولر را زیاد کرد و در تأیید گفت: - مبارک صاحبش باشه، ما که بخیل نیستیم! آخر شب افسانه تماس گرفت و وقتی فهمید، بدون حضور او به سینما رفته بودیم کلی از دست من شاکی و دلخور شد، خودم را که جای او گذاشتم، دیدم حق دارد. برای اینکه دلخور نباشد، به او قول دادم که جمعه بعد با هم به گردش برویم، او هم در پاسخ به من با لحنی شوخ گفت: - لابد دفعه بعد هم مجبوری از دل ساغر دربیاری! خندیدم و گفتم: - حالا که این‌جوری شد، همین الان با ساغر تماس می‌گیرم و قرار روز جمعه رو می‌ذارم، خوبه؟ در این صورت من هم خوشحال می‌شدم چون مجبور نبودم روز جمعه تنها بمانم، بنابراین با اشتیاق تمام در انتظار آخر هفته به روز شماری نشستم، پنج شنبه هم که به خانه عمو منصور دعوت شده بودیم، دیگر بهتر از این نمی‌شد!
  12. Farnaz.@r

    رمان موم شب |f@rn@z کاربر انجمن نودهشتیا

    چهل و دو اکثر اوقات، وقتی دوستان من مطلع می‌شدند که پسر عمه‌ای به این خوش تیپی و جذابی دارم کلی مرا تحویل می‌گرفتند! دوستان ساغر که دیگر جای خود را داشتند البته حق هم داشتند، عرفان لاغر و قد بلند بود، موهایی مشکی و چشمانی درشت و قهوه‌ای رنگ داشت با پوستی سبزه که حالتی نمکین به چهره او می‌داد، ساغر هم شباهت زیادی به عرفان داشت، عرفان علاوه بر اینکه خوش قیافه بود اخلاق خوبی هم داشت، به نظر من سمیرا دختر خوب و با شخصیتی بود و فکر می‌کردم مورد مناسبی برای معرفی به عرفان باشد، به همین دلیل خطاب به عرفان گفتم: - ببین، همکار من دختر نجیب و خوبیِ، اگه تو موافق باشی می‌تونم اون رو هم در جریان بذارم و... . عرفان میان حرفم با لحنی شوخ گفت: - من که سنی ندارم هستی، دهنم هنوز بوی شیر می‌ده! اینم درست نیست که بی دلیل مزاحم مردم بشیم. متعجب شدم و با دلخوری پرسیدم: - یعنی می‌گی، هیچی بهش نگم؟ ساغر به عرفان نگاه کرد و گفت: - خُب چه اشکالی داره، حالا یه نظر اون رو ببین اگه پسند کردی، اون موقع هستی هم بهش می‌گه، هوم؟ عرفان کلافه شد و در جواب گفت: - ای بابا، حالا کی زن می‌خواد؟ شما هم دست به دست دادین من رو خر کنید، بابا ولم کنید، من هنوز بچه‌ام! من و ساغر خندیدیم و ساغر به طعنه گفت: - بمیرم برای تو که هنوز بچه‌ای! مراقب باش یه موقع نتُرشی؟ عرفان با اخمی ساختگی گفت: - پسرها نمی‌تونن به مرحله ترشیدگی برسن آخه اون‌ها رو روی هوا می‌برن! من هم گفتم: - وقتش که بگذره، دختر و پسر نداره، جناب! عرفان یک چشمی به من نگاه کرد و گفت: - آره خُب، خودت چی، هنوز وقتش نشده؟ با خنده گفتم: - چه ربطی داره آخه؟ او هم با حالتی حق به جانب جواب داد: - ربط داره، خیلی هم ربط داره. تیتراژ پایانی فیلم داشت پخش می‌شد و ما همچنان نشسته بودیم تا سالن کمی خلوت شود، دست ساغر را کشیدم و گفتم: - بیا بریم ساغر، اصلاً به این آقا خوبی نیومده! عرفان با لحنی شیطنت‌بار و خندان گفت: - چی شد؟ شما که اهل قهر کردن نبودین، الان منم تُرشیده شدم دیگه، نه؟ هر دو خندیدیم و همزمان گفتیم: - اون که بله، شک نکن! خطاب به عرفان گفتم: - یادم باشه به عمه بگم برای تو یه کوزه بزرگ تهیه کنه! عرفان در حالی که از روی صندلی بلند می‌شد گفت: - چرا عمه‌ آخه؟ حالا خودم یه فکری براش می‌کنم نمی‌خواد خودت رو به زحمت بندازی! ساغر ابروهای پیوسته‌ خود را بالا داد و گفت: - تو فقط بله بگو، بقیه‌اش با ما... . عرفان که حسابی کبکش خروس می‌خواند با خنده گفت: - بله، بله، در اون که حرفی نیست!
×
×
  • اضافه کردن...