رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sarajaberi

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    140
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

607 Excellent😃😃😃😃

درباره sarajaberi

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 5 دی 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,167 بازدید کننده نمایه
  1. پاشا بهداد رز بیات رسول احمدی کیهان افراز ساحل بیات(مادر رز) داریوش بیات(پدر رز) بهمن بیات(برادر رز)
  2. پارت جدید💪

    بخونید و لایک کنید و حمایت کنید ❤

    1. afsaneh

      afsaneh

      چشم شما هم از رمان ما حمایت کنید به وقت تنهایی

    2. sarajaberi

      sarajaberi

      حتما عزیزم😄 @afsaneh

  3. #پارت هجدهم یک هفته بعد... آیه: با استرس، طول و عرض اتاق بزرگ آقا رو متر کردم. دست هام از اضطراب یخ کرده بود؛ ولی کف دستم عرق کرده بود! کم مونده بود وسط اتاق بیهوش بشم. انگشت شستم رو کرده بودم تو دهنم و ناخونم رو، می‌جوییدم. از آخرین باری که من دایان رو دیده بودم شیش روزی می‌گذشت، خدارو شکر که تو این مدت ندیدمش. تو فکر بودم که همون لحظه در اتاق باز شد، هیکل تنومند بزرگ آقا، بین در اتاق و چهار چوب قرار گرفت. چادرم رو روی سرم مرتب کردم؛ بزرگ آقا یه لبخند گرم و صمیمی تحویلم داد، همین هم باعث شد به استرسم اضافه شه. مثل همیشه روی صندلی اشرافی اش نشست. به من اشاره کرد که رو به روش بشینم، من هم بدون مخالفت سمت صندلی رفتم و نشستم. - حالت خوبه آیه جان؟! - بله خوبم. - ولی رنگ به رخسارت نمونده! دستم رو روی صورتم گذاشتم، راستش اصلا حالم خوب نبود، از اتفاقی که قراره بیوفته می‌ترسیدم! چشم هام رو، به گل های قالیچه ی زیر پام دوختم. - آیه! با شنیدن اسمم‌ توسط بزرگ آقا، سرم رو بلند کردم و به بزرگ آقا نگاه کردم. - تصمیمت رو گرفتی؟! کمی مکث کردم و مِن مِن کنان ادامه دادم. -م...م...من فقط، بخاطر مادرم می‌خوام این پیشنهاد رو قبول کنم؛ ولی... - ولی چی؟ - از شما می‌خوام صیغه ای بین ما جاری نکنید؛ بذارید ما همینطور عادی رفتار کنیم. - چرا نمی‌خوای صیغه جاری شه؟ سرم رو از خجالت پایین انداختم، انگشت هام رو به هم گره زدم ‌و با شستم بازی کردم. - می‌فهممت، از این می‌ترسی که نکنه یه وقت دایان... نذاشتم حرفش رو کامل بزنه و با عجله پریدم وسط حرفش. - نه! اصلا اینطور نیست! من نمی‌خوام جناب دایان در قبالم، مسئولیتی داشته باشه و همینطور خودم در قبال ایشون. - نمی‌شه! باید این صیغه ی یک ساله بین شما دوتا جاری شه! هم تو، توی اون خونه راحت باشی، هم اگه برخوردی با هم داشتید، باعث عذاب تو نشه! خیالت هم از بابت دایان هم راحت باشه! کلمه به کلمه ی حرف هاش، بوی اعتماد می‌داد. نمی‌دونم که چی باعث شد به حرف های بزرگ آقا اعتماد کنم، ساکت بشینم و چیزی نگم. با سکوت من بزرگ آقا لبخند دندون نمایی زد. - من برای امشب عاقد رو خبر می‌کنم! هول شدم و با بهت به بزرگ آقا نگاه می‌کردم. - ولی! حس نمی‌کنید زوده؟! - در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست! بعد هم به سرعت از اتاق خارج شد. با تعجب به در اتاق بزرگ آقا نگاه می‌کردم، که به شدت بسته شد. از جام بلند شدم، چادرم رو مرتب کردم که از اتاق برم بیرون. تا دستم به سمت‌ دستگیره ی در رفت، در با شتاب باز شد و محکم به صورتم بر خورد کرد. از ضربه ی در گیج شدم و خوردم زمین. دستم رو روی صورتم گذاشتم، با احساس درد زیر پوستم، اخم هام در هم رفت و باعث شد آخ غلیظی از ته دلم سر بدم. سرم رو بلند کردم که با چهره ی نگران دایان مواجه شدم. - پشت در چکار می‌کردی؟ - داشتم می‌رفتم بیرون، این چه طرز در باز کردنه؟ خجالت نمی‌کشی؟ اصولا اول باید در بزنی، اتاق خودت نیست که همینجوری واردش می‌شی! از بس تند تند و پشت سر هم حرف زدم صورتم درد گرفت، همین باعث شد دوباره ناله کنم. - اولا اتاق پدر بزرگمه! دوما دستت رو بردار ببینم صورتت چی شده! - لازم نکرده! برو اونور می‌خوام برم. - نذار متوسل به زور شم. اخمم رو غلیظ تر کردم، صدام رو انداختم تو سرم و داد زدم. - برو اونور بهت می‌گم! خجالت بکش پسره ی تنوع طلب! با حرفم چشم های دایان رنگ تعجب به خودشون گرفتن؛ کم کم عصبانیت جایگزین این تعجب شد؛ اخم هاش رو کشید تو هم و با صدای بلند غرید. - حرف دهنت رو بفهم کلاغ! هرچی می‌خوام سعی کنم، تو رو هم عین آدم ببینم و باهات مثل آدم رفتار کنم هار تر می‌شی! اگه اون زبونت رو کوتاه نکنی، خودم قیچی می‌کنم! شیر فهم شد؟! برای چند لحظه از رفتارش ترسیدم؛ اون اخمی که توی صورتش بود و اون سرخیه سفیدی چشم هاش به ابهت طوسی- عسلی چشم هاش اضافه کرده بود. از همون بچگی به چشم های دایان می‌گفتم 《چشم گرگی》 خیلی چشم هاش ترسناک بود؛ اما وقتی که عصبانی می‌شد، ترسناک تر از قبل می‌شد. ترس تموم وجودم رو گرفته بود، ولی به این ترس غلبه کردم و در برابرش قد علم کردم. - نه! شیر فهم نشد! آدم ذاتش رو نمی‌تونه عوض کنه! من هم با شناختی که از تو دارم، شک دارم که حرف حقیقت رو نگفته باشم! قبلا هم بهت گفته بودم که《حقیقت همیشه تلخه》 این حرفم مصادف شد با یه سیلی محکم از طرف دایان! این دومین سیلی ای بود که ازش می‌خوردم. این سری درد کوبیده شدن در به صورتم، به کل یادم رفت و جاش رو داد به درد سیلی! سوزش اشک تو چشم هام رو حس کردم؛ در برابر گریه کردن مقاومت نکردم و اشکم از گوشه ی چشمم سرازیر شد. به چشم هاش زل زدم، از جان پاشدم و بدون توجه به دایان که صدام می‌زد، از اتاق خارج شدم. خودم رو به اتاقم رسوندم، در اتاق رو قفل کردم، رو ی تخت دراز کشیدم. اشک هام سمج تر از این حرف ها بود که بشه مهارشون کرد؛ به ناچار به چشم هام اجازه ی باریدن دادم. اولین بار بود که اینطوری، از ته دل گریه می‌کردم. صدام فضا ی اتاق رو پر کرده بود، سرم رو توی بالشت فرو کردم تا بیش تر از این صدام رو کسی نشنوه...
  4. پرسید "حالت چطور است؟!"
    خواستم بگویم "خسته‌،واژگون،بی حوصله،مُرده"
    کمی طولانی بود،سرش را به درد می آورد؛
    خلاصه‌اش کردم و گفتم "خوبم".

  5. sarajaberi

    وقتي مامانت عصباني مي شه چي مي گـه؟

    یه کله غُر می‌زنه چیزی نمیگه😐😂
  6. پارت جدید مطالعه کنید😄

    1. زهرا اسبان

      زهرا اسبان

      علییییییییییییییییی بود

    2. sarajaberi
  7. #پارت سوم رز: با بهت نگاهش می‌کردم، از طرز قیافم متوجه تعجبم شده بود. - پدر من یکی از مدیر های شرکت پدرتونه! چند بار پشت سر هم پلک زدم، تک سرفه ای کردم. - در کل گفتم در جریان باشی که با کی طرفی! بعد از حرفم از کلاس زدم بیرون، به سرعت خودم رو به کافی نت رسوندم. از برگه های جزوه کپی گرفتم، پولش رو حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون. برگشتم داخل دانشگاه، رفتم سر کلاس که جزوه رو به رسول پس بدم، اون پسر داشت با رسول بگو بخند می‌کرد. گوش هام تیز شد و به حرف هاشون توجه کردم. اون پسر به رسول گفت: -امشب هستی دیگه؟ - آره فکر کن نیام! - عشقتم میاری؟ - اون همه زندگیمه! بعد از حرفش زد زیر خنده، متعجب شدم. این ها همشون از دم مشکل دارن، این چه وضعیه آخه؟ رفتم طرفشون و دست به کمر واستادم، جزوه رو کوبیدم تو سینه ی رسول. - سه تا دوستید، هر سه تاتون هم مشکل دارین! واقعا که! از کنارشون رد شدم رفتم سمت صندلی که کیفم رو بردارم؛ همون لحظه رسول هم اومد طرفم. - خانوم بیات! دارید اشتباه برداشت می‌کنید! منظورم... نذاشتم ادامه بده، پریدم وسط حرفش. - دیگه چی رو اشتباه می‌کنم؟ یعنی گوش هامم اشتباه شنیدن؟! یعنی میگید شما سه تا آدم های درستی هستین؟! با حرفم آتیش رسول تند شد و با حرف های تند و تیزش بهم حمله کرد. - بله! شما کی هستین که دارید این طور ناشیانه ما رو قضاوت می‌کنید؟ منظورم از عشقم، گیتارم بود! من عاشق گیتارم هستم. این درست نیست که شما همه رو بد ببینید و خودتون رو دست بالا بگیرید! زبونم بند اومده بود، زود قضاوت کرده بودم، نمی‌دونستم باید چی بهش بگم، حرف هاش درست بود و من چیزی برای دفاع از خودم نداشتم. - م...م...من... واقعا از شما مع... - لازم به عذر خواهی نیست! بعد از این حرف، راهش رو گرفت و رفت. من هم که دیگه واسه امروز کلی خراب کاری کرده بودم. رفتم تو محوطه، بعد چن دقیقه راننده ام زنگ زد، تماس رو وصل کردم. - خانوم! من جلوی در هستم. حوصله ی جواب دادن بهش رو نداشتم، تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت در، کیفم رو پرت کردم تو بغل راننده، اون هم از کار هام فهمید اعصابم خورده، برای همین هم چیزی نگفت و در ماشین رو برام باز کرد. نشستم داخل و اون هم به سمت خونه راه افتاد...
  8. پارت جدید مطالعه کنید😄

    آقا خدا وکیلی رمان رو لایک کنید نه این پست رو😐💔

    1. مهمان

      مهمان

      😂😂

    2. sarajaberi

      sarajaberi

      من عاشق توجه شما دوتام شیفتتون شدم لنتیااا😐😂💔

      @fateme.84

      @ARcher

  9. #پارت هفدهم دایان: رسیدم دم در خونه، در پارکینگ رو با ریموت باز کردم؛ ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم. وارد محوطه ی عمارت شدم، خواستم برم داخل که با دیدن آیه روی تاب بدون لباس گرم، اون هم توی این هوای سرد، جا خوردم. رفتم‌ نزدیک تر، چشم هاش بسته بود؛ انگار غرق خواب بود. چند ثانیه بهش زل زدم؛ صورتش تقریبا گرد بود و سفید، لپاش از سرما گل انداخته بود و با پوست سفیدش تضاد دل نشینی ایجاد کرده بود و بامزه تر شده بود. نگاهم رو ی بقیه ی اعضای صورتش چرخید؛ مژه های بور و بلند، لب های صورتی و قلوه ای. در کل چهره ی دلنشینی داشت و باعث آرامش می‌شد. کتم رو در آوردم و آروم انداختم روش که سرما نخوره. خودم هم آروم، کنارش با فاصله نشستم که تاب تکون نخوره؛ به رو به رو زل زدم. دقیقا همون جایی که قبلا من و آیه دعوامون شد، از اون موقع به بعد دیگه برخورد صمیمی ای باهم نداشتیم! تو فکر بودم، با صدای آیه افکارم پریشون شد. - به شما یاد ندادن، وقتی می‌خواین پیش کسی بشینید یا چیزی بندازید روش، ازش اجازه بگیرید؟ یا حداقل اعلام حضور کنید؟! چیزی نگفتم؛ حتی صورتم رو هم به سمتش برنگردوندم. عصبانی شده بود؛ از جاش پاشد که بره داخل. - آخرین دیدار دوستانه ای که داشتیم رو یادته؟! - چطور می‌تونه یادم نباشه، وقتی بهش فکر می‌کنم، صورتم درد می‌گیره! با یاد آوری اون سیلی ای که به صورتش زدم، دستم سوخت! انصافا خیلی محکم زدم، انقدری محکم، که تا فرداش کف دستم قرمز بود. لبم رو به حالت عصبی گزیدم. - معذرت می‌خوام! - چی؟! از گوشه ی چشم می‌تونستم تموم کار هاش رو چک کنم، حتی اون چهره ای که غرق در تعجب شده بود! -عادت ندارم یه حرف رو چند بار تکرار کنم! با شنیدن صدای پوزخندش، نگاهم رو به سمتش برگردوندم، ولی داشت می‌رفت! - آیه! هر چقدر صداش زدم فایده نداشت، به سرعت خودش رو به عمارت رسوند و رفت داخل. نمی‌دونم چه چیزی بود و چه اتفاقی، افتاده بود که باعث شد، ازش عذرخواهی کنم؛ ولی حضورش کنارم بهم امید و آرامش می‌داد. با اینکه وقتی با هم بودیم مثل سگ و گربه می‌پریدیم به هم، ولی امشب! نمی‌دونم، شاید من دیوونه شدم. شایدم اون کتاب زیادی رو من تاثیر گذاشته! شایدم! شاید فکر می‌کردم عاشقم شده! از طرز فکرم خندم گرفت. - چیه؟ اون دختر هم مثل بقیه فقط به فکر پولته! هیچ کس صادقانه عاشقت نمی‌شه، اینو تو کلت فرو کن دایان راد! پوفی کشیدم و از رو ی تاب بلند شدم و به سمت عمارت، پا تند کردم...
  10. واایییییی ماه تابوننننن قربونت بروم❤❤
  11. سلااااااااامممممم اسمم ساراس😄 رشتم شهرسازیه😎📐 اسم رمانام کور سوی عشق مجالی برای زندگی هفتادو نهیم😌 عاشق کالباس😐💔 والسلام نامه تامام😐
  12. sarajaberi

    کدوم رو مینوشی؟؟☺

    همش ب جز زرد😐
×
×
  • جدید...