رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sarajaberi

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    331
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,472 Excellent😃😃😃😃

درباره sarajaberi

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه

  • تاریخ تولد 5 دی 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,441 بازدید کننده نمایه
  1. نسترن جان من ویرایشی توی متن ایجاد نکردم فقط ایدی تورو تگ کردم توی ویرایشم
  2. دوستان به کمکتون نیاز دارم❤

  3. دوستان نیاز به کمکتون دارم ازتون می‌خوام هرچی متن طولانی یا شعر عاشقانه می‌دونید توی این تاپیک برام بفرستید❤❤😘 با تشکر فراواااااان❤❤😍
  4. با لبخند کتاب را بست، به آسمان شب که حالا، همچون گویِ مشکی و ابری ای که رُخ می‌کشید نگریست و لب زد. - خوشگل بود، مگه نه؟! مهلا با گنگی به او نگاه کرد و گفت: درمورد کی صحبت می‌کنی؟! نرگس چشمانش را چند باری روی هم فشار داد تا قطرات باران را از داخل چشمانش، بیرون کشد. دست‌اش را از پنجره بیرون برد تا زیر باران قرار بگیرد. - امیر... - اون پسره ی لات؟! نرگس اخمانش را به هم کشید، با آرامش، در برابر مهلا بلند شد و گفت: امیر لات نیست؛ اون...اون...همه ی زندگیه منه! - آخه چی باعث شده که اون رو انقدر دوست داشته باشی؟! دوباره به آسمان نگریست، آسمان هم هوایش، مثل دل نرگس بارانی بود. به فکر فرو رفت، با خود فکر می‌کرد که نکند، در این سوز سرما و باران، امیر سرما بخورد، نکند زمین ها لغزنده باشند و باعث شود که... حتی از فکرش هم تن و بدنش به لرز افتاد. آه از نهادش بلند شد و جلوی پنجره ایستاد. - یعنی الان کجاست؟! مهلا، اخمی کرد و به آرامی از پای کتاب بلند شد و به سمت نرگس رفت؛ دست‌اش را به روی شانه‌اش گذاشت. - نرگس جان، اون پسر، فقط برای سواستفاده از تو بهت نزدیک... با گذاشتن انگشت‌اش به روی لب های در حرکت مهلا، مُهر سکوت را به روی آن‌ها زد. -‌ مهلا! نزار بیش‌تر از این احترام بینمون خراب شه! من دوست‌اش دارم. ندیدی امروز، جلوی مدرسه چطور برای من تک‌چرخ می‌زد؟! مهلا دست‌اش را عصبی بین موهایش کشید. از کار های ناعاقلانه ی نرگس به ستوه آمده بود. ذره ای عقل در سر او وجود نداشت و به جای مُخ، پر از ملات گچ و خاک بود. مهلا بازدم‌اش را محکم به بیرون فرستاد و گفت: نرگس، ببین کی بهت گفتم؛ از امیر مرد زندگی در نمیاد! مهلا هرچه می‌گفت، انگار سوره یاسین به گوش خر خواندن بود. نرگس در حال و هوای خویش فرورفته بود و مهلا، برای نجات دادن بهترین دوست‌اش بال بال می‌زد. حالا آسمان کمی آرام شده، ابر های پنبه‌ای، کنار رفتند و ماه در سقف آسمان، می‌درخشید. دل شوره ی نرگس خوابید، اما... اما نمی‌دانست این دلشوره، برای کسی‌ست که نیمچه ارزشی برایش قائل نیست... @N.a25
  5. از کودکی پرسیدم: دروغگو ترین و راستگو ترین فرد زندگی‌ات کیست.

    پاسخ داد: مادرم و نامادری‌ام!

    چرا که هر وقت باهم بحث و دعوا می‌کردیم، برای تنبیه‌ام می‌گفت: امروز از غذا خبری نیست. اما موقع خوردن غذا، درب اتاق مرا می‌کوبید و می‌گفت: اگر غذا نخوری بزرگ نمی‌شوی! او خیلی دروغگو بود...

    گذشت و گذشت، مادرم در گذشت؛ پدرم مجدد مزدوج شد.

    مواقعی که با نامادری‌ام بحثم می‌شد، برای تنبیه‌ام می‌گفت: امروز از غذا خبری نیست! امّا من، به امید کوبیده شدن درب اتاقم، سه روز است که چیزی نخورده‌ام...

    قدر دروغگو های زندگیتان را بدانید، نداشتن آن‌ها مصادف با مرگ روانی شماست...


  6. نه مادرم برای من مادر بود و نه تو که محبت های ساختگی‌ات را تنها به اطاعت های بی چون و چرا ی من می‌فروشی.
    وحشت از تو که در عمق وجودت، بودنت را انکار می‌کنی!
    می‌توانی هر لحظه نباشی، چرا که من ادامه ی روح تو نیستم؛ سوختن های من در تب های شبانه، در هذیان های بی‌مادری چیزی به اشک های نگرانی تو اضافه نمی‌کند...
    می‌توانی هر لحظه نباشی!
    چشم های تو نگران من نیست، زیر این آوار تنهایی، چشم های من انتظار دست های نجات بخشی را می‌کشد که هرگز، حتی مشتی خاک را کنار نخواهد زد.
    دنبال چه بودی؟!
    شعری که دیگر هرگز خوانده نمی‌شود؟!
    یا نقابی، گریزگاهی، رویایی، تکیه گاهی، تکیه گاهی که خود به هیچ تکیه کرده است.
    نه مادرم برای من مادر بود، نه تو که بوسه هایت را تنها به التماس های من می‌بخشی!
    ما تنهاییم، تنها می‌آییم و تنها می‌رویم و این جهان، بی شک گذرگاهی است لبریز از نداشتن ها و حسرت آن‌ها...
    لبریز از من و درد بی مادری!

  7. تا میتوانید

    عاشق شوید

    تا میتوانید

    عاشقی کنید

    دنیا دو روز است

    حیف است زندگیتان را تباه حرف و عمل مردم کنید.

  8. @N.a25 مثل مامان هوای همه ی بچه هاش(ناظرا و منتقدا) رو داره از جون مایه میزاره واسه ی سایت و کم نمیزاره
  9. sarajaberi

    کدوم بازیگر کره ای رو دوس داری؟؟

    بازیگری خواننده های اکسو کیم سوهیون جی چانگ ووک
  10. پارت های جدید رو مطالعه کنید

  11. پارت شانزدهم رز: - عماد! نه یعنی، آقای وطن پور! - برخلاف دانشگاه، توی خونه خیلی ساده هستید، متاسفم اصلا نشناختمتون! - س...س...سلام! - سلام‌ خانوم بیات به لکنت افتاده بودم و با دهن باز به عماد نگاه می‌کردم که بابا سر و کله‌اش پیدا شد. - به به می‌بینم که خوب باهم گرم گرفتید، شنیدم که با هم توی یه دانشگاه‌اید! - اِ بابا! - سلام عرض شد، بله جناب بیات، غیر از این‌که هم دانشگاهی باشیم، هم کلاسی و دوست هم هستیم! چشم هام از حدقه زد بیرون؛ با خودم گفتم: والا من چه دوستی ای با شما دارم، جز این‌که همه‌اش کل‌کل کنیم کاری نداریم باهم که! عماد، خیلی مودبانه جلوی بابا کمی تعظیم کرد و دست بابا رو گرفت، بعد از کمی صحبت و احوال پرسی ما رو تنها گذاشت و رفت. با رفتن بابا، عماد انگار چیزی که‌گم کرده رو پیدا کرد و با همون عجله گفت: خُب بگو ببینم، تونستی با اون بچه ی غد، عکس بندازید؟ آخه من و رسول نگرانتون بودیم که نکنه اون‌جا یه دور هم‌دیگه رو بزنید له و لورده کنید. حرف‌هاش باعث شد دوباره به فکر فرو برم. با یاد آوری گیتار زدن‌اش، جذابیت‌اش پشت سه پایه ی دوربین و جذبه ی خاص‌اش پشت فرمون، ناگهان لبخندی ملیحی روی لب‌هام نشست. با تلنگری که عماد بهم زد، به خودم اومدم و گفتم: ه...ه...ها؟! - خوبی؟! شنگول می‌زنی! - آ...آ...آره خوبم، چی‌شد، تو و رسول به کجا رسیدید؟ - آه، رسول خیلی ظریف و کوچیکه، به درد هیچ استایلی نمی‌خوره. با کلی بدبختی تونستم ازش عکس بندازم. آروم خندیدم و سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم. بی‌چاره عماد، با چه دلقکی هم‌گروهی شد؛ دلم به حالش می‌سوزه. همون لحظه، صفحه ی گوشیم روشن شد، یه پیام از طرف پاشا... دوباره ته دلم خالی شد، نفس عمیقی کشیدم و پیام رو باز کردم:《 عکس هارو بریز توی فلش، فردا بیار جلوی دانشگاه. میام اون‌جا و ازت می‌گیرم.》 چیزی نگفتم و فقط به اسم‌اش که نردبون دزدها ذخیره کرده بودم نگاه می‌کردم. - چیزی شده؟! - نه، چیزه، پاشا بود. پیام داد که عکس هارو براش بریزم توی فلش و ببرم براش! - الان؟! - نه بابا، فردا. *** بلاخره مهمون ها هم بعد از چندین ساعت مهمونی، رفتن خونه‌اشون و من هم یه نفس راحت کشیدم. مامان هم تقریبا یادش رفته بود که چی‌شده و من چی ‌پوشیدم؛ معطل نکردم و سریع از جلوی چشم‌اش در رفتم. وارد اتاق شدم و خودم رو روی تخت انداختم، به ثانیه نکشید که خوابم رفت...
  12. پارت پانزدهم رز: نفس عمیقی کشیدم، لباس رو از روی صندلی برداشتم و تنم کردم. جلوی آینه ایستادم. کبودی های بدنم روی پوست سفیدم، خودنمایی می‌کرد. یقه ی لباس به شدت باز بود و هر نوع گریمی هم می‌کردم فایده نداشت. به ناچار، لباس رو درآوردم و از داخل کمد، یه لِگ مشکی با یه لباس مردونه ی یقه بسته ی آستین دار سفید برداشتم. کتونی هام رو هم پام کردم و جلوی آینه ایستادم. تیپ‌ام مدلی نبود که مامان بپسنده، یعنی قطعا نمی‌پسندید ولی مجبور بودم؛ اصلا حوصله ی توضیح دادن نداشتم و از طرفی اگه چیزی می‌گفتم، مامان پس می‌افتاد و بابا هم سوال جواب‌ام می‌کرد. موهام فر بود، برای همین هم سمیه رو صدا زدم که بیاد و با اتو مو صاف‌اش کنه. بعد از صاف کردن موهام، اون هارو دم اسبی بستم، یه کرم مرطوب کننده هم زدم و عینک گرد با فریم مشکی گذاشتم روی چشم هام. تقریبا می‌شد گفت که مهمون ها رسیدن، صداشون تا هفتا آسمون هم اونور تر می‌رفت. از پله ها رد شدم و به سالن پذیرایی مهمون ها رسیدم. هرکس گرم صحبت کردن با یکی بود. بابا، با دیدنم اومد طرفم و دستم رو گرفت و گفت: این هم دخترم، رز! دونه دونه با مهمون ها احوال پرسی کردم، مامان با دیدنم، سرخ و سفید می‌شد که یک‌آن اومد طرفم؛ دستم رو گرفت و از مهمون ها عذرخواهی کرد و من رو کشید توی آشپزخونه. - این دیگه چه لباسیه که پوشیدی؟ مگه من به تو لباس ندادم؟! می‌دونی اون لباس رو از کجا سفارش دادم؟! - مامان تروخدا بس کن این خاله‌زنک بازی هارو، من اون لباس رو دوست نداشتم خیلی باز بود! - باز؟! پس یه سر به کمدت بزن، مثل این‌که یادت رفته لباس هات چه شکلی بودن، چی‌شده یهو مذهبی شدی؟! - وای مامان داری دیوونه‌ام می‌کنی! - باشه، برو فعلا تا بعدا به حسابت برسم بی اهمیت به حرف هاش، از آشپزخونه خارج شدم و مستقیم رفتم سمت میز ته سالن؛ روی میز یه عالمه غذا و نوشیدنی گذاشته بودن. یه لیوان آب پرتقال برداشتم که یکی از پشت زد روی شونه‌ام. برگشتم طرف‌اش که با دیدن‌اش از تعجب، دهن‌ام باز موند...
  13. پارت چهاردهم رز: تا پام رسید به داخل ماشین، صندلیم رو خوابوندم. شیشه رو پایین کشیدم و سرم رو از پنجره بیرون بردم؛ باد، شالم رو از سرم در آورد و لا به لای موهام پیچید و بازی می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم. برای بار دوم، آهنگی که پاشا زد، توی مغزم اکو شد. صدای تپش قلبم رو هم می‌شنیدم، هم حس می‌کردم. سرم رو چرخوندم و به پاشا که پشت فرمون بود نگاه کردم؛ اخم داشت و جدی، راست می‌گن که مرد ها پشت فرمون، با جذبه و جذاب می‌شن. درحال بازرسی چهره‌اش بودم که گفت: هی غریق نجات، منظره اون‌طرفه، من درخت و جنگل نیستم که زل زدی بهم! سریع سرم رو برگردوندم و به رو به رو، خیره شدم. - کی گفته دارم به تو نگاه می‌کنم که الکی جَو می‌دی؟! نیشخندی زد و چیزی نگفت، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و زیر چشمی، براندازش می‌کردم. خب از حق نگذریم توی این مدت که دقت نکرده بودم بهش، ولی صورت جذابی داشت. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به منظره ی اطراف زل زدم. *** نزدیک های دانشگاه نگه داشت، زل زد بهم و گفت: از این به بعد خواستی شنا کنی، حتما یکی رو هم با خودت ببر. - حالا دلیل نمی‌شه که یه اتفاق افتاد... - باشه هرکار می‌خوای بکن. از ماشین پیاده شد، وسایلش رو از توی صندوق برداشت و بدون خداحافظی رفت. برعکس همیشه که یه جواب توی آستینم داشتم، این سری چیزی نگفتم و از توی آینه بغل ماشین، به رفتن‌اش خیره شدم. وقتی سوار تاکسی شد، دلم رضایت داد که من هم برم. نشستم پشت فرمون و راه افتادم سمت خونه؛ بی حوصلگی از سر و کولم بالا می‌رفت، خصوصا سرگیجه که امون‌ام رو بریده بود. با ورودم به خونه و پارک کردن ماشین، مامان و بابا اومدن سمتم؛ بابا سفت بغلم کرد و پشت‌سرش مامان. بابا بهم اشاره کرد و گفت: به به، دختر هنرمند خودم؛ چی‌شد، تونستین عکس بندازین؟! - آره باباجون، هم هوا خوب بود، هم آسمون صاف، فقط... - فقط چی؟! - فقط یکم خسته‌ام، تا این‌جا داشتم رانندگی می‌کردم، اگه می‌شه برم اتاق و استراحت کنم. - باشه دخترم برو انقدر خسته بودم که حتی وسایل رو هم از ماشین برنداشتم و فقط خودم رو به اتاق رسوندم. روی تخت دراز کشیدم و با خودم گفتم: عجب دروغ شاخداری گفتم، تو کی تا این‌جا رانندگی کردی، فوقه فوقش نیم ساعت رانندگی کرده باشی. پوفی کشیدم و روی تخت جا به جا شدم؛ تا چشم هام رو بستم مامان وارد اتاق شد. - پاشو رز، زود لباس هات رو عوض کن، مهمون داریم. - مهمون؟! - آره بابات جلسه ی بین مدیران و رئسای شرکت رو توی خونه برگذار کرده، اون ها هم قراره با خانواده هاشون بیان. - وای مامان! اصلا حال و حوصله ی این مهمونی های مسخره رو ندارم، من نمیام بهتون خوش بگذره! توی جام تکون خوردم و پتو رو کشیدم سرم که مامان پتو رو روی هوا، قاپید. - حرف اضافه موقوف! با تو کلی به اون زن ها پز دادم، باید بیای. بعد هم یه پیرهن شب مشکیِ اکلیلی گذاشت روی صندلی و گفت: این لباس رو می‌پوشی و توی مجلس حاضر می‌شی - مامان مگه عروسیه! - همین که گفتم - مامان خیلی بازه! - ایرادی نداره، همه محرم‌ان زیر لب استغفرلا گفتم و دوباره مامان رو صدا زدم که گفت: پایین منتظرتم!
  14. پارت سیزدهم رز: پوفی کشیدم و بعد از این‌که مطمعن شدم رفته توی ویلا، شال‌ام رو در آوردم و انداختم روی ماسه ها؛ شومیز‌م رو هم در آوردم و با یه تیشرت رفتم توی آب و شروع کردم به شنا کردن. شنا توی آب دریا، یکی از کار هایی بود که بهم آرامش می‌داد. تقریبا یه ربع توی آب بودم. به آهنگی که زد و می‌خوند فکر می‌کردم. احساس سنگینی پیدا کردم، بالا اومدن واسم سخت شده بود و نمی‌تونستم شنا کنم. داشتم غرق می‌شدم و دست و پا می‌زدم. *** چشم‌هام رو باز کردم، روی کاناپه توی اتاق دراز کشیده بودم و پتو، دورم پیچیده شده بود. با مرور اتفاقاتی که افتاده بود، سریع پتو رو کنار زدم. با تعجب به خودم نگاه می‌کردم، لباس هام عوض شده بود. از جام پریدم که سرم گیج رفت و خوردم زمین. با کمک دسته ی مبل از جام پاشدم و آروم به سمت آینه رفتم؛ به خودم زل زدم که از تعجب چشم هام چهارتا شده. روی گردن و قفسه ی سینه‌ام کبود بود و قسمت هایی هم به قرمزی می‌زد. ترسیده بودم، سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم. همون موقع پاشا از حموم در اومد و با قیافه ای بهت زده بهم نگاه کرد. - جن دیدی؟! با ترس زل زدم بهش، اشک هام دونه دونه روی لباسم می‌چکید. - تو...تو... - نترس! کاری باهات نکردم؛ فقط داشتی غرق می‌شدی، خانوم غریق نجات. اومدم و نجاتت دادم. به لکنت افتاده بودم و نمی‌تونستم چیزی بگم. توی سرم انگار بمب منفجر شده بود از بس سنگین بود. نشستم روی کاناپه که اومد طرفم. - رنگت مثل گچ دیوار شده، خوبی؟! - یعنی... تو...ت... - نه، من حتی بهت دست هم نزدم، این چه فکریه که داری؟ فقط اومدم نجاتت دادم. اگه نیومده بودم الان یه جنازه مونده بود رو دستم. تو که شنا بلد نیستی چرا می‌ری دریا، اونم دریایی که نسبتا طوفانیه؟! - من وقتی آب ببینم، دلم می‌خواد بزنم به آب و شنا کنم. - استغفرلا، بفرما به خاطر تو امشبم رو از دست دادم، حداقل راه بیوفت بریم که فردا رو از دست ندم. چپ چپ نگاه‌اش کردم که متوجه شد و لبخند عریضی زد. شروع کرد به خشک کردن موهاش. پوفی کشیدم و یه شال سرم کردم و لوازم‌ام رو برداشتم. - غذا سفارش دادی؟! - نه سوییچ رو دادم دست‌اش و گفتم: ایرادی نداره توی راه می‌گیریم، ببخشید من حالم خوب نیست، اگه می‌شه تو رانندگی کن. نگاه گنگی بهم انداخت، انگار نگران بود، ولی نمی‌شد این رو از توی قیافه‌اش فهمید، همیشه چهره ی بدون احساسی داشت. باشه ای گفت و وسایل رو از دستم گرفت و با خودش برد. کیف‌ام رو برداشتم و از ویلا خارج شدم. مش‌قربان هم با دیدن‌ام اومد طرفم. - خانوم، خوبید؟! - آره، مشکلی نیست. به بابا که چیزی نگفتی؟ - نه خانوم - خوبه، نگو نمی‌خوام نگران بشن - چشم در کمال تعجب، پاشا در ماشین رو برام باز کرد و منتظر شد تا بشینم، من هم خوشان‌خوشان نشستم و اون هم در رو بست و نشست پشت فرمون...
×
×
  • اضافه کردن...