رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M.shahpasandi

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    475
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد M.shahpasandi در 27 مهر 1397

M.shahpasandi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,413 Excellent😃😃😃😃

درباره M.shahpasandi

  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 اردیبهشت 1397

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,527 بازدید کننده نمایه
  1. سلااام ژیلا

    چطوری ژیلا؟

    چه خبر ژیلا؟

    ژیلا؟💕💕

     چرا دیگه منو نقد نمیکنی ؟؟؟😳

    1. Z.H

      Z.H

      سلوممم تو چطوری 

      خو پارت کم می ذاری 

      تا اینجا چیزی ندیدم 

      :)

    2. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      میدونی من وقتی نقد و لایک و اینا میاد پایین اعتماد به نفسمم از دست میدم پارت هم داشته باشم چند بار میخونم..☺😕

      🌺💕💕💕💕💕

    3. Z.H

      Z.H

      عع باشد حتما 

  2. پارتـ جدید🌹❤✏

     

  3. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    #رمان باتلاق سفید

    #مریم_شاه پسندی

    شاید اول لبخندی بزنند و بعد من، برایشان نقش آدم های موفق را پیدا کنم اما زمانی که من دستم را دراز می کنم و دوستانه می گویم:((با یک قهوه چطورید؟)) سریع خود را جمع و جور می کنند و در حالی که ساعت خود را چک می کنند، می گویند:((ببخشید من قرار دارم)) و بعد، صحنه را ترک می کنند. البته، شاید دست خودشان نباشد. شاید آن ها هم عادت کردند به افکار و عقایدی که از کودکی در عقلشان رخنه کرده، عمل کنند و تنشان، با فکر کردن به زنی که یک روزی، به خاطر مشکلات یا از روی خطا و شاید هم حماقت، به اعتیاد روی آورده است، بلرزد.

    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 

     

  4. #پارت_چهاردهم پتو را روی زانوانم انداختم و به اطرافم نگاه کردم. نیم ساعت بعد از اینکه منوچهر رفت، چند نفری آمدند و دست و پاهایم را باز کردند، پتو و بالشتی به من دادند و رفتند. زمان از دستم در رفته بود اما به قدری گرسنه و تشنه بودم که خیال می کردم ماه هاست در آن اتاق حبسم؛ اتاق که نه، بیشتر به انباری میمانست. سرم را بلند کردم تا دریچه ای پیدا کنم که با دیدن سقف، صورتم جمع شد و خودم را جمع و جور تر کردم. جایی بهتر از اینجا نبود؟ آهی کشیدم و بار دیگر به نقشه هایم فکر کردم، تصمیم هایی گرفته بودم اما اجرا کردنشان تنها به خودم وابسته بود، این که جوری پیش بروم که منوچهر به من اعتماد کند. داشتم به این فکر می کردم منوچهر را به چه بهانه به این سمت بکشانم که با دیدن سوسکی که در کنار بالشتم قرار داشت، جیغی زدم و از جا پریدم. لبخندی زدم؛ این بهترین وسیله بود. جیغ های دیگری کشیدم و داد زدم:منو بیارید بیرون، سوسک! جیغ دیگری کشیدم که در به شدت باز شد و منوچهر آشفته و عصبی داخل شد. جیغ زدم و پتوی در دستم را بیشتر فشار دادم، به سمت منوچهر دویدم و با ترس و اشک گفتم:منو از اینجا ببر بیرون.. وقتی دیدم بی اعتنا است، جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:میخوام کمکت کنم. توروخداا، منو ببر از اینجا.. کمی گنگ نگاهم کرد و بعد ابراهیم نامی را صدا زد و خواست که مرا به اتاق دیگری ببرد. دست ها، پا ها و چشم هایم را بستند و مرا به جای دیگری منتقل کردند. راه زیادی را نرفتم که خودم را در جای جدیدی پیدا کردم. بزرگتر از آنجا بود و البته کمی تمیز تر. تخت زوار در رفته و قدیمی گوشه ی آن بود؛ با یک لامپ پر نور که پشه ها دورش چرخ می زدند و در و دیوار هایی که طوسی رنگ بودند. به سمت تخت رفتم و کنارش ایستادم که صدای بسته شدن درب آمد. لبخندی زدم؛ اینجا حداقل بهتر از ان جا بود. با صدای منوچهر به عقب برگشتم. _خب؟ مدارکت کجاست؟ از این همه خونسردی اش تعجب می کردم. طوری رفتار می کرد که گویی این ماجرا و پیدا کردن مدارک، تنها سرگرمی کسل کننده ای برایش نیست و انگیزه ای هم برای آن ندارد. با ان که من خوب می دانستم چقدر آن عکس ها و فیلم ها برای او پر اهمیت اند. پرسیدم:مدارکو برای چی می خوای؟ موهایش کمی پریشان بود، لباس هایش رسمی نبودند و در این حالت، اندام بد ترکیبش بیشتر نمایان می شد و قد کوتاه و شکم بزرگش که حال بسیار در چشم بود، از ابهتی که در لباس های رسمی داشت، کم کرده بود. نزدیک آمد و روی تخت نشست و کوتاه گفت: زهر چشم بگیرم. _ از کی؟ اخم کرد و گفت:کمکت اینه؟ نگاهم به چین و چروک های ریز صورتش افتاد و بی اراده، دو واژه در ذهنم پررنگ شد؛"کفتار پیر"، هر چند هنوز چند دهه ای با پیری فاصله داشت. آن طرف تخت با فاصله نشستم و روبه او گفتم:من کمکت می کنم به شرطی که تو هم یه قولی بدی. مکث کوتاهی کردم و گفتم:نه..دوتا قول! با تمسخر نیشخند زد و با لحن بدی گفت:به نظرم ببین قبول می کنم، بعد برای خودت تعداد مشخص کن. از لحنی که داشت، عصبی شدم و با پوزخند گفتم:مجبوری. خشمگین شد و دست راستم را که روی پایم بود، در دست گرفت و پیچاند. از حرکت او به جلو خم شدم و ناله ی بلندی از درد کشیدم که در گوشم داد زد:برای من خط و نشون نکش جوجه! چشمانم را محکم روی هم فشردم؛ گند زدم! سعی کردم به خود مسلط شوم و تند گفتم: نه، نه!منظورم... اخ...ببخشید؛ببخشید! گویی عقده ی همین کلمه را داشت، چون تا معذرت خواهی ام را شنید، دستم را ول کرد که ناله ی دیگری از درد کردم. اشک دیدگانم را تار کرده بود اما هنوز آتش چشمانش را می دیدم. نگاه دزدیدم و به این فکر کردم که باید بحث را طوری که به نفعم باشد، منحرف کنم. با صورتی که از درد جمع شده بود، گفتم:میدونی چرا اون وقت شب اونجا بودم؟ بی حوصله سری به نشانه تایید تکان داد که ادامه دادم:پس میدونی چقدر ازش متنفرم. سکوت کرد که حرفم را ادامه دادم: اونقدر متنفرم که حاضرم جونم رو بدم اما سیاه بختی سهیلو ببینم . حیرت چشمانش را دیدم؛ خیال نمی کرد ، لحن و چشمانم این قدر پر نفرت باشند. ادامه دادم:من مدارک بهت میدم..حتی.. حرفم را قطع کرد و بی خیال گفت: طرف حساب من سهیل نیست تعجب کردم و پرسیدم:پس کیه؟ پس چرا سهیلو تهدید.. حرفم را باز قطع کرد؛ چه عادت مزخرفی داشت. _چون از طریق سهیل، میتونم از آرش هم زهر چشم بگیرم. لبخند با معنی زد و حرفش را ادامه داد:چون شنیدم مدارکی که تو داری، فقط مربوط به سهیل نیست. سری به نشانه تایید تکان دادم و پرسیدم:آرش کیه؟ پوزخند محوی زد. می دانستم حتما در دل، ناوارد بودنم را مسخره می کند اما این تصور او از من، برایم بهتر بود. _رییس اصلی گروهشون. سری تکان دادم و گفتم:خب، حالا به من قول میدی؟ ادامه دادم: اینکه بهم آسیبی نرسه تو این مدت و بعد از تموم شدن کارمون، ولم کنی برم.. _ و دومی؟ _تا اخر این کار پیش بری و جایی به خاطر منفعت خودت قید این ماجرا رو نزنی..من قول دادم به خودم سهیل رو نابود کنم..باید کمکم کنی. با تمسخر گفت:داری جامونو عوض می کنی... با بغض ناگهانی، گفتم: من حتی از تو هم بیشتر از اون ها بدم میاد. اون سهیل زندگی منو تیره و تار کرد.. آستین دست چپم را بالا زدم و لرزان ادامه دادم:نگاه کن! داشتم به خاطر اون الدنگ خودکشی می کردم. اون باید تقاص پس بده.. نگاه خنثایی به من انداخت. اشک هایم را پاک کردم و جدی پرسیدم: قبول می کنی؟ سری به نشانه تایید تکان داد و قبل از آن که من لبخند پیروزی بزنم، دستش به سمت گلویم آمد و من را به بالای تخت چسباند و با نگاه و لحن تهدید امیزی گفت:اگر بفهمم زیر آبی رفتی،دروغ گفتی و یا بخوای منو دور بزنی، قسم می خورم.. در صورتم داد زد: قسم میخورم، همین جا چالت کنم..فهمیدی؟ از دادی که زد، تنم به وضوح لرزید و رنگ از صورتم پرید. _باشـ.. عربده کشید:چشم؟!! سرم را تند تند تکان دادم و گفتم:چشـ...م..چشم.. ازجا بلند شد، خودش را تکان دادو بعد با لبخند دستی به گونه من کشید و از اتاق بیرون رفت؛ بی شک این مرد دیوانه بود. لبخندی که آمد تا روی لب هایم بنشیند را پس زدم. حدس می زدم که تحت نظر باشم؛چون به نظرم از آدمی مقل منوچهر بعید بود که مرا این طور و این جا رها کند، بدون اینکه رفتار هایم را آنالیز کند و راست و دروغ حرف هایم رابفهمد. برای همین، چند دقیقه ای ترسیده در گوشه ی اتاق جمع شدم و به این فکر کردم که منوچهر، چقدر از حرف هایم را باور کرده است؟ حدس میزنم که او تا حد زیادی مرا مهره ی کوچکی بداند که تنها کاربردش، پیش برد هدف های او بود.به گمانم من در پس ذهنش، زن زخم خورده ی بی دست و پایی هستم که تنها به فکر زهر چشم گرفتن است و عاقبتی جز مرگ ندارد. باید می‌گذاشتم به همین افکارش ادامه دهد و یا تلاش کنم که چنین افکاری درباره من داشته باشد. رمز موفقیت من هم همین بود؛ هر چه مرا خطر کمتری برای خود بداند، بیشتر برایش خطرناک می شدم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. دلم کتاب هایم را می خواست. آنها بودند که مرا از هجوم بی امان افکارم نجات می دادند.
  5. 👆دعوتتون میکنم پارت جدید رو بخونید ❤

    اتفاق های جدیدی در راهه😋😁

  6. مباااارک باشه ژیلایییی😋😍😍😍

    1. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      راستی ژیلا یا تو خیلی زود پارت میذاری یا من کم کاری کردم چون خیلی از رمانت عقب افتادم و اصلا اعصابم خط خطی شده ولی شما به بزرگی خودت ببخش و بدون که من با تاخیر اما پیگیر رمان جذابت هستم قشنگم😘

    2. Z.H

      Z.H

      ممنونم عزیززز هر جور راحتی بابا سخت نگیر

    3. M.shahpasandi
  7. سلام خدمت خانوم یا آقای شاهپسندی :))

    اول تشکر بابت محبتتون نسبت به رمان های من ! 

    دوم اینکه حواسم هست خیلی زیرپوستی از زیر نقد در میرین ...

    اینجوری که بیاین بخونید برین به من یکی نمی چسبه !

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 7
    2. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      سلام پگاه جان..

      من پیگیر رمان هات هستم و مائده هم درست میگه که خیلی دست به نقد نیستم ولی برای رمان اروند یه بار اومدم😁

      راستش نه اینکه بخوام تعارف کنم ولی قلمت به قدری شیواست و من رو جذب میکنه که اگر هم مشکلی کوچیک باشه به چشم من نیاد.

      ولی بهت قول میدم دفعه ی بعد حتما بیام نقدت کنم😍

      راستی منم ازت دعوت میکنم که بری و رمانمو بخونی❤حتما هم نقد کن..مثل من نباش😘😁

      @PEGAH

    3. M.shahpasandi

      M.shahpasandi

      مرسی مائده عزیزم😘

      تو خیلی به من لطف داری..مهربونی از خودته😍

      @maew._.tz

    4. PEGAH

      PEGAH

      باعث افتخاره که قلم من رو پسندیدی !

      چشم حتما پیگیر باتلاق سفید هستم :))

  8. چشم عزیز دلم... خیلی خیلی ممنون که خوندی❤❤❤
  9. سلام الهام جان ✋💕 تبریک بابت شروع رمان جدیدت🌹 امیدوارم بتونی رمانتو به خوبی ادامه بدی و موفق باشی🌺🌺❤❤
  10. سلاااام دوستای قشنگم😍 ممنون بابت صبوری و همراهیتون!! پارت جدیدددد گذاشتم❤ نظراتون خیلی خیلی برام مهمه..ِ برای این قسمت از رمان خیلی وقت گذاشتم وفکر کردم و این جوری شد که با ایده ای که تو ذهنم اومد کلا روند داستان عوض شد و شک داشتم سر اینکه انجامش بدم یا نه!ِ در اخر اینکه امیدورام دوست داشته باشید🌺🌹💕💕 https://forum.98iia.com/topic/6118-رمان-باتلاق-سفیدmshahpasandi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=165968
  11. سلاااام دوستای قشنگم😍

    ممنون بابت صبوری و همراهیتون!!

    پارت جدیدددد گذاشتم❤

    نظراتون خیلی خیلی برام مهمه..ِ

    برای این قسمت از رمان خیلی وقت گذاشتم وفکر کردم و این جوری شد که با ایده ای که تو ذهنم اومد کلا روند داستان عوض شد و شک داشتم سر اینکه انجامش بدم یا نه!ِ

    در اخر اینکه امیدورام دوست داشته باشید🌺🌹💕💕

    https://forum.98iia.com/topic/6118-رمان-باتلاق-سفیدmshahpasandi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=165968

  12. #پارت_سیزدهم با سر درد شدیدی چشمانم را باز کردم و گنگ به اطرافم نگاه کردم؛ کمی طول کشید تا همه چیز به خاطرم آمد. دست ها و پاهایم بسته به ستونی شده بودند و چشمانم چیزی جز سیاهی نمی دید. سعی کردم بر ترسم غلبه کنم و با چشمان باز به دنبال ذره ای نور گشتم اما گویی در اتاقی بدون درز و پنجره حبسم کرده اند. قلبم در دهانم می کوبید و ذهنم در تاریکی اشکال مخوفی را ترسیم می کرد. ترس از تاریکی، از خاطره ای در کودکی گریبان گیر من شده بود. طاقتم تمام شد و جیغ کشیدم؛ بی وقفه و پشت سر هم! انقدر که گلویم به خس خس افتاد. چشمانم را بسته نگه داشتم و داد زدم:منو بیارین بیرون؛ سهیل!سهیل عوضی، منو بیار بیرون.. شاید نزدیک به پنج دقیقه بی مکث جیغ و داد کردم.متنفر بودم،از این که آنقدر به ضعف هایم تسلط داشت،متنفر بودم. فشارم افتاده بود و اگر که طناب های بسته شده به دست و پاهایم نبودند، صد باره رو ی زمین افتاده بودم. بعد از دقایقی که برای من عمری گذشت، صدایی مثل کلید انداختن در قفل آمد و دربی باز شد. درب در سمت راست من قرار داشت.سایه ی شخصی را می دیدم اما نوری که از پشت به او می خورد، مانع از آن می شد که متوجه هویتش بشوم. آن شخص دستش را جلو آورد و چیزی را لمس کرد که بعد از آن، لامپی که دقیقا بالای سر من قرار داشت، روشن شد. چشمانم از آن حجم از نور درد گرفت و با دیدگانی جمع شده اطرافم را نگاه کردم. جایی شبیه به انباری بود با وسایل درب و داغانی که گوشه ی آن افتاده بود. به سمت درب برگشتم که با دیدن آدمی که جلویم بود، رنگ از رویم پرید. با لکنت زمزمه کردم: تو، تو کی هستی؟ دستی به دکمه های باز پیراهنش کشید و با قدم های آهسته روی صندلی که روبه روی من قرار داشت، نشست. لبخند خونسردی زد و گفت: اشنا می شیم.. ترسیدم و جیع زدم: کمک؟ کمک!یکی کمک کنه.. با دست به مرد چهارشونه و هیکلی که جلوی در بود، اشاره ای کرد. مرد جلو آمد و بی توجه به جیغ و داد های من ، چسبی را به دهانم چسباند. چشمانم از ترس درشت شده بودند و عرق از کناره ی صورتم پایین می ریخت. نریمان هیچ حرفی راجب او نزده بود؛ اصلا قرار چیز دیگری بود. قرار بود من به دام سهیل بیوفتم نه منوچهر! سیگاری بین لب هایش گذاشت و کامی از آن گرفت. دودش را به سمت من فوت کرد و با نیشخند گفت:خب؟چه خبر همسر اسبق سهیل؟ دروغ نبود اگر می گفتم از ترس قالب تهی کرده ام. لبخندی زد و گفت:اخی!.. به آن مرد نگاه کرد و با تمسخر ادامه داد: اسی، ببین چقدر ترسیده! نترس عزیزم، ما که کاری باهات نداریم. اشک هایم روان شدند. حواسم پرت جای دیگری بود. اگر پلیس پیدایم نمی کرد چه؟اگر میمردم و از این قشر انتقام نمی گرفتم چه؟با دهانم اصواتی در آوردم که منوچهر دوباره به اسی اشاره کرد. او هم همچون رباط برنامه ریزی شده ای، با همان ژست قبل به سمتم آمد و بدون ذره ای رحم، چسب را محکم از روی دهانم کند. از سوزش آن اشک چشمانم بیشتر شد. پا روی پا انداخت و گفت:شما یه مدت مهمون مایی.. با صدای لرزانی لب زدم: _تو کی هستی؟؟ جی از جونم می خوای؟ خونسرد بودنش در آن شرایط بیشتر عصبی ام می کرد. موهای کم پشتی داشت با ریش بلند جو گندمی، چشمان ریزی داشت و دماغی که بزرگ بودنش اولین جز مورد توجه بود.چهل و اندی سن سال داشت، پیرهن کرم رنگی به تن کرده بود و دکمه های اول پیراهنش را باز گذاشته بود و زنجیر نقره ای در گردن داشت. نگاهم را به صورتش دوختم که با اخم کمرنگی گفت: منوچهرم. بعید میدونم بشناسیم مادمازل.. با صدای لرزانی پرسیدم:برای چی منو آوردی اینجا؟ چی ازم می خوای؟ سیگارش را با نوک کفش براقش خاموش کرد و جدی گفت:مدارک. با تعجب ساختگی گفتم:چی؟ کدوم..مدارک؟ دست زیر چانه اش گذاشت و گفت:یادت میاد...اروم اروم.. و بعد با دست علامتی داد که مردی با دوربین به سمتمان آمد و همان مردی که" اسی" خوانده بودتش، بی مقدمه مشت محکمی به صورتم کوبید که خون از دماغم جاری شد و روی لب ها و پیراهنم چکید. موهایم را از پشت کشید و چاقویی زیر گلویم گذاشت. سردی چاقو خون را در رگ هایم منجمد کرد و بغض گلویم را گرفت. پنج سال پیش فکرش را هم نمی کردم که اینجا بایستم و به این فکر کنم که کی و چطور میمیرم. منوچهر در تصویر نبود اما صدایش پیچید که گفت:میبینی سهیل؟ هرخطایی تاوانی داره...مدارکت الان تو چنگ منه و البته، این لیدی زیبا. تنم لرزید و ناخواسته جیغ زدم:خدا لعنتت کنه سهیل. فیلم قطع شد و مرد چاقو را برداشت و کنار کشید. منوچهر جلو آمد و روبه رویم ایستاد، دست زیر چانه ام گذاشت و همانطور که آن را فشار می داد، گفت:اگر همکاری نکنی، دفعه ی بعد از اینا فقط توی فیلم نیست، بانو! چانه ام رها کرد و به سمت درب رفت، با نفس هایی که از وحشت و درد چانه ام به زور بیرون می آمد، بریده بریده گفتم:برای..چ...چی... دنبال...مد..مدارکی؟ پوزخندی زد و با نگاهی به سر تا پای من گفت:یه تسویه حساب کوچیک! و همانطور که از اتاق بیرون می رفت، چشمکی زد و با لحن تهدید امیزی گفت:به زودی برمی گردم.. صدای کوبانده شدن درب اتاق، لرز تنم را بیشتر کرد. روبه رویی با این قوم الظالمین از تصورش خیلی خیلی ترسناکتر بود. چه کار باید می کردم؟هیچ فکری در سرم جریان نداشت. اگر آن ها پیدایم نکرده باشند، چه؟ چشمانم را بستم و سعی کردم موسیقی را در ذهن دوره کنم تاشاید بتوانم کمی فکرم را آرام کنم و به جایی برسم اما هرچه تلاش می کردم تنها یک شعر در ذهنم دوره می شد. به نوای قلبم گوش دادم و بی اراده و آرام شروع به زمزمه آن کردم: من از عالم تو را تنها گزیدم روا داری که من غمگین نشینم؟! مکثی کردم،از بغضی که در گلویم نشسته بود، صدایم می لرزید. اندر دل بی وفا غم و ماتم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد "مولوی" آهی کشیدم و قطرهای اشک از گوشه ی چشمان بسته ام پایین چکید.
  13. باشه ممنون🌺 من برای اینکه مشکلی برای شما پیش نیاد گفتم🌹
  14. ممنون میشم توی خصوصی برام بفرستید. خوشحالم پسندیدی💕🌹
  15. سلام مریم بانو✋💕 ممنون برای نقد خوبت و اینکه وقتت رو صرف خوندن رمان من کردی😍 خوشحالم که دوست داشتی. حتما به نکاتی که گفتی توجه خواهم کرد و توی پارت های بعدی امیدوارم کمبود های توصیف رو جبران کنم.. خیلی خوشحال میشم من رو در ادامه رمان همراهی کنید 🌺🌹 در پناه حق دوست عزیز❤
×
×
  • جدید...