رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Rominaa

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4 Good😌😌😌😌

5 دنبال کننده

درباره Rominaa

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 7 آبان 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

46 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_سوم سرم و به شیشه ماشین تکیه داده بودم و چشم دوخته بودم به ادمایی که خیلی سریع پشت سر می ذاشتیم ..غرق شده بودم بین یه مشت فکر پریشون که اونجا هم رهام نمی کردن.. وقتی باهاش بودم حالم خوب بود ، اروم بودم انگار یکی دستام و می گرفت تا از زمین بلندم کنه .. بلند شده بودم باهاش انگار شوخی می کرد و می خندید تو سرشت این ادم چیزی به اسم جدیت وجود نداشت یه کاریزمای جذب خاص داشت نمی دونم شایدم من اینطور حسش می کردم _اوا.. به سمتش برگشتم _بله _دمقی چرا؟ _چیزی نیست _چیزی نیست یعنی سوال نپرس دیگه؟ _خب نههه ، یعنی اونقدر مهم نیست که لازم باشه براش وقت گذاشت _ببین من میدونم شرایط یکم پیچیده شده ولی ازت می خوام به خودت امیدوار باشی ، تنها چیزی که می تونه تو این وضعیت حداقل شده یکم ، حال و هوات و عوض کنه بردن اون مناقصه س _درسته .. _من بهت امید دارم می دونم از پسش برمیای.. دلم می خواست دستام و دور گردنش حلقه کنم بگم چقدر عاشقشم ، چقدر حرفاش حالم و خوب میکنه اما فقط به همین جمله کوتاه اکتفا کردم؛ _ممنون که پیشمی و بازم همون لبخند دیوانه کننده .. جلوی در ورودی منو پیاده کرد قرار بود منتظرش بمونم تا ماشین و پارک کنه به ساعتم نگاه کردم نیم ساعت زودتر رسیده بودم اینه مو در اوردم و برای هزارمین بار سرو وضعمو چک کردم هول ورم داشته بود! پنجه پای راستم و مدام رو زمین بالا پایین میکردم که با صدایی به عقب برگشتم؛ ماتم برده بود ، این اینجا چیکار می کرد؟! _به به خانم سعادت _تو..اینجا چیکار می کنی؟ _بعد این همه مدت از اخرین دیدارمون توقع این برخورد و نداشتم _چرا بحث و عوض می کنی؟ _فکر نمی کنم از همکاری جدیدمون باهم ناراحت شده باشین سرکار خانم فقط خدا میدونست چقدر از این نگاهای زنندش متنفر بودم ، همونطور که فقط من و خدا می دونستیم حضور این ادم اینجا ، اتفاقی نیست پس با جدیت بهش رو کردم و گفتم ؛ _اولا هنوز چیزی معلوم نیست ، دوما اگر بر فرض محال حتی یک درصدم حرف شما درست باشه ، باید بگم که خارج از ساعات کاری خوشم نمیاد با همکارام معاشرت داشته باشم ، گفتم که بعدها سو تفاهمی اگه پیش اومد منجر به دلخوری نشه بدون معطل کردن حتی یک دقیقه مسیر لابی و طی کردم و پشت در سالن کنفرانس منتظر اومدن نیما شدم
  2. #پارت_دوم دیشب بعد دوساعت کلنجار رفتن با خودم اخرسر نمی دونم چندساعت از نیمه شب گذشته بود که بیهوش شدم و خوابم برد ، جلوی اینه نشسته بودم.. داشتم سعی میکردم ذهنم و اپدیت کنم اما خوب که دقت کردم دیدم تکرار روزای تکراری که اپدیت کردن نمی خواد .. غرق شده بودم بین دیشب وشبای قبلش که صدای تلفنم رشته افکارم و پاره کرد خیره شده بودم به عکسی که رو صفحه بود و نورش خفیف روشن و خاموش میشد.. بی میل به جواب دادنش بیخیال طرف کمد لباسام رفتم و سرسری از داخلش یه چیزی پیدا کردم و پوشیدم پله هارو دوتا یکی پایین می رفتم که چشمم به اشپزخونه خورد دل سرخوشی داشتن دیشب بکش بکش تو خونه راه انداخته بودن ، الان دور یه میز نشسته بودن و صبحانه میخوردن ! رسما دیوونه خونه اس اینجا .. خداحافظی گفتم و در و باز کردم دوباره صدای گوشیم بلندشد کلافه تماس و برقرار کردم؛ _اه ، چته حتما کاردارم که جواب نمیدم _خبببب حالا ارام، خواستم ب..گم ، هیچی دیگه بپر بابا تلفن و قطع کرد سرم و به اطراف چرخوندم که تو ماشین دیدمش سری به نشونه تاسف تکون دادم و سوار شدم بی مقدمه تندتند شروع به حرف زدن کردم _نه من میخوام بدونم تو دیشب به من میگی کار داری بعد اول صبح جلوی خونمون کشیک من و میکشی ؟ تو انسانی؟ تو عقل داری ؟ نه من میخوام بدونم لذت میبری از عصبی کردن بقیه؟ _اولا سلام انگشتم و به نشونه سکوت جلوی صورتم گرفتم و غریدم _هیشش هیچی نگو حوصلت و ندارم _البته که منم خوبم _اهههه خب سلام _سلام به روی ماهت به اعصاب نداشتت _اره من یه دیوونه ردیم میشه دیگه سر به سرم نذاری سرم و به طرف پنجره چرخوندم و لبای آویزیون به بیرون خیره شدم _اینطور که بوش میاد هنوز اتش بس اعلام نشده _اخر یه روز از دستشون فرار میکنم _کار خوبی میکنی پاشو بیا ور دل خودم _ععع! نبابا رو دل نکنی یه وقت؟ _تو نگران من نباش من بلدم چطوری تو رو یه لقمه چپ کنم که دل درد نگیرم و حسن ختام حرفش با یه خنده بلند بود.. چقدر این لبخند دیوانه کننده بود چقدر میتونست حالم و خوب کنه.. از غرور نبود اما از ترس بود که نمی تونستم بهش بگم چقدر خوشحالم از اینکه بیخیال سفرش شده و همین جا موندگار شده _نخوریمون حالا هول شدم گفتم ؛ _ها ؟ چی ؟ با تو نبودم داشتم بیرون و نگاه میکردم _اها منم با تو نبودم بیرون و گفتم دوباره بلند تر و طولانی تر خندید از حالش خوشم می اومد لذت میبردم از تک تک لحظه هایی که کنارش سپری میشد
  3. #پارت_اول این روزا درگیر بودم ، نمیدونم چرا برای چی ، کی حتی..اما اینو میدونستم این روزا حالش غریبه ! دقیقه هاش مثل همیشه نیست ، تب داره انگار.. یه چیزی این وسط غلط بود و من سردرگم دنبالش میگشتم ..کم مونده بود به زمین و زمان ، به اسمون خدا ، به همه چیز شک کنم .. خسته شده بودم از اون همه هیاهو وسط یه میدون جنگ زندگی کردن ادم و یاد گلادیاتورایی میندازه که مجبورن بجنگن تا به همه ثابت کنن لیاقت خیلی چیزا رو دارن ، اما من از گلادیاتور بودن فقط کتک خوردن وسط میدون و یاد گرفته بودم .. شبام بی هدف صبح میشد و صبحام بی هدف شب ، انگار خودمم نمیدونستم چرا و برای چی پاسوز این جنگ بدون پایان شده بودم.. تو افکار خودم غرق شده بودم که لیوان بغل شونم تو دیوار خورد و شکست! تو کسری از ثانیه به هزار تیکه تقسیم شد و تمام حواس من پرت خرده های شیشه روی زمین شده بود.. به خودم اومدم رفتم بینشون تا از هم جداشون کنم هه.. مسخره بود .. وسط دعوایی بودم که اصلا نمیدونستم چرا و چطوری شروع شده فقط داشتم سعی میکردم کاری کنم که از هم فاصله بگیرن.. اینجا بود که دلم میخواست کاش میمردم همون لحظه ، هرچند براشون خیلی فرق نمیکرد عادت و هرکاری کنی بازم همون عادته .. همیشه اینجور موقع ها فرصت خوبی بود برای گریه کردن برای نالیدن و زار زدن به حال منی که این روزا انگار تنهاییش بیشتر از بقیه وقتا داره جلوش جولون میده .. نیم ساعتی گذشت تا خسته شدن یکیشون رفت تو حیاط و شلنگ اب و باز کرد که مثلا خودش و با ابیاری گلا سرگرم کنه ، یکیشونم کانال تلویزیون بزاره رو پی ام سی و تااخر صداش و زیاد کنه تا بتونه وسط اون سرو صدا گریه کنه.. این وسط فقط من بودم که بخودم حق گریه کردن نمیدادم بارها به خودم گفتم خب این چه زندگی ایه؟ روزی صدبار تو سر و کله هم میزنین و زندگی من و جهنم میکنین بعدم که باتریتون تموم میشه استراحت میکنین تا فردا دوباره روز از نو روزی از نو؟ جالب بود برام این روزای تکراری براشون پراز سوال وجدل بود و برای من شبیه یه نوار خش دار که نه عقب میرفت نه جلو ساعت ونگاه کردم ، نسکافم یخ کرده بود بااینکه سرد شدش و دوست نداشتم اما ناچاراً تا اخر سرکشیدم و خزیدم زیر پتو ، فردا روز سختی و داشتم..
  4. نام رمان: طعم شیرین یک لبخند نویسنده : rominaa کاربرانجمن نودوهشتیا ژانر:عاشقانه هدف:از نظر هرکس دنیا به یک دلیل قشنگه ، اما برای من قشنگترین لحظه دنیا زمانی بود که لبخند میزد.. خلاصه : آوا دختری ۱۸ ساله که درگیر عواطف خاص دوران جوانی اش شده و در این راه فراز و نشیب هایی ان را همراهی میکنند.. ناظر رمان: @Bahar.1385
×
×
  • جدید...