رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Queen.K

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    365
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,353 Excellent😃😃😃😃

درباره Queen.K

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 19 شهریور 1385

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,815 بازدید کننده نمایه
  1. Queen.K

    نقد داستان گرگ زاده(جلد اول و دوم)

    سلام خیلی ممنونم فقط هر دو جلد رو نقد کردید؟
  2. Queen.K

    به جمله "دوست دارم" چطوری واکنش میدین😂

    نه بابا؟ ول من کرونا رو بیشتر از تو دوست دارم بیب((: اره بابا(:
  3. واقعا؟ خاب عیبی نداره یه کلمه جدید یادگرفتم((:
  4. Queen.K

    #رمان هفته بیست و ششم(2)

    خوانده و نقد شد^-^
  5. سلام بر نویسنده ی توانا(((: این بارم مثل دفعه های قبل از خوندن رمانت خیلی لذت بردم فقط توی پارت 15 منظر همون منظره هست؟ و پارت 16 چه می خواست رو علامت سوال بزار و یه چیز دیگه سعی کن یه ذره فقط یه ذره از تشبیه ها کم کنی نکه بد باشه ها نه خیلی خوبه ولی تو بعضی از پارت ها خیلی بیش از اندازه تشبیه به کار برده بودی و این شاید خواننده رو کمی خسته کنه و اون رو وادار کنه که اون قسمت رو نخونه همین دیه فایتینگ^-^
  6. سلام عزیزم موضوع رمانت به نظرم تکراری هست البته هنوز به اونجایی که فکر می کنم نرسیده و تقریبا می تونم حدس بزنم که رمان چجوری پیش میره اول اینکه از اینتر زیاد استفاده نکن دوم دیالوگ هات بیشتر از مونولوگ ها هست در اصل باید برعکس باشه پس کمی دیالوگ هارو کم کن و روی مونولوگ ها بیشتر تمرکز کن توصیف مکانت کمه و توصیف شخصیت هات می تونه از اینی که هست بهتر بشه ولی توصیف احساسات رو دوست داشتم^-^ و اینکه می هارو باید از فعل ها جدا کنی و "و" رو هم همینطور بعضی از کلماتت بیش از اندازه خودمونی هست مثل یه هو و فائذه رو اینجوری می نویسن گلم: فائزه حب ایراد دیگه ای ندیدم ایشاالله موفق باشی^-^
  7. سلام خسته نباشید برای داستانم یه منتقد می خوام فقط اینکه دو جلد هست جلد اول جلد دوم
  8. پارت 28 -باید با یه گرگ زاده مبارزه کنم؟ چه چیزی از این بهتر؟! به سمتش حمله می کنم که جاخالی می دهد و به پشتم می رود. عصبی به پشت سرم بر می گردم اما اثری از او نبود. صدایی ارام و زمزمه مانند به گوشم خورد: من اینجام نورا!... همین که به سمت توماس برگشتم نیرویی قدرتمند من را به عقب پرتاب کرد و من محکم بر روی زمین افتادم. چطور ممکن بود؟!... وقتی که از حالت گیجی خارج شدم متوجه شدم که تبدیل به انسان شده ام. فکر می کردم گرگ بودنم را بتوانم کنترل کنم اما مثل اینکه اشتباه فکر می کردم. توماس در چند قدمی ام با آن لبخند پیروزی مسخره اش ایستاده بود و پشت سرش هنریک غرق در خون نیمه بیهوش قرار داشت. -وقتشه تو هم به بقیه بپیوندی نورای عزیز! شمشیرش را بالا آورد. چشمانم را با درد بستم؛ آیا این پایان زندگی 16 ساله ام بود؟ منتظر ماندم اما اتفاقی نیفتاد. به آرامی چشمانم را باز کردم که با صحنه ی روبرویم، دوباره اشک ها راه خودشان را برو روی گونه هام پیدا کردند. تئماس به شگفتی به هنریک نگاه کرد. درست بود؛ شمشیر تا ته در نزدیک قلب هنریک فرو رفته بود. فریاد می زنم: نه! نباید این کار رو می کردی!... نباید! هنریک سرش را به سمتم خم می کند و لبخند می زند. خون از دهانش ریخت و بعد، با تمام نیرویی که داشت شمشیر را در قلب توماس فرو کرد. توماس متعجب به او نگاه کرد. تلو تلو خوران عقب رفت و دستش را روی سینه ی خونینش گذاشت. خندید. خنده ای تلخ همراه با درد. بر روی زمین زانو زد و گفت: بهت افتخار می کنم پسرم! چشمانش بسته شد و بر روی زمین افتاد. چند ثانیه بعد، هنریک با شتاب بر روی زمین سقوط کرد. با بغضی از ناراحتی و عصبانیت به سمتش رفتم و کنارش بر روی زمین نشستم. -باید سریع پیش سی بل بریم... اون... اون می تونه خوبت کنه فقط طاقت بیار!...خواهش می کنم! هنریک لبخند کم جونی زد و با دست خونی اش دستم را گرفت و بر روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد. -دیگه این آخر زندگی من نورا!... من همیشه در قلبت می مونم و تو نمی تونی من رو فراموش کنی! هیچوقت نمی تونی!... می دونی که....چق...چقدر....دوستت....دارم؟ اشک هایم را پس زدم و با بغض سری تکان دادم. -بهم بگو که تو هم دوستم داری! بر روی هنریک خم می شوم و با بغض خفه کننده ای گفتم: اره منم دوستت دارم هنریک خیلیم دوستت دارم! فقط زنده بمون بعدش... بعدش یه زندگی دوباره رو توی جنگل شروع می کنیم! -با کارمن و جیمز؟ می خندم: آره با کارمن و جیمز... با اعضا با همه ی گرگ زاده ها! می خندد. آرام و دلنشنین و بعد بدنش سرد و سبک می شود و چشمانش را به آرامی می بندد. آرام تکانش می دهم و زمزمه می کنم: هنریک؟... هنریک؟....نه! تو نباید بمیری!.... خواهش می کنم چشمات رو باز کن!... خواهش می کنم! قطرات اشکم بر روی صورت سرد و بی روح هنریک می چکد. زمزمه می کنم: این آخرش نباید باشه....نه! دستی بر روی شانه ام قرار می گیرد و من را عقب می کشد. به کارمن که اشک در چشمانش بود نگاه کردم و ملتمسانه گفتم: بهش بگو بیدار بشه!... اون از تو حساب می بره!...اون.... قبل از اینکه حرفم تمام شود کارمن من را در آغوش خود می کشد. بلند گریه می کنم؛ دیگر جانی در بدنم نداشتم. احساس پوچی و بی ارزشی می کردم. قلبم پر از درد بد و آن صحنه همش در برابر چشمانم زنده می شد. -جنگ تمام شد نورا!... به لطف هنریک.... اون جنگمون رو به پایان رسوند... باید بریم! ************* بی روح به صحنه ی مقابلم چشم دوختم. سه روز از جنگ می گذرد؛ وقتی توماس مرد اثر جادو هم از بین رفت و همه به حالت عادی خود با گشته بودند. مادربزرگ هنریک، ملکه ی این سرزمین در مقابل ملکه تیلدا قرار گرفت. دیگر وقتش بود این جنگ را تمام کنیم. -فوت نوه تون رو تسلیت می گم... کار با ارزشی برای هر دو نسل انجام داد. فکر دیگه وقتش باشه! ملکه پیر سری تکان می دهد: نباید این جان فشانی هنریک فراموش بشه....من! ملکه این سرزمین اعلام صلح با گرگ هارو می کنم!...اما... ملکه به سرعت می گوید: نه با هم جنگ می کنیم و نه باهم متحد می شیم.... درست مثل قبل! ملکه سری تکان می دهد و رو به تمام مردم و گرگ زاده ها می گوید: از این موقع به بعد دیگر هیچ دشمنی ای با گرگ زاده ها نخواهیم داشت!... همه دست زدند و هورا کشیدند. من هم با لبخند آن ها را نگاه کردم. به آسمان نگاه کردم و با لبخندی درناک زمزمه کردم: هنریک...این اتحاد رو مدیون تو هستیم!...تو این جنگ رو تبدیل کردی به یک اتحاد!... جنگ اتحاد رو بخاطر تو به دست اوردیم...هیچوقت فراموشت نمی کنم قهرمانِ جنگِ اتحاد! پایان.
  9. پارت 27 -مطمئنی می تونی؟ هنریک دستم را محکم تر فشرد و جواب داد: تمام عمرم منتظر چنین روزی بودم که بتونم پدرمو از بین ببرم...اون زیادی برای سلطنت بده خیلی بد... همیشه اشرافی رو در اختیار داشت و هر غلطی که دلش می خواست می کرد اما این بازی همین امروز تموم میشه سری تکان می دهم و می گویم: ولی اون به هر حال پدرته! عصبی می گوید: نه نورا اون پدر من نیست... اون یه بزدلِ! لیاقت همچین لقبی رو نداره! همین که حرفش تمام می شود با شمشیر فردی که به سمتمان حمله ور شده بود را پخش بر زمین کرد. تا جایی که یادم است نیروی دفاعی جزیره از ضعیف هم ضعیف تر بوده حتی با اینکه بخاطر جادو با ما می جنگند بازهم ضعیف هستند. از دور توماس را ببینم که با قهقهه های زننده اش افرادمان را می کشد و زمین را با خون هایشان، سرخ می کند. آنقدر وحشیانه سر ها رو می برد که لحظه ای هجوم تمام تمام اب های بدنم را به سمت دهانم احساس کردم. چطور یک نفر می تواند از دیدن ان همه خون های قرمز زیر پاهایش سرمست شود و قهقهه بزند؟! اوواقعا یک دیوانه تشنه به خون است و تا همه زمین را با خونمان گلگون نکند دست بردار نیست. وقتی اخرین گرگ زاده را که دختری جوان بود خونش را ریخت متوجه شد ما شد که تازه رسیده بودیم. قطرات سرخ خون از روی نوک شمشیر بر روی گل سرخ رنگ ریخت. توماس نیشخندی زد و زبانش را روی لب هایش کشید و گفت: همیشه فکر می کردم که روزی بهم خیانت می کنی... باید همون موقع که به دنیا اومده بودی توی دریا غرقت می کردم! هنریک من را عقب راند و گفت: باید این کارو می کردی پدر تا زنده بمونی؟ -انقدر به خودت مطمئنی که می تونی من رو... توماس بزرگ رو از بین ببری؟! کسی که تونست بسیاری از کشور ها رو فتح کنه سرزمین هارو نابود کنه و بهترین قهرمان هارو شکست بده؟!...جالبه! دسته ی شمشیرش را محکم گرفت و جواب داد: همونقدر که تو به خودت مطمئنی من به خودم مطئنم اما می دونی که حتی لاشخور های پیزی مثل تو هم یه روزی می میرن و امروز وقتشه! خنده از لبان توماس پر کشید و جایش را به اخمی وحشتناک داد. قدمی به جلو بر داشت که من عقب تر رفتم اما هنریک از جای خود جم نخورد. -داری زیادتر از دهنت حرف می زدی هنری!... هنریک می غرد: من هنریکم!... یکی از ابرویش را بالا می برد: هنریک هنری چه فرقی می کنه؟ بالاخره میمیری!... هنریک نیشخند می زند و می گوید: میبینیم! و به سمت توماس حمله می کند. توماس به راحتی با نوک شمشیرش حمله را دفع می کند و قدمی به عقب می رود و شمشیرش را به سمت پهلوی هنریک نشانه می گیرد. هنریک ضربه را با حرکنی محکم دفع می کند. من آنجا تنها نقش یک تماشاگر را داشتم. هر چند از همین الان خودم را آماده کرده ام که اگر مشکلی پیش بیاید قافلگیر نشوم. چشمانم بر روی تک تک حرکات توماس و هنریک می چرخید؛ آنقدر سریع دور هم چرخ می خوردند و ضربه هار ا دفع می کردند که گیج شده بودم. عجیب بود که کسی به سمتمان حمله نمی کرد؛ خب این خوب بود! بعد از مدتی، هر دو دست از حمله و دفاع کردن برداشتند. توماس عقب عقب رفت؛ صدای نوک شمشیرش که بر روی زمین کشیده می شد بدترین صدایی بود که الان می توانستم بشوم! -می دونی با اون مادرت چیکار کردم؟! می دونم اون چیکارم کرد؟! اونم مثل تو بود یه بزدل ترسو! هیچوقت مورد تایید من نبود.... میدونی چیکارش کردم؟! هنریک عصبی فریاد می زند: خفه شو! به سمتش می روم و می گویم: هنریک می خواد عصبیت کنه به حرفاش گوش نده! توماس باری دیگر خندید و با صدای بم خش دارش گفت: باید بشنوه!... خودم کشتمش و جسدو توی دریا غرق کردم!... وقتی خون از توی دهنش می ریخت و بهم التماس می کرد که نکشمش قیافش مضحک شده بود!... هنریک زیر لب غرید: می کشمت! بازویش را از حصار دستانم محکم بیرون کشید که باعث شد بر روی زمین بیفتم. هنریک به سمت پدرش حمله ور شد؛ می توانستم لبخند پیروزی را بر روی لبان توماس ببینم. فریاد زدم: نه هنریک! نه!... اما دیگر دیر شده بود. توماس با خشانت حمله را دفع کرد که هنریک تلو تلو خوران به عقب افتاد؛ شمشیر توماس بالا آمد و در پهلوی هنریک فرو رفت. -نه! اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. نمی توانستم از جایم بلند شوک و کاری انجام دهم. هنریک با صورتی پر از عرق و لباس خیس از خون روی زمین اتفاد -می بینی؟ هیچکس نمی تونه من و شکست بده!... عصبی شدم. گرمم بود و صورتم از دانه های عرق پر شده بود. هجوم نیرویی عجیب را در بدنم احساس می کردم. احساس می کردم یک چیزی در حال تغییر است؛ نیرویم داشت رشد می کرد. بلند شدم و غریدم: خودم می کشمت! همه چیز تغییر کرد. شاید هم تغییر نکرده تنها من در یک چشم بهم زدن تبدیل به گرگ شدم. همان گرگی که هنریک را نجات داد و هم نوع های خودش را کشت. اما الان می دانم باید چیکار کنم؛ باید قبل از اینکه هنریک بیهوش شود او را بکشم. می توانم این را کار انجام دهم. می غرم و قدمی به جلو بر می دارم. دلم می خواست قیافه خودم را ان موقع ببینم اما نمیشد. توماس قدمی عقب رفت و خندید.
  10. پارت 26 انجمن سیاه به علاوه جالینوس و کارمن جلو و من و جیمز و هنریک و چند گرگ زاده ی دیگر پشت سرشان بودیم و بقیه ی سپاه، پشت سرمان ایستاده و آماده باش بودند. توماس نیشخندی زد و شمشیر طلایی رنگش را از قلاف بیرون آورد و با صدایی بلند که سعی داشت صدایش را به ما برساند، گفت: دیرتر از اونچه که فکر می کردم اومدید گرگ زاده ها!... چهره های آشنایی رو می بینم و همینطور... به من و هنریک که کنار هم ایستاده بودیم نگاه کرد و ادامه داد: خائن ها!...متاسفانه یکیش هم پسر خودم ولیعهد این جزیره هس اما حیف که قراره کشته بشه! صدای بلند ژینوس حتی از صدای بم توماس هم بلندتر و خونسردتر بود. -کار اشتباهی کردید انسان ها! دیگه وقتشه جزیره به دست مالک اصلیش بیفته...این جنگ رو شما شروع کردید و ما هم تمومش می کنیم...خون در برابر خون؛ مگه نه توماس؟ توماس نیشخندی می زند و می گوید: البته!... حالا! انسان ها به سمت ما حمله ور شدند و تنها منتظر دستور جان بودیم. ارتش انسان ها به ما نزدیک و نزدیک تر می شدندو هنریک زیر لب غرید: چرا دستور حمله نمیده؟! همین که حرفش تمام شد صدای شلیک آمد و بعد... پارچه ی خیلی بزرگ به آسمان پرتاب شد و روی دسته ای از انسان ها سقوط کرد. فی دستش را بالا آورد و فریاد زد: حالا! تیرکمان های آتشین به پرواز در آمدند و همین که به پارچه خوردند، آتشی سوزناک پارچه و انسان های زیرش را سوزاند. دهانم باز ماند و به زور توانستم آن را ببندمش. جان دستانش را به منظور حمله بالا آورد و بعد... همه به سمت انسان ها حمله ور شدیم. دسته ی خنجر با محکم گرفتم و شمشیری که به سمت صورتم امد را دفع و با پا به زیر شکم طرف مقابلم زدم. خنجر را بالا آوردم که متوجه یک چیز شدم. هاله ای عجیب روی چشمان پسرک 19 ساله قرار گرفته بود و چشمانش خالی از هیچ نوعی احساسی حتی ترس بود. صدای فریادی که از پشت سرم بود باعث شد پسرک را محکم هل بدهم که روی زمین افتاد. به پشت برگشتم که پیکر مردی غرق در خون را روی زمین دیدم و کنارش هم هنریک را. -حواست کجاست؟ اینجا میدون جنگ نورا نباید همینطوری تو چشاشون زل بزنی و برای کشتنشون دست دست کنی وگرنه می میری... زیر لب زمزمه می کنم: یه چیزی درست نیست هنریک... حالت چشماشون...یه جوریه....انگار که جادو شده باشن! سری تکان می دهد و می گوید: نمی دونم...جادو کردن در این جزیره ممنوعه... اصلا برای چی باید اون هارو جادو کنن؟ صدایی آشنا و دوستانه در گوشم پیچید: چون که هیچ کدوم از ما نمی خواستیم به این جنگ بیایم! به سمت صدا بر می گردم و با بغض و خوشحالی می گویم: لیلی! لیلی به سمتم می آید که سریع در آغوشش می گیرم و زیر گوشش می گویم: تو...تو نباید اینجا باشی! لیلی خود را از آغوشم جدا می کند و می گوید: باید بهتون خبر می دادم!... به سمت هنریک بر می گردد و با لبخند می گوید: خوشحال که سالم می بینمت ولیعهد! هنریک غرغر می کند: شروع شد! لیلی نخودی می خندد و می گوید: ویط جنگ جای صحبت کردن نیست...نقشتون چیه؟ -به تو ربطی نداره انسان! -کارمن! کارمن به سمتمان می آید و می گوید: این بود ثابت کردنتون؟! نباید... نباید... وسط حرفش می پرم و می گویم: لیلی دوست منه کارمن! گوش کن.... همه ی کسانی که داریم باهاشون می جنگیم طلسم شدن...اون ها به درخواست خودشون نیومدن! کارمن مبهوت می گوید: چی؟! این امکان نداره!...پس چرا خوده این دختره طلسم نشده؟ لیلی می گوید: من به موقع فرار کردم... بعد از رفتن نورا و فرار کردن هنریک همه چیز بهم خورد مردم جزیره فهمیدن که نورا یه گرگ زاده هست و هنریک هم باهاش فرار کرده و شورش کردن اما نتونستیم کاری کنیم تا موقعی که بهمون گفتم باید بجنگیم...هیچ کدوم از ما برای جنگ نرفتیم تا اینکه همه رو طلسم کردن! هنریک می گوید: به جز پدرم دیگه کسی از اشراف زاده ها نیستن... باید چیکار کنیم؟ کارمن سردرگم می گوید: نمی دونم... ملکه هم اینجا نیست...باید به فی و بقیه بگیم!...برای خلاص شدن از شر این طلسم ها باید چیکار کرد؟ لیلی آهی می کشد و می گوید: نمی دونم...تنها روشی که به یاد دارم این هست که فردی که اونها رو طلسم کرده رو بکشیم! هنریک می پرسد: اون فرد کیه؟ لیلی با چشمانی از غم به هنریک نگاه می کند و غمگین تر می گوید: پدر تو! هنریک! هنریک مبهوت زمزمه می کند: پدرم؟ لیلی سر تکان می دهد و می گوید: متاسفم هنریک! هنریک سری تکان می دهد و می گوید: متاسف نباش... اون باید بمیره! نه من دلخوشی ای از اون دارم و نه مردم جزیره! خودم باید کارش رو تموم کنم! سریع می گویم: منم باهات میام! هنریک تا خواست اعتراض کند گفتم: لطفا هنریک! سردرگم سری از تایید تکان می دهد که کارمن می گوید: زیاد وقت نداریم... من میرم به بقیه موضوع رو بگم... به سمت لیلی بر گشت و ادامه داد: تو چیکار می کنی؟ لیلی گفت: من همراهت میام کارمن سری تکان داد و خطاب به ما گفت: موفق باشید! و همراه با لیلی به سرعت از کنارمان گذشتند. هنریک دستم را گرفت و گفت: موفق میشیم! سرم را تکان دادم: امیدوارم! و هر دو به سمتی که توماس داشت می جنگید، دویدیم
  11. پارت25 زیر لب می گویم: لجباز! بر روی یکی از سنگ های بزرگی که کنار درخت قرار داشت، نشستم. به آینده فکر کردم و به حرفای انجمن سیاه. می گویند نمی توانم در این جنگ شرکت چون که پیش انسا ها بزرگ شده ام و با خوی انها زندگی کرده ام؛ فکر می کنند که بر علیه شان کاری انجام خواهم داد تا انسان ها را نجات دهم. تنها نمی دانم باید چگونه خودم را به انها ثابت کنم؛ فی می گوید اگر نتوانم خودم را به انها ثابت کنم باید از جنگل بروم. این شرایط را سخت تر می کند زیرا نه می توانم به جزیره بر گردم و نه می توانم از جزیره خارج شوم. -اگه با اونا روبرو بشی چیکار می کنی نورا؟ به جیمز نگاه می کنم و می گویم: با کیا؟! شانه ای بالا می اندازد و جواب می دهد: با دوستات...حاضری برای نجات ما اون ها رو بکشی؟! سرم را تکان می دهم و می گویم: نمی دونم...من مدت طولانی ای با اونها زندگی کردم اما شماهم مثل من هستید؛ نمی تونم بزارم کشته بشید! -نمی تونم درکت کنم نورا چون جای تو نیستم...اما امیدوارم کار درست رو انجام بدی! سری تکان می دهم: امیدوارم...بهتره بریم نمی خوام از دسته ها جا بیفتم... و از روی سنگ بلند می شوم که جیمز می گوید: هنریک نباید توی این جنگ شرکت کنه! قلاف خنجرم را نوازش می کنم و به روبرو خیره می شوم. - نمی تونم نظرش رو عوض کنم...جیمز، از هنریک مواظبت کن اون خیلی مهمه. جیمز سری تکان می دهد و می گوید: یک ولیعهد در جنگ ماست. باید ازش مراقبت کنم. سری تکان می دهم اما با شنیدن" ولیعهد" سریع به جیمز نگاه می کنم و می گویم: چی؟ تو می دونستی؟! جیمز هم سری تکان می دهد و می گوید: همه ی ما می دونستیم نورا... البته به غیر از گرگ زاده های معمولی! قبل از اینکه بخواهم حرفی بزنم صدای داد جان، که همه را به طرف چادر تجهیزات دعوت می کرد آمد. هر دو به سمت جان و فی رفتیم و بعد از صحبت در مورد نقشه، به طرف جزیره راه افتادیم. خب، مسیر طولانی تر از آنچه که فکر می کردم بود. - اون موقع که به اینجا اومدم انقدر مسیر طولانی نبود. ژانوس با سرخوشی شاخه های درختان را کنار می زند و می گوید: هرماه مسیر جنگل و جزیره طولانی تر میشه و در نتیجه دیرتر به میدون جنگ می رسیم! از روی یک تنه ی درخت پریدم و پرسیدم: میدون جنگ؟ منظورت همون منطقه ی خاکی ای که بعد از سراشیبی تپه هس؟! -البته! لعنتی! جنگ دقیقا نزدیک خانمیان بود. هیچگاه فکر نمی کردم آن منطقه ی خاکی، بزرگ باشد؛ در واقع اصلا بهش اهمیتی نمی دادم. پس جزیره از بردش مطمئن است که قرار است در آنجا بجنگیم. جان و ژینوس باری دیگر نقشه را برایمان گفتند و تاکید کردند زمانی که نشانه دادند، تبدیل به گرگ شویم. هر چقدر مسیر بیشتر برایم آشنا می شد استرسم هم بیشتر تر می شد. وقتی به ورودی جنگل رسیدیم توانستم سپاه عظیم جزیره را ببینم؛ آنها خیلی وقت بود که منتظرمان بودند. ناخودآگاه ایستادم و دست هنریک را گرفتم. هنریک به سمتم برگشت و گفت: نترس من کنارت هستم...نمی زارم اتفاقی برات بیفتده به چشمان طلایی رنگش نگاه می کنم و می گویم: از مردن ترسی ندارم ولی از آینده ترس دارم...نمی دونم کدوم نژاد پیروز میشن. بیشتر از همه برای تو می ترسم هنریک هنوز هم وقت هست! هنریک با عصبانیت می گوید: من تا اینجا اومدم دیگه نمی تونم بر گردم و نمیخوام هم بر گردم! -بسه! همین که از جنگا خارج بشیم جنگ شروع میشه! پس به جای دعوا کردن سلاحاتون رو اماده کنید! به کارمن نگاه می کنم که با دست راستش شمشیرش را سفت گرفته است. سری تکان می دهم و خنجر را قلاف در میارم و هنریک هم شمشیری که جیمز به او داده را در میاورد. با استرس به سپاه های کاملا آماده ی جزیره نگاه می کنم. از همینجا می توانم پدر هنریک، توماس را ببینم که با خشم همیشگی اش دارد جنگل را ما پاید. تا انجایی که یادم است زمانی که هویت واقعی هنریک برایم آشکار نشده بود او مدام از پدرش تعریف می کرد که مردی بدجنس و بی تفاوت است و می دانم که چقدر هنریک از او متنفر است. همین که از ورودی جنگل گذشتیم شیپور به صدا در امد و جنگ شروع شد.
  12. پارت 23 -حالش چطوره؟ سی بل دستانش را با پارچه ای تمیز کرد و گفت: یعنی چی خوب میشه؟ چه اتفاقی براش افتاده؟ هنریک پشت کمرم را برای همدردی و آرام کردن من، می مالد و ب لحنی آرام می گوید: آروم باش نورا -چجوری آراوم باشم؟ من حتی نمی دونم وضعیتش چطوریه! -تونستم سم رو از بازوش بیرون بکش ولی... بی صبرانه میگویم: ولی چی؟ سری از روی تاسف تکان می دهد و می گوید: مجبور شدم دستش رو قطع کنم! قطرات اشک روی گونه هایم روان شدند. صورتم را با دستانم مخفی کردم و با هق هق گفتم: همش تقصیر منه!...اون...اون بخاطر من دستش رو از دست داد! هنریک در آغوش گرفت و این کارش باعث شد با صدای بلندتری گریه کنم. بعد از مدتی از آغوش گرم هنریک بیرون آمدم و با صدای گرفته ای گفتم: حال ملکه چطوره؟ -خوبه ولی هنوز بیهوشِ... ناگهان با یادآری حرف های فلور سریع از جای خود بلند میشم که باعثت می شود سی بل پیر از جای خود بپرد. -جنگ! هنریک می پرسد: جنگ؟ سری تکان می دهم و می گویم: آره...فلور بهم گفت ارتش جزیره توی راهن...باید جلوشون رو بگیریم! هنرکی کلافه دستش را درون موهای طلایی رنگش می کند و می گوید: حالا چیکار کنیم؟ سی بل نفس عمیقی می کشد و می گوید: باید از خودمون محافظ کنیم! ***************** -هنریک! هنریک سر جای خود می ایستد و من به سمتش می دوم. -لازم نیست بیای...حتی لازم نیست اینجا باشی! هنریک بازوهایم را می گیرد و می گوید: نمی تونم تورو توی و اون جنگ تنها بزارم...نمی تونم! - اما... اما... اون ها مردمت هستن هنریک آرام تکانم می دهد و می گوید: تو هم دوستمی نورا!...شاید...شاید...حتی فراتر از یک دوست برای من باشی! سرخ می شوم. اما اکنون وقت سرخ شدن و فکر کردن به جمله ی هنریک نیست؛ نباید وارد جنگ شود وگرنه ممکن است کشته شود. صورت هنریک را نوازش می کنم و می گویم: نمی خوام بخاطر من روبروی خانوادت قرار بگیری! هنریک من را به خودش نزدیک می کند و زیر گوشم، زمزمه مانند می گوید: خانواده ی من تویی نورا! فقط تو!... سرش را عقب می برد و بهم خیره می شود. از نگاهش بیشتر سرخ می شوم و عقب می کشم؛ می دانم الان وقتش نیست اما... -بچه ها شما اینجایید؟ بدویید باید بریم! جیمز به سمت ما می دود و می گوید: نمی دونم باید خوشحال باشم که همراه ما میای یا نه هنریک! ولی هرچی هس خوشحالم تنهامون نمیزاری! هنریک لبخندی می زند و دستی بر غلاف شمشیرش می کشد و می گوید: امیدوارم مجبور نشم کسی و بکشم جیمز چشمکی می زند و می گوید: تو همین الانش هم دخترارو کشتی! اعتراض می کنم: جیمز! و آن دو به من می خندند. ************* وسایل هارا روی اسب ها میچینم و دوباره همه چیز را چک می کنم. تقریبا بیشتر گرگ زاده ها لباس های جنگی بر تن داشتند و عدی ای در حال تمرین و بعضی دیگر در حالا تیز کردن شمشیرهایشان بودند. سی بل می گوید که اگر جنگ مدت زیادی طول پیدا کنند همه تبدیل به گرگ خواهند شد. ای کاش منم می توانستم مانند آن زمان تبدیل به گرگ شوم؛ شاید آن وقت می توانستم هم از هم نوع هایم محافظت کنم و هم از دوستانی که در جزیره داشتم. -چی شده نورا؟ به سمت کارمن بر می گردنم که با دیدن دست قطع شده ی کارمن، قیافه ام در هم می رود. -متاسفم کارمن. کارمن به سمت می آید و با تنها دستش، بازویم را نوازش می کند و با لطافت می گوید: تقصیر تو نبود. با بغض به او خیره می شوم و می گویم: چرا بود اگه... کارمن "هیسی" می گوید و نمی زارد که ادامه ی حرفم را بزنم و می گوید: بریم...دیگه کم کم باید راه بیفتیم. -کارمن داری شوخی می کنی! تو باید اینجا بمونی! از کنارم می گذرد و می گوید: به هیچ وجه! به سمتش می دوم و سعی می کنم قانع اش کنم: این دیوونگی هس! تو حتی کامل هم خوب نشدی!...می خوای بمیری؟ کارمن می ایستد و می گوید: اگه اینجا باشم و هیچ کاری نکنم این به نظرم دیوونگی میاد!...من کارمن هستم؛ نه هرکسی. من به این زودیا از پا در نمیام نورا...این رو فراموش نکن و بدون هچ حرفی، به سمت ژانوس و ژینوس و باقی اعضای انجمن رفت.
  13. پارت 22 کارمن در بین راه فریاد می زند: وایسا فلور! راه فراری نداری!...مجازاتت رو سنگین تر می کنی! اما فلور نمی ایستد و به سمت راست، که متعلق به راه آن تپه های گل های نقره است، می رود. سریع خودم را به کارمن می رسانم و نفس نفس زنان می گویم: باید بگیریمش! و سرعتمان را زیاد تر می کنیم. هیچگاه فکر نمی کردم فلور بتواند همچین کاری کند. فکر می کردم او دوست ماست؛ نباید بهش اعتماد می کردم؛ نباید بهش اعتماد می کردیم. وارد تپه های گل های نقره ای شدیم که فلور ناگهانی پشت به ما ایستاد. این حرکش من را شوکه کرد چه برسد ب کارمن. هر دو نفس نفس زنان ایستادیم؛ دستانم را روی زانو هایم گذاشتم و نفس نفس زنان گفتم: دیگه....راه...فراری...ن...نداری فلور! فلور پر صدا می خندد و به سمت ما بر می گردد: نورای بیچاره... نورای ساده ی من! چطور تونستی به من اعتماد کنی؟... به سمت کارمن می چرخد و با لحن خاصی می گوید: دوست دوران بچگیم... توهم شوکه شدی مگه نه؟... کارمن دستانش را مشت می کند و فریاد می زند: می کشمت فلور! فلور قدمی عقب می رود و می خندد: نه...نه کارمن! این دفعه دیگه نه...این دفعه من شکست نمی خورم. ما شکست نمی خوریم کارمن؛ ارتش جزیره توی راهن...به زودی همتون رو می کشن! مبهوت زمزمه می کنم: تو...تو هم نوعات رو فروختی؟ تو...خائنی! هیسریکی جیغ می زند: به من نگو خائن!...نگو! آرام آرام عقب می رود که باعث می شود ما هم همراش به جلو برویم. -هیچوقت ازت خوشم نمی اومد نورا... ت زندگی در کنار انسان رو ول کردی و به اینجا اومدی!... دوست دارم خونت رو مزه کنم دوست عزیزم... دیدن جسد خونین تو برای هنریک باید خیلی تماشایی باشه! شوکه نگاهش می کنم که کارمن می گوید: چی؟! نمی دانم فلور چگونه آنقد سریع کمان و تیر آغشته شده به سم را از پشت بوته های گل در آورد و به سمت ما نشانه گرفت؛ تنها چیزی که می دانستم این بود که همه چی برنامه ریزی شده بود. فلور لبخند می زند: خداحافظ نورای عزیزم و تیر را رها کرد. آنقدر شوکه شده بودم که نتوانستم عکس العمی نشان دهم تنها کارمنی را دیدم که خودش را جلوی من انداخت. با بغض و خشم فریاد زدم: کارمن! کارمن از درد لب گزید و دستش را روی بازوی تیر خورده اش نهاد. قبل از اینکه پخش زمین شود او را گرفتم و روی زمین نشاندم و زمزمه کردم: نه...نه کارمن! نباید این کارو می کردی! نباید!... کارمن لبخندی زد و با درد گفت: حالم خوبه...! فلور قهقه ای زد و عقب عقب رفت و گفت: معرکه هس! هیچ وقت فکرشو نمی کردم بتونی همچین کاری کنی کارمن! تو همیشه خیلی خودخواه بودی!... فریاد میزنم: خفه شو! کارمن ناله ای می کند و با دست خونینش بازویم را می گیرد. هنریک و جیمز و دیگر افراد جنجگو وارد می شوند. فلور نیشخندی می زند و به از را پشت سرش می دود. جیمز فریاد می زند: بگیریدش! و او و افرادش به دنبال فلور دویدند. هنریک با دیدن اوضاع، سریع به سمتمان آمد و گفت: اوه خدای من!...کارمن حالت خوبه؟ مردی؟ کارمن با چشمان نیمه بسته می گوید: خفه شو انسان!...تا...تا...خود...خودم...خفت...نکردم. و سرفه ای خون آلود می کند و در برابر چشمان اشک زده ام، شل روی دستانم می افتاد. -نه!
×
×
  • اضافه کردن...