رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Queen.K

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    257
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

933 Excellent😃😃😃😃

درباره Queen.K

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,508 بازدید کننده نمایه
  1. Queen.K

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون باید بریم دستشویی چرا خر عر عر میکنع ول انسان عر عر نمکنع؟
  2. تولدتون هپی مپی باشع ایشالله سال دیگه این موقع خونه ی بخت باشید بگید ایشاالله @Sh.kurd @DANte
  3. خیلی خیلی ممنونم! چشم اونم درست می کنم ممنون از نقدت^-^ موفق باشی^-^
  4. Queen.K

    راز نگهدار شما کیه ؟؟؟

    دخترخالم اما چیزای مهم رو به هیچکس نمگم
  5. مرسییییییییی! نظر لطفته نرگسی
  6. Queen.K

    چیزی که نفر قبلی میگه میخوای یا نه

    بالاخره میمیرم دیه|: شوهر چاه خالی وفادار؟
  7. شنبه چون باید از رختخواب دل بکنم|:
  8. یک پارت اضافه شد.

    ممنون میشم بخونید و نقد کنید.

    اگع نقد نکنید میام پیوی برا مزاحمت:|

    یک نکته ی دیگه رو هم بگم کسانی که این داستان رو میخونن حتما جلد قبلی داستان رو خونده باشن تا متوجه اتفاقات بشن

    پیشاپیش ممنونم^-^

  9. @Hilda @Narges85 @sarajaberi @niloofar_ @Ellen @mad_hatter @Rebecca:) @farzane77 @Crazy_girl @زهراتیموری از همتون نقد میخواما اگع نقد نکنید میام مزاحمت درست میکنم با تچکر از کسانی که هنوز نقد نکردن ولی می کنن
  10. پارت 2 فلور نفس عمیقی کشید و گفت: حتما می دونی که گرگ زاده ها جهش یافته ی انسان ها و گرگ ها هستن ولی چرا باید با هم دشمن باشن؟ -چون گرگ زاده ها و گرگینه ها انسان هارو قتل عام کردن فلور تایید کرد و ادامه داد: درسته! اما این دلیل درستی بخاطر دشمنی اون ها با انسان ها نیست؛ یه زمانی هر سه قوم در کنار هم بودن بدون هیچ جنگ و خونریزی ای! تا اینکه هر سه قوم بهم خیانت کردن و جنگی بزرگ رخ داد... گرگینه ها انسان هارو می کشتن و گرگ زاده هم اون هارو پشتیبانی می کردن...همه چیز به نفع ما بود تا اینکه... حرفش را قطع می کنم و می گویم: تا اینکه یک نفر از قوم گرگ زاده ها شاه گرگینه هارو می کشه...و این باعث جدا شدن این دو قوم میشه و اون موقع هست که انسان ها به طرز فوق العاده ای قدرتمند میشن و... فلور با آه و ناراحتی ادامه می دهد: بسیاری از گرگ زاده هارو می کشن؛ گرگینه ها به خارج از جزیره هاول فرار می کن و در جزیره های دیگه مخفی میشن با کنجکاوی می پرسم: اما اون فرد خیانتکار کی بوده؟ چه چیزی باعث فروپاشی اتحاد اون ها شد؟ فلور با چوب در دستش، خاک ها را جابجا می کند و می گوید: هیچکس نمی دونه از اون زمان حدود 70 سال می گذره با تعجب می گویم: هفتاد سال؟ فکر می کردم خیلی بیشتر از اینا باشه! فلور خشک می خندند و جواب می دهد: آره هفتاد سال... فکر می کردم به انسان ها این چیزا رو میگن! ناگهان خون در رگ هایم یخ بست. سکوتی کل بدنم را فرا گرفت؛ فلور می داند من چه کردم؟! او خدایا نه! به خود جرعت دادم و گفتم: انسان؟ تو...تو از کجا می دونی؟ شانه ای بالا می اندازد و چوب را به سمت دریاچه پرتاب می کند. چوب با صدای "تالاپ" مانندی در دریاچه فرو می رود. -چون بوی انسان هارو میدی! اما فکر نکنم انسان باشی...خب حتما یکی از ما هستی. اما در مورد هنریک همچین نظری رو ندارم نمی دونم چرا ملکه این اجازه رو داده که یک انسان پیش ما بمونه اما هرچی باشه به نفع ما هست پس...تا کاری برخلافمون انجام نده کاری نمی کنیم! خوشحال بودم که نمی داند هم نوع خودم را کشته ام؛ اما بخاطر هنریک نگران بودم. احتمال اینکه برایش پاپوش درست کنند خیلی زیاد بود و من نمی خواستم او را از دست بدهم باید هرطوری که شده از او محافظت کنم؛ هیچکس جز ملکه نمی داند که هنریک ولیعهد است پس هیچکس دیگری هم نخواهد فهمید. فلور از جا بلند شد و خاک های دامنش را تکاند و گفت: باید بریم...برای مراسم شب باید آمادت کنم و یه سریع چیزارو بهت آموزش بدم از روی زمین بلند شدم و گفتم: مراسم؟ فلور به سمت سراشیبی رفت و جواب داد: ملکه و بقیه افراد امشب به اینجا می رسن... علاوه بر اون باید گرگ زاده بودن تو رو اعلام کنیم و جشن بگیریم. از سراشیبی بالا رفتیم و به سمت دو راهی که کمی جلوتر بود، راه افتادیم. در تمام مدت سکوت در بین ما حاکم فرما بود و هیچ کداممان این سکوت رو نمی شکستیم. تنها صدایی که گاهی این سکوت رو می شکست، صدای ملخ ها بود. بسیار کنجکاو بودم که بدانم چه چیزی موجب خیانت آن ها و جنگ شده است. باید سر فرصت از سی بل بپرسم تا این عطش را تمام کنم. برای اینکه ایم طلسم عذاب آور برا بشکنم پرسیدم: کارمن همیشه اینجوریه؟ فلور یکی از ابروهایش را بالا برد و پرسید: چجوریه؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم: مرموز و ترسناک و با چشمایی که اونقدر از نفرت پر شده که می تونه یک نفر رو بکشه! فلور آرام خندید. بهتره که این نکته را بگویم که خنده اصلا به گرگ زاده نمی آید! خنده های آن ها خیلی شیطانی و مرموز به نظر می رسد و اصلا هم دوستانه نیست! -اون اینطوریه البته بایدم باشه! کارمن دست راست ملکه هست و خیلی ها معتقد هستن که بعد از ملکه، کارمن جانشینش میشه! اخمی می کنم و با لحن تلخی می گویم: این خیلی بده! به دو راهی می رسیم و به سمت راه چپ می رویم. فلور شاخه های پوشیده شده از برگ را کنار زد و گفت: همه چیز زندگی بده... هیچ چیز خوب نیست. این رو به یاد داشته باش که هر بدی ای خوبیه خودش رو هم داره. و خودش راه را پیش گرفت و از من جلو زد. سوالاتی گمراه کننده در ذهنم مسابقه ی دو گذاشته بودند. از فکر کردن به تمام این سوال ها عاجز و درمانده می شدم. نمی خواستم در ذهن هم نوع هایم بد به نظر برسم و حسی به من می گوید مراسم امشب، خیلی بدتر از آن چیزی است که تصور می کنم؛ خیلی بدتر... @Hilda @Narges85 @mad_hatter @farzane77 @niloofar_ @Ellen @زهراتیموری @sarajaberi
×
×
  • اضافه کردن...