رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ََA.R^-^

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    125
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

296 Excellent😃😃😃😃

درباره ََA.R^-^

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

663 بازدید کننده نمایه
  1. پارت دهم به راهرو که دقیقا روبرویم قرار داشت نگاه کردم. در نگاه اول فکر می کنی راهرو آنقدر بلند است که تهش دیده نمی شود و هزاران اتاق دارد؛ اما در واقع بخاطر نور کمی که درون راهرو وجود دارد این چنین است و راهرو شامل 4 اتاق خواب با دیزاین های متفاوت برای مهمان ها است. از جایم بلند می شوم و همان مسیر را طی می کنم. زمانی که به سالن پذیرایی اول می رسم، می ایستم و نگاهی می اندازم. مبل های مخملی آبی، مجسمه های عجیب و نور آباژور هایی که سالن را مقداری روشن نگه داشته است. در این سالن هم راهرویی نسبتا طولانی روبروی پلکان های چوبی وجود دارد که اتاق پدربزرگ و پدر و مادرم در آن موجود است. خانه ی ما خانه ایست با راهروهای بلند و طولانی و اتاق های فراوان که هرجایی از خانه یک رنگی است. به خوبی یادم است که دوست پدربزرگم این خانه را طراحی کرده است. تنها چیزی که از او به یاد دارم زخمی است که بالای لبش دارد. باری دیگر به ساعت نگاهی می اندازم. از پلکان های چوبی بالا می روم؛ می توانم امشب مقداری از نقاشی ام را کامل کنم. همین که به راهرو رسیدم خودم را به اتاقم رساندم. اتاقی با تخت دو نفره سفید، کمد دیواری سفید، میز آرایشی سفید و کلی چیز دیگر سفید که به من آرامش می دهد. مادرم عقیده دارد که رنگ سفید نشانگر روح و دیدن ارواحان گمشده است و همیشه من را بخاطر اتاق کاملا سفید رنگم سرزنش می کند. به سمت کمد دیواری کوچک تر می روم و کاغذ ناتمام مانده و مداد رنگی هایم ها بر می دارم. از کودکی به نقاشی علاقه داشتم و در همان سن کم نقاشی های بسیاری کشیدم؛ روی صندلی میز تحریر می نشینم و کاغذ را روبرویم قرار می دهم. تصمیم دارم برای تولد مارسل که هفته ی دیگر است نقاشی ای از چهره اش به او هدیه بدهم. مداد رنگی نارنجی و قهوه ای کمرنگم را در دست می گیرم و مشغول می شوم. ************ همه چیز گنگ است. هیچ چیزی را نمی توانم واضح ببینم؛ افرادی با چهره های مجهول در حال مشاجره هستند. نور ضعیفی که از سوی گهواره ی طلایی رنگ می آید نظرم را جلب می کند. کمی بیشتر که نگاه می کنم می بینم آن نور... نور آتش است! می خواهم فریاد بزنم و آن ها را متوجه ی آتش بکنم؛ اما انگاری دهانم برهم دوخته شده اند. ناگهان گهواره آتش می گیرد و مکان عوض می شود. دهکده ای می بینم که در حال سوختن است. مردمانی با چهره های مجهول فریاد می زنند و فرار می کنند؛ در این میان فردی آشنا را می بینم که درون قفسه ای از آتش سیاه رنگ گرفتار شده است و فریادهاش گوش ها را می خراشید. دهانم باز می ماند و اشک هایم بر روی گونه هایم می لغزند. قادر به انجام هیچ کاری نبودم؛ انگار تمام بدنم فلج شده است. آتش سیاه رنگ از بین می رود. مرد بی حال به جایی از آسمان نگاه می کند و زمزه ای با زبان مجهول سر می دهد. غرشی از پشت سرم جایی از آسمان می شنوم و وجودم از ترس لبریز می شود. ناخودآگاه فریادی می کشم و دنیا در پیش چشمانم سیاه می شود
  2. ََA.R^-^

    تو پارک چه وسیله ایو دوست داری؟😀

    کشتی سالتو تونل وحشت|:
  3. ََA.R^-^

    چی الان شارژت میکنه؟؟؟؟؟؟؟

    1 مجاز! ویتامین سی😋
  4. ََA.R^-^

    تست روانشناسی

    31 تا 40 هوممم تقریبا درسته
  5. ََA.R^-^

    زود تند سریع جواب بده:))

    1)65 2)بابام 3)من خودم الگوی خودم هستم|: 4)پرسی جکسون 5)نم 6)همه یه روزی عوض میشن 7)میلک شیک شکلاتی|: 8)تقلب|: 9)فکر کنم احساسی 10)مطالعات 11)از هیچ درسی بدم نمیاد 12)یک نفر بهم گفت قلمه پخته ای دارم(: 13)مرا به راه راست هدایت فرما|: 14)درونگرا|: 15)هرچی که بابام بهم بده بهترینه(: 16)یادم نی |: 17)واقعی 18)گرگ 19)عاری عاری 20)نظری ندارم
  6. پارت نهم پدرم برای اینکه سکوت را بشکند با خنده ی مصنوعی گفت: این لوکاس پدر سوخته هم وقت گیر آورده! همه لبخند مصنوعی زدند. پدربزرگ لیوان شیر را بر دست گرفت. چشمان سفیدش بر روی شیر متمرکز بودند؛ لبخند مرموزی زد:هوم... وقتش رسیده! از تعجب ابروهانم بالا رفت: وقت چی رسیده پدربزرگ؟ مادرم چشم غره ای حواله ام کرد واز جا پاشد. به سمت پدربزرگت رفت :پدر فکر کنم وقت خوابتون باشه… پدربزرگ لبخندی زد: اوه البته!... می خوام زودتر سلنا رو ملاقات کنم! اوه لیلی من! دستم را بر پیشانی ام کوبیدم و به مرغ درون ظرفم نگاه کردم. مادرم دسته ی ویلچر پدربزرگ را در دست گرفت و به مارسل لبخندی زد: خیلی ببخشید! اما وقت خواب پدر شده... سپس خنده ای کرد و ادامه داد: خودت می دونی که باید براش کتاب بخونم... پس از خودتون پذیرایی کنید! هر چند "پذیرایی کنید" فقط شامل مارسل می شد نه من و پدرم! مارسل غذایش را قورت داد و خطاب به مادرم گفت: حتما خاله ماریا! زیر لب با خنده گفتم: پررو! و چشم غره ی مارسل را نادیده گرفتم و مشغول خوردن بقیه ی مرغ ها شدم. چندی بعد دیگر اثری از پدربزرگ و مادرم نبود. بعد از تمام کردن غذا ، پدرم داوطلب شد تا وسایل را جمع کند. و چقدر ممنونش بودم که از من نخواسته بود تا میز را جمع کنم! مارسل دستی بر شکمش کشید: احساس می کنم هر لحظه ممکنه بترکم! دست به سینه نگاهش کردم و گفتم: منم اگه مثل تو انقدر می خوردم حتما می ترکیدم خنده ای کرد. کمی خودش را جلو کشید و ارام گفت: سلنا کیه؟! من هم سرم را به جلو خم کردم و مانند خودش آرام گفتم: هیچکس نمی دونه اون کیه! از وقتی که این بیماری رو گرفته من و سلنا صدا می زنه... کلی شایعه هم درست کردن! به آشپرخانه نگاهی انداختم تا مطمئن شوم پدرم نمی آید. بعد از اینکه خیالم از جانب او راحت شد گفتم: بعضی ها می گن سلنا عشق اول پدربزرگ بوده که من خیلی بهش شبیه هستم!... بعضی ها هم می گن که سلنا... دخترش بوده! چشمان خوش رنگ مارسل از شدت تعجب گرد شده بود. زمزمه کرد: امکان نداره! به صندلی تکیه ام تکیه دادم: البته که واقعیت نداره! پدربزرگ به جز بابام و عمه ناری بچه ی دیگه ای نداره! -شاید از زن اولش باشه! چشم غره ای بهش رفتم: پدربزرگم فقط یک زن داره! پوفی کشید و گفت: دارم گیج می شم!واقعا دلم می خواد این مسئله رو حل کنم! خنده ای کردم: این یه مسئله ی ریاضی نیست که بتونی حلش کنی! و خودت می دونی که پدربزرگم کمی گیج می زنه و شاید سلنا زاده ی تخیل خودش باشه نه بیشتر! -فکر کنم باید بخوابم! یکی از ابروهایم را بالا انداختم: خواب این موقع؟! به ساعت نگاهی انداخت: همچین هم دیر نیست! ساعت یازده و بیست دقیقه هست! دوباره نگاهش کردم و با لبخند ملیحی گفتم: باشه، امروز خیلی خسته شدی! خودت که می دونی اتاقت کجاست! با این حرف من به سرعت از صندلی بر خاست و گفت: اوه بله... من... من دیگه برم بخوابم! شب بخیر! و بدون آنکه منتظر جوابی از سوی من باشد به سمت راهرویی که اتاق های مهمان قرار داشت رفت. پوزخندی زدم. می دانستم تا رابطه ی بین من و سلنای خیالی پدربزرگم را نفهمد بیخیال نمی شود. خوابی در کار نبود؛ فقط می خواهد کمی فکر کند و بعد نقشه ای را عملی کند. زیر لب زمزمه کردم: ببینم چیکار می کنی آقای جکسون!
  7. یکی بیاد این رعنا رو بکشه😐 تشنه به خونشونم|:
  8. سلام

    یک پارت گذاشته شد(:

  9. پارت هشتم با تمام شدن حرفم وارد سالن پذیرایی شدم. اولین چیزی که به چشم می خورد مبل های بادمجونی رنگ بود که اِل مانند چیده شده بود. تلویزیون بزرگی روبروی مبل، بر روی دیوار های تمامن سفید نصب شده بود؛ تلویزیرون آنقدر بزرگ بود که دیگر نیاز نبود به سینما برویم. پشت مبل ها میز دوازده نفری یاسی رنگ قرار داشت. بر روی میز همه چی به چشم می خورد؛ به لطف مارسل امشب می توانستم شاهانه غذا بخورم! با صدای پدربزرگم پیت، به مارسل نگاه کردم: خوش اومدی قهرمان! زیر لب زمزمه کردم: خدایا دوباره شروع شد! مارسل به طرف پدربزرگ کور و البته فلجم رفت. دستانش را بوسید و با لحنی شوخ گفت: من را مفتخر کردین جناب واکِد بزرگ! مادرم با سینی بزرگی حاوی مرغ، از اشپزخانه خارج شد. سینی را از دستش گرفتم و آرام گفتم: فکر کردم پدربزرگ پیش عمه ناری می مونه! مادرم در حالی که به سمت پدربزرگم می رفت گفت: روحیه ی پدربزرگت با مارسل خیلی بهتر تر میشه خودت که می دونی! پوفی کشیدم و به سمت میز ناهارخوری رفتم.سینی را وسط میز گذاشتم و یکی از صندلی ها را اِشغال کردم. مادرم پدربزرگ را به سمت میز آورد و ولچر را بر "جایگاه شاهی" گذاشت. مارسل هم روبروی من نشست و پدر مادرم هم صندلی های کنارم را اشغال کردند. بعد خواندن دعا همه مشغول خوردن شدیم. جرعه ای از دلسترم را نوشیدم؛ به پدرم جان واکد نگاه کردم. سعی داشت با جک های بی مزه اش مارسل را به خنده بیندازد. هرچند همه همراهی می کردند به غیر از من. پدرم فردی قد بلند و هیکلی است. با چشمانی مشکی و موهای مشکی. پیژامه ای به تن داشت. او معمولا فردی بی خیال و راحت است؛ هر چند اگر از کسی بدش بیاید محال است چشم غره های معروفش را نثار فرد نکند! آخر می دانید چشم غره های پدرم بسیار بامزه هستند؛ مانند لوکاس! اوه لوکاس... حتما الان در خانه ی یکی از دوستانش به سر می برد؛ آخ برادر بیچاره ی من! از فکر برادر به اصطلاح " بیچاره" بیرون آمدم؛ وگرنه او موزی تر از این حرف ها بود. به پدربزرگ نگاهی انداختم. با جوانی اش مو نمی زد فقط پیرتر شده بود؛ البته اگر فلج و کور بودنش را نادیده بگیرم! موهای سفید پدربزرگ من را یاد برف می اندازد؛ آنقدر موهایش سفید است که من زمانی به او می گفتم بابا برفی! چشمانی که پدرم می گوید زمانی مشکی بوده است؛ اکنون پرده ی سفیدی جایش را گرفته است. خب می دانید فکر کردن به پدربزرگم حس بدی را به من منتقل می کند. نه بخاطر حرف های عمه ناری... بلکه او همیشه من را سلنا خطاب می کند! حال سلنا کیست را خدا می داند! با صدای مادرم از فکر و خیال بیرون آمدم: ولدا! غذات یخ کرد! پیتِ پیر دهان گشود: سلنا زیاد فکر می کرد! پدرم دست از جک تعریف کردن برای مارسل برداشت. مارسل با چشمانی کنجکاو من را نگاه می کرد و مادرم...در چشمانش آشفتگی به راحتی قابل مشاهده بود. مارسل با چشمانش از من جواب می خواست. بی صدا زمزمه کردم: بعدا توضیح می دم!
  10. ََA.R^-^

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    من تا اونجایی دیدم که زویا و اون مرده مردن|: دیگه حوصلم نشد ببینم|: دیدم ولی یادم نمیاد چی به چی بود|:
  11. ََA.R^-^

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    هعی یادش بخیر دیدم اکسوشوتایم^-^
  12. ََA.R^-^

    کدوم آپشن رو داری؟

    هیچکدوم|:
×
×
  • جدید...