رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sinax

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

179 Excellent😃😃😃😃

درباره Sinax

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 19 مهر 1396

آخرین بازدید کنندگان نمایه

553 بازدید کننده نمایه
  1. Sinax

    مدیوم ها...!

    مدیوم ها درجه بندی دارن اینجوری نیست که همه ی مدیوم ها بتونن روح رو ببینن اما جن هارو میتونن ببینن. در اصل میشه گفت مدیوم ها کسایی هستن که به طور کاملا عادی چشم سوم یا همون چاکرای بصیرت شون بازه و خیلی راحت تر میتونن به بقیه چاکراها کنترل پیدا کنن که با تمرینهای خاص ممکن میشه اما برای یه فرد عادی این مسیر صد برابر سخت تره
  2. Sinax

    رمان سام | Elf کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۱۲ آروم پاهامون رو روی پله می ذاشتیم تا صدای زیادی ایجاد نکنیم. مهیار بازوم رو گرفت و خودش رفت جلو، منم مخالفتی نکردم هر چی باشه هم زورش و هم هیکلش از من بزرگتره بهتره اون جلوتر بره. هنوز صدای قدم زدن و باز و بسته شدن در ها میومد؛ انگار که چند نفرن و دائم می دویدن. به آخرین پله رسیدیم، از راه رو داشتیم نگاه می کردیم ولی عجیب این بود که دیگه صدایی نمیومد و این من رو می ترسوند. می ترسیدم بازم طرف بزنه ناکارم کنه... مهیار رفت جلو و من سر جام وایسادم. مهیار رفت و همه جا رو گشت، منم دیدم خطری نیست جلو رفتم و توی حال وایسادیم و یه کم هم دیگه رو نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده! هر دومون هم می دونستیم برای چی می خندیم. مهیار- یعنی از تو ترسو تر ندیدم! - باور کن انقدر که بیهوش شدم دیگه می ترسم. در همین حین سهیل و ماهان نفس زنان به ما رسیدن. اونها هم ترسیده بودن و فکر کرده بودن اتفاقی افتاده و دویده بودن بالا. اون حالت و نفس زدنشون رو که دیدیم دوباره خنده مون شدیدتر شد. انقدر خندیدیم که نقش زمین شدیم و اونها هم ما رو با تعجب نگاه می کردن! کم کم اونها هم به خنده افتادن و نشستن زمین. مهیار با خنده توضیح داد که چی شد و داستان چیه؟ ماهان- حالا صدای چی بود؟ مهیار- صدای ترس سامی - بریم پایین مثل این که خبری نیست! رفتیم پایین و روی مبل نشستیم. چند دقیقه گذشت که از گوشه چشم متوجه حرکتی از سمت پله ها شدم، سرم رو بالا آوردم اما کسی نبود. مهیار روی مبل خوابش برده بود و سهیل هم داشت چت می کرد و از لبخند مسخره ش معلوم بود با کی داره چت می کنه! ماهان هم داشت توی اینترنت دنبال یه طرح برای آشپزخونه می گشت و این حوصله من رو سر می برد. - هنوز داری می گردی؟ ماهان- آره اما چیزی نیست که خوشم بیاد. - من چند تا طرح جدید زدم می خوای اونا رو ببینی؟ ماهان- بریم ببینیم. بلند شدیم و رفتیم طبقه بالا تا همون جا کارمون رو انجام بدیم. توی حال نشستیم و من رفتم لب تاپم رو از اتاق آوردم و روی زمین نشستیم و منتظر بالا اومدن سیستم شدیم. من پشتم به در اتاقم بود و ماهان هم کنارم بود اما می تونست اتاق رو ببینه. صدای باز شدن در رو شنیدم و با این خیال که باد می زنه بیخیال شدم و ماهان هم بدتر از من ولی دوباره صدای جیر جیر لولای در بلند شد و روی اعصابم می رفت؛ برای همین خواستم بلند بشم که چشمم خورد به صورت ماهان که هاج و واج داشت در اتاق رو نگاه می کرد. دستم رو روی زمین گذاشتم و نیم خیز شدم که بلند بشم که یهو یه نفر پای راستم رو گرفت و تعادلم به هم خوردو نقش زمین شدم. تا خواستم به خودم بیام کشیده شدم سمت اتاق و سرم خورد به چهار چوب در و درد تمام سرم رو احاطه کرد. چشم هام تار می دید اما صداها رو می شنیدم. صدای داد های ماهان و صورت نا معلومش. در بسته شد. اما بهوش بودم و صدای مهیار و ماهان و سهیل و کوبیدن در رو می شنیدم ولی کو توان حرکت؟ متوجه شخصی توی اتاق شدم؛ صورتش مشخص نبود و یه لباس یک سره تنش بود. هر لحظه بهم نزدیک تر می شد و این منو می ترسوند. با هر قدم نزدیک تر شدن اون قلبم ضعیف تر می زد. دیگه واضح می تونستم صورتش رو ببینم. پوستش کاملا سیاه بود، چشم هایی که از حدقه بیرون زده و خون افتاده، یه لبخند مضحک که دندون های نیشش رو نشون می داد داشت و عجیب ترین چیز این بود که از بینی فقط دو سوراخ کوچیک! دیگه کار خودم رو تموم شده می دونستم و تنها سوال در ذهنم این بود که خدایا این واقعا آدمه؟ @M@hta
  3. Sinax

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    کلیله و دمنه
  4. Sinax

    رمان سام | Elf کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۱۱ ساعت ۴:۲۰ شده. من و ماهان مثل جنازه جلوی تلوزیون دراز کشیدیم و سهیل و مهیار هم دارن با گوشیشون بازی می کنن. قبل از این توی حیاط والیبال بازی کردیم. پدر و مادرم با عمو ها و زن عموهام رفتن بگردن و شام هم بیرونن. گاهی وقت ها این جوری بیرون میرن، بدون بچه ها... تا چند سال پیش ما رو هم می بردن اما وقتی فرهاد و سهیل با هم بحث شون شد و نزدیک بود دعوا کنن ما تصمیم گرفتیم دیگه نریم تا از این اتفاقات نیوفته. مگه چقدر از این فرصت ها دارن که ما هم با این کارمون تفریح شون رو خراب کنیم؟ ماهان- کاش یه ماساژور پیدا بشه، بدنم خیلی کوفته ست! مهیار- اگه منظورت منم عمرا، بهتره از دامادتون بخوای. سهیل سرش کامل تو گوشی بود و از صدای بازی می شد فهمید که داره یه بازیه ماشینی می کنه. سهیل- ببین اگه این مرحله اول بشم حتما میام اگر نشم برو رد کارت. ماهان- این اخلاق گندت رو حتما به مهتاب می گم! سهیل- پیشنهاد می کنم بری تو روزنامه تیتر بزنی عزیزم. ماهان جوابش رو نداد و چمشم هاش رو بست. منم داشتم به صفحه ی خاموش تلوزیون و انعکاس خودمون نگاه می کردم. مهیار سرش تو گوشی بود و یه لبخند مسخره هم رو لبش بود... چشمم بهش بود که یه نفر از پشتش رد شد. سریع سر جام نشستم و اون سمت رو نگاه کردم اما کسی نبود! مهیار متوجه حرکتم شد و نگاهم کرد و با سر بهم اشاره کرد چی شده؟ منم در جوابش سرم رو به بالا حرکت دادم که یعنی هیچی! وقتی مهیار اومد و بهش در مورد صبح گفتم که بهم گفت خواب دیدی یا خیالاتی شدی... کلا به چشم همه خیالاتی و متوهمم! صدای قدم های سنگین از طبقه بالا به گوشمون رسید! هیچ کس بالا نبود و این تعجب مون رو بیشتر می کرد! همه متوجه صدا شدیم و نگاه هامون به هم می چرخید. نمیدونم تو فکر بقیه چی بود اما می دونستم که هیچ کس جز ما چهار نفر خونه نیست. سریع بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. دیگه باید مشخص می شد کیه؟ هر اتفاقی هم بود برای من افتاده. بچه ها سعی کردن جلوم رو بگیرن اما من باید می رفتم. آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که من و مهیار بریم بالا و سهیل و ماهان هم پایین باشن تا اگه اون شخص خواست از پایین فرار کنه جلوش رو بگیرن... @i can
  5. Sinax

    رمان سام | Elf کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۱۰ بازم صبح شده و صدای مزاحم گنجشک ها روی مغزم در حال رژه رفتنن. می دونستم موندن توی تخت خواب عزیزم بی فایده ست، بلند شدم و نشستم، گوشیم رو برداشتم و به صفحه‌ش نگاه کردم. دوتا پیام و سه تا تماس از سهیل و ماهان بود. اول پیام ها رو باز کرد، سهیل نوشته بود امروز رو استراحت کنم. ماهان هم نوشته بود که ناهار میاد خونه مون. گوشیم رو انداختم رو تخت و حوله‌م رو برداشتم و سمت حموم رفتم. یه کم سر گیجه از دیشب داشتم. بازم حالم بد شده بود و دیگه داشت اعصابم رو خورد می کرد. برای همین تصمیم گرفتم بازم چیزی شد برم دکتر... از حموم بیرون اومدم و سرم پایین بود و داشتم سرم رو با حوله خشک می کردم. از گوشه چشمم یه سایه دیدم که داخل اتاقم شد؛ سرم رو بالا آوردم تا صاحب سایه رو ببینم اما زودتر داخل شده بود. تمام احتمالات رو گرفتم اما سپیده بیمارستانه، مامان که دیشب رفت خونه عمو مصطفی، بابا و سهیل هم سر کارن و این یعنی منم و من... به فکر اتفاق چند روز پیش و افتادنم از پله افتادم... شاید اون باشه؟ قدم برداشتم و در اتاق رو کامل باز کردم اما کسی نبود... حتما خیالاتی شدم! روی تخت نشستم اما فکر لباس افتادم، سریع لباس عوض کردم و دوباره روی تخت نشستم که یه دست از پشت اومد جلوی دهنم و خودش بهم نزدیک کرد. دستاش خیلی لطیف بودن، شک نداشتم که طرف یه زنه! با این فکر خواستم خودم رو خلاص کنم و با یه حرکت نجات پیدا کنم اما این فقط یه فکر بود و به ثانیه هم نکشید که دست دیگش رو هم آورد و زیر گلوم گذاشت و منو به خودش فشرد در حدی که استخونام در حد شکست رفت. عجیبه که یه جنس مونث اینقدر زور داره. آروم زیر گوشم گفت «کاریت ندارم فقط باید به حرفم گوش بدی!» عجیب بود، این صدای یه مرد بود!چطور اینقدر دستاش نرم و لطیفن؟ ادامه داد... مرد- می خوام باهات حرف بزنم اما اینجا نمی شه... الان مادرت و زن عموت میان، فقط یادت باشه آخر شب همین جا باش، فهمیدی؟ فقط تونستم سرم رو به نشونه ی تایید تکون بدم. فشار دستش از بین رفت و برداشته شد، نفس عمیقی کشیدم و سریع برگشتم ببینم کیه؟ اما هیچ کس توی اتاق نبود!حتی پنجره هم بسته بود! اتاق خودم بود، مطمئنم که پشت سرم باید باشه اما نبود! مگر این که از دیوار بره! همین موقع صدای مادرم از پایین اومد که صدام می زد. مامان- سام... سام... خونه ای؟ یاد حرف اون مرد افتادم؛ که گفت «الان مادرت و زن عموت الان میان.» اون از کجا می دونست؟ دیگه داشتم دیونه می شدم! تمام درگیریم این بود که اون مرد کی بود؟ چه جوری اومد تو اتاقم؟ از همه مهمتر چه جوری رفت؟ رفتم پایین تا ببینم مادرم چه کارم داره؟ @i can
  6. خدایا...

    کاری کن همه...

    یه جوری تو خوشبختی غرق بشن...

    که هیچ راه نجاتی نداشته باشن...

  7. ‏من تو پاکستان و هند و بنگلادش خوشگل حساب میشم. 😊

     

    خودش ۲ میلیارد آدمه. 😁

    کم نیست😂

  8. Sinax

    رمان سام | Elf کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت ۹ بعد از چند دقیقه مهیار بدون هیج حرفی صفحه گوشیش رو سمت من گرفت.نوشته بود: فقط جوابمو بنویس، چی شد چپه شدی؟ شونه هامو انداختم بالا و هیچی نگفتم ولی متوجه نگاه های نا محسوس هر دوشون بودم. تا غروب هیچ اتفاقی نیافتاد و فقط با شوخی و خنده و یکمم کمک به مامان و سپیده گذشت. مهمون ها یکی یکی میومدن.عمو مصطفی و خانمش نرگس،این عموم یکی مونده به آخریه یعنی از مهیار بزرگتره، دوتا دختر داره که نگار ۲۴ و نگین ۲۳سالشونه. عمه مهین و شوهرش آقا رضا.عمه مهین، عمه بزرگمه و یه دختر۲۷ساله میترا و یه پسر ۲۱ساله مانی .عمه مهرناز هم عمه کوچیکه ست و دوتا پسر داره که فربد۲۰ و فرهاد ۲۷سالشه و همسرش هم چند سال پیش فوت شد.عمو محمد هم عمو بزرگست و یه دختر و یه پسر داره،دخترش مهتاب ۲۷ سالشه و ماهان هم ۲۵،البته مادرشون هم نسرین که با مادر من دختر خاله ن. بعد از همه اینها نوبت مهیاره، که هنوز ازدواج نکرده و هیچکس هم نمیدونه دلیلش چیه؟فقط تفره میره... خلاصه همه جمع بودن و گل میگفتن و گل میشنیدن. ما هم با بچه ها دور هم جمع بودیم و از هر دری صحبت میکردیم.همه چیز مهمونی خوب بود. مثل همیشه! بعد از شام همه کمک کردیم سریع ظرف ها شسته شد، و مشغول آماده کردن چای که این کارم دخترها داشتن انجام میدادن. نکته خوب این مهمونی این بود که ماهان هم برگشته بود و دیگه کسی کم نبود. نگار با سینی چای از آشپز خونه بیرون اومد. از همون جلو که بزرگترها بودن شروع به چای تعارف کردن.منم با ماهان در مورد کارهای اخیر حرف میزدم، اما چشمم به سینی چای بود،دلیلش رو نمیدنستم؛ اما خیلی عطش داشتم و تشنه م بود. نگار به من و ماهان رسید، ماهان یه چشمک ریز بهش زد و منم خودم رو به اون راه زدم،سینی چای جلوم اومد، تشکر کردم و برداشتم اما ذهنم این جایی که ماهان عادت نداشت به دخترای فامیل چشمک بزنه اما الان چرا زد؟ گیر کرده بود و برام عجیب میامد. به خودم که اومدم دیدم عمو محمد و پدرم دارن همه رو به سکوت دعوت میکنن!حتما موضوع مهمی بود. عمو محمد- بچه ها چند لحظه ساکت، میخوام یه موضوع مهمی رو بگم. همه آماده بودن ببینن داستان چیه؟که باز عموم شروع کرد.ما هم همه نزدیک شدیم به سمت عمو محمد. عمو محمد- حقیقتش اینه که ما امشب جمع شدیم تا یه امر خیری رو انجام بدیم، راستیتش بچه ها با هم صحبت کردن و ما هم گفتیم امشب در موردش صحبت بشه. همه داشتن هم دیگه رو نگاه میکردن که داستان از چه قراره؟اما هیچکدوم نمیدونستن. پدرم- صحبت چیه داداش این پسره هر روز میگه چی شد؟تمومش کنیم بره خلاص بشم از دستش همه زدن زیر خنده، انگار از پچ پچ ها همه متوجه شدن داستان چیه و فقط من مونده بودم.آروم سرمو سمت مهیار که کنارم نشسته بود بردم که خودش فهمید و جوابمو داد. مهیار- سهیل از مهتاب خواستگاری کرده! یه لحظه شکه شدم. پس چرا به من چیزی نگفت؟دارم برات سهیل جان! مهتاب و سهیل سرشون پایین بود و داشتن آب می شدن. - پس چرا من نمیدونستم؟ مهیار- چون تو گاوی، ای جونم نگاه کن گوگولیا رو! و بعد خندید... اون شب کلی گفتیم و خندیدیم و سهیل و مهتاب رو اذیت کردیم. مخصوصا ماهان که سهیل رو خیلی اذیت کرد،همه خوشحال بودن و قرار شد همه چیز بره برای مراسم اصلی خواستگرای و سر و ته کردن سهیل بیچاره...
  9. تو سینایی

    تو پویایی

    تو نهالی

    تو سپهری

    تو سپیده

    تو اصلا هرکی که از راه رسیده

    فقط حقیقتا بگو که پسری 😂👍😒

    @Sinax

  10. Sinax

    نویسنده رو میشناسی؟

    بله مودب پور؟؟؟
  11. Bye elf😕

    1. mahgol

      mahgol

      خخخخ یعنی انقدر دوسش داشتی 

    2. Sinax

      Sinax

      @mahgol آره دیگه 😕

×
×
  • جدید...