رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mahsa_k

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    83
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

151 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره Mahsa_k

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 2 بهمن 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

155 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 58 تا رسیدم خونه مستقیم رفتم حموم‌‌.‌لباسامو دراوردم و زیر دوش وایسادم..به اشکام اجازه ی ریختن دادم..خداروشکر میکنم تیام عاشق منه و مریم رو رد کرد..اما نمیتونم آروم بشم که مریم به تیام اون پیشنهاد کثیف رو داد... یکم که آروم شدم از حموم دراومدم...لباسامو پوشیدم و روتخت دراز کشیدم..مریم رو زمین لحاف تشک انداخته بود و خوابیده بود...حالم از اسمشم بهم میخوره‌..گوشیمو برداشتم،میدونم غرورشو خورد کردم ،اما دلم نمیخواست پیشش باشه...خبری از تیام نبود..با بغض عکسشو بغل کردم و خوابیدم... فردای اون روز مریم بلیط هواپیما گرفت و رفت تبریز،خوب شد رفت و از این بابت خیلیم خوشحال بودم...از تیام خبری نبود و داشتم دیوونه میشدم البته حق هم داشت... گوشیو برداشتم و با دلشوره شمارشو گرفتم.. _یسنا من فدای یسنا گفتنت که دلمو زیرورو میکنه... _جونم تیام،سلام _سلام _خوبی تیامی؟ _به نظرت خوبم؟؟ _چرا پیش اونا بهم گفتی بدرک؟؟بعدشم اصلا حالمو نپرسیدی _اون چه طرز برخورد پیش جمع بود؟؟هان؟ _داد نزن _داد هم میزنم،من از باراد چی کم داشتم؟؟ _حالم خوب نبود،ببخش _که حالت خوب نبود !آره؟؟با باراد حالت خوب میشد؟؟ _تیام معذرت میخوام _من عشقتم یسنا!من باید حالتو خوب کنم _آره ببخش،آشتی؟ _دیوونه _دیوونتم دیگه _حالا بگو ببینم حالت خوبه؟ _آره خیلیم خوبم،مریم هم رفته _باش،کی ببینمت؟ _نمیدونم،فردا _باش خانومی،الان سرکارم شب حرف میزنیم _مواظب خودت باش آخیش حالم خوب شد...تیام که یکم سرد حرف میزنه دیوونه میشم...
  2. پارت 57 تیام: _خفه شو احمق،برو کنار به پشت سرم نگاه کردم،کسی به اینجا دید نداشت... اشکام پشت سر هم ریخت..کسی که برام عین خواهر بود داره به عشقم ابراز علاقه میکنه،واقعا وقاحت تا چقدر؟ مریم: _توروخدا تیام بزار باهم باشیم،اصلا یسنا هم نمیفهمه سرم به دوران افتاده بود..شقیقه هام نبض گرفته... تیام: _آشغال مگه تو نگفتی با سینایی؟ مریم: _اون الکیه میخوام باتو باشم _برو عشقو از یکی دیگه گدایی کن، من موی گندیده ی یسنا رو به آشغالایی مثل تو نمیدم مریم: _من تورو میخوام و بدستت میارم صدای در اومد،سریع رفتم اتاقی که اونجا بود ..نفس عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم،تو آینه خودمو نگاه کردم... چرا باید مریم این کارو بکنه؟اینقدر بی شرمه؟؟منی که بهش گفتم عاشق تیامم اومده داره بهش پیشنهاد میده..یه دختر تا چه حد میتونه خودشو اینقدر کوچیک کنه...بغض خفم میکرد..دو دقیقه موندم و بعدش از اتاق رفتم بیرون..رفتم سمت بچه ها.مریم نشسته بود و با گوشیش ور میرفت..نشستم کنار تیام تیام: _باراد گفت اومدی گوشیو بهم بدی نگاهش کردم،چشماش چقدر مظلوم بود.. تیام: _یسنا باتوام _جانم _حواست به منه؟ _اوهوم،بیا آقای رضایی زنگ میزد _تو حالت خوبه؟ لبخند زدم: _خوبم نگام رفت سمت مریم که داشت تیام رو نگاه میکرد...الان میفهمم نگاهش چقدر هیزه.. محتویات معدم میپیچید،سریع دویدم سمت سرویس..هرچی خورده بودم بالا آوردم..تیام همش به در میزد و میگفت: _خوبی _یسنا بیا ببینم چت شد صورتمو شستم و اومدم بیرون...عسل و باراد و تیام و مریم بودن...تیام سرمو گرفت و گفت: _چت شد تو یهو؟ _خوبم باراد: _رنگت پریده لبخند زدم.. مریم: _نگرانمون کردی یسنا حالم از صداش بهم میخورد..حالم از چشای براقش بهم میخورد.. تیام: _بیا حاضر شو ببرمت دکتر _نمیخوام روکردم سمت عسل: _زنگ بزن آژانس تیام: _چی میگی یسنا؟؟؟؟؟مگه من مردم؟ _داد نزن،سرم درد میکنه _یعنی چی که زنگ بزن آژانس _عسل باتوام تیام: _بدرک هرجهنمی میخوای برو و از کنارم رد شد...چرا باهاش لج کردم؟؟؟فقط دلم نمیخواست اون منو برسونه و مریم هم بیاد،نمیخواستم کنارهم باشن باراد: _یسنا بیا من میبرمتون _باش عسل با تعجب نگام کرد : _دیوونه شدی یسنا؟چرا نزاشتی تیام ببره جوابشو ندادم و رو به مریم خشک گفتم: _حاضر شو خودمم لباسمو پوشیدم و همراه باراد رفتم..تیام حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد و من بغض دیوونم میکرد...
  3. پارت 56 رسیدیم و پیاده شدیم.بازوی تیام رو گرفتم و اون زنگ رو زد..خدمتکارشون اومد جلو و سلام و خوش آمد گفت..عسل اومد و روبوسی کردیم _خوش اومدید،بیاید داخل رفتیم پذیرایی،حسام و سینا و درسا و باراد بودن،باهمشون احوال پرسی کردیم..لباسامون رو دراوردیم و نشستیم..‌تیام دستشو از پشت اورد روی شونم و با موهام بازی کرد..از کارش ذوق کردم...میدونست خیلی دوسدارم با موهام بازی کنه... درسا: _یسنا جون خوب آخرش تونستی تیام رو تور کنیا اخم کردم و خواستم جوابشو بدم که باراد زودتر جواب داد: _تور کردن چیه؟؟تیام عشق زندگیشو پیدا کرده،قراره عید ازدواج کنن عسل: _ایول عروسی افتادیم درسا اخماشو کشید تو هم و دیگه جوابی نداد و من خوشحال لبخندی از ته دلم زدم... همه مشغول حرف زدن بودن و جمع خوبی بود...یکم بعدش شام خوردیم..دورهم نشسته بودیم،باراد رفته بود سرویس و منم با باراد در مورد دانشگاه حرف میزدم.. گوشی تیام زنگ خورد به گوشی نگاه کردم نوشته بود "آقای رضایی" یکی از استاد های آموزشکده بود،گوشیو برداشتم و رفتم سمت راهرویی که سرویس توش بود..وارد راهرو شدم اما صدای مریمو شنیدم... _تیام من ازت خیلی خوشم اومده،باور کن یسنا بدردت نمیخوره
  4. داشتیم حاضر میشدیم،امشب عسل خونشون دعوت کرده بود برای شب نشینی و شام... باباش رفته بود کیش و عسل هم از موقعیت استفاده کرده بود..من و مریم و چند تا از بچه های شمال و البته تیام و باراد... بلوزی که تازه خریدمو پوشیدم ،شلوار لی یشمیم و پام کردم..موهامم سشوار کشیده بودم و دورم ریخته بودم و آرایش خوشگلی کرده بودم... مریم قیافش جذاب بود،موهای بوری داشت ک چشماشم رنگی بود.موهاش کوتاه بود و آرایش کاملی کرده بود... عطرمو رو خودم خالی کردم و با اس تیام از خونه خارج شدیم...خوبه مامان اینا گیر نمیدادن برای رفتن به خونه ی عسل... سرکوچه منتظر بود،سوار شدم و گفتم: _سلام تیامی مریم: _سلام تیام _سلام تیام: _خوبی عشقم؟ _خوبم آقام مریم: _اینجا مجرد نشسته ها،جوری حرف میزنید آدم حسودیش میشه تیام: _انشالله توام یکی خوبشو پیدا کنی از مجردی دربیای مریم: _پیداش کردم برگشتم عقب و گفتم: _به به کیه؟ چشمکی زد: _سینا _عه بسلامتی،خوشحال شدم تیام: _این سینا چقدر مارمولکه؛بهم‌نگفته بود اصلا مریم: _خب از دیروز باهم حرف میزنیم،ازش خوشم اومده _خوشحال شدم و تا رسیدن به اونجا حرفی نزدیم...
  5. "عسل" شخصیت رمان"شبهای بعدازتو"
  6. "باراد" شخصیت رمان "شبهای بعد ازتو"
  7. حین غذا خوردن سینا و باراد مسخره بازی درمیوردن و من خوشحال بودم که دوستیه سینا و تیام خراب نشد... سیرشده بودم و نصف بیشتر غذا موند.. تیام: _بخور زودباش _سیرشدم تیام ،میترکم _تا به زور غذا به دهنت نکردم بخور _خب سیرم نمیتونم دیگه _شدی پوست و استخون،من زن لاغر نمیخوام و با شیطنت یه تیکه از گوشت رو گذاشت دهنم...همگی خندیدن و من با ولع غذارو خوردم..چشمم به سینا خورد که نگاهم میکرد..چشای سرخش حالمو گرفت،اما سریع به خودش اومد و با مریم هم صحبت شد.. بعد خوردن ناهار تیام من و مریم و سوار ماشین کرد که برسونه خونه... مریم: _آقا تیام شما واقعا کار خوبی کردید کارای هنری انجام میدید _مرسی نظر لطفتونه مریم: _شما قیافتون خیلی خاصه،به مامانتون رفتید یا باباتون؟ _به بابام مریم: _ماشالا پس باباتون هم جذابه،انشالله باباتونم ببینم تیام لبخندی زد و چیزی نگفت...حرص میخوردم و از من بعید بود اما به دختر عمم حسودی میکردم مریم: _راستی خودتون آهنگ هم میخونید؟ _آره میخونم اما تو خونه مریم: _آموزشکده خودتون هم تدریس میکنید؟ _قبلا تدریس میکردم اما دیگه نه مریم: _عه خب چرااا؟ (چرااا با ناز داره باهاش حرف میزنههههه) تیام: _خب کارای آتلیه زیاده،فقط گاها با آموزشکده سر میزنم از حرص صدای آهنگو خیلی زیاد کردم تا دیگه نتونن حرف بزنن..تیام هم یجور خاص نگاهم کرد و من محل ندادم..بعد رسوندن منو مریم به خونه رفت...
  8. بعد کلی پاساژ گردی من یه بلوز بافت خردل خریدم برا تیام هم یه دستبند چرم..مریم کاپشن خرید و عسل هم ست کیف و کفش...باهم رفتیم رستوران و به تیام زنگ زدم،آدرس دادم که بیاد... چند دقیقه بعد همراه باراد و سینا اومد..اخمام رفت تو..درسته سینا اون حرفارو بهم زده بود اما باز از وجودش حس منفی داشتم...دور هم نشستیم..تیام کنارم نشسته بود..دستبندو برداشتم و دستش کردم.. _دیوونه دستت درد نکنه _دیگه چیزی پیدا نکردم بخرم دستمو بوسید و چیزی نگفت.. باراد: _خدا بده شانس مریم: _آره والا ولی بیشتر شانسو یسنا آورده،پسر به این خوشگلی نصیبش شده همه خندیدن اما من از تعریفش خوشم نیومده بود و اخم کردم...هممون سفارش غذا دادیم سینا: _مریم خانوم میشه شمارتون رو داشته باشم؟ مریم خجالت کشید اما گفت: _باش تیام سرشو خم کرد کنار گوشم و گفت: _رژت تیرست ها فکر نکن نفهمیدم _نچ خیلیم خوبه اخم کرد: _لبات کاملا تو چشمه.دوسندارم اینقدر رژ بزنی _چشم آقایی اخم نکن لبخندی زد و دماغمو کشید،غذا هارو آوردن و مشغول غذا خوردن شدیم...
  9. با مریم نشسته بودیم و فیلم میدیدیم که عسل زنگ زد _بله _سلام بی معرفت خوبی؟ _سلام زهرهلاهل تو خوبی؟ _زهرمار !محبت بهت نیومده!کجایی؟ _با دختر عمم خونمونیم _خب پاشید بیاید بریم بازار ،پوسیدم توخونه _باوشه پس حاضر میشیم تو بیا دنبالمون _اوکی،زودباشید گوشیو قطع کردم و گفتم: _مریمی پاشو حاضر شو با دوستم عسل بریم بازار _باش به مامان هم خبر دادم و رفتم اتاقم که حاضر بشیم..یه تیپ مشکی ،قهوه ای زدم و کلاه بافتمو سرم کردم...سریع به تیام اس دادم که با عسل و مریم میرم بازار...با تک زنگ عسل از خونه اومدیم بیرون بعد سلام و احوال پرسی عسل گفت: _یه پاساژی تازه باز کرده لباساش عالین بریم اونجا _اوکی گوشیم زنگ خورد،تیام بود..با ذوق جواب دادم _جانم تیام _خوبی خانومم؟ _مرسی آقا،خسته نباشی _ممنون.کجا میرید؟ _عسل میبره یه پاساژ که تازه باز کردن _باش مواظب خودت باش _چشم ،توام _تموم شدی زنگ بزن بیام ببینمت _نمیدونم _میبینمت همین.منتظر زنگتم _باش _آفرین فندق خانوم ،فعلا _فعلا مریم: _میاد دیدنت؟ _آره _ایول خوبه بالاخره این پسره بدشانسو میبینم خندیدم و صدای آهنگو زیاد کردم...
  10. خیلی عالیه دستت درد نکنه
  11. "تیام" شخصیت رمان"شبهای بعد از تو"
  12. " یسنا " شخصیت رمان" شبهای بعد از تو"
  13. " تیام " شخصیت رمان"شبهای بعد از تو"
  14. من: _مریمی ما تبریز رفتنی میای توام بریم؟ _نخیر _ناز نکن دیگه،حوصلم سر میره خونه _خسیسی نمیام _زهرمار باش تو بیا بریم یروز قرار میزارم تیام هم ببینی _شوهر ندیده ی بدبخت خندیدم که خندید و گفت: _باش به مامان میگم بریم دستامونو کوبیدیم بهم و گفتم : _ایول من: _حالا هم بگیر بخوابیم که از صبح بیدارم دارم گیج میزنم _خاک تو سر گیجت کنن یدونه پس گردنی بهش زدم و گفتم: _خفه خندید و دراز کشید.. اونقدر سریع خوابم گرفت که یادم رفت مثله همیشه شب خوابیدنی به عکس تیام نگاه کنم... صبح بیدارشدم و مریم رو هم بیدارکردم..سر میز صبحونه مخ عمه رو خوردیم که اجازه داد،بابا هم گفت که قراره بعداز ظهر بریم و براش کار پیش اومده... بعد صبحونه مریم و عمه رفتن خونشون و وسایلاشونو جمع کردن،عمه هم قرار شد بیاد خونه عزیز بمونه تو این چند روز...بعد ظهر ساعت ۲ بود که حرکت کردیم ...تا به تهران برسیم با مریم اونقدر آهنگ خوندیم که مامان و بابا سردرد گرفته بودن و هی غر میزدن...چند باریم با تیام چت کردم ..ساعت ۱ نصف شب بود که رسیدیم و همگی خیلی سریع خوابیدیم... ***
  15. من: _مریمی ما تبریز رفتنی میای توام بریم؟ _نخیر _ناز نکن دیگه،حوصلم سر میره خونه _خسیسی نمیام _زهرمار باش تو بیا بریم یروز قرار میزارم تیام هم ببینی _شوهر ندیده ی بدبخت خندیدم که خندید و گفت: _باش به مامان میگم بریم دستامونو کوبیدیم بهم و گفتم : _ایول من: _حالا هم بگیر بخوابیم که از صبح بیدارم دارم گیج میزنم _خاک تو سر گیجت کنن یدونه پس گردنی بهش زدم و گفتم: _خفه خندید و دراز کشید.. اونقدر سریع خوابم گرفت که یادم رفت مثله همیشه شب خوابیدنی به عکس تیام نگاه کنم... صبح بیدارشدم و مریم رو هم بیدارکردم..سر میز صبحونه مخ عمه رو خوردیم که اجازه داد،بابا هم گفت که قراره بعداز ظهر بریم و براش کار پیش اومده... بعد صبحونه مریم و عمه رفتن خونشون و وسایلاشونو جمع کردن،عمه هم قرار شد بیاد خونه عزیز بمونه تو این چند روز...بعد ظهر ساعت ۲ بود که حرکت کردیم ...تا به تهران برسیم با مریم اونقدر آهنگ خوندیم که مامان و بابا سردرد گرفته بودن و هی غر میزدن...چند باریم با تیام چت کردم ..ساعت ۱ نصف شب بود که رسیدیم و همگی خیلی سریع خوابیدیم... ***
×
×
  • جدید...