رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sara.s.b.i

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

8 Good😌😌😌😌

7 دنبال کننده

درباره Sara.s.b.i

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 2 اردیبهشت 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. پارت2 خیلی خسته شده بودم رفتم تواشپزخونه ابجی زهراداشت ظرفامورامیشست یه مقدارکمکش کردم وبعدم خوابیدم باصدای زنگ گوشیم پاشیدم سریع رفتم یه دوش کوچیک گرفتم موهاموباحوله گرفتم ولباساموپوشیدم ویه رژکمرنگ زدم موهامم ژل زدم، بازوخیس گذاشتم؛ قراربودبامحمدبیرون بریم.رفتم طبقه پایین سمت جاکفشی کفشاپوشیدم که صدای دراومددروبازکردم محمدبود:سلام دلارامم _سلام محمدم بزن بریم محمدنگاهی بهم انداخت وگفت فرشته ی پاک من چقدرخوشگل شده لبخندی زدم ولپشوبوسیدم ودستشوگرفتم که گفت خب خانم خوشگلم اول بریم خونه مامان ملک وحاج بابا بعدمیریم بیرون _باشه عزیزم بریم محمد؟_جان دل محمد_دوستت دارم_منم دوستت دارم دلارامم رسیده بودیم خونه مامان ملک(مامان ناتنی محمدکه عین مادرواقعیه واسش وباباش)محمدباکلیددروبازکردرفتیم داخل من:مامان ملکککک _ببین کی اینجاست دخترقشنگم دلارام بیابغلم ببینم دختر من:دلم واستون تنگ شده ببخشیدمن ومحمداینقدرگیرکاریم که نمیرسیم مامان ملک: بدوبروبشین تاواست ازشیرینی هایی که درست کردم بیارم باچای بخوری من:زحمت نکش مامان ملک اخم مصنوعی کردوگفت چه زحمتی؟رحمته واسه دخترم مامان ملک رفت تواشپزخونه محمدنگاهی به من کردگفت چخبرکار؟دلارام نمیخوام توخودتوخسته کنی وتوسختی بندازی فهمیدی؟من:نه محمدم خسته نیستم نگران نباش محمدلبخندی زدوسرموبوسیدوتوجهش به تلویزیون جلب شدکه یهواس ام اس روی گوشیم اومد گوشیموروشن کردم اسم فاطیمارادیدم دوستم بودتوی سالن ماساژباهم کارمیکردیم پیامشوبازکردم دلارام فردابروخونه ی ایران منش بزرگ ادرس خونه ......خیلی خانواده ی پولدارین دلارام اگربری حقوق دوماهمونومیگیری زنه ازکارت خوشش اومده گفته بری واسش ماساژخصوصی انجام بدی پیاموبستم میدونستم به هیچ وجه محمدقبول نمیکنه وقول دادم که حق ندارم برم خونه مردم کارکنم فقط توی سالن اجازه دارم ازطرفی هم اگرمیرفتم نونم توروغن بودومیتونستیم باحقوق دوماه هم نصف وسایل خونمونوبخریم محمد:به چی فکری میکنی نفس محمد؟توچشماش نگاه کردم وگفتم هیچی عزیزم مامان ملک:بفرماییداینم چایی وشیرینی یکی ازشیرینی هارابرداشتم خوردم من:اوووووم مامان ملک عاااالیه خیلی خوشمزه شده محمد:اره من همیشه میگم شیرینی های مامان ملک تومحله مثل نداره وخندید مامان ملک ذوق کردوپیشونی هردومونوبوسیدگفت عزیزای دلم ودوباره رفت تواشپزخونه وبادوتاظرف دربسته اومدیکیشودادبه من یکیشم به محمد مامان ملک:ایناراببریدهروقت رفتیدسرکاربخوریدجون بگیریدمن:مرسی مامان ملک محمد:مرسی مامان مادیگه بریم به بابابگونگران نباش دلاراموبعدازگشت میبرم خونه خودمم میرم سرکار مامان ملک:باشه پسرم بروخیالت راحت باشه تشکرکردیم شیرینی هارابرداشتیم ازخونه زدیم بیرون سوارموتورمحمدشدیم منم سرموگذاشتم روشونش محمدگازداد:خببببب کجابریم خانم خانمامن:بریم سینما محمد:چشم عزیزم ده دقیقه ای توراه بودیم تارسیدیم سینمافیلم دیدیم وتوراه پشمک خوردیم ومحمدمنورسوندخونه وخودش رفت سرکارمنم خسته بودم عرق کرده بودم رفتم یه دوش گرفتم لباس راحتی پوشیدم خودموانداختم روتخت وچشماموبستم که صدای اس ام اس گوشیم بلندشدبادیدن اسم عشقم محمدپیامشوسریع بازکردم:ایکاش کنارت بودم تا زیباترین لالایی عاشقانه را برایت زمزمه کنم و تو اسمان قلبم را با مهتاب زیبای چشمانت نور باران کن تا خوابت ببرد شبت به خیر عزیزم لبخندی زدم وواسش فرستادم:خورشید خاموش ، ستاره روشن آسمان آبی خاموش ، آسمان سیاه روشن همه چیز اماده ست که توی خواب امشب تو رو توی رویاهام ببینم بهانه بیدار شدنم ، شبت به عشقم دوباره صدای اس ام اس گوشیم بلندشدفاطیمابودنوشته بود:دلارام من بخاطرخودت میگم پس چراجواب ندادی میری؟واسش فرستادم:نمیدونم فاطیمافردازودترمیام باهم حرف میزنیم ساعت7دم خونمون باش واسم فرستادباشه تافردا...گوشیموخاموش کردم وبه خواب رفتم بدون اینکه بدونم سرنوشت چه خوابی واسم دیده....
  2. پارت 1 زیردرخت بزرگی که روی تنه ی محکمش اسم منوومحمدهک شده بود؛ایستاده بودم.وقتی که برای اولین همدیگروزیراین درخت دیدیم.وقتی که قول دادیم تاابدیت قلبمون واسه همدیگه میتپهمن دلارامم محمدمیگه چهره خیلی معصومی دارم چشمای کشیده مشکی دارم وموهای بلندوصاف بینی متناسب باصورتم درکل چهره خوبی دارم... به ساعت مچیم نگاهی کردم ساعت 12ظهررانشون میداداوف چرامحمدنیومدفک کنم رئیسش بازم نمیزاره بیادوهنوزسرکاره به منظره ی سرسبزروبه روم نگاه کردم وچشماموبستم چهره ی محمدرابه یاداوردم وچهره ای که باعث تپش قلبم میشدکه یهودوتادست مردونه چشماموگرفت وازپشت منوتوبغلش فشرد.. _واااای محمدترسیدم محمدخنده ای کردولپموبوسیدوگفت ببخشیددیرکردم بازم رئیس شرکت نزاشت بیام وگرفتمون به کاربه هرحال خودت میدونی ماکارگریم ونمیشه کارراول کردتاوقتی دستورندادن صورتموبرگردوندم که چهرشوببینم نگاهی به چشماش که دل منوبرده بودکردم وگفتم اشکال نداره عشقم این سختی هاهم میگذره خونه ی نصفمونوکامل میکنیم میریم توش زندگی میکنیم محمدچشماشوشیطون کردوخندیدگفت اره بچه های تپل مپل دلاراموتوش بزرگ میکنیم به من میگن بابامحمدوبه تومیگن مامان دلارام خندیدم ودستشوگرفتم گفتم بدوامروزناهاردعوتیم خونه ی مامانم گفت محمدهم حتمابیادعلی هم منتظرته دلش واست تنگ شده بود باهم سوارموتورشدیم ورفتیم سمت محلمون خونه ی ماومحمدهمش یه کوچه فاصله داره درسته خانواده هامون وضع اقتصادی خوبی ندارن اماخانواده های باابرووباشرفی هستیم وتوی خونه هامون عشق هست محمددوتاداداش کوچولودوقلوداره هشت سالشونه منم یه داداش کوچیک دارم ده سالشه ویه خواهربزرگترخودم 28سالشه وشوهرویه بچه کوچیک داره شوهرش اسمش علی ورابطه خوبی بامحمدداره من پدرم ازبچگی فوت کردوندیدمش وفقط یه مادرزحمتکش واسمون مونده که عاشقانه دوسش داریم...رسیدیم خونمون درچوبی قدیمیمونوزدم که علی دررابازکردوتاچشمش به محمدخوردخندیدوگفت:به به داداش محمدگللللل پس کجایی پسرمیدونی ازکی چشممون به جمالت روشن نشده؟ محمد:داداش بخداگیرکارم خودت که میدونی مامانم اومددم درگفت:کیه علی؟تامحمدودیدگفت:وای خدامرگم بده چرادم درایستادید؟بفرماییدداخل دلارام محمدتعارف کن بیادداخل ومحمدیالله کنان اومدداخل وباعلی نشستن روبروی تلویزیون وصحبت کردن منم رفتم طبقه بالالباسموعوض کردم اومدم پایین رفتم تواشپزخونه به خواهرم زهراسلام کردم زهرا:سلام عزیزم خوبی ابجی؟چخبرکار؟ :خوبم ابجی ممنون میخوای چخبرباشه ابجی همش کارریخته همش ادمای پولدارمیان اونجاواسه ماساژ خستم شدامابخاطرزندگیمون یه مدت مجبورم تحمل کنم. زهرادوتالیوان شربت وگذاشت توی سینی ودرهمون حین گفت:اشکال نداره دلارام من مطمئنم بامحمدخوشبخت میشی محمدمردباغیرت وباشرفیه؛قربون دستت ابجی این سینیوببربده محمدوعلی بعدبیامنم سینیوازدستش گرفتم ورفتم توحال کوچیکمون وشربتارادادم دستشون مامانم ازوقتی که پدرمون فوت کردبه علی پیشنهاددادبازهرابیان خونش که ماتنهانباشیم وبه علی گفت خونه به یه مردنیازداره وتومیشی مردخونه ی ماوعلی هم بخاطرماوهم اینکه ابجی وقتی میره سرکارتنهانباشه قبول کردوباهم زندگی میکنیم ابجی خونه داره وکمک مامان میکنه منم بخاطرخرج زندگیمون میرم سالن ماساژالبته محمداوایل قبول نمیکرداماباکلی اصراروچون دوستم داشت قبول کردبرم سرکارخب چیکارمیکردم؟بایدکمکش کنم تابتونیم خونمونوکامل کنیم وتوش زندگی کنیم...ازفکروخیال اومدم بیرون وکمک ابجی زهراکردم وناهارخوردیم ومحمدهم حسابی خسته بودرفت خونشون استراحت کنه که شب شب کاره بره سرکار.
  3. مقدمه:مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم سخن نویسنده:سلام دوستان من سارانویسنده ی رمان فراق عشق هستم امیدوارم ازرمانم خوشتون بیاد....لطفابانظراتتون منوکمک وهمراهی کنیدمرسی
  4. نام رمان:فراق عشق نام نویسنده:sara.s.b.iکاربرانجمن نودوهشتیا ژانر:عاشقانه_غمگین هدف:درک عشق عشق راباپول نمیشه خرید ساعات پارت گذاری:روزیکشنبه وسه شنبه وپنج شنبه ساعت 10شب وجمعه هایکی درمیون ساعت10شب خلاصه:رمان راجب دختری به نام دلارام که توی یه منطقه فقیرنشین زندگی میکنن وعاشق محمدپسرجذاب محلشون میشه ونامزدمیکنن قراره ازدواج کنن عشق بزرگی بین محمدودلارام که اتفاقاتی باعث جدایی بین دلارام ومحمدمیشه..... لینک صفحه بررسی ونقدرمان فراق عشق:بررسی ونقدرمان فراق عشق ناظر رمان: @Diawl
×
×
  • جدید...