رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

یاسمن۲۵

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    382
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,396 Excellent😃😃😃😃

درباره یاسمن۲۵

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 12 مرداد 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,418 بازدید کننده نمایه
  1. می‌خواهم بمیرم
    می‌خواهم یک میلیارد بار بمیرم
    و در جهانی برخیزم که در آن
    هر انسانی بیش از یک بار نمیرد..!

  2. #به زودی پارت جدید تیغ گناه رو میزارم!

  3. امشب از همون شبایی که دلم می‌خواد فردا صبح چشم هام رو هیچ وقت باز نکنم...❤

  4. #پارت_سیزدهم بیرون از اتاق آرمان ایستاده بود و در حالی که دستش رو به در اتاقش تکیه زده بود و سعی در کنترل کردن اشک هاش داشت گفت: _ آرمان، چه اتفاقی داره براش می‌یفته! فرهاد کلافه از پشت سر چند قدم به سارا نزدیک شد و با فاصله ی نسبتاَ زیادی ازش ایستاد. _ چیزیش نمی‌شه نمی‌خواد خودت رو به خاطرش ناراحت کنی! اون از بچگیش هم زود مریض می‌شد. سارا کمی این پا و اون پا شد و به طرف فرهاد برگشت. _ این حالت های آرمان اصلا عادی نیستن. اون که هنوز سنی نداره. فرهاد خودش رو به نیمکتی که کنار دیوار بود رسوند و تن بی جونش رو به روش انداخت. _ نمی‌دونم، ولی هر موقع از چیزی ناراحته این جوری می‌شه. سارا با انگشت های کوچیکش اشکش رو پاک کرد و آب دهنش رو قورت داد. _ اما اون چیه که آرمان رو تا این حد ناراحت کرده. با، باز شدن در اتاق آرمان و بیرون اومدن پرستاری همه ی نگاه ها به طرفش برگشت. فرهاد این دفعه با دستش به صندلی فشار آورد و تنش رو از روش کند. به طرف دکتر که منتظر ایستاده بود گام برداشتن. دکتر در حالی که به برگه های دفتری که در دستش بود رو بررسی می‌کرد سری تکون داد. _ اوضاع جسمیش خوبه فقط دچار حمله ی عصبی شده. باید از استرس دور باشه. فرهاد نگاهی به دکتر انداخت. _ منظورتون از حمله ی عصبی چیه؟ اون پسری نبود که با هر موضوع کوچیکی این جور به هم بریزه. دکتر دفتری که دستش بود رو بست و سری از روی تاَسف تکون داد. _ علتش رو فقط خود آرمان می‌دونه! تا وقتی خودش نخواد راجبش این موضوع صحبت کنه تلاش های ما هم بی فایدست! ولی اگه شما بخواین من ایشون رو به یکی از همکار های خوبم معرفی می‌کنم. دکتر روانشناسه خیلی خوبیه، تو کارش واقعا… با گفتن این حرف ها فرهاد لحظه ای از کوره در رفت و پوزخند تلخی به روی لبش نشست. _ منظورتون از حرف هایی که الان دارین می‌زنین چیه آقای دکتر! یعنی آرمان من دیوونست. دکتر دستش رو به طرف دسته ی عینکش برد و کمی به روی چشمش جا به جاش کرد. _ این حرف ها از آدم تحصیل کرده ای مثل شما بعیده آقای کارا! اگه شما رو نمی‌شناختم و راجب خدمت هایی که در حق کشورمون کردین خبر نداشتم شاید اون موقع می‌تونستم باور کنم که شما همچین حرفی رو زده باشین. فرهاد عصبی تر از قبل چند قدم از دکتر دور شد و کنار سارا که به حرف هاشون گوش می‌داد وایساد. _ به هر حال پسر من چیزیش نیست که بخوام به یه دکتر روانشناس ارجاعش بدیم شما... دکتر شانه اش رو بالا انداخت و لبش رو کج و کوله کرد. _ هر جور خودتون صلاح می‌دونین آقای کارا، من فقط چیز هایی که جزوه وظایف بود بهتون گفتم. الان هم اگه با من کاری ندارین من برم غیر از شما باز هم بیمار های دیگه ای دارم. فرهاد سری تکون داد و همین مساوی شد با رد شدن دکتر از کنارش. لحظه ای به قدری عصبی شد که انگشت هاش رو مشت کرد و به دیوار کوبید. نگاهش به دانیال افتاد که از دور به سمتشون می‌دوید. سرش رو چرخوند و در چشم هاش خیر موند. _ اتفاقی افتاده بابا، آرمان الان چطوره؟ فرهاد گوشه ی لبش رو گزید و نگاهی سرسری به دانیال انداخت. _ می‌خواستی چطور باشه! باورت می‌شه این دکتری تازه به دوران رسیده راجب آرمان چی می‌گه! دانیال با تعجب مسیر نگاه فرهاد رو دنبال کرد. _ مگه آقای زیایی چی گفته! فرهاد به طرفش برگشت و دست به سینه مقابلش ایستاد. _ گفته حال روحی پسرتون بده باید بفرستیمش پیش یه دکتر روانشناس. _ روانشناس! فرهاد دو دستش رو رها کرد و با حرص گفت: _ آره روانشناس! دانیال لبخند محوی زد. _ اتفاقا من هم زیاد راجب اون دکتر شنیدم خیال می‌کنم بتونه برای آرمان کاری بکنه. فرهاد پوزخندی زد و روش رو برگردوند و پشت به دانیال دست به سینه ایستاد و کمی این پا و اون پا شد. _ این حرف ها از تو بعید بودش، وقتی تو که پسر منی راجب برادرت این جوری صحبت می‌کنی از یه غریبه چه انتظاری باید داشته باشم، هان؟ دانیال سری تکون داد و چیزی نگفت. فرهاد سرش رو چرخوند و سارا رو دید که نگران پشت در منتظر ایستاده بود بدون این که حرفی بزنه به سمت فرهاد چند قدم برداشت و درست رو به روش ایستاد. با چشم هایی که به سختی سعی در کنترل کردن اشک هاش داشت سری تکون داد و با صدای لرزون و بریده بریده رو به فرهاد گفت: _ آقا فر…فرهاد…لطفا اینجوری نگین. الان وقت بحث کردن راجب این موضوع ها نیستش. تو این لحظه هیچ چیزی غیر از سلامتی آرمان نباید برامون مهم باشه الان فقط… این دفعه بغض بی کران امانش رو برید و با دو دستش جلوی صورتش رو گرفت و شروع کرد به گریستن. نالید و سری تکون داد به پدرش چشم دوخت. _ بابا لطفا شما یه چیزی به آقا فرهاد بگین آخه ارمان… حاج باقر مسیر نگاهش رو از سارا گرفت و فرهاد رو از نگاهش گذروند. _ لطفا حرف های این بچه رو گوش بدین. این موضوع چیزی نیست که بشه راحت از کنارش زد شد سلامتی آرمان برای ما از همه چیز مهم تره. فرهاد نفس عمیقی کشید و دستش رو به روی چونه اش کشید. _ من با حرف هاتون مخالف نیستم اما خوده آرمانم باید… همون لحظه در اتاق باز شد و آرمان در مقابلشون در حالی که تنش رو به چهارچوب دیوار تکیه زده بود ایستاده بود و نگاهشون می‌کرد. حاج باقر و دانیال به محض دیدن آرمان توی اون وضعیت به طرفش رفتن و کمکش کردن تا از اتاق بیرون بیاد. پشت بند بیرون اومدن آرمان پرستار هم از اتاقش بیرون اومد و نگاهی به فرهاد انداخت. _ بهتر بود که آقای کارا امشب رو هم این جا می‌موندن ولی چون خیلی اصرار داشتن ما با ضمانت خودشون ایشون رو مرخص می‌کنیم. فرهاد نگاهی به آرمان و مجددا نگاهی به طرف پرستار که بهش چشم دوخته بود انداخت. _ باشه دخترم هرجور خودتون صلاح بدونین. پرستار سری تکون داد و نگاهی به درون لیستی که در دستش بود انداخت. _ پس لطفا کار های ترخیص پسرتون رو انجام بدین. فرهاد سری تکون داد. دانیال به طرف پدرش رفت و نگاهی در چشم های تیله ای رنگش انداخت. _ شما نمی‌خواد تا اون جا برین خودم حلش می‌کنم. با این حرف دانیال فرهاد نفس عمیقی کشید و آسوده تر از قبل به طرف آرمان رفت و ضربه ی آرومی به بازوش نشوند. _ شیر مرد پدرتی مگه میشه آرمان کارا چیزیش بشه آخه! فرهاد به همراه آرمان از بیمارستان بیرون رفتن و به طرف ماشینی که راننده کمی با فاصله از در بیمارستان پارکش کرده بود رفتن. سارا و حاج باقر هم با کمی فاصله به سمتشون می‌رفتن. فرهاد نگاهی به رنگ پریده ی آرمان انداخت و اخمی میون ابروهاش نشست. _ الان بهتری آرمان جان! آرمان نگاهی به درخت های رو به روش انداخت و باره دیگه ای به پدرش چشم دوخت. _ به سارا چیزی نگفتین. با این حرف آرمان، فرهاد کمی جا خورد و سر جاش بدون هیچ حرکتی ایستاد. آرمان که توقف پدرش رو دید به روی پاشنه ی کفشش چرخی زد و نگاهی به حاج باقر و سارا که ازشون جلو زده بودن انداخت. دستش رو به هوا برد و برای حاج باقر تکون داد. _ شما برین من و پدرم هم یکم دیگه می‌یام. حاج باقر لبخندی زد و به طرف ماشین رفت. به محض رفتن حاج باقر آرمان باره دیگه به فرهاد نگاهی انداخت و سری تکون داد. _ نگفتی بابا به سارا چیزی راجب این ماجرا گفتی؟ فرهاد پوزخندی زد. _ نشد بگم، تا خواستم حرفی بزنم تو حالت بد شدش! صدای زنگ تلفن حاج باقر بلند شد، آرمان روش رو برگردوند و به ماشین آمبولانسی که به طرف بیمارستان می‌یومد نگاهش رو انداخت. گوشی رو با کمی مکث برداشت و تماس رو وصل کرد همزمان با زدن دکمه ی اتصال صدای سحر در گوشش پیچید. صداش رو صاف کرد و گفت: _ اتفاقی افتاده سحر خانم؟ سحر لبخند زد. _ نه اتفاقی نیوفتاده، آرمان حالش بهتر نشده؟ فرهاد سری تکون داد و چند قدم از آرمان فاصله گرفت. _ چرا حالش خیلی بهتره، شیر مردمون چیزیش نشده.‌ سحر نفس عمیقی کشید. _ امشب مهمون داریم چشمت روشن! فرهاد دستی توی ریشش فرو برد و کمی توی فکر فرو رفت. _ مگه کی قراره بیاد؟ _ خواهرت سمیرا! با دخترش روشنک قراره یه چند روزی بیان پیشمون بمونن! _ خیلی خب ایرادی نداره بزار بیان. _ پس آرمان چی؟ اخم غلیظی بین ابروهای فرهاد نشست. _ آرمان چی؟ نمی‌تونم خواهرم رو به خاطر این پسر از خودم برنجونم اون هم مجبوره با حضورشون کنار بیاد. سحر لبخندی زد. _ خیلی خب پس خودت بهش بگو من دیگه تو این ماجرا دخالت نمی‌کنم. فرهاد سرش رو چرخوند و نگاهی به آرمان انداخت. _ خیلی خب خودم حلش می‌کنم.
  5. یاسمن۲۵

    رمانتون رو معرفی کنید?

    رمان گردنکش، ژانر عاشقانه اجتماعی رمان تیغ گناه، ژانر عاشقانه.
  6. #پارت_دوازدهم به طرف در رفت و دستش رو، روی دستگیره ی در گذاشت و در رو تا نیمه باز کرد. کمی سرش رو خم کرد و نگاهش روی چشم های مشکی رنگ سارا خشک شد. کلافه چند قدم به عقب برداشت و این دفعه در رو به طور کامل باز گذاشت. سارا سری تکون داد و رو به آرمان لبخند محوی زد. _ اجازه هست بیام داخل؟ آرمان که تا این لحظه محو تماشای سارا شده بود آب دهانش رو قورت داد. _ ب…بله بیاین تو. چند قدم به عقب برداشت که همین باعث شد که سارا چند قدم به داخل اتاقش ورداره و درست رو به روش وایسه. نگاهش رو به زمین دوخت و با گوشه ی شالش بازی می‌کرد. _ خب، من می‌خواستم باهاتون صحبت کنم. آرمان که نگاهش به انگشت های سارا بود سری تکون داد. _ منم همین جور! باید راجب موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم. دوست داشتم این رو از زبون خودم بشنوین. سارا سرش رو بلند کرد و در چشم های سبز رنگ آرمان خیره نگاهش رو دوخت. _ راجب چه موضوعی می‌خواین با من صحبت کنین. آرمان سرش رو چرخوند. دستش رو به طرف صندلی که درست رو به روشون بود تکون داد و به میز اشاره ای کرد. _ بهتره بشینین این جوری راحت تر می‌تونم راجبش صحبت کنم. سارا به طرف صندلی چوبی رنگ که با فاصله از تخت خواب آرمان چیده شده بود نشست و این بار تمام حواسش رو به آرمان دوخت. آرمان هم که خودش حسابی کلافه بود و نمی‌دونست که حرفش رو باید از کجا شروع کنه به طرف تختش رفت و به روش نشست. _ سارا تو کاره خیلی بزرگی برای من کردی. کاری که حتی عزیز ترین افراد زندگیم هم برام انجام نمی‌دادن. اما تو اون کار رو برام انجام دادی. سارا که حسابی از حرف های آرمان جا خورده بود سری تکون داد و گفت: _ آقا آرمان لطفا این جوری نگین. آرمان کلافه سرش رو بلند کرد و دندون هاش رو به روی هم سابید و با صدایی که از شدت خشم به لرزه افتاده بود گفت: _ بزار حرفم رو بزنم. با این کار آرمان، سارا وحشت زده سرش رو به زیر انداخت و از ترس در جاش می‌لرزید. آرمان که تازه متوجه ی کاری که کرده بود شده بود. از جاش بلند شد و چند گام به طرف پنجره برداشت و درست رو به روش ایستاد و به منظره ی بیرون نگاهش رو دوخت. _ من واقعا متاسفم. نمی‌خواستم این جوری سرت داد بزنم چند وقته یه خواب خوش ندارم سارا. بزار بهتر بهت بگم از وقتی تو افتادی زندان من این جوری شدم. این حرف رو که زد روش رو به طرف سارا برگردوند و چند گام به طرفش برداشت و با فاصله ی نسبتا کوتاهی ازش ایستاد. _ واقعا متاسفم دلم نمی‌خواست تو شاهد همچنین تجربه های سختی باشی، تو دختر خیلی خوبی هستی هر کس دیگه ای جای تو بود حتما از این موقعیت و عجز ما استفاده می‌کرد تا به نون و نوایی برسه ولی تو… سارا از جاش بلند شد و از کنار آرمان رد شد پشت بهش ایستاد. _ قبلا هم بهتون گفتم آقا آرمان اگه من این کار رو انجام دادم. اگه من جرم رو گردن گرفتم به خاطر دل خودم بوده نه هیچ چیز دیگه ای. لازم نیست به خاطر من این جوری زندگی رو برای خودتون سخت کنین من… _ سارا من تو رو امشب از پدرت خواستگاری می‌کنم. سارا سرش رو به طرف آرمان چرخوند و بدون این‌که کوچکترین حرکتی از خودش نشون بده آب دهنش رو قورت داد و گفت: _ چ‌‌…چی گفتی آرمان! آرمان چنگی به موهاش زد و سری تکون داد. _ چند وقتی می‌شه که تو فکرشم ولی نمی‌دونستم چی‌جوری باید این موضوع رو باهات در میون بزارم سارا. شاید ازت شرمم می‌شد یا شاید هم نمی‌دونستم چی‌جوری باید بهت بگم. سارا با پشت دستش اشک هایی که بی امان به روی صورتش کشیده می‌شد رو پاک کرد و با صدایی که به لرزه افتاده بود و سعی در کنترل کردنش رو داشت گفت: _ آرمان تو داری چی می‌گی! آرمان چند قدم به طرف سارا برداشت و دست های ظریف و کوچک سارا رو در میون دست های مردونه اش گرفت. _ می‌دونم خیلی اذیتت کردم ولی لطفا این بار رو هم بهم کمک کن. تموم لطف هایی که این مدت بهم کردی رو برات جبران می‌کنم. سارا که دیگه خنده و گریه اش یکی شده بود سری تکون داد و در چشم هاش آرمان نگاهش رو دوخت. _ پس مهلا چی می‌شه! با این حرف سارا، آرمان چند گام به عقب برداشت و کمی ازش دور تر شد. _ ازت می‌خوام دیگه هیچ وقت اسم اون دختر رو جلوی من به زبونت نیاری دوست ندارم نه خودش رو و نه حتی اسمش رو توی این خونه بشنوم. الان هم اگه دیگه حرفی نداری می‌تونی از اتافم بری بیرون. سارا سری از روی اطاعت تکون داد و از اتاق آرمان بیرون رفت. به محض رفتن سارا چند قدم به طرف میز تحریرش برداشت و دست مشت شده اش رو به روی میز کوبید حتی خودش هم از رفتار های دو گانه اش بلاتکلیف بود. یک لحظه به قدری سارا براش عزیز و محترم می‌شد که دلش می‌خواست تموم جان و هستی اش رو براش به آتیش بکشه ولی لحظه ای دیگه انقدر در پیش چشم هاش خار و ذلیل می‌شد که طاقت تحمل رو هم نداشت. سرش رو بین دو دستش قرار داد و چند بار پی در پی نفسش رو محکم به بیرون فوت کرد. باز هم دچار همون حالت شده بود ضربان قلبش شدت گرفته بود طوری که خودش هم می تونست به راحتی صدای قلبش رو بشنوه. دستش رو مشت کرد و چند ضربه ی پی در پی به روی سینه اش کوبید. دست دیگه اش رو به روی میز تکیه زد و وزنش رو به روی میز انداخت. چشم هاش رو به روی هم گذاشت. لحظه ای چشم هاش سیاهی رفت و دستش از روی میز لیز خورد و به روی زمین افتاد و دیدش تار شد. با برخورد نور تندی به چشم هاش به سختی پلک هاش رو از روی هم باز کرد و اطرافش رو از نگاهش گذروند جز چند پرستار که در حال چک کردن سرمش بودن کسی در اتاقش نبود. یکی از پرستار ها که متوجه ی بهوش اومدن آرمان شده بود لبخندی زد و به بیرون از اتاقش دوید. _ بلاخره بهوش اومدن. بعد از گفتن این حرف همزمان فرهاد به همراه سارا و حاج باقر به داخل اتاق اومد. آرمان که به سختی چشم هاش رو باز نگه داشته بود به سارا که هر لحظه فاصله اش باهاش کم تر می‌شد نگاه می‌کرد. لبش رو چرخوند و با صدایی که به زور از گلوش بیرون می‌اومد گفت: _ من واقعا متاسفم. سارا نگاهش رو از آرمان دزدید و نگاهی به پدرش که با نگرانی به آرمان چشم دوخته بود انداخت. فرهاد به بالا سر آرمان رفت و دستی به روی سر آرمان کشید. _ آخرش با این کار هات من یکی رو می‌فرستی سینه ی قبرستون آرمان کمی بر روی تخت جا به جا شد و در حالی که سعی می‌کرد از جاش بلند بشه گفت: _ دور از جونتون این چه حر… همون لحظه درد وحشتناکی در سینه اش پیچید که باعث شد به روی تختش بیوفته و چنگی به ملافه ی سفید رنگی که به روی تخت کشیده شده بود بیندازد. فرهاد وحشت زده به طرف در دوید و دستش رو در هوا به طرف پرستاری که با کمی فاصله ازش ایستاده بود تکون داد و با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفت: _ لطفا بیاین این جا پسرم حالش بد شده. پرستار با شنیدن این حرف بدون هیچ حرف اضافه ای به دنبال فرهاد به راه افتاد و وارد اتاق شد. آرمان رو که در اون وضع دید سری تکون داد و با فریاد گفت: _ آقای دکتر مریضمون حالش بد شده. نگاهی به اطراف انداخت و سرش رو به سارا که با چشم های نم آلود بالای سر آرمان کنار پدرش ایستاده بود تکون داد و به دست دیگه اش به طرف در اشاره می‌کرد. _ لطفا از اتاق برین بیرون، اتاق رو خلوت کنین. سارا در حالی که به همراه پدرش از اتاق بیرون می‌رفت سرش رو چرخونده بود و در چشم های آرمان نگاه می‌کرد. آرمان هم هر لحظه شاهد دور شدن سارا بود.
  7. _ آره یادمه عجب روز هایی هم بود! شاید پول نداشتیم؛ ولی دلمون شاد بود. _ قباد تو هیچ وقت راجع به گذشته ات با من صحبت نکردی. همیشه از حرف زدن راجبش قسر در می‌رفتی! قباد کلافه یکی از پاهاش رو، روی دیگری انداخت. _ بی‌خیال آرشام از کجاش برات تعریف کنم! گذشته ی یه آدم فقیر چی جوری می‌تونه باشه! مثل خودت، مثل چنگیزشبیه خیلی از آدم های دیگه. خیال کردی ما شبیه هم سن هامون بودیم که تنها دغدقه ی زندگیمون این باشه که مدل ماشینمون رو انتخاب کنیم! آرشام من گذشته‌ ام رو دوست ندارم، فقیر بودن رو دوست ندارم. بی پولی پدرم رو اشک های مادرم رو، من هیچ کدوم از این ها رو دوست ندارم. از جاش بلند شد و کلافه پشت به من ایستاد. نگران به طرفش گام برداشتم و درست پشت سرش ایستادم. سری تکون داد و آب دهنش رو قورت داد. _ میون تموم این دوست نداشتن ها، تو و چنگیز تنها نقطه ی دوست داشتنی زندگی من بودین. توی زندگیم فقط همون خاطرات برام موندن. چند قدم به طرف قباد برداشتم، به روی پاشنه ی کفشش چرخی زد و به طرفم برگشت. _ تموم اون شب هایی که توی اون جهنم کده بودی، من هم این بیرون درگیر کارهای خودت بودم. راهی برای اثبات بی‌گناهیت؛ اما هربار خان عمو مانعم می‌شد و می‌گفت خودش درگیر کارات هست؛ ولی تک تک حرف هاش دروغ بودن. چنگی به موهاش زد و سری تکون داد. _ می‌دونم آرشام، خودم همه چیز رو می‌دونم. تو این زندگی فقط یه آه برام مونده. یه تاسف، یه درد که جاش هیچ‌وقت خوب نمی‌شه. همیشه بعد از مدرسه مجبور بودم بیام این جا کار کنم ولی دلم نمی‌خواست. دلم اون دست های سیاه رو نمی‌خواست! تو دانشگاه سر کلاس ها این جمله رو تو مغز و استخونمون کرده بودن، کسی که تو همچین محیطی بزرگ شده آخرش بر می‌گرده به همون جایی که ازش اومده. چند گام به طرفم برداشت و دست هاش رو به سینه‌ش تکیه زد. چند گام به سمتش برداشتم و پوزخندی زدم. _ از چی فرار می‌کنی قباد؟ اون چیه که تو رو انقدر می‌ترسونه! _ از گذشته ام، از سیلی هایی که تو مدرسه می‌خوردم. از آدم های پر فیس و افاده ای که اطرافم بودن. همون آدم های متظاهری که آدای آدم های خوب رو در می‌آوردن. در چشم هام خیره شد. به سمتم برگشت در چشم های تیله ایش برق وحشت رو می‌شد به وضوع دید. _ قباد فرار کردن از گذشته هیچ فایده ای نداره. من این همه سال سعی کردم از گذشته فرار کنم؛ ولی الان درست وسط گذشتم ایستادم. هر چه قدر سعی کنی از چیزی فرار کنی، بیشتر بهش کشیده می‌شی. _ پس باید چی‌کار کنیم! صدای دست زدن توی سالن پیچید. سرمون رو به طرف صدا چرخوندیم و چنگیز رو درست در مقابل خودمون دیدیم. لبخند بزرگی به لب داشت و به سمت من و قباد گام برمی‌داشت. _ به به جمعمون هم که حسابی جمعه! قباد به طرف چنگیز خیز برداشت همین حرکتش باعث تعجب چنگیز شد و لبش رو کج و کوله کرد. _ حالا چته قاطی می‌کنی؟ مگه من حرف بدی زدم! قباد در حالی که از شدت عصبانیت تنش به لرزه افتاده بود سری تکون داد. _ تو در حق دوستیمون نامردی کردی، من باورت داشتم؛ ولی تو پل های پشت سرت رو زیر پاهات له کردی. تو هر سه نفرمون رو نابود کردی چنگیز! نگاه سرسری به چنگیز انداختم. _ اون رو ولش کن قباد، اون با کارهاش زندگی خودش رو هم خراب کرد عسل دست یکی دیگه افتاد دردسرهاش برای این بود. چنگیز لبش رو گزید و دو دستش رو به روی دیوار کوبید. _ آره حق با تواِ من این وسط فقط یه قربانی بودم. توی تموم این سال ها فقط دارم گند کاری های خان عمو رو جمع می‌کنم. تو کثافت فرو رفتم. تا خرخره تو کثافتم اگه خان عمو رو پایین بکشم خودم هم اون زیر میرها خفه می‌شم. دستش رو از رو دیوار برداشت و این بار صاف در جاش ایستاد‌. _ الان هم مثل یه زندونی ام. تموم کارهام رو زیر نظرش گرفته. منتظره یه حرکت اشتباه از طرف منه. به طرف چنگیز رفتم و دو دستم رو به روی شونه اش تکیه زدم. _ می‌دونم که تو این قدر ها هم بد نشدی! اگه بدی قلبت رو سیاه می‌کرد الان این جا تو گذشته‌مون نمی‌ایستادی! با چشم هانش به کف دست هاش اشاره ای کرد. _ این دست ها رو می‌بینی! با همین دست ها چه گناه هایی که نکردم، با همین دست ها چه زندگی هایی که به آتیش نکشیدم. با کف دستش به پیشونیش کوبید. _ وقتی به قباد رحم نکرد، به من که پسر ناتنیش بودم رحم می‌کنه؟ قباد که تا این لحظه ساکت بود به طرفمون گام براشت. _ خان عمو هنوز هم محموله جابه جا می‌کنه؟ چنگیز به زمین نگاهی انداخت. _ وقتی آدم وارد یه بازی می‌شه باید تا آخرش اون بازی رو ادامه بده. پشت به قباد و چنگیز ایستادم. _ خان عمو هر چقدر هم بخواد قسر در بره باز هم باید کفاره ی تموم گناه هاش رو پس بده. فردا جشن نامزدیشه، اگه خدا بخواد همین جشن می‌تونه پایان کارش باشه.
  8. #پارت_یازدهم به محض سوار شدن پیرزن ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. همزمان حواسش هم پیش پیرزن بود و هم به مسیر بود. لبخندی زد و سری تکون داد. _ خب نگفتین مادر جون کجا می‌خواین برین؟ دستش رو به روی پاش گذاشت و نفسش رو به سختی بیرون فوت کرد. _ نزدیک های میدون راه آهن پسرم! آرمان سری تکون داد. _ ایرادی نداره مادر جون. پیرزن سری تکون داد و نگاهی به آرمان انداخت. _ بهت می‌یاد پسره باوجدانی باشی، هرکسی این کار رو نمی‌کرد! آرمان نیم‌نگاهی به بیرون انداخت و بار دیگه به پیرزن چشم دوخت. _ من هم توی زندگیم اشتباه های خیلی بزرگی داشتم، جوری که هنوز هم نتونستم ذره ای از اون بدی هام رو جبران کنم. پیرزن اخمی کرد و گوشه ی لبش رو گزید و با پشت دستش آروم به روی صورتش کوبید. _ این‌جوری نگو پسرم! بالاخره هر کسی توی زندگیش یسری اشتباهاتی می‌کنه. با خودت این کار رو نکن. انقدر زندگی رو برای خودت سخت نگیر. _ کاش همه چیز به همین سادگی که شما می‌گین بود. من دله یه نفر رو بدجور شکستم. ولی هنوز هم نتونستم اشتباهم رو در قبالش جبران کنم. پیرزن بلند خندید و سری تکون داد. _ اینکه قسه خوردن نداره پسرم! برو ازش عذر خواهی کن. براش علت کارت رو توضیح بده بگو که به خاطر همه چیز پشیمونی. آرمان سرش رو چرخوند و مسیر رو دور زد. _ حق با شماست باید همین کار رو انجام بدم. پیرزن نگاهی به بیرون انداخت. _ خب من هم بیشتر از این بهت زحمت نمی‌دم هر جا نگه داری پیاده می‌شم. آرمان نگاهی به بیرون از پنجره انداخت. _ اما هنوز که نرسیدیم. پیرزن لبخند مهربونانه ای زد. _ گفتم که مهم نیست، خیلی چیز ها تو زندگی اون قدر ها هم که ما بهشون بها می‌دیم مهم نیست! این جا نزدیکی های خونه ی دخترمه، گفتم حالا که تا این جا زحمت کشیدی آوردیم یه سری هم به دخترم بزنم. آرمان لبخند دندون نمایی زد. _ خیلی خوشحال شدم که باهاتون هم کلام شدم. پیرزن در حالی که در ماشین رو باز می‌کرد و از ماشین پیاده می‌‌شد نگاهی به آرمان انداخت. _ خدا خودش به دلت نگاه می‌کنه! وقتی حاضر شدی پیرزنی مثل من رو تا این جا برسونی پس لیاقت به دست آوردن دل اون دختر رو هم داری! این حرف رو زد و بدون هیچ حرفی گذاشت رفت. آرمان که حسابی از حرف های پیرزن جا خورده بود شوکه به رو به روش خیره نگاه می‌کرد بدون این که حتی کوچکترین حرکتی از خودش نشون بده. به اطرافش نگاهی انداخت و کمی این سو و آن سویش رو جستجو کرد با شنیدن صدای محکم و مردونه ای سرش رو چرخوند و پدرش رو که به مانند ستونی محکم و استوار رو به روش ایستاده بود نگاهی انداخت و لبخندی بر روی لبش نشست. _ ب…بابا… حاج باقر حصار بین دو دستش رو به روی سارا باز کرد. سارا به طرف پدرش دوید و خودش رو در میون حصار بازوانش انداخت. _ بابا جون خیلی دلم برات تنگ شدش. حاج باقر بوسه ای به پیشانی سارا نشون و سری تکون داد‌. _ دیگه تموم شد دخترم، جدایی بینمون تموم شد. نالید و پاش رو به روی زمین کوبید. _ بهم قول بده دیگه هیچ وقت من رو تنها نزاری بابا. حاج باقر که دیگه خنده و گریه هاش قاطی شده بودن سری تکون داد. _ نگو دخترم، جیگره بابات رو نسوزون! _ بابا… باری دیگه سارا خودش رو در آغوش پدرش رها کرد. با صدای تک صرفه ای که از پشت سرشون بلند شد باعث شد روشون رو به طرف صدا برگردونن و فرهاد رو درست رو به روی خودشون ببنین. حاج باقر لبخندی زد. _ سلام کارا خان! فرهاد چند قدم به طرف حاج باقر برداشت و دستش رو به روی بازوش تکیه زد. _ سلام به روی ماهت، خوب از امانتیت مراقبت کردیم؟! حاج باقر نگاهی به سارا انداخت و دستی به ریشش کشید. _ خدا ازتون راضی باشه، نمی‌دونم اگه شما نبودین باید این دختر رو به کی می‌سپردم. سارا سرش رو بالا گرفته بود و به سقف خیره نگاه می‌کرد که مبادا اشک هاش سرازیر بشن. گوشه ی لبش رو گزید و برای پدرش و فرهاد سری تکون داد. _ اگه ایرادی نداره من برم یه سری به بالا بزنم یکم کار دارم. فرهاد لبخندی به روش زد. _ باشه برو عزیزم من هم با پدرت حاج باقر یکم حرف مردونه دارم. سارا سری تکون داد و بدون هیچ حرفی به طرف پله های راهرو رفت و به طرف طبقه ی بالا گام برداشت. با رفتن سارا فرهاد نگاهی به سوی حاج باقر انداخت که نگران به سمتش چشم دوخته بود و منتظر حرفی از جانبش بود. _ اتفاقی افتاده فرهاد خان؟ فرهاد سری تکون داد و سالن پذیرایی رو از نگاهش گذروند. با دستش به سمت مبل های راحتی قرمز و طلایی رنگی که در سالن غذا خوری بود اشاره کرد و لبخند تلخی زد. _ بیاین بریم اون جا با هم راجبش صحبت می‌کنیم. با این حرف فرهاد ترس و نگرانی حاج باقر از قبل هم بیشتر شد در حالی که به طرف پذیرایی گام برمی‌داشتن نگاهش هم به روی فرهاد قفل شده بود. لبش رو چرخوند و آب دهنش رو قورت داد. _ فرهاد جان دیگه داری من رو نگرانم می‌کنی، اتفاقی افتاده؟ فرهاد بلند خندید و درست رخ به رخ حاج باقر وایستاد. _ خوب راستش حاج باقر من می‌خوای یکم رابطه ی خانوادگیمون رو محکم تر کنیم! خودتون هم که بهتر می‌دونین از همون اول مثل دختر خودم بزرگش کردم. سارا دختر ساده و پر احساسیه. حاج باقر که حسابی از حرف های فرهاد گیج شده بود لبخندی زد. _ منظورتون رو اصلا متوجه نمی‌شم! نکنه سارا اشتباهی کرده. این دفعه فرهاد بلند تر از سری قبل خندید و دستش رو به روی بازوهای حاج باقر گذاشت. _ نه سارا کاری نکرده! آخه اون دختر مگه می‌تونه به کسی آسیبی هم بزنه. حاج باقر که کمی از ترسش ریخته بود با پشت دستش عرق پیشونیش رو پاک کرد و نفس عمیقی کشید. _ پس چی شده فرهاد خان! _ من می‌خوام دخترت سارا رو ازت خواستگاری کنم. دستش رو به دسته مخمل مبل تکیه داد و سعی داشت تعادلش روحفظ کنه. _ دخترم…سارا؟ فرهاد خندید. _ آره برای پسر کوچیکم آرمان! چند وقتع بدجوری دلش پیش دخترتون گیر کرده. حاج باقر سری تکون داد و به روی مبل راحتی نشست. _ ولی سری قبل که با هم نامزدشون کردیم خیال می‌کردم آرمان به این ازدواج راضی نیستش. شاید هم من این جوری خیال می کردم. فرهاد به طرف حاج باقر رفت و درست کنارش نشست. _ آره فکر کنم شما اشتباه برداشت کردین. وگرنه آرمان خیلی برای سارا ارزش قاعله. اگه شما به این ازدواج راضی بشین ما هم بهتون قول می‌دیم نزاریم آب تو دل دخترتون سارا تکون بخوره! حاج باقری سرش رو بلند کرد و نگاهی به چشم های فرهاد انداخت. _ سارا از چیزی خبر داره. لطفا با احساسات اون دختر بازی نکنین، اون با تموم دختر های هم سن و سالش فرق داره! دختر فوق العاده حساس و احساساتیه. فرهاد کمی به روی مبل جا به جا شد. _ نه هنوز به سارا جون چیزی نگفتیم، ولی اگه شما راضی باشین به طور رسمی همین امشب ازتون خواستگاری می‌کنیم. فرهاد لیوان آب رو از روی میز عسلی برداشت و به سمت حاج باقر گرفت. حاج باقر هم بعد از نگاه کوتاهی که به لیوان انداخت لیوان رو از دستش گرفت و جرعه ای ازش نوشید. _ شما برای من خیلی ارزشمندین، ولی اون دختر از جونم هم برام باارزش تره. تنها یادگیری از مادرشه. جونم به جون سارام بستست. من آرمان رو از بچگی می‌شناسم خودم بزرگش کردم می‌دونم پسر پر از احساسیه ولی بازم… حاج باقر نگاه اطمینان آمیزی به حاج باقر انداخت. _ نیازی به نگرانی نیست. مجبور نیستین که خواسته ی من رو قبول کنین. بالاخره پدر عروس خانمین شما فکر هاتون رو بکنین و نتیجه ی نهایی رو بهم بگین. با باز شدن در، صداش توی سالن پذیرایی پیچید. فرهاد لبخندی زد و سرش رو به طرف صدا چرخوند. _ فکر کنم داماد خان هم اومدش. نگاهی به سالن انداخت و با صدای بلندی گفت: _ آرمان اومدی بابایی. آرمان خودش رو به سالن پذیرایی رسوند و لبخندی زد. _ بله پدر جون اومدم. به سالن که رسید پدرش و حاج باقر رو دید که بهش چشم دوخته بودن نگاهی به پدرش فرهاد انداخت. _ اتفاقی افتاده؟ _ به حاج باقر گفتم عزیزم، بالاخره تو هم داری به مراد دلت می‌رسی! آرمان پوزخندی زد. _ باشه هر جور خودتون صلاح می‌دونین. بدون هیچ حرفی از سالن بیرون رفت و به طرف اتاق خوابش که طبقه ی دوم بود گام برداشت. بعد از رفتن آرمان نگاه های معناداری بین حاج باقر و فرهاد رد و بدل شد. دستش رو به روی دستگیره ی در گذاشت و با حرکتی در رو به داخل هل داد. این بار در به طور کامل باز شده بود و کل فضای اتاق رو می‌شد با یک نگاه از دید گذروند. لبخندی زد و بدون هیچ حرفی وارد اتاق شد. هنوز چند گام بیشتر ورنداشته بود که در اتاق رو از پشت سر به دستش بست و سرجاش بدون هیچ حرکتی وایستاد. از اتفاق های افتاده توی روز های اخیر حسابی گیج بود و نمی‌دونست بهترین تصمیمی که می‌تونه بگیره چیه. چنگی به موهاش زد و پلک هاش رو به روی هم گذاشت. نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو باز کرد. دست مشت شده‌اش رو به روی میز گذاشت و به روی پاشنه ی کفشش چرخی زد و به طرف پنجره اتاقش گام برداشت و درست رو به روش ایستاد. انگشت هاش رو فرو برد بر روی پرده ی مخمی قرمز رنگ اتاقش و کمی کنارش زد. این دفعه نگاهی سر سری به حیاط انداخت. سری تکون داد و آروم زمزمه وار گفت: _ نمی‌دونم چرا این اتفاق ها باید برای من بیوفته، اون هم منی که هیچ وقت به ازدواج و زندگی مشترک فکر هم نمی‌کردم ولی از طرفی سارا اون دختر… با بلند شدن صدای تقی سرش رو به طرف در چرخوند و شش دنگ حواسش رو جمع کرد.
  9. با قباد بیرون منتظر وایساده بودیم تا المیرا هم بیاد که برای شام بریم بیرون. کوچه خیلی خلوت بود و جز صدای بادی که لجوجانه خودش رو از بین برگ درخت ها عبور می‌داد هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. نگاهی به قباد انداختم، بدجور توی فکر بود. _ چی فکرت رو مشغول کرده؟ نگاهی به من انداخت و گفت: _ گذشتم، اتفاق‌های زیادی داره می‌‌یفته! که خیلی گیجم کرده! آرشام خیلی می... _ من اومدم. با شنیدن صدا سرمون رو چرخوندیم و المیرا رو درست رو به روی خودمون دیدن که چشم هاش از ته دل می‌خندید. به طرف قباد دوید و دستش رو دور بازوی قباد قلاب کرد. _ خوب الان کجا می‌خوایم بریم؟ پرهامم که تازه به جمعمون اضافه شده بود سویچ ماشین رو زد و درش رو باز کرد. با سرش به ماشین اشاره کرد. _ امشب شام رو مهمون منین! المیرا از خوشحالی شروع کرد به دست زدن. نگاهی متعجبانه به پرهام انداختم. _ حالا چی شده که انقدر دست و دلباز شدی؟ _ خب چیکار کنم! اگه بخوایم منتظر تو باشیم که باید از گشنگی می‌میریم. همگی با صدای بلند خندیدن و سوار ماشین شدن، قبل از سوار شدن انگشت اشاره ام رو جوری که فقط خود پرهام ببینه براش تکون دادم. ماشین رو درست رو به روی رستوران لوکس نگه داشت. وارد رستوران که شدیم باد گرمی به صورتم برخورد کرد. رستوران نسبتاً خلوتی بود. هر قشر سنی رو می‌شد در این رستوران دید. پرهام به یکی از میز ها اشاره ای کرد. _ به نظرم بهتره همین جا بشینیم. هم کنار پنجره ست همم خیلی دنجه! قباد سری تکون داد. _ من که نظری ندارم، هر جور خودتون صلاح می‌دونین! المیرا برای قباد لبخندی زد. _ از کی تا حالا شما انقدر مظلوم شدین؟ _ از وقتی با تو آشنا شدم! قباد و المیرا کنار هم نشستن، گارسون منو رو برامون آورد. المیرا منو رو برداشت. در حالی که با نگاهش درون منو جستجو می‌کرد همزمان حواسش به قباد هم بود. المیرا وقتی پیش قباد بود مثله بچه ها می‌شد. ضربه ای به شونه ام خورد. سرم رو که چرخوندم که با نگاه های کج و کوله ی پرهام مواجه شدم. _ چیزی شده داداش؟ کمی روی صندلیم جا به جا شدم. _ نه چیز مهمی نیست. قباد لبخندی زد. _ نکنه عاشق شدی! همه غذارو انتخاب کردن فقط تو موندی. سری تکون دادم. _ من هم تابع. پرهام دستش رو در هوا تکونی داد و گارسون رو صدا زد. به محض اومدن گارسون سری تکون داد و گفت: _ چهارتا زرشک پلو با مرغ بیارین. _راستی آرشام تو نوشیدنی چی می‌خوری؟ سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم. _ آب. پرهام دوباره مسیر نگاهش رو معطوف کرد به طرف گارسونی که شش دونگ حواسش رو جمع کرده بود و منتظرِ دستوری از طرف پرهام بود. _ پس یه بطری آب معدنی هم بیارین! به محض رفتن گارسون نگاهی به قباد انداختم. لبخندی زدم و گفتم. _ بعد از مدت ها بالاخره رفیق های قدیمی دور هم جمع شدیم فقط جای چنگیز خالیه. قباد به محض شنیدن اسم چنگیز ابروهاش در هم گره خورد و دستمالی که در دست داشت رو مچاله کرد. دست مشت شده اش رو به روی میز گذاشت و در چشم هام خیره شد. المیرا که با دیدن قباد تو این وضعیت حسابی ترسیده بود دست قباد رو گرفت و نگاهی به چشم های تیله ای سبز رنگش که رنگ خون به خود گرفته بود انداخت. _ ق...قبا...قباد خوبی؟ سری تکون داد و آب دهنش رو قورت داد. _ خو...خوب...خوبم عزیزم نیازی به نگرانی نیست. بار دیگه گارسون رو دیدیم که با سینی غذاها به طرف میزمون گام برمی‌داشت. با چیدن غذاها روی میز سری تکون داد و رفت. تلفنم که به روی میز بود زنگ خورد. نگاهی به صفحه نمایشش انداختم. صورت متعجب پرهام رو دیدم که به رو به روش خیره چشم دوخته بود و به اسم خان عمو که روی صفحه نمایش گوشی من بود نگاه می‌کرد. با کمی مکث تماس رو وصل کردم. _ هیچ معلوم هست کجایی آرشام؟ چند روزه ازت خبری نیست. یادت که نرفته فردا نامزدیمه؟! _ نه اتفاقاً خیلی خوب یادم بود. فردا می‌یام دیگه وقتتون رو نمی‌گیرم. صدای خنده های خان عمو از پشت تلفن بلند شد. _ باشه پسرم خوش بگذره! تماس رو قطع کردم و گوشی رو کلافه روی میز پرت کردم. نگاهم به چشم های متعجبی که به روم خشک شده بود افتاد. بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و از رستوران بیرون رفتم. فقط صدای پایی رو از پشت سرم می‌شنیدم که به دنبالم گام بر می‌داشت. بدون توجه بهش سوار ماشین شدم و ازش دور شدم. چشم هام رو بستم و سرعتم رو بیشتر کردم‌. حتی خودم هم دلیل این همه بی قراری که داشتم رو نمی‌دونستم. ولی دلم می‌خواست از تموم اون کسایی که این احساس رو برام یادآوری می‌کردن دوری کنم. سرعت ماشین به قدری زیاد بود که هر عابری حیرت زده نگاهم می‌کرد. به کوچه ی تنگ و تاریک رسیدم و بدون هیچ درنگی به داخلش پیچیدم. به خودم که اومدم خودم رو درست رو به روی در انبار، پاتوق قدیمیمون دیدم. از ماشین پیاده شدم و به طرف در آهنی رفتم. دستم رو به روی در آهنی قدیمی اش گذاشتم و کلید رو توی قفل درچرخوندم. با بلند شدم صدای ترقی در باز شد، با دست آزادم در رو به داخل هل دادم و چند گام برداشتم. این جا همون جایی بود که یه زمانی امن ترین نقطه ی دنیا برامون به حساب می‌یومد. نمی‌دونم چی من رو بازم به همین نقطه کشونده بود. این انبار شصت متری با ارزش ترین و مقدس ترین مکان برام بود. برای من، قباد و حتی چنگیز بی مرام. چه خاطره های که این جا با هم نساختیم. چند سالی می‌شد که حتی سایم هم از این جا رد نمی‌شد. دستم رو به روی پریز برق بردم و چراق رو روشن کردم. با فشردن پریز برق بلافاصله نور توی تموم محوطه پیچید و سرتاسر انبار رو روشن کرد. نگاهی به اطراف انداختم همه چیز مثل سابق بود. همون میز تحریر چوبی خاک خورده در گوشه ی اتاق خودنمایی می‌کرد. روش هم چند دست لیوان کریستال چیده شده بود. سرم رو چرخوندم و در گوشه ی دیگه ای از اتاق ابزار و وسایل مکانیکی چیده شده بود. نگاهم به روی صندلی چوبی که درست زیر پنجره ی کاه گلی بود خیره موند به طرفش گام برداشتم و تن بی جونم رو به روش انداختم. نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو به روی هم گذاشتم. صدای از گوشه ی انبار بلند شدم با شنیدن صدا گوش تیز کردم و از جام جهیدم و چوبی که به صندلی تکیه زده شده بود رو برداشتم. نگاهم افتاد به طرف سایه ای که به روی دیوار کناری نقش بسته بود و هر لحظه بهم نزدیک تر می‌شد. تنم رو به دیوار چسبوندم و چوب رو دو دستی میون دستم گرفتم. همین که خواستم با چوب به سرش بکوبم قباد رو دیدم که رو به روم با وحشت ایستاده بود و دست هاش رو به معنای تسلیم شدن بالا سرش گرفته بود. چوب رو به گوشه ای پرت کردم و دستی به روی پیشونی ام کشیدم. قباد لبخندی زد. _ چی کار می‌کنی؟ نزدیک بود دستی دستی به کشتنمون بدی! نگاه مختصری بهش انداختم. _ نمیدونم، حس می‌کنم یه چیزیم رو این جا گم کردم، شاید گذشتمون رو. صندلی رو عقب کشید و به روش نشست. _ خب می‌شنوم آرشام. _ صندلی ای که درست کنار صندلی قبلی بود رو برداشتم و به طرف قباد کشیدم و روش نشستم. لبخند بزرگی به روی لب هام نقش بست. _ یادت می‌یاد بعد از مدرسه با چنگیز می‌یومدیم این جا تا شاگردی کنیم!
  10. #پارت_دهم مقابل در زندون منتظر ایستاده بود و یک مسیر تکراری رو، برای هزارمین بار می‌پیمود. با باز شدن در زندان سارا رو دید که به همراه پدرش فرهاد، از چهارچوب در آهنی زنگ زده بیرون اومد و چند قدم به طرفشون برداشت. نگاهی به سارا انداخت که سرش رو به خاطر نور تند آفتاب که به صورتش می‌خورد و آزارش می‌داد پایین گرفته بود و به زمین نگاه می‌کرد. لبخندی زد و یک تای ابروش رو بالا انداخت. _ انشالله خوش خبر باشین. فرهاد که تازه متوجه ی حضور آرمان شده بود پوزخندی زد و نگاهش رو بین آرمان و سارا رد و بدل کرد. _ انشالله پسرم، انشالله. همون لحظه یکی از راننده ها به طرفشون گام برداشت، در حالی که به نفس و نفس کردن افتاده بود و به راحتی نمی‌تونست حرفش رو بزنه سرجاش صاف ایستاد و سعی می‌کرد خودش رو ریلکس نشون بده. فرهاد که از دیدنش در اون وضعیت حسابی جا خورده بود سری تکون داد و نگاهی حاکی از تعجب بهش کرد. _ اتفاقی افتاده آق پرویز؟ کمی در جایش این پا و اون پا کرد. _ حاج باقر…امشب از شهرستون می‌یان آقا! فرهاد شوک زده به لب های پرویز نگاهش رو دوخته بود و در ذهنش اتفاق های پیش اومده رو دو دو تا، چهار تا می‌کرد. هنوز هم باور کردن تموم این اتفاقات براش سخت و غیر قابل هضم بود. مسیر نگاهش رو عوض کرد و این بار آرمان رو در تیر رس نگاهش قرار داد. آرمان هم که حسابی از خبر شنیده قابل گیر شده بود، با زدن ضربه های پی در پی به خرده سنگ‌های که جلوی پاش افتاده بودن سعی در کنترل کردن خشمش داشت. سارا نگران به فرهاد نگاهی انداخت و با انگشتش گوشه ی شالش رو گرفت و پلک هاش رو یک‌بار محکم به روی هم فشار داد. _ نگران چیزی نباشید، نیازی نیست راجب ماجرا‌های پیش اومده چیزی بهش بگین! اون هم به تصمیم خودم بود، شما که من رو مجبور نکردین! آرمان کلافه مشتش رو به داخل موهاش فرو برد، به روی پاشنه ی کفشش چرخی زد و بدون توجه به پدرش به طرف ماشین گام برداشت. فرهاد که حسابی از عکس‌العمل آرمان جا خورده بود دستش رو در هوا براش تکون داد و هم زمان اخم غلیظی کرد. _ کجا می‌ری بچه؟ اما آرمان هیچ توجه‌ای به پدرش نداشت، پا تند کرد و به طرف ماشین دوید با یک حرکت دستش رو به روی دستگیره ی در گذاشت و در رو به بیرون کشید. سرش رو چرخوند، پدرش و سارا رو دید که به سمتش چشم دوخته بودن و نگران نگاهش می‌کردن. بدون هیچ حرکت اضافه ای در ماشین نشست و حرکت کرد. بعد از رفتن آرمان، سارا سرش رو چرخوند و به فرهاد خان که نگران بهش چشم دوخته بود، نگاهی می‌انداخت. _ اگه ایرادی نداره زود تر بریم خونه، دلم برای پدرم واقعا تنگ شده. فرهاد خنده ای تظاهری زد. _ باشه دخترم، باید هم دلت تنگش باشه. هر دو نفر سوار ماشین شدن و به سمت ویلا حرکت کردن. پایش رو بیشتر از قبل به روی گاز فشار داد و نیم نگاهی به بیرون از پنجره انداخت. خودش هم باورش نمی‌شد که چه دردسری براش خودش درست کرده، اون اصلا آدم این حرف ها نبود! نفس سردش رو به بیرون فوت کرد و چنگی به موهاش زد. لحظه ای وحشت زده عابری رو دید که قصد داشت از خیابون عبور کنه، بدون هیچ مکسی پاهاش رو به روی ترمز گذاشت و ماشین توی کسری از ثانیه توی جاش ایستاد. نفس عمیقی کشید و عصبی به بیرون از پنجره نگاهش رو دوخت و در جستجوی آن بود تا ببینه کدوم از خدا بی خبری این جوری از خیابون رد می‌شه. دستش هاش رو مشت کرد و لبش رو کج کرد و سرش رو چرخوند. _ هیچ معلوم هست داری چه غل… همین که به این جای حرفش رسید شوکه نگاهش به پیرزنی که به سختی گام برمی‌داشت افتاد. نگاهی به روی صورت پر از چین و چروک ولی در عین حال نورانی اش خشک شد دست هایی که حتی تحمل حمل کردن عصایی که در دست داشت رو هم نداشت. از طرفی صدای بوق ماشین های پشتی مانند سوهانی بودن که بر روی عصاب نداشته اش کشیده می‌شد. کلافه کمی جلوتر رفت و ماشین رو کنار زد، پیاده شد و به طرف پیرزن گام برداشت. این بار درست رو به روش ایستاد. پیرزن که دیگر حضورش رو احساس کرده بود سرش رو بلند کرد و نگاهی به آرمان انداخت. _ خوبی…پسرم! چیزی شده؟ آرمان سری تکون داد. _ جایی می‌خواین برین مادر جون، اگه بخواین من وقت دارم می‌برمتون. پیرزن با تردید کمی عینکش رو به روی چشم هانش جا به جا کرد. _ اما این جوری تو زحمت می‌یوفتی پسرم. _ چه زحمتی! خوشحال می‌شم اگه بهتون کمک کنم. این بار نگرانی پیرزن بیشتر شد و سعی داشت با نگاهش اطراف رو از نظرش بگذرونه همین دستپاچگیش باعث به وجود اومدن لبخند گرمی به روی لب های آرمان شد. _ باور کنین اگه برام زحمت بود حتی بهتون پیشنهادش هم نمی‌دادم. پیرزن مسیر نگاهش رو عوض کرد و اعصایش رو محکم به روی زمین کوبید و سر بلند کرد. _ اگه برات زحمتی نیست خوشحال می‌شم اگه باهات بیام. این بار برخلاف باور لبخند پیروزمندانه ای به روی لب های آرمان نشست که برق شادی از چشم های تیله ای رنگش در کسری از ثانیه عبور کرد.
  11. یاسمن۲۵

    📚نقد ابتدایی رمان ها📝

    بفرمایین https://forum.98iia.com/topic/10922-رمان-عصیانگر-یاسمن-25-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  12. رنگت مبارک😍

    1. یاسمن۲۵

      یاسمن۲۵

      فداتتت عزیزم

  13. وووووویییییییی، رنگشووووووو🎉🎆😊

    مبارک عزیزم🎀🎇🎋🎆🎊🎆🎈💐

    1. یاسمن۲۵

      یاسمن۲۵

      فدااتت عجقولی من😗😗😍💗😘

×
×
  • اضافه کردن...