رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

afsaneh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    155
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

516 Excellent😃😃😃😃

درباره afsaneh

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 14 شهریور 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

640 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت چهل و یکم: دوتامون خندیدم و چند تا عکس دو نفره با هم انداختیم. هوا تاریک تاریک شده بود. به همراه درسا پایین رفتیم؛ بوی ادکلن آرسام همه جا رو برداشته بود؛ جلوی آیینه ی قدی ایستاده بود و داشت کراواتش رو می بست. با سر و صدای ما به سمتمون برگشت، با دیدنش کاملا کپ کردم! چقدر این بشر جیگر شده بود! - مرگ و جیگر! خودت رو جمع کن! کت و شلوار کرپ سرمه ای جذب با پیراهن دو سه درجه تیره تر...تیپ خفنی زده بود. به شلوار زخمی چسبونش نگاه کردم؛ تو دلم التماسش کردم که تا آخر شب دوام بیاره و جر نخوره! هر دومون به هم خیره شده بودیم که درسا گفت: _ پایه این یه مسابقه رالی بدیم؟ با منگی به سمتش برگشتم و لبخندی تحویلش دادم. پیشنهاد خوبی بود و من هم عاشق سرعت! هر سه مون قبول کردیم و سوار ماشین هامون شدیم و با بوق درسا به سمت تالار گاز دادیم؛ یه ساعتی بود که تو راه بودیم و با شلوغی خیابون ها، رالی مون زهرمار شد. هر سه مون ماشین هامون رو کنار هم پارک کردیم و به همراه هم وارد تالار شدیم. چون هوا سرد شده بود؛ تالار سرپوشیده رو به رو باز ترجیح داده بودن. به پیشنهاد من یه میز چهار نفره انتخاب کردیم؛ احتمال دادم که این ترنم گور به گورشده هم قصد هم نشینی با ما رو داشته باشه. به اطرافم نگاه کردم. چقدر شلوغ شده بود! پر شده بود از دختر پسرهای داف که هر چند نفریشون دور هم جمع شده بودن و مشغول خوش و بش بودن؛ وضعیت چشم هاشون از حال خرابشون می گفت. تو فکر و خیال خودم بودم که دستم به طرز فجیعی کشیده شد. باز این درسا سیستم هاش اتصالی کرد! خندیدم؛ زیر لب غر می زد. - هی من می خوام به این چیزی نگم! به شتر هم گفته زکی! آدم این قدر بی تفاوت! یه بوس خوشگل از لپش کردم؛ ابروهاش رو با عشوه بالا داد و سرعت قدم هاش رو بیش تر کرد. دنباله ی لباسم رو بالا گرفته بودم، حتم داشتم با این سرعتی که داره من رو می کشه؛ قطع یقین پخش بر زمین می شم! وسط پیست رقص که رسیدیم، تقربیا شوتم کرد! - همین جا باش تا اومدم به سمت ارکستر رفت و با یه صحبت کوتاهی به سمت من برگشت. چشم هاش از شیطنت پر بود؛ باز چه نقشه ای برام کشیده بود! با پخش شدن ترک ساسی، خنده رو لب هام نشست؛ می دونست چه جوری آتیش شیطنت رو تو وجودم شعله ور کنه. خنده ی مستانه ای کردم و به سمت پیست رفتم. می رقصیدم و تو خوشی هام غرق بودم؛ فارغ از دنیا و تموم فکر های عذاب آورش! کاش زندگی همیشه همین طور بود! پر از خنده های از ته دل؛ خنده هایی که پشتشون باز هم خنده بود و خنده و خنده؛ نه کوله باری از غم! اما خب این ها همش توهمات ذهن من بود، توهمات دختری که هیچ وقت زندگیش باب میلش نبود و به دست چرخ و فلک زمونه سپرده بودش؛ بذار هر جور که دلش می خواد من رو بچرخونه! ولی نمیدونم چرا چرخ و فلک هم باهام راه نمی اومد... به من که می رسید همش پایین می موند و حسرتش به دلم مونده بود که واسه یه بار بالا بره... محکم یه پشت سریم خوردم و تعادلم از دستم خارج شد. بین زمین و آسمون معلق بودم. نفس تو سینه ام حبس شده بود، چشم هام رو از شدت ترس روی هم فشار دادم، هر آن انتظار داشتم که با ضرب تمام روی زمین بیفتم! اما... اما بین بازوهای تنومندی که دور تا دور کمرم حلقه شد افتادم. قلبم به شدت می کوبید و تار و پود لباسم رو تحت فشار قرار داده بود. آب دهنم رو قورت دادم و چشم هام رو باز کردم، چشم هایی که باز هم قفل چشم های رو به روش شد... اون چشم ها فقط به یه نفر تعلق داشت؛ آراد! آره چشم های خودش بود! تو شوک عجیبی فرو رفته بودم و غرق چشم هایی شده بودم که که مات چشم هام شده بود! نه خدای من! این امکان نداره! الان اصلا موقع این بدشانسی نبود!... بازویی که سفت چسبیده بودم رو ول کردم. سرش رو جلو اورد؛ اون قدر جلو که نفس های شمرده شمرده ی داغش به صورتم می خورد. چشم هاش رو خمار کرد و تو تک تک اعضای صورتم چرخوند و روی موهام نگه داشت، با دست آزادش تره ای از موهام رو گرفت و همزمان با این که چشمش روی موهام بود گفت: - مجبور نیستی هر زهرماری که رو میزته رو بخوری که کنترل حرکاتت رو نداشته باشی! بعد هم با یه پوزخند به چشم هام نگاه کرد و ولم کرد و ازم فاصله گرفت...و من موندم با کلی عذاب وجدان که مثل خوره به جونم افتاده بود؛ لعنتی! لعنتی! لعنتی!! لباسم رو چنگ زدم و تا حد ممکن فشارش دادم؛ از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بودم. - صبر کن! دستش رو تو جیب شلوارش کرد و به سمتم برگشت، نزدیکش شدم و حرفم رو شمرده شمرده تحویلش دادم دلم می خواست تک تک سلول هاش رو تحت الشعاع قرار بده. - به آدم هایی مثل تو حتی نباید فحش داد؛ چون لیاقت فحش هم نداری! ضربه ای به سینه اش زدم و گفتم: - حالا می تونی بری! @ZHR.MHY
  2. afsaneh

    بزرگترین دلخوشی زندگیت؟!

    اهدافم قشنگ ترین دلخوشی زندگیمه!
  3. afsaneh

    💋تولد@زهراتیموری💋

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ تولدت مبارک زهرا بانو ! ای خواستنی تر از هر خواستنی آرزوهات خاطره شن و 120سالیگیت رو ببینم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ @زهراتیموری
  4. #پارت چهلم: تک خنده ای کردم وگلوم رو صاف کردم. آرسام به حرف اومد. - خدمت شما هم می رسم خواهر گلم - وا مگه دروغ می گم ( با نگاهی به من ) مگه نه نیاز؟ - چی بگم - چی بگم و مرض! ازم طرفداری کن صدای موبایل آرسام که بلند شد، ازمون فاصله گفت و مشغول صحبت کردن شد و من و درسا هم بعد از خوردن قهوه مون با هم به اتاق رفتیم. ترک مورد علاقه اش رو پلی کرد و سر کمد لباساش رفت.من هم هر چی تو تنم بود رو کندم و موهام رو دور و برم ریختم. دلم می خواست فر درشت کنمشون و اطرافم بریزم که زحمتش رو درسا می کشید. صدای هم خونی درسا کل اتاق رو برداشته بود؛ ماسکم رو، رو صورتم گذاشتم و مهلت دادم تا اثر کنه. رو تختش دراز کشیدم و به ترکش گوش دادم. محو صداش شده بودم! چه قشنگ و دلنواز می خوند. با لگد درسا به خودم اومدم. - هان! چته باز جفتک می اندازی؟ ببین به انسان بودنت شک پیدا کردم ها - خر خودتی یابو! ببین کدوم رو بپوشم دو تا لباس شب، یکی کوتاه و دو تیکه که انتهای بالا تنه اش تا بالای نافش بودو یقه کپ بود و از پشت بسته می شد و پایین تنه اشم اونقدر کوتاه بود که اسم دامن رو نمی شد براش گذاشت. برعکس؛ اون لباسش فوق العاده بلند و چسبون که مروارید کارشده بودو انتهاش کلوش می شد، خیلی به دلم چسبید و از طرفی هم؛ چون درسا اکثرا با لباس های کوتاه دیده می شد، بلنده رو بهش پیشنهاد دادم؛ پاشدم و صورتم رو شستم. دستی به صورتم کشیدم؛ چقدر نرم و لطیف شده بود، با صدای گوشیم از روشویی بیرون جهیدم و با دیدن شماره مش سلیمون، جیغ خفیفی کشیدم. - بفرمایین مش سلیمون - سلام دخترم الان دم در خونه دوستتونم ماشین رو همین جا پارک کنم؟ - نه بیارین داخل...حق الزحمه تونم با حقوقتون به حسابتون می ریزم. - این چه حرفیه دخترم! از شما به ما زیاد رسیده. امری نیست؟ - نه ممنون خدانگه دار - خداحافظ ریموت در رو زدم و مش سلیمون ماشینم رو پارک کرد و رفت... ساعت شش شده بود و هنوز کاری نکرده بودیم! آرسام هم یه چی میدونست ها؛ خودم رو توحلق آیینه کردم و مشغول آرایشم شدم. این دفعه یه آرایش تیره کردم. در انتها؛ پالت رژ لبم رو، رو میز آرایش گذاشتم و به سمت درسا چرخیدم. مشغول پوشیدن لباسش بود. دستگاه فرش رو برداشتم و موهام رو فر کردم. به امید درسا می موندم، معلوم نبود کی به سراغ موهای من می اومد! بعد از اتمام کارم، کلی تافت روشون خالی کردم و با گذاشتن تاج حلقه اییم که گل های آبی و سفیدی داشت؛ کار موهامم تکمیل شد. لباس آبی کاربنی بلندم رو برداشتم؛ دنباله دار بود و دنباله اش پر از گل های سفید و آبی بود که به زمین کشیده می شد. عاشق مدلش بودم؛ با پوشیدنش، حس پرنسس بودن بهم دست می داد. خودم رو تو آیینه دید زدم. برق رضایت تو چشم هام موج می زد؛ یه چشمک به خودم زدم و سینه ریز نقره ام رو به همراه گوشواره های بلندش از کیفم بیرون اوردم و قفلش رو به سختی بستم؛ بدجور تو گردنم خود نمایی می کرد! یه دوش از ادکلنم گرفتم. همه چی عالی بود؛ به سمت درسا برگشتم، هم زمان گفتیم: - چه خوشگل شدی امشب! @ZHR.MHY
  5. #پارت سی و نهم: - چطوره فیلم رو اینستا بذارم ها؟ اصلا لایک می خوره توپ! - تو غلط می کنی! واسش چشم و ابرو بالا انداختم و آرسام هم داشت به خل و چل بازی های ما می خندید، با باز کردن گره آخر، رو به من گفت: - نیاز بدو با بالاترین سرعتی که داشتم دویدم، من بدو اون بدو! پله ها رو دو تا یکی پایین اومدم. صدای تاپ تولوپ دویدنمون کل خونه رو برداشته بود. نگاهم به سیمین جون (مامان درسا و آرسام) افتاد که با چشم های گشاد شده توی چارچوب در به ما نگاه می کرد. گوشه ی خونه گیر افتادم؛ یه قدم عقب می رفتم و نگاه های درسا خبیث و خبیث تر می شد. به دمپایی رو فرشی که با دستش ضرب گرفته بود، نگاه کردم. - درسا! عشقولی جونم اگه بدونی چقدر دوستت دارم - چه گوه خوریا! برو عمت رو خر کن دختره ی... آرسام اومد و بین من و درسا ایستاد، پشت هیکل بزرگ و تنومندش سنگر گرفتم؛ صدای جیغ، جیغ درسا بلند شد. - برو اون ور تا نکشتمت! - جان من ببخشش - تو لازم نکرده طرفداری اون رو بکنی، فهمیدی؟ دمپایی رو به سمتم پرتاب کرد که در یک حرکت جانانه جاخالی دادم که با ضرب به دیوار کوبیده شد؛ با حرص جلو اومد و با دست های آهنینش، من و آرسام رو مورد شتم و ضرب قرار داد، بعد هم با لبخند پیروزمندانه ای در حالتی که مثلا گرد لباس هاش رو می تکوند، گفت: - تا تو باشی از این غلط ها نکنی! آخر سر هم یه لگد به آرسام زد و با غرور روی کاناپه لم داد و رو بهش گفت: ?Where is my coffee (قهوه من کوش؟) آرسام خنده ای کرد و تو چشم هام خیره شد؛ شادی چشم هاش رفته رفته محو شد و یه دنیا غصه به جاش نشست. دستش رو به طرف شالم برد و رو شونه ام مرتبش کرد و آب دهنش رو قورت داد و بدون کوچکترین نگاه ازم فاصله گرفت.سرم رو پایین انداختم، واقعا نمی خواستم مسبب درد و ناراحتیش باشم و قلبش رو درد بیارم؛ اما چی کار کنم که دلم حرف حالیش نبود! بعد فوت مامان یه خلا شده بود؛ هیچ حسی توش موج نمی زد؛ انگار اسم عشق براش تعریف نشده بود! دستی به موهام کشیدم و شالم رو، رو سرم انداختم و به سمت درسا رفتم و مقابلش ایستادم و مظلومانه نگاهش کردم. با انگشتش اشاره کرد که کنارش بشینم، عصبانیتش فرو کش کرده بود. با لبخند پت و پهنی خودم رو کنار دستش انداختم. - درسا: شاهکارم رو ببینم! فیلم رو با هم نگاه کردیم و دوتامون از خنده روده بر شدیم. آرسام در حالی که فنجون های قهوه رو مقابلمون می ذاشت؛ گفت: - خب خانوم ها! پاشین آماده شین؛ یه ذره هم انرژی تون رو اون جا تخیله کنین یه نگاه به ساعتم انداختم. پنج بود؛ وا زود نیست! به درسا نگاه کردم؛ اون هم نظر من رو داشت. هر دومون هم زمان به آرسام نگاه کردیم که حق به جانب گفت: _ می دونم چی تو مغزتون می گذره! تا شما بجنبین؛ همون هشت از خونه بیرون می زنیم؛ اخلاق شما دخترهاست دیگه، چه کنیم! درسا لب هاش رو براش کج کرد و گفت: - آخی! قربون تو برم که سه سوت آماده می شی! عزیزم؛ شما فقط اصلاح صورتت چهار ساعت وقت می خواد!
  6. این نظر خودمه ها وبه نظر بقیه هم در موردش احترام میذارم بازیش اون قدر ها گیرا وخوب نیست وحالا قیافه و خوانندگیش هم بماند= 1 سینامهراد( سهیلی خودمون)؟
  7. afsaneh

    ب سـوال نفر قبل جـواب بدین^_^

    رمانم خیلی وقته شروع شده استارت یکیش هم به زودی در راهه با یه آدم سیریش وکنه چیکار میکنی؟لازم به ذکر است این آدم زبون ادمیزاد هم نمیفهمه
  8. #پارت سی وهشتم: - سلام خوش اومدین چقدر رسمی وسنگین حرف می زد. بعد اون شب دیگه تو هیچ مهمونی ندیدمش، از درسا هم که می پرسیدم؛ می گفت حالش خوش نیست یا میلی به اومدن نداره؛ احساس گناه می کردم که همیشه باعث آزار و اذیت دیگرون می شدم؛ اون هم به هر طریقی یا با تنهایی و بی کسیم و خاک بر سریم یا با عشق، لعنت به من! وارد خونه شدم، انگار کسی نبود! - درسا نیست؟ - خوابه سری تکون دادم و به طرف اتاقش رفتم؛ یه اتاق لیمویی رنگ با پرده های آبی کاربنی؛ چه حس خوبی به آدم می داد؛ یه حس آرامش فوق العاده! به درسا نگاه کردم، عین قورباغه ها وسط تختش پخش شده بود و موهای بلندش اطرافش رو گرفته بودن. لبخند دندون نمایی زدم و سری به نشونه ی تاسف تکون دادم. خواستم صداش کنم که فکرهای شیطانی به سرم هجوم اوردن. روی انگشت های پام بلند شدم و آروم آروم خودم رو به کمد لباس هاش رسوندم و دوتا از شال های سه متریش رو برداشتم و دو تا دست هاش رو آروم به تخت بستم. درسا از اون دخترهایی بود که خوابشون سنگینه و تو گونی بذارنش و ببرن هیچی حالیش نمی شه! بعد اتمام کارم، دنبال گوشیش گشتم، دعا دعا می کردم پسوردش همون قبلیه باشه، با باز شدن قفلش دستم رو مشت کردم و لبخند موفقیت آمیزی زدم. یه صدای جیغ بنفش دانلود کردم و رو آلارم گوشیش گذاشتم و واسه سه دقیقه بعد تنظیم کردم و سریع کنار گوشش گذاشتم و خودم رو به دور ترین حالت ممکن نسبت به درسا رسوندم و دکمه فیلم برداری گوشی خودم رو زدم. بعد چند لحظه؛ صدای جیغ زن کل اتاق رو گرفت؛ درسا چشم هاش مثل جن زده ها باز باز شده بود، دست هاش رو تکون می داد که بسته بودن! کاملا هنگ کرده بود و قیافه اش هم دیدنی! یک آن شروع به جیغ زدن کرد. صدای جیغ اون با صدای آلارام گوشی قاطی شده بود و وحشت درسا رو بیش تر کرده بود، پاهاش رو تکون می داد و جیغ می کشید، اصلا متوجه حضور من نشده بود! دیگه نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم. زدم زیر خنده! با قهقهه ای که زدم به خودش اومد و متوجه زمان و مکانش شد. - نیاز می کشمت به حق پنج تن! و شروع به جیغ زدن کردن؛ اون قدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود؛ ادامه داد: - داری فیلم می گیری خاک برسرت کنم! بیا دست هامو باز کن جلو رفتم و دوربین رو، رو صورتش زوم کردم. چند تا ادا واسم در اورد و به داد و بیدادش ادامه داد. فیلم رو سیوش کردم و زبونم رو براش تکون دادم؛ با باز شدن ناگهانی در، خودم رو یه گوشه جمع کردم و سرم رو پایین انداختم و زیر چشمی آرسام رو پاییدم؛ مبهوت جفتک اندازی های درسا شده بود! یه نگاه به من کرد و یه نگاه به درسا، بعدهم پخی زد زیر خنده! با دیدن خنده اش من هم خندیدم؛ درسا بدجور آمپر چسبونده بود و به من و آرسام فحش می داد. آرسام به سمتش رفت، واسه این که بیش تر حرصش بدم، گفتم: @ZHR.MHY
  9. یک روز که خوشحال تر بودم

    می آیم ومی نویسم که:

         این نیز بگذرد...

    #مهدی_ اخوان ثالث

  10. #پارت سی و هفتم: از حرکاتش کاملا مشخص بود که هول شد، ولی با این حال کارتش رو مقابلم گرفت؛ همه چی درست بود! سرم رو تکون دادم. - اوکی، مرسی - خدانگه دار در رو بستم و شونه ای بالا انداختم و وارد خونه شدم؛ رو راکر کنار پنجره نشستم و نامه رو باز کردم. - تقاص! همین! کاغذ تو دستم رو برگردوندم، هیچی نبود! وجودم پر از تعجب شده بود. آخه این چه نامه ایه؟ تعجب وجودم کم کم جاش رو به استرس و ترس داد، به خودم دلداری دادم: - این همه خانوم رئوفی حتما اشتباه شده اما با دیدن آدرس دقیق خونه؛ دلشوره ی عجیبی به دلم نشست؛ لحظه ی شکستن شیشه ی اتاقم در یک آن از جلو چشم هام رد شد؛ آب دهنم رو قورت دادم و زانو هام رو بغل کردم. صدای به هم خوردن دندون هام رو به وضوح می شنیدم، یعنی...یعنی...با من چی کار دارن؟ تقاص! تقاص چی؟ من که آزارم به یه مورچه هم نرسیده؛ این خونه هم برام خونه ی ارواح شده بود...پر از ترس و وحشت! انگار طلسم شده بود؛ طلسمی که باعث شده بود یه روز خوش نبینم؛ همش استرس و اضطراب که نکنه الان یه اتفاقی برام بیفته! دلم که بدجور نوید اتفاق بد رو می داد. سریع از جام بلند شدم که صدای قیژ قیژ صندلی به شدت بلند شد؛ به سمت اتاقم دویدم، با دیدن پنجره ی اتاقم چند لحظه بهش زل زدم، نه! چیزیش نبود. چشم ازش برداشتم، چیزهایی رو که احتیاج داشتم رو سریع تو کیفم ریختم و یه لباس شبی از بین لباس هام بیرون کشیدم و هول هولکی پالتویی تنم کردم و از خونه بیرون زدم؛ به ناچار به آدرس خونه درسا، یه دربست گرفتم. تو راهم به مش سلیمون زنگ زدم که جوجوم رو از تعمیرگاه اون جا بیاره. - آقا اگه می شه یه خورده سریع تر! دست خودم نبود؛ فقط می خواستم هر چی سریع تر از خونه ام دور بشم...خیلی دور! اون قدر که هیچ خیابون آشنایی به چشمم نیاد! اگه ماشینم الان دستم بود با بالاترین سرعت رانندگی می کردم و معلوم نبود چه بلایی سر خودم می اوردم! راننده بعد از چند دقیقه جلوی در بزرگ و شیشه کار شده درسا نگه داشت، چند لحظه همون جور نشسته بودم؛ به اطرافم نگاه کردم و نفسم رو بیرون دادم و پیاده شدم. با فشردن زنگ، در بعد از چند لحظه باز شد؛ وارد حیاط بزرگشون شدم. با پارس کردن سگی که با زنجیر کنار در بسته بودن، دو متر به هوا پریدم! دستم رو رو قلبم گذاشتم و با غیظ به سمتش برگشتم؛ با چشم هاش داشت تیکه تیکه ام می کرد؛ لب هام رو واسش کج کردم. - جنازه ات رو ببینم با اون صدات! سرم رو بلند کردم و راه خونه رو پیش گرفتم، هنوز به خونه نرسیده بودم که در ورودی توسط آرسام باز شد؛ نگاهش کردم و لبخند کوچولویی بهش زدم؛ آخه چرا باید تو به استقبالم بیایی هان؟ پس این درسای افلیج شده کجاست؟ بهش رسیدم. - سلام
  11. afsaneh

    مشاعره با کلمات بی نقطه

    دلارام
  12. afsaneh

    عکس شخصیت های رمان تیغ گناه

    به قیافه اش نمیاد چنگیز باشه اسمش میاد گوگولی لوس مامان باشه
  13. #پارت سی و ششم: - دختره ی احمق! اون مرتیکه مزاحمت شده و می گی به من ربطی نداره، دستت درد نکنه آفرین! - من احمقم!! نخیــــر! می دونی آدم احمق کیه؟ آدمی مثل توعه که کاری رو می کنه که نباید بکنه د لامصب مگه تو عقل نداری !! - آره! تو درست می گی من احمقم، من عقل ندارم تو که عقل کلی چرا؟؟ - یعنی تو من رو با هر پسری ببینی فکر می کنی مزاحمم شده! واقعا که چه قانون مسخره ای داری!! وقتشه که دیگه مغزت رو آپدیت کنی... - پس چرا هر چی بوق زدم عین خیالت نبود؟ صداش رو بلند کرد؛ بلند بلند...دست هام رو رو گوش هام گذاشتم - مگه کر بودی؟؟ بغض به گلوم هجوم اورد هیچ جوابی بهش ندادم و راهم رو به سمت خونه گرفتم، پسره ی الاغ معلوم نیست ماشین کدوم خری رو گرفته انتظار داره بشناسمش! بغضم رو قورت دادم هر چی از دهنش در اومد بارم کرد بدون اینکه واسش مهم باشه...دنبالم نیومد حتما عقلش به کار افتاده بود که چه سخنان گوهر باری تحویلم داده...نمی گم من هم چیزی نگفتم ولی مقصر اون بود، با بلند شدن صدای گوشیم از کوله ام بیرونش کشیدم با فکر این که عرشیاست خواستم ریجکت کنم که با دیدن چهره درسا نظرم عوض شد. - چته؟ - هووی بیا منو بخور - درسا اعصاب ندارم ها - تو کی اعصاب داری!! - بنال -امشب خونه دوست آرسام پارتیه بعد از ظهر بیا خونه ما با هم بریم، بای مات و مبهوت به صفحه ی گوشی نگاه کردم؛ جدیدا خیلی بیشعور شده بود!! اصلا مهلت حرف زدن به آدم نمی داد؛ ببین اصلا من میام! حتما دور پارتی این هفته خونه ی اون افتاده بود و قرار بود برو بچ اون جا جمع بشن و بترکونن، اصلا حوصله اش رو نداشتم؛ سرم بدجور درد می کرد، در خونه رو باز کردم وداخل شدم و خودم رو به تختم رسوندم؛ مرهم همه دردام! لباسام رو کندم و طاق باز رو تخت افتادم. یاد عرشیا افتادم، پسره ی بز! ببین چه جوری آبروم رو جلو آرمان برد ها!! اصلا برای چی دنبالم اومده بود؟ الان مگه نباید اصفهان می بود؟ فقط اومد گند زد به حال من و و گم شد؛ عه عه حداقل یه زنگ نزد واسه معذرت خواهی؟! با صدای آیفون به خودم اومدم، این دفعه دیگه عرشیاست، به سمت آیفون رفتم اما با دیدن مردی که کلاه نقاب دار آبی زده بود لب هام رو جمع کردم... هه! نیاز تو هم خری ها اون بیاد منت کشییه تو؟؟ زهی خیال باطل! - بفرمایید - سلام خانم رئوفی؟ - بله امرتون؟ - یه نامه واستون اومده تشریف بیارید تحویل بگیرین - چند لحظه لطفا شنلم رو از چوب لباسی برداشتم و پایین رفتم؛ تو این چند سال سابقه نداشت کسی واسم نامه بفرسته، واسه همین خیلی برام عجیب بود و مشتاق شده بودم بدونم نامه از طرف کی می تونه باشه؛ با باز کردن در؛ مرد به طرفم برگشت و نامه رو به سمتم گرفت و گفت: - خانم این قسمت هم امضا کنین قسمت مشخص شده رو امضا کردم؛ هیچ نشونی از فرستنده نبود وا مگه می شه؟! - آقا روی این که هیچ آدرسی از فرستنده نیست! - من فقط نامه رو میارم خانم اطلاعی ندارم ابروهام رو به هم گره زدم تا اون جایی که من می دونم نامه حتما باید آدرس فرستنده و گیرنده رو داشته باشه، چطور آدرس من این قدر دقیق نوشته شده ولی از فرستنده هیچی؟! یک آن گفتم: _ می شه کارتتون رو ببینم؟
×
×
  • اضافه کردن...