رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

afsaneh

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    45
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

59 Excellent😃😃😃😃

درباره afsaneh

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 14 شهریور 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

148 بازدید کننده نمایه
  1. عرشیا: کسی که بعد پویان همه چیز نیاز شده؛ یه پسر خندون وسرزنده
  2. درسا ونیاز دورفیق دوست داشتنی اگه دوسشون دارین بزنین لایکو😍
  3. به 50 میرسونم ولی نمیتونم بیام پی وی تون که😶
  4. اعلام آمادگی برای ویراستار شدن
  5. سلام اعظم جون و دستت طلا یه سری نکات ویراستاری بود تو پارت 7 و21و19 وغلط املاییا فارق=فارغ 15 سوازان=سوزان 16 جسن=جنس19 متفر=متنفر19 سرمینش=سرزمینش 23 ولی درکل از تخیلی بودنش خوشم اومد وری پرفکت❤️
  6. afsaneh

    مشاعره با اسم رمان (:

    هیچکسان
  7. afsaneh

    ⭐فراخوان جذب ناظر رمان⭐

    منم میتونم
  8. * پارت پانزدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * درسا دیگه داشت اشکش درمی اومد _ وااای حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم تویه کاری کن ترنم! ترنم درحالیکه چشماش به اون طرف بود گفت _ اونا بلد نیستن؟؟ برگشتیم سمتش ؛ اوه اوه همون میمونای خوشتیپ!! درسا _ من که عمرا به اینا روبندازم ترنم _ منم که اصلا به پسر جماعت آلرژیه حاد دارم دوتاشون زوم کردن رومن ؛ یعنی خدا به همه دوست داده به منم داده، اگه دوتا گوسفند داده بود الان گرگ والیستیریت بودم! _ لعنت به جفتتون... سینه سپر کردم ورفتم جلوصدای ترنم وشنیدم که گفت _خدا پشت وپناهت مادر پوفی کشیدم و روبه روشون ایستادم ؛ بد تیکه هایی بودن بدون اینکه چیزی ازم بپرسن بروبر نگاهم میکردن ؛ باصدای مخصوص به خودم که یه ذره عشوه هم چاشنیش کرده بودم نطق کردم _ میشه ازتون کمک بخوام حرکات تک تکشونو زیرنظر داشتم یکیش که فقط ابرو بالا انداخت وپوزخند به لب به آنالیزکردنم ادامه داد اون یکیشم که انگار ارثیه باباشو خوردم یه ابم روش بالاخره یکیشون که موهای بورو چشمای سبزی داشت صداش در اومد _ امرتون؟ زد تو برجکم انگار نوکر باباشم اینطور باهام حرف میزنه حیف که گیرم وگرنه میخوابوندم تو صورتشو پوزیشنشو می اوردم پایین _ ماشینمون روشن نمیشه اگه ممکنه یه نگاهی بهش بندازین نهایت لطف ادبم بود پیش این جماعت؛ یکیشون انگشت اشارشو به سمتم گرفته وبودو با عصبانیت نگاهم میکرد منم باکمال پرویی از رونرفتمو زل زدم تو چشماش خواست چیزی بگه که همون چشم سبزه گفت _ ماشینتون کجاست؟؟ بهش تشر زدن _ ارمیـــــــااااا !!! ارمیاوزهرمار! ارمیا ودرد دوساعته!! خو شما نیایین ؛ نگاهش کردمو دستمو به سمت ماشین دراز کردم؛ ارمیا جونم راه افتاد ومنم قبل اینکه دنبالش راه بیفتم؛ یه نگاه مسخره ای به سرتاپای اون برج زهرمار کردم وپوزخندی تحویلش دادم با اون قیافه اش!! هیچ کس نتونسته به درخواست من نه بیاره حالا این گنده دماغ میخواد این کارو بکنه؛ درسا و ترنم یه سلام کوچولو بهش دادن اونم یه سلام خشک وبی بخار تحویلشون داد؛ درسا واسش ادا دراورد وزیر لب فحشی بهش داد چپ چپ نگاهش کردم؛ عوض تشکرش بود؛ ارمیا مشغول ور رفتن به ماشین شده بود؛ بادقت داشتم نگاه میکردم که ببینم کجای ماشین عیب پیدا کرده تادفعه دیگه حداقل محتاج این جماعت نباشم؛ چشمام جذب اندامش شد کاملا مشخص بود که کلاسای باشگاهشو یه روزم ترک نمیکنه؛ صدای پچ پچ ترنم رو شنیدم
  9. * پارت چهاردهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * ترنم با لحن بچه گونه ای گفت _ مامانیی جیش دالم منو میبلی جیش گاه؟ ازژستش ولحن بیانش خندم گرفت درحالیکه خندمو کنترل میکردم با جدیت بهش گفتم _ الهی مامان فدات بشه خودت دیگه بزرگ شدی خودت برو جیگر مامان ترنم پشت چشم نازک کرد وفحشی بهم داد رو کردبه سمت دستشویی که گفتم _ خودتم بشوریا دیگه من نیام !! قهقه ای زد وبرگشت وخیز گرفت سمتم و وقتی خودشو خالی کرد با غیض به سمت دستشویی رفت یکم شالمو کشیدم جلو ودستی به موهام کشیدم خدایا خودت منو ازاین روانی نجات بده! درسا هم سرش تو گوشیش بود معلوم نبود چه غلطی داشت میکرد حتما فرزاد جونش انلاین شده بود هرچی منتظر ترنم شدیم نیومد به خاطر همین درسا حساب کرد وامشبو مهمونش شدیم؛با صدای موبایلش لبخند رولبش شکوفا شدکه میشد فهمید فرزاده؛ درحالیکه باهاش حرف میزد بهش گفتم بره تا منو این ترنم که مطمئن بودم تاحالا بوی هرچی پی پیه به خودش گرفته بیاییم بعد از اومدن ترنم عزم رفتن کردیم اونم با فاصله ی نیم متری کلی میکروب داشت باخودش حمل میکرد ومنم وسواس! _ راستی ترنم ماشینو ازکی قاپ زدین؟ _ مال آرسامه داداش درسا ابروهامو بالا انداختم _ اوکی که اینطور ترنم درحالیکه بادی به غبغب انداخت؛ گفت _ بعـــــله !!!! کوبیدم پس سرش، اونم هرهرخندشو راه انداخت؛ وسط راه ماتش بردوخندشو جمع کرد؛ وا این چش شد!! زووم کرده بود به یه نقطه، دنباله ی نگاهشو که گرفتم رسید به درسا که ماتم گرفته بودو مثل مار به دور خودش میپیچید همزمان با ترنم بهم نگاه کردیمو شونه ای بالا انداختیم و به درسا نزدیک شدیم _ این لگن روشن نمیشه که( درحالیکه باپاش به بدنه ماشین می کوبید) نمیــــشه!! دستامو زدم بهم _ الحمدالله... اینم از ماشین داداش محترمتون _ تیکه ننداز که اعصاب ندارم _ حالا میخوایین چیکارکنین نه من چیزی سرم میشه نه این نه تو رو کردم به درسا _ سوییچتو بده _ میخوایی چیکار؟ عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم _ میخوام باهاش برقصم دوهزاریش افتاد وسویچو پرت کرد طرفم؛ منم هرچی دکمه استارت زدم روشن نمیشد، ای به خشکی شانس!!
  10. * پارت سیزدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * _ جمع کن این سقفوخفه شدیم درسا هم اطاعت کرد؛ بعد دوماه تنهایی وبیحالی واقعا میچسبید اگرچه همیشه یه گوشه از قلبم مال پویان بودو یادش ازذهنم خارج نمیشد... رفتیم جردن؛ پاتوقمون یکی از رستورانای شیکو باکلاسش به اسم شاندیزبود که خودم انتخابش کرده بودم گهگاهی با پویان وآخر هفته ها با ترنم ودرسا به اینجا میومدم جای خوبی بود، سه تایی وارد رستوران شدیم، بعد از این همه مدت گارسوناشون واقعا دلشون واسمون تنگیده بود؛ هرسه مون چلو شیشلیک سفارش دادیم؛ سرمو انداخته بودم پایین وداشتم تعداد جویدنامو شمارش میکردم که ترنم با آرنجش زد تو پهلوم ؛ غذا پرید توگلوم به سرفه افتادم جام ماءالشعیر روبه رومو لاجرعه سرکشیدم آخیــــــش !!! داشتم به فنا میرفتما. _ درد بی درمون بگیری زبون نداری تو؟؟ ترنم تای ابروشو بالا انداخت وگفت _ اونجارو بنگر خره بادیدن سوژه های خنده مون آب دهنمو قورت دادم _ بــه بـــه توتو های همیشگی زبونمو کشیدم رو لبام که درسا وترنم پقی زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند! درسا درحالیکه شکمشو گرفته بود نالید _ خوشمزه ان نه؟؟ لبخندمو پهن تر کردم سرمو بالا و پایین تکون دادم _ اووومممــم چه جورم!! توجه اکثر مشتریا به ما جلب شده بود حتی اون میموناهم داشتن مارو نگاه میکردن؛ گلومو صاف کردم ودستمو به نشونه ی معذرت میخام روی سینه ام گذاشتم وبرگشتم سمت درسا وترنم یه نیشگون محکم از جفتشون گرفتم توصندلیشون جمع شده بودن و مثل بچه ایی که از مامانش میترسه زیرچشمی نگاهم میکردن _ هــااااا چتونه؟؟؟
  11. * پارت دوازدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * باصدای گوشیم ؛ زدم به پیشونیم ای وای دیرم شد! وصلش کردم؛ صدای غرغر کردن درسا پیچید _ توآدم نمیشی نه؟! ساعت چنده؟ درحالی که دروقفل میکردم ؛ باکمال آرامش گفتم _ ساعت5:12 دقیقه اینجا ایران است صدای جمهوری اسلامی _ مزه نپرون بپر دم در درو زدم بهم، جلوی درخونه به جز یه بی ام و سفیدرنگ ماشینی نبود!! بیشعور دست انداخته منو، بابوق کشداری که شنیدم دومتر پریدم بالا، چشمامو باز کردم ببینم کدوم الاغیه همچین کاری رو میکنه که با چهره ترنم ودرسا مواجه شدم؛ نه درسا ماشینش این بود نه ترنم ! باقیافه عبوس به سمتشون رفتم بادیدن قیافم خندشونو قورت دادن زل زدن به خیابون؛ خندم گرفت سوار ماشین شدم _ سلام جینگولیا احوال شریفتون؟ وقتی دیدن خطر رفع شده واتش بس اعلام کردم از قالب خودشون بیرون اومدن؛ ترنم از صندلی جلو آویزون شد به سمتم منو کشید تو بغلشو شروع کرد به شلپ شلپ ماچ کردن؛ جووووووونم انعطاف!! دوتاشون باهم شروع کردن به حرف زدن _وااای چقدر دلم تنگیده بود واست _ چه تیپ نفس گیری هم زدی پسرکش _ بذار ماهم دیده شیم غش غش خندیدم _ شما فعلا توکف من دوش بگیرین..! درسا با یه دستش فرمونو چسبیده بودو با یکیش گوش منو _ چته وحشی گوشمو کندی!!! _ سرت به تنت زیادی کرده نه؟! بگو غلط کردم تا لواشکت نکردم زووود دستامو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و خیز گرفتم سمت سیستم صوتی ماشین وولومش زیاد کردم؛ رو کردم به درسا
  12. * پارت یازدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * _ هنوزم که مرضت به حول وقوه الهی پایداره! _ زر نزن لنگه ظهره خرسم اینقدر کپه نمیذاره که تو گذاشتی دستی تو موهای نامرتبم کشیدم _ امر؟؟ _ پایه ای بزنیم بیرون؟ با گیج و منگی گفتم _ یه کم بیشتر توضیح بده _ ناقص العقل ساعت 5 آماده باش میام دنبالت، پاتوق خیلی وقته ما سه تا روباهم ندیده عضله های فکمو به حرکت دراوردم که جوابشو بدم که صدای بوق تو گوشی پیچید ؛ روکردم به آسمون _ خدایا میخوایی مریضارو شفا بدی اینو بذار تواولویت نگاهم به قاب عکس روی عسلی افتاد، قاب عکسی که ساعتها به تماشاش می نشستم و ازنگاه کردنش سیر نمیشدم ؛ چهره خندون پویان لبخندو نشوند رولبام ؛ بلند شدم به ساعت نگاه کردم 3 بود دو ساعتی وقت داشتم؛ درسا باهمه ی خل بازیاش وقت شناس بود، ساعت پنجش میشد پنج ویه دقیقه صدای جیغای بنفشش گسلای تهرانو به رعشه مینداخت. آبی به دست وصورتم زدم؛ موهامو از وسط جداشون کردم اتوشون کردم لخت لخت! کلی تافتم بهشون زدم تا حالتشونو حفظ کنن؛ نشستم رو صندلی آیینه کنسولم؛ کرم پودر همیشگیمو نشوندم رو صورتم ویه ریملم زدم که مژه های بلندم تا اتوبان کرج رفتن بالاوبایه رژلب جیگری رنگ ویه خط چشم مدل Pin up آرایشم تکمیل شد. _ آخ که من قربون خودم برممممم... یه چشمک خوشگلم نثار خودم کردم واز ایینه فاصله گرفتم؛ بازم مشکل همیشگیم!! چی بپوشم؟؟ باکلی دید زدن مانتو هام چشمم یه مانتوی کوتاه جیگری- سفید رنگ رو گرفت دوتیکه ای بود تاپ سفید رنگ که رگه های مشکی توش دیده میشد با رنگ جیگری مانتو که حالت کتی داشت وروش قرار میگرفت هارمونی خاصی به وجود اورده بود، یه شال دودی رنگ که گلای ریز جیگری رنگ داشت رو برداشتم وبایه شلوار برموداری دودی رنگ ؛کیف و کفش سفید مخمللم برداشتم بعد از پوشیدن رضایت کافی رو از خودم کسب کردم.
  13. * پارت دهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا * _ ولم کن عوضی چی از جونم میخوای؟؟ _ عا عا خانوم به این خوشگلی حرف زشت نمیزنه که... میخوام برسونمت همین! داشتم آتیش میگرفتم پوزخند زشتش از رو لباش کنار نمیرفت واین منو بدجور جری میکرد، ازشدت عصبانیت دندونامو روی هم میساییدم با تموم قدرتی که داشتم دستمو ازتو دستش کشیدم بیرون مرتیکه خر! خنده هیستیریکی تحویلم داد _ اوه اوه چه دختری به تورم افتاده؛ وحشی!! ولی من عاشق دخترای وحشی ام ناخن های بلندمو تو دستم فشار دادم انگار که داشتم خرخره اونو تودستام فشار میدادم دستمو بلند کردم وبا تموم توانم خوابوندم تو گوشش ، دستشو گذاشت رو صورتش ؛ نزدیکش شدم _میدونی که وحشی ام پس گمشو؛ گمشـــو با من درنیفت! با دیدن تاکسی که از خیابون میگذشت واسش دست بلند کردم ؛ سوار شدم. بهش نگاه کردم هنوز تو شوک چک من بود؛ پوزخند صدا داری بهش زدم وآدرسو به راننده دادم... ******* با صدای گوشیم از رو تخت پریدم؛ ای درد تو روح جد وآبادت!! درحالی که چشمامومیمالیدم، کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم رو زمین افتاده بود ؛ خودمو از تخت آویزون کردم و برداشتمش ؛ بدون اینکه بدونم کیه جواب دادم _هان؟ _ وااای که چقدر دلم واسه هان گفتن تنگ شده بود درسا بود رفیق فابم از مهد باهم بودیمو همه چیزم شده بود؛ بهترین خواهر ، بهترین دوست و بهترین همکلاسی...
×
×
  • جدید...