رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fateme.r

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    68
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

155 Excellent😃😃😃😃

درباره fateme.r

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 15 فروردین 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

408 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت ـ بیست و دو #تاوان ـ سیاه پشت پنجره ی اتاق زیبای خود ایستاده و به منظره ی دلنشین پیش رویش می نگریست،چشم هایش به هرسو می چرخید گاهی بر روی پیکر برهنه درختان پاییزی،گاهی بر روی عابران پیاده... همه چیز غرق در سکوت بود و تنها ریتم یکنواخت نفس های پر از دردو رنجش به گوش می آمد. بی صبرانه منتظر بود،منتظر گرفتن انتقامی زهرآگین و خونی،منتظر یک لبخند بر روی لبانش،منتظر برای نگریستن به شادی خود و رنج کشیدن دشمن هایش. دست های مشت شده خود را باز کرد و به سمت در به راه افتاد،به محض باز شدن در،چهره ی خشن و جدی یاسر را مقابل خود دید. +صبح بخیر آراد خان،همه چی آماده اس فقط منتظر شما هستیم که بریم. ـ دختره چیزی نگفت؟ +نه قربان،،هیچی. سری تکان داد و به اتفاق هم از هتل خارج شدند. به دختر روبه روی خود نگاهی انداخت، با نگاه به چشم هایش می شد فهمید خالی از غم هستند و پر از شادی و مهربانی. رها آراد را به لبخندی بر روی لب هایش دعوت کرد و با لحن شوخی گفت: ـ جناب رزم خیلی منتظر موندیم زود باشید بریم که حسابی خسته شدم اینجا. از این همه گستاخی و وقاحت رها به ستوه آمده بود. با خود می گفت تو کی هستی که بخواهی منتظر من باشی؟ فعلا باید منتظر خیلی از اتفاق های شوم باشی تمام تنفر وخشم خود را در چشم هایش می ریزد و با پوزخند ببخشیدی می گوید. رها با خنده خواهش می کنمی می گوید و به سرعت سوار می شود. آراد قدم های خودرا تند کرد و سوار پورشه اش شد،به روبه رواش نگاه انداخت،باور نمی کرد رها جلو نشسته وبا ذوق منتظر رفتن است. با تعجب و حیرت به دختر خندان مقابل می نگرد،به جرعت می توانست بگوید تنهاکسی است که همانند یک نوجوان دوازده ساله رفتار می کند.اما یک آن رنگ نگاهش تغییر کرد.به پاهایش چشم دوخت و با خود گفت:اگر من هم جای او بودم کودکی بیش نبودم. کسی که شب و روز خودرا درکنج دلگیری گذرانده چه می داند عشق چیست؟چه می داند بازی کردن و قهر کردن و ناز کردن یعنی چه؟ تمامی سخنان خودرا در آه پر از دردی بدل کرده و بیرون داد. حتی رها هم متوجه این حجم از اندوه مرد مقابل خود شدو افسوس که نمی دانست باعث و بانی این آه های پشت سرهم و پر از حرص آراد پدر خود اوست.
  2. ناظر من خلع شده میشه یه ناظر برام درنظر بگیرین ممنونمhttps://forum.98iia.com/topic/9104-رمان-تاوان-سیاه-fatemer-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#replyForm
  3. شصت پنج لایک با عشق تقدیم به تو😁❣❣❣

    @fateme.r

    1. fateme.r

      fateme.r

      قربون تو دخمل 😘😘😍😍😍❤❤❤❤❤❤❤

  4. فاطمه جان عنواین تایپک های سرگرمی رو اصلاح کن.

    1. fateme.r

      fateme.r

      مثلا چه طوری

    2. N.a25★

      N.a25★

      چند تارو درست کردم.

      نگاه کن میفهمی

  5. fateme.r

    قطار

    جووووون بابا مثه خودمی پ منم تو شناسنامه فاطمم ولی خو عسل صدا می کنن😁😁😘😘
  6. fateme.r

    قطار

    منم بگم منم عسلم ۱۸ته ولی فاطمم هستم😁
  7. آرههههههه هدف من یه کم شاید به نظر بعضیا رویایی باشه ولی خوب من دوستش داااارم و هر طور شده بهش می رسم....دوست دارم اول دندون پزشک بشم بعدش که پول جمع کردم برم خارج از کشور و اونجا یه خواننده معردف بشم هم انگلیسی بخونم هم فارسی....و اینم بگم هر کی منو دیده می گه صدات عالیه دیگه خودم نمی دونم(:
  8. fateme.r

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    جووووون من عاشق ومپایرم سوپرنچرالو دیدی؟
  9. fateme.r

    بازی ترس و لرز

    توی یه خونه تاریک و جن زده هستی...سه تا در مقابلته....اولیش یه گروه خون خوار از خون آشامای گرسنه دومیش یه گروه زامبی درنده درست مثل مردگان متحرک ♥~♥ سومیش هم یه جای تاریک و مثل تونل که پر از جادوگره و ممکنه طلسمت کنه تا اخر عمرت خووووووب تو کدومو بین بد و بدتر انتخاب می کردی؟؟
  10. می شینم نماز و روزه می گیرم جمعه ها صلوات می فرستم و خلاصه واسه اون دنیام آذوقه جمع می کنم/:
  11. #پارت-بیست و یک #تاوان-سیاه دستی به موهای خیس خود زیر دوش کشید و چشمانش را بست.....از خوش حالی در پوست خود نمی گنجید.....بر روی ابرها سیر می کرد....تنها آن لحظه از زندگی اش را احساس نیک بختی می کرد...با خود می گفت:-بزرگترین دارایی این خانواده در دستان من است ....در جایی دور از دسترس و هر کاری که دلش بخواهد می تواند سرش بیاورد... بعد از مدتی لباس حوله ای سفید رنگش را برتن کرد و روی کاناپه ای وسط اتاق نشست...دستانش را به هم قلاب کرد و به فکر فرو رفت:-یعنی با او چه کنم؟؟ خودم کارش را یکسره کنم؟؟ سپس اورا کشته و خاک کنم؟.....یا اورا به دیگران فروخته ؟؟....تمامی افکار شوم و پلید را از سر گذراند..اما هیچ کدام مزه شیرین انتقام را به نمی چشاند...با خود گفت:-چرا صبر نکنم و خبر مرگ ناگهانی اورا به خانواده اش ندهم؟....سپس تمامی اموالشان را مصادره کرده و بعد از مدتی رستگار را در بند و زنجیر گرفتار کرده و ان وقت دخترش را به او نشان دهم و مقابل چشمان اوشکنجه اش دهم؟ برق هیجان و لذت در چشمانش موج می زد....لبخند شرورانه ای زد و به افکار پلیدی که در سر داشت می اندیشید...مدتی گذشت و آراد لباس های گرمی به تن کرد....سپس به یکی از بهترین خدمت گزارانش پیام داد و گفت که سریع به اینجا بیاید چند دقیقه ای نگذشته بود که در به صدا درامد...آراد دستانش رادر جیب شلوار راحتی خود فرو برده و مقابل پنجره ی بزرگ اتاق ایتاده و منظره را می نگریست...وقتی صدای در را شنید در همان حالت ماند و گفت:-بیا تو در این حین مردی قوی هیکل در چارچوب در نمایان گشت و با صدای کلفتی گفت:-بله ارباب...با من کاری داشتید؟ آراد:-دختره خوابید؟ -چند دقیقه پیش بیدار بود اما فکر کنم الان خواب باشه قربان می خواید برم نگاهی بندازم؟ آراد:-نه نمی خواد ولش کن....ببین یاسر...اون کلید خونه ای که بهت دادم ....فردا می ری یه دست درست و حسابی بهش می زنی ....قراره فردا بریم اونجا...از اولم اشتباه کردم گفتم بریم هتل.... سپس روبه یاسر کرد وگفت:-اون قرص خواب اورم پودرش کن ....اونجا لازمم می شه. یاسر:-چشم قربان هر چی شما دستور بدید آراد سری تکان داد و به او گفت که می تواند برود.... در این حین صدای زنگ موبایلش به صدا درامد...رستگار بود...آراد لبخندی زد و خیلی سریع تماس را برقرارکرد رستگار:- الو سلام پسرم....حالت خوبه؟ آراد با لحنی که شرورت دران موج می زد گفت:-سلام جناب رستگار.....به مرحمت شما حاله ماهم عالیه رستگار:-خداروشکر... خداروشکر...آراد خواستم یه سوال بپرسم...رها چند دقیقه پیش که باهاش حرف زدم می گفت که تو با خودت چند تا مرد هیکلی و چهارشونه اوردی...میشه بگم اونا کین البته اگه خودت بخوای آراد که به یک آن رنگ از رخش پرید....چشمانش گرد و شد و نمی دانست چه بگوید...دستی به صورتش کشید و با لحن ارامی گفت:-اممم..راستش جناب رستگار....اونا رو برای این اوردم که بتونن کمکمون باشن....همین آراد خودش هم باور نمی کرد رستگار حرف هایش را جدی بگیرد ....بدترین و آشکار ترین دروغی بود که تا به عمرش زده...اما در کمال نا باوری با خنده رستگار روبه رو شد که گفت:- تو پسر خیلی خوبی هستی آراد....خیلی کار خوبی کردی ....دیگه حواستون کامل جمع کارتونه.... آراد خیلی ارام نفسش را ازز روی آسودگی بیرون داد و چشمانش را بست... سپس بعد از مدت کوتاهی تماس را قطع کرد...... در این حین صدای در بلند شدو زنی بلند قامت وارد شد آراد از لباس هایش فهمید که یکی از کارکنان اینجاست... آن دختر با مهربانی و زبان غیر ایرانی گفت:-خوش اومدید آقا چیزی لازم دارید؟ آراد هم به همان زبان نه گفت و تشکر کرد
  12. fateme.r

    سرگرمی

    اولا که کوچیک بودم همیشه پدرم منو پسرم صدا می زد و این برام جالب بود با خودم می گفتم مگه دختر نیستم؟؟؟؟ چون از وقتی یادم میاد بیشتر همبازی بچگیام پسرا بودن تا دخترا و اینکه عاشق کارای پسرونه ام واااااااااقعا می تونم بگم دختر بودن برام سخت شده البته اینو تقصیر اطرافیانم می دونم چون تک بچه هستم و توی خانواده مام پسرا هر کاری دلشون بخواد می کنن حتی تو سن کم مثلا زیر سیزده سال رل دارن و منم با بزرگ شدن تو این فضا واقعا برام مشکله که فقط بشینم خونه و شبا واسه فوتبال بیرون نرم و شال بپوشم و علایق پسرونمو زیر پا بزارم الانم واقعا نمی دونم باید با خودم و این زندگی چی کار کنم ...
  13. fateme.r

    هدفت توی زندگی چیه؟

    هدفت تو زندگی چیه؟؟؟ از خودم شروع می کنم ..دوس دارم یه روزی سلبریتی معروفی بشم(:
×
×
  • جدید...