رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sahel80

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    60
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

57 Excellent😃😃😃😃

7 دنبال کننده

درباره Sahel80

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 14 آذر 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

168 بازدید کننده نمایه
  1. *بی بال پرواز کردم #پارت۱۰ بیدار که شدم، هنوز هم خواب مرا فرا میخواند ،هنوز هم بالشت دوست داشتنی ام برایم چشمک میزدومرا به خوابی شیرین ندا گوی بود، اما چه کنم که ساعت پنج عصر بود و من هنوز یک خط هم نخوانده بودم و فردا امتحان داشتم،دیگر آخرهای سال بود و حجمه درس ها عظیم تر شده بود و وقط کم برای ماهایی که چهار تا پنج ماه دیگر کنکور داشتیم ،موهای مشکی همیشه کوتاه ام را که بستم خمیازه کشان بیرون رفتم -سارا:پشه رفت تو دهنت ، -من_خوابم میاد ،ولم کن -سارا:من که نگرفتمت،برو بخواب -من: ور،ور -سارا:بی ادب به هال که رفتم مثل همیشه سلامی بلند بالا به همه اهل خانه گفتم ومثل همیشه بابا اولین جواب گو بود ،خاله زینب را در خانه ندیدم روبه مامان که در آشپز خانه ایستاده بود پرسیدم -من:پس خاله زینب کو؟ فرهاد که تلویزیون میدید جوابم راداد -فرهاد:اصلا،دنیا رو آب ببره هم تو بازخوابیا واقعا این همه صدای جیغ جیغ اهورا گذاشت بخوابی؟! -سارا:من که میگم این عین هو خرس میخوابه، شما بگید نه !! من:سارا! -مامان:وای بسه،خالت هم مهمان قرار بود بیاد خونشون شوهرش اومد دنبالش رفت خونه گفت از طرفش از توی خوش خواب هم خدا حافظی کنیم. -،من:خدا حافظش -بابا :اگر گذاشتید،ببینم اخبار چی میگه؟آروم صحبت کنید. -مامان: همش تکراری ،یه خبر رو روی صد کانال ببین! -بابا:بعضیاش یه چیز جدید میگن،منم فقط زیر نویسش میخونم! -فرهاد: خوب، لطفا صداش کم کن ،فقط میخوای زیر نویسش بخونی ،زیر نویسم صد دور یک چیز تکرار میشه ،ببین برا خودت -مامان: آره،صداش رو کم کن!!، و بعد از این تشر،رفتنش به بابا نوبت من شد رو به من کرد و گفت -مامان: ساغرخوندی تو؟ فردا امتحان داری !!
  2. *بی بال پرواز کردم #پارت۹ خسته و کوفته بی حال و بی. اعصاب از تاکسی پیاده شدم،امروز واقعا اعصابم از این امتحان چرت خورد بود باآن نمره درخشان ،در که زدم ،مامان گلی در راباز کرد اما تپل دوست داشتنی هم‌در آغوشش بود،اهورا کچولو عزیز. که پسر خاله ام میشد، از مامان گرفتمش و در آغوشت چلاندمش به داخل خانه که رفتم باخاله زینب وهمه یه احوال پرسی حسابی کردم و مستقیم به اتاقم رفتم ،کیفم را به کنجی انداختم ،و لباسم را عوض کردم و مقصد بعدی ام آشپزخانه بود ،نهار را که خوردم به اتاقم رفتم تا به ادامه خواب صبحم برسم ،اما خوب خاله زینب و مامان در اتاق بودند و صدای حرف زدنشان و آن گریه ها و غرغر های اهورا و صدای تلوزیون سارا در اتاق عجب سمفونی ای شده بود ومن بی چاره که خوابم می آمد. -مامان:میخوای بخوابی؟!مگه فردا امتحان نداری ؟ +چرا،اما میخوابم بعد میخونم -خاله زینب : به نظر خودت با این صدای اهورا میتونی بخوابی !؟ +آره بابا -سارا:خاله این خرسو میزاره توی جیبش ،بمب هم بترکه بیدار نمیشه +آخی ،نه که ساراجون مثل. کوآلا تشریف ندارند گفتن این جمله همانا و بالشتای که به طرفم آمد هم همانا سارا زود حرص اش در می آمد و همین مزه میداد که حرصی اش کنی و همیشه من بر سر این مو ضوع مهمان بالشت ها ،روسری ها وعروسک ها ی سارا و گاهن دمپایی های مامان بودم،اما دست از این کار نمیکشیدم، -مامان:بیا بگیر بخواب از دست تو -سارا:همش تقصیر ساغر اه -خاله زینب:مامانت با تونبوکه سارا،با این خوش خابه! وبه من اشاره کرد ،اما من دیگر جوابی ندادم هنزفری هایم را در گوشم گذاشتم و پتو را تا روی سرم کشیدم و خوابیدم. ناظر: @Moderator نویسنده: @Sahel80
  3. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    سایت ماهم موکت هرکس یه جا لم میده میخوابه
  4. قلم خوب و روونی داری همینطور توی نوشته هات تصویر هست خواننده به خوبی میتونه تصویر سازی کنه
  5. اینجا نظرمون رو باید بگیم؟؟
  6. Sahel80

    تومددرسه هاتون چی میگذره؟

    میری مدرسه یا بهشت فکر کنم غیر انتفاعی میری؟؟
  7. *بی بال پرواز کردم #پارت۸ کلاس بی نهایت شلوغ بودو پر شیطنت که این شیطنت زیر سر نرگس میگذشت و نگار گاهی زهرا و پریا هم اضافه می شدند ، در کلاس گروه موسیقی راه انداخته بودیم اسمش هم گذاشته بودیم «نیناشناش» خواننده پریا و نرگس بودند،رقاصش نگار ، کاخن زنش زهرا، که کاخن هم جعبه کمک های اولیه بود و گیتار زنمان هم فاعزه بود که در عین درس خوان بودن شرارت از سر و رویش می بارید وچه گیتار زیبایی داشت!! جارو!! در حال همخوانی ترانه آتش بودیم که در به شدت باز شد،کلاس را سکوت فرا گرفت همه از ترس میخکوب شدند اما به جای خانم زاهدپور نوا بود که اینطور آمده بود و هر هر به ریش نداشته مان میخندید،اما خوب دفتر جامدادی به سمتش شلیک شد، خدا رحم کرد جامدادی آخر را که نرگس پرت کرد به خانم زاهد پور که در پشت سر نوا می آمد نخورد، ولی با دیدن کار نرگسآن پانزده دقیقه ای که قبل از امتحان فرصت میداد بخوانیم را هم نداد. امتحانی مینشستیم که زهرابا لحن حرصی و خاص خودش باز غر غر کرد -زن عقده ای،یکی نیست بهش بگه خانوم عقده ای محترم باید قبل از امتحان یه مرور کنیم،الان من اگر مرور نکنم هیچی یادم نمیمونه! -من :خوب تو برو بگو !! -رها:آره،برو بگو فقط بعدش قطعه قطعت میکنه، همین! -خانم :خانوخانوما صحبت نکنید زود صندلیا رو درست کنید وقت نیست !! تذکر جمعی داد اما مخاطبش ما بودیم دیگر ،کسی بجز ما حرف نمی زد. ،برگه ها که پخش شد شروع کردیم به نوشتن جواب ها ،برگه ام را که تحویل دادم از کلاس رفتم بیرون و منتظر زهرا و رها شدم خدا را شکر هر دو با لبخند و باهم بیرون آمدند و این لبخند نوید گوی این بود که از امتحان راضی هستند. -رها:ساغر بگوببینم چه کردی؟ قبل از این که من بخواهم جواب رها را بدهم زهرا پیش دستی کرد -زهرا:هیچ !عین چی میخونه،اما اینی که هیچ وقت استرسی نبود از استرس میخوادکه بمیره ،کیزنه امتحان نابود میکنه. +خوب قبلنا استرس کنکور در کار نبود ،باخودم میگم حی ساغر میخوای کنکور بدی امسال ها همینطور میخونم، میخونم ،و همین زیاد خوندن شاید دلیلش باشه که میزنم منحدم میکنم امتحان رو. -زهرا: آفرین!براوو!فقط باید بزنی تورو تا آدم شی . رها،زهرارا مخاطب قرار داد و گفت -همش تقصیر این انرژی و خیال های منفی که هم من،هم خودت و هم ساغر گرفتارشیم. میان بحس وگفتگو بودیم که زنگ تفریح به صدا در آمد و خانم زاهد پور برگه ها را از یکی دونفری که مانده بودند گرفت و رفت و ماهم رفتیم توی کلاس تا گروه هنری نیناشناش برای مان برنامه اجرا کند... نویسنده: @Sahel80 ناظر: @Moderator
  8. *بی بال پرواز کردم #پارت۷ آنجا می نشستیم تا هردو راه پله مدرسه خالی از دانش آموز شود ،بعد به کلاس میرفتیم، آن روزسرمه نیامده بود ،سرمه دوستی بود که سال قبل به اکیپمان در کلاس اضافه شده بود سرمه ی دلگرم کننده که عاشق شعر و شاعری بود مثل من ولی آمده بود و کامپیوتر میخواند ،به پرستاری علاقه داشت، قصد کرده بود در آینده پرستارشود،اما من عاشق رشته ام بودم درست بود که دنیای فلسفی را دوست داشتم اما از فراسوی فلسفه به منطق رسیده بودم درفلسه چندین راه برای یک مشکل است اما در منطق اگر راهی نباشد تو با دستان خودت آن راه را برنامه‌ریزی میکنی و میسازی و پیش میروی ومن گاهی دوست دارم نقض کنم نظر آنانی را که میگویند فلسفه از منطق جداست چون من پیوند میانشان را دوست دارم .... در خیال بودم و درخیال، دالان پر پیچ خیال زیباست ،دست کم برای من؛برای منی که خیال بافی و زندگی در خیال عضوی جدا ناشدنی از زندگیم است،گاهی درخیالم پرنده میشوم و پرواز میکنم تا آن نقطهٔ هدف و گاهی آنشرلی میشوم و موهای سرخم را میبافم به امید آینده ای که در دستان من است و از آن من است... ناظر: @ویروس خنده
  9. *بی بال پرواز کردم #پارت۶ خدا را شکر بلاخره صف گرفتیم بازهم مثل همیشه بعد از برنامه صبحگاهی خانوم مدیر میکروفن رو برداشت که حرف بزنه،بچه هاهم بایک اوف بازم این، همگانی ازش استقبال کردنداما او از رو نمیرفت و یک ربع در هوای گرم نگهمان میداشت تا حرف هایش را بزند درآخر هم میگفت حرف هایی که باید زده میشد همه شان را نگفتم اما بروید کلاس هوا گرم است و نمیدانم کی این حرف ها زده می شدند هر گا هرروزه می آمد و یک ربع میگفت و می گفت اما تمام نمیشد. -زهرا:اوف،مردیم تو این هوای گرم ،خدا! -الان کی به حرفاش گوش داد؟! -یک کلمه از حرفاش بخدا اگر کسی فهمیده باشه ،جز اون دختره پاچه خوار زشت ،که خودشو لوس کنه!! -رها: زهرا بسه ترو خدا. -من:خو راست میگه دیگه گرما بخار شدیم از گوشامون دود میزنه بیرون.پاشین بریم کلاس الان خانم میاد در روبه رو سالن ورزشی مدرسه یک باغچه بود بعد از هر صف آ
  10. Sahel80

    حس الانت...؟؟؟

    خیالمم راحته
  11. Sahel80

    حس الانت...؟؟؟

    میدونم خوبم
  12. وووووووییییی غیر از اینکه جنازه منو ببری اونجا چون استراترگفته با نفر قبلی خو نفر قبلی هرجا بره ماهم باید با هاش بریم دیگه اما من راضیش میکنم ترین بمونیم گل بگیم گل بشنویم والا
  13. Sahel80

    یه شغل واسه نفر قبلیت انتخاب کن .

    کتاب دار
  14. Sahel80

    اسم بهترین رمانی که خوندی؟

    عقیق وهمکارم میشی گناه کار و ویران چگر گیسوکمند اما رمانی که خوندم و عاشقش شدم اما نصفه بود وکتابش نتوانستم بخونم سیگار شکلاتی بود که عاشق داستانش بودم
×
×
  • جدید...