رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

jafaryesar

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9 Good😌😌😌😌

4 دنبال کننده

درباره jafaryesar

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. با اصرار من و خانم فرهمند مربم قبول میکنه که فقط تو کلاس بشینم .هر روز بعد از اتمام کلاس و بعد از رفتن مربی و مریم من تو کلاس میموندم و چیزهایی رو که یادداشت کرده بودم تمرین میکردم .حدود دو هفته به همین شکل گذشت تا یه روز بعد از اتمام کلاس و رفتن مربی مریم رو به من کرد و گفت :چرا تو خونه تمرین نمیکنید ؟ من:من تو خونه پیانو ندارم مریم:شما که علاقه ی زیادی داری یکی بخرید من لبخندی زدم و گفتم:تو خونه ای که من هستم خودم به زور جا میشم .مردم اونجا هم با دیدن پیانو تعجب میکنن و بعضی از اونا حرام میدونن مریم:موسیقی ورزش روح انسان هست چطور همچین فکری میکنن؟ من:البته نه همه بعضی از انقلابیون متعصب مریم: پدر من تو دولت کار میکنه و میگه این روزها انقلابیون خیلی زیاد شدن و کار ما خیلی سخت شده من:پدر و برادرم یکی از انقلابیون سرسخت هستن مریم در مورد انقلاب و نظام چیزی نمیدونست و چون پدرش طرفدار نظام شاهنشاهی بود هیچ وقت نمیگذاشت که به سمت تفکرات اسلام وانقلاب بره مریم :از اینکه مردم دارن به انقلاب و اسلام اینطوری بها میدن متعجبم ،آخه تو اسلام چی هست ؟ همیشه دوست داشتم بدونم اما پدرم نمیگذاره؟شما که پسر مذهبی هستید میتونید برام صحبت کنید یا کتابی معرفی کنید که اینجا مطالعه کنم؟ من:در حد خودم در مورد اسلام میتونم براتون صحبت کنم .حالا در مورد چی میخوایید بدونید؟ مریم:دلایلی از اثبات وجود خدا بهم بگید؟ من:همه چی به صورت تصادفی و یهویی به وجود نیومده و این نظام بزرگ هستی به صورت منظم کار میکند و تا حالا خللی در آن ایجاد نشده .خورشید صبح طلوع میکند و مغرب غروب میکند .فصل ها پشت سر هم می آیند و میگذرند .این نظام هماهنگ نیازمند مدبر توانا هست که خداوند متعالی میباشد مریم:همه ادیان خدا رو قبول دارند اما چرا دین اسلام و چرا کتاب قران را برتر همه ادیان میدانید؟ من: چون کتاب اسلام همان قران کاملترین کتاب است .در کتابی که حرف از برادری و عدالت و مساوات و مبارزه با ظلم و مهربانی و کمک به یکدیگر و طرفداری از حق مظلوم و ... میکند چرا نباید باورش کرد خانم جمشیدی دلایل و برهانهای دیگه ای هم هست که من آنها رو زیاد مطالعه نکردم وچون خودم احساس میکنم هنوز دین رو خوب نشناختم میترسم با حرف هام سردرگمتون کنم به عقیده ام دین رو باید خوب بلد شد تا بتونی بگی که من یه مسلمانم چه بسا آدمهایی زیادی با برداشت ظاهری از دین به خودشون و بقیه آسیب زدن. در خانه پدرم کتاب های زیادی در مورد این مسایل وجو داره حتما فردا آنها رو با خودم میارم مریم:خیلی ممنون آقای سبحانی مریم کمی به فکر فرو رفت و من شروع کردم به پیانو زدن.کمی گذشت مریم گفت:با این حرفهایی که زدم فکر نکنید دوباره میتونید به من جملات عاشقانه بزنید من :آخر دیگر نمیتوانم جملاتی برای توصیف عشق و صورت زیبایت پیدا کنم ،مجبور به سکوتم مریم خندید و دوباره خندید و دوباره خندید وبعد کمی که ساکت شد خداحافظی کرد و رفت
  2. مریم:من هنر و موسیقی رو دوست دارم و عشق رو یه موسیقی قشنگی میدونم که به زندگی بی جانمان روح میبخشه .واسه همین سعی میکنم به احساستون نسبت به من احترام بگذارم اما از شما خواهش میکنم منو فراموش کنید چون شما منو نمیشناسید و من و شما وصله ی هم نیستیم، شما از یه قشر دیگه ای هست و من بزرگ شده ی جای دیگه و درضمن من به شما هیچ حسی ندارم من: نمیدونم چرا عشق برای ما فلک زده های پایین شهر ممنوعه مریم:خداوند عشق رو برا کسی ممنوع نکرده اما حرفم من اینه که من نسبت به شما احساسی ندارم من:اما نگفتید که من رو دوست ندارید شاید در طول زمان نظرتون عوض شد مریم: من نمیفهمم شما چطور با یکی دو بار دیدنم اینطوری عاشق و دلباخته شدید؟ من:عشق مثل تولد میمونه .ما بدون اختیار خودمون به این دنیا می آییم و مجبوریم سرد و گرم دنیا رو بچشیم .عشق هم بدون اختیار و اراده مان تمام وجودمون رو شعله ور میکنه و ما مجبوریم سوز این عشق رو تحمل کنیم مریم:شما دست بردار نیستید با اینکارها فقط خودتون رو نابود میکنید لطفا از کلاس انصراف بدید و بیشتر از این به خودتون ضرر نرسونید .این یه خیال زودگذر واهی هست مریم از جاش بلند شد و به کلاسش رفت و در بست .من که تونسته بودم حرف دلم رو بهش بزنم احساس قشنگی بهم دست داده بود بعد چند دقیقه ای که خانم فرهمند اومد وارد کلاس شدم .کلاس که تموم شد از کلاس اومدم بیرون مریم رفته بود و دیگه اون روز ندیدمش به خونه که رسیدم پدرم مشغول نوشتن اعلامیه هایی از شعارهای انقلابی بود با دیدن من گفت باید امشب به برادرت حسین کمک کنی و تمام اعلامیه ها رو پخش کنید .افراد خیلی کمی داریم و به کمک تو خیلی نیاز هست من که میدونستم امشب رو هم نمیتونم بدون فکر کردن به مریم بخوابم قبول کردم و کل شب رو تا نزدیک روشن شدن هوا اعلامیه روی دیوارهای شهر میچسباندیم روزهای بعد که به کلاس میرفتم مریم به من توجهی نمیکرد و جواب سلامم را به زور میداد .بعد از دوهفته یه روز که به کلاس رفتم خانم فرهمند مدیر آموزشگاه آمد و گفت که خواهرش کسالت پیدا کرده و چند روزی نمیتونه به کلاس بیاد اما خواهرم گفت که شما استعداد خوبی دارید و خیلی پیشرفت کردید و میتونید تو کلاس خانم مریم جمشیدی بقیه درستون رو ادامه بدید . من: آیا خانم جمشیدی قبول میکنن؟چون کلاس خصوصی ایشون هست فرهمند:من با خانم جمشیدی و مربیش صحبت میکنم شاید قبول کنن فرهمند سمت کلاس مریم رفت و من هم دنبال او رفتم .در زدیم و وارد کلاس شدیم .جریان رو بهشون گفتیم مربیش خانم جهانی قبول میکنه اما مریم میگه من پول کلاس خصوصی رو دادم و حق نداره کس دیگه تو این کلاس باشه من :خانم جمشیدی میتونم با شما خصوصی صحبت کنم؟ مریم:من حرف خصوصی با کسی ندارم فرهمند: لطفا حرف آقای سبحانی رو بشنوید شاید خواستن چیز مهمی بگن مریم فقط برای اینکه حرف خانم فرهمند رو زمین ننداخته باشه قبول میکنه و با هم بیرون کلاس میریم من:بابت حرف های اون روز معذرت خواهی میکنم و قول میدم دیگه از این حرف ها نزنم مریم:البته از حرفهای اون روزتون گله مند هستم اما من به خاطر اون حرفهاتون نیست که موافق نیستم سر کلاس بیاید .این جور کلاس ها خصوصی هستن و دو نفره نمیشه چیزی یاد گرفت من:البته حق با شماست اما من فقط تو کلاس میشینم و به مربی گوش میدم .تازه گوشم به صدای نت ها عادت کرده نمیخوام وقفه ای تو آموزشم بیفته وهرچی یاد گرفتم فراموش کنم .
  3. کمی بعد یه خانم دیگه ای وارد آموزشگاه شد سمتم آمد و سلام کرد و با حالت مهربانه سوال کرد :لابد شما آقای سبحانی هستید من:بله من هستم خانم:دنبالم بیایید کلاس از این طرف هست وارد کلاس شدیم .کلاس دیوارهای ابی رنگ داشت . چندتا صندلی و یه پیانو وسط کلاس بود خانم :بفرمایید بشینید .من نشستم و بعد گفت: من اسمم فرهمند هست .مربی شما هستم .خواهرم مدیر اینجاست و با هم آموزشگاه رو اداره میکنیم .حالا بگید تا چه حد پیانو بلدید؟ من : هیچی بلد نیستم فرهمند: باید از صفر شروع کرد فرهمند شروع کرد به صحبت کردن و من که عاشق هنر و موسیقی بودم دقیق گوش میدادم .کلاس که تموم شد خداحافظی کردیم بیرون که رفتم مریم داشت سوار ماشین میشد.اون که رفت من هم به خانه برگشتم روز بعد که به آموزشگاه آمدم .مریم رو دیدم که زودتر از من رسیده و تو سالن نشسته بود .نزدیک شدم و سلام کردم مریم:سلام . من دو صندلی آنطرف مریم نشستم .مریم به من رو کرد و گفت: من در مورد شما از اصغر راننده پرسیدم گفتش که شما شاگرد یه استادمکانیک هستید و پایین شهر زندگی میکنید .برای من سواله که برای چی کسی که به زور خرج زندگیش رو در میاره از اون سر شهر بیاد یه جای گرون و کلاس های به این گرونی ثبت نام کنه؟ من:به نظرتون هنر فقط برای پولدارا هست ؟ مریم :البته منظورم این نیست . هر کسی حق داره که هنر و موسیقی رو یاد بگیره اما منطقی نیست کسی که حاجات واجب روزانه زندگیش رو نتونه تهیه کنه و به جاش کلاس های به این گرونی ثبت نام کنه من به خودم جرات دادم و گفتم: من اینجا چیزی پیدا کردم که منطق رو از یادم و عقل رو از سرم برده مریم حالت لبخند و تعجب میگه :چه چیزی اینجا دیدید که هوش رو از سرتون برده؟ من: احساس باغبانی رو پیدا کردم که گلی تازه در باغش روییده .احساسی پیدا کردم که به زندگیم معنی بخشیده.احساس مستی رو پیدا کردم که راه را گم کرده اما میداند مقصد چیست.توی این هنرکده هنر رو باید از صورت زیبایش اموخت . مریم :عین عاشق ها حرف میزنی من: عشق ،شاید هم احساس عاشقی باشد و چه حس زیبا و غریبیست احساس عاشقانه مریم: حالا عاشق کی شدید؟ نگاهی به به چشمانش کردم و چیزی نگفتم مریم:نکنه منظورتون من هستم؟ من دوباره چیزی نگفتم مریم:پس منظورتون از این همه حرفهای عاشقانه من بودم مریم نگاه جدی تری به من کرد و گفت: آقای محترم لطفا این احساس عاشقانه تون رو دور بریزید و در واقعیت زندگی کنید؟ من:چرا باید اینکار رو بکنم ؟
  4. برگه رو گرفتم ونگاه لیست کردم حساب که کردم دیدم با پول پس انداز یه سالی که کار کردم فقط میتونم هزینه سه ماه کلاس پیانو رو بدم و کل دوره هم شش ماه بود خانم گفت: میتونید پرداخت کنید؟ من پرسیدم :هزینه رو یکجا میگیرید ؟ گفت نه آقای سبحانی ،ماهیانه هم میتونید پرداخت کنید گفتم میتونم پرداخت کنم اما یه درخواست دیگه دارم .خانم گفت چه درخواستی؟ گفتم :وقت کلاس میخوام تو این ساعت باشه .چون فقط تو این ساعت بیکارم و بقیه ساعات روز سرکارم خانم فرهمند که خانم رکی بود لبخندی زد و گفت :من میدونم که کلاس پیانو بهانه است .لابد خیلی برات ارزش داره که داری اینطوری تمام پولت رو خرج میکنی .اما نگران نباش ساعت کلاس رو هم برات تو این وقت میگذارم که بتونی هر روز ببینیش از شنیدن این حرف از شدت خجالت صورتم قرمز شد و سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم خانم فرهمند مشخصاتم رو ثبت کرد و گفت از فردا میتونید سرکلاس بیایید.من خداحافظی کردم و دوباره بیرون آموزشگاه منتظر بیرون رفتن مریم ایستادم . ساعتی گذشت و اصغر دم درب آموزشگاه ایستاد کمی بعد مریم بیرون آمد و سوار ماشین شد .من نگاهم رو از مریم برنمیداشتم تا جایی که دیگه نمیتونستم ببینم. بعد کل اون روز رو تو بازار گشتم و برای خودم لباس و کفش نو خریدم و به یه آرایشگاهی رفتم و خودم رو مرتب کردم .و دوباره یه شب طولانی دیگه رو برای رسیدن صبح به انتظار کشیدم صبح که شد به تعمیرگاه رفتم و نزدیک ظهر از استاد مرخصی گرفتم و زودتر به خونه برگشتم .دوشی گرفتم و لباس های نو رو پوشیدم .خواستم از خانه بیرون برم که پدرم تو هال منو دید خنده ای زد و با کنایه گفت:با این لباسا شبیه ساواکی ها شدی نکنه داری جاسوسی مارو میکنی بهش گفتم کلاس ثبت نام کردم و میخوام تحصیل کنم گفت:تو این آشوب انقلاب و گیر و داد تو میخوای ادامه تحصیل بدی .ای کاش مثل برادرت بودی و ما رو کمک میکردی گفتم :من هنوز با خودم درگیرم و تو درست کردن خودم موندم چه برسه به اینکه بقیه رو هدایت کنم پدرم با حالت خواهش گفت:با ما بیا مسجد .بیا پای منبر چیزی یاد بگیری تا از این سردرگمی در بیای تو که همیشه سرت تو کار خودته و به حرف کسی گوش نمیدی همه تو محله میپرسن حاج ابراهیم پس اون یکی پسرت کجاست ؟ من که غوغای جوانی در سر و آشوبی تو دل داشتم گوشم به این حرفها نبود و بدون اینکه چیزی بگم از خانه خارج شدم زودتر از همه به آموزشگاه رسیدم و تو سالن نشستم .کمی بعد هم مریم رسید وقتی که خواست وارد کلاس بشه منو دید.من از جام بلند شدم و بهش سلام کردم .اون سمتم اومد سلام کرد و گفت :شما کسی نیستید که دیروز ماشین پدرم رو از تعمیرگاه اوردید بعد با خودمون برگشتید؟ من که لب هام خشک شده بود و به زور کلمات رو ادا میکردم گفتم:آره منم . مریم:اینجا چکار میکنید؟ من گفتم:تازه اینجا ثبت نام کردم مریم:جدی ؟ گفتم :اره من هنر و موسیقی رو خیلی دوست دارم مریم:حالا چه کلاسی ثبت نام کردید؟ گفتم :پیانو مریم میگه انشالله موفق باشید وسمت کلاس میره و قبل وارد شدن به کلاس با حالت تعجب دوباره نگاهی به من میکنه و وارد میشه
  5. تا اون روز چشم هایم چنین زیبایی ندیده بودند. لباس سفید و قرمز پوشیده بود و چشمانی سیاه و بزرگ داشت و رنگ موهاش قهوه ای تیره بود .موهاش رو که نپوشیده بود باد اونها رو به عقب میزد و او سعی میکرد اونها رو به حالت اول برگردونه .حس اون بادی رو پیدا کرده بودم که لا به لای تار های موهاش به جریان افتاده بود. دختر نزدیک پدرش آمد و گفت:پدر اگه ماشین درست شده منو به کلاس موسیقی برسونید خیلی دیرم شده پدرش پول رو که به من داد به راننده اش گفت : اصغر، مریم رو به کلاسش برسون و این آقا رو هم با خودت ببر و هر جا خواست پیاده کن .بعد زود بیا امروز خیلی کار دارم اصغر :چشم آقای جمشیدی مریم عقب نشست و من جلو نشستم حرکت که کردیم اصغر(راننده) گفت:ماشن خوب جون گرفته .تعریف مردم از استادت الکی نبوده کارش رو خوب بلده من گفتم :بله همینطوره اصغر:بهتره اول خانم رو به کلاسشون برسونم چون داره دیرشون میشه بعد شمارو هرجا خواستید میرسونم من :خیلی ممنون مریم عقب نشسته بود و چیزی نمیگفت. دوست داشتم مریم رو ببینم اما بدون توجه راننده نمیتونستم به عقب نگاه کنم . بعد از حدود ده دقیقه به آموزشگاه هنر و موسیقی رسیدیم .مریم از راننده تشکر کرد و پیاده شد و اصغر منو تا نزدیکی خونه رسوند شب به خونه رفتم و اون شب تا صبح با فکر کردن به مریم بیدار بودم . صبح سرکار رفتم اما دل به کار نداشتم و دلم جای دیگه ای بود حتی چندبار کاری رو اشتباهی انجام دادم و صدای استادم بالا رفت و سرم فریاد کشید.حدود ساعت سه ظهر که کار تعطیل شد سمت آموزشگاه هنر رفتم .ساعتی رو اونجا ایستادم . اصغر ،مریم رو دم در آموزشگاه پیاده کرد و رفت .من هم جایی ایستاده بودم که اونها منو نبییند. مریم وارد آموزشگاه شد و من کمی بعد دنبال اون رفتم .وارد که شدم برگه روی دیوارد دیدم که نوشته بود کلاس موسیقی طبقه بالا. از پله ها رفتم بالا. طبقه بالا یه سالن بزرگ و حدود پنج یا شش اتاق داشت سمت راست درب یکی از اتاق ها نیم باز بود و صداهایی از اونجا میشنیدم .به اونجا رفتم و یواشکی به داخل اتاق نگاه کردم . مریم رو دیدم که داشت با خانمی صحبت میکرد فهمیدم اون خانم مربی موسیقی هست و نواختن پیانو رو به مریم آموزش میداد.مریم شروع کرد به پیانو زدن معلوم بود که داشت تازه یاد میگرفت من هم پشت در گوش میدادم که یه خانمی پیدا شد و گفت :بفرمایید آقا با کسی کار دارید؟ من با حالت دستپاچگی گفتم :نه ،اره اومدم ثبت نام کنم خانم نگاهی به سرو پای من کرد و گفت :مطمئنید برای ثبت نام اومدید؟ من :اره مطمئنم خانم: دنبالم بیایید با هم به دفتر رفتیم و اون پشت میزش نشست و گفت :بفرمایید بشینید . من که نشستم پرسید اسمتون چیه ؟ گفتم :حسن سبحانی خانم گفت :من فرهمند هستم مدیر این آموزشگاه .با اینگه مهلت ثبت نام تموم شده اما شاگرد یکی از مربی هامون انصراف داده و وقتش آزاده میتونم شما رو جایگزین کنم من:خیلی ممنون. خانم فرهمند گفت: چه موسیقی میخواهید یاد بگیرید؟ گفتم :پیانو یه لیستی به من داد و گفت توش هزینه همه کلاس ها نوشته شده
  6. مهدی بعد از ملاقاتی به سلولش برمیگرده پیرمرد سبحانی رو در حال کتاب خوندن میبینه بهش سلام میکنه و روی تخت میشینه سبحانی:علیکم السلام دکتر مهدی مهدی: طبق معمول دارید کتاب میخونید سبحانی :چیزی که تو زندان زیاده وقته و باید یه جوری سپری کرد .کل این سال ها تنها کاری که ازش لذت میبردم کتاب خوندنه مهدی:شما که خیلی مطالعه میکنید و سنی ازتون گذشته واز ما باتجربه اید زندگی و دنیا رو چطور میبینید؟ سبحانی کتاب رو میبنده و روبه مهدی میکنه و میگه: آتش عشق زندگی رو روشن نگه داشته و هرکسی به نحوی درد و سوز این آتش رو میچشه. دنیا پر از شگفتی هست که تمومی نداره اگر این طور نبود زندگی تکراری و ملالت آور میشد و تو اگه بخوای زندگیت خسته کننده و تکراری نباشه باید با عشق به دنبال کشف این شگفتی ها باشی که خود عشق یکی از زیباترین شگفتی های دنیاست مهدی: تعبیر خیلی قشنگی هست.من هرقت با شما صحبت میکنم احساس خوبی بهم دست میده .ای کاش با شما یه جای دیگه و تو شرایط دیگه ای آشنا میشدم .الان از این کلوچه هایی که مادرم پخته بفرمایید میل کنید خیلی خوشمزه هستن سبحانی تشکر میکنه و یکی از کلوچه ها رو برمیداره و شروع به خوردن میکنه ومیگه: پس مادرت رو ملاقات کردی؟ مهدی:اره . رسول و مهتاب رو هم دیدم سبحانی :خوب برات توضیح داد که چرا ترکت کرده ؟ مهدی:اره به خاطر هزینه پول عمل مادرش بوده. مهدی تمام چیزی رو که مهتاب بهش گفته بود برای پیرمرد تعریف میکنه پیرمرد: نامزدت فکر میکرده که تو دوراهی مونده و باید یک راه رو انتخاب میکرده بلکه برعکس هیچ راهی نیست تو این مواقع دنیا حق انتخاب رو ازت میگیره و باید تسلیم سرنوشت بشی مهدی: شما نگفتید بیماری عشق چطور به شما سرایت کرد و تمام وجودتون رو گرفت؟ پیرمرد سبحانی:داستان عشقم بی شباهت به داستان تونیست .حدود 40 سال پیش صدای انقلاب تازه از منابر و مساجد به خیابان ها رسیده بود .مردم به حکومت فشار میاوردند و حکومت به مردم .پدرم و برادر بزرگترم از مبارزین و طرفداران سرسخت انقلابی بودند . من موافق افکار و عقایدی اسلامی بودم و با پدر و برادرم مخالف نبودم اما هیچ وقت به خیابانها نرفتم وشعاری ندادم چون از خشونت بیزار بودم و فقط نوجونی بودم به دنبال آرزوهای بزرگ و دوست داشتم کاری کنم که تو کل کشور و بلکه کل دنیا معروف بشم من ازهنر و کتاب خوشم میومد به خاطر شرایط کشور میخواستم از کشور برم .اما پولی نداشتم که کتابی بخرم چه برسه هزینه رفتن به خارج . واسه همین رو آوردم به کارهای فنی و پیش معروفترین مکانیک تهران رفتم و با التماس زیاد شاگردش شدم .کار رو خوب یاد گرفتم و استادم همیشه از من راضی بود . اکثر آدمهای ثروتمند و معروف به خاطر کار خوب و شناخته شده استادم ماشین هاشون به این تعمیرگاه میوردن یه سالی گذشت و با درآمد کارم س انداز خوبی کرده بودم .تا یه روز یکی از این آدمهای ثروتمند تهران ماشینش رو تعمیرگاه میزاره و به استادم میگه بعد از تعمیر، ماشین رو به دست شاگردتون بدید برام به خونه بیاره .بعد از دو روز ماشین رو درست کردیم و استاد آدرس خونه رو به من داد و گفت این ماشین رو ببرم به صاحبش بدم به خونه رسیدم حیاط درب بزرگی داشت در زدم و یک نفر که خدمتکار اونجا بود درب رو باز کرد با ماشین وارد حیاط بزرگی شدم که باغ بزرگ و زیبایی داشت و یه ساختمون قشنگ هم انتهای باغ بود . تا اون موقع همچین خونه بزرگ و قشنگی تو عمرم ندیده بودم. با ماشین به انتهای باغ نزدیک ساختمون رسیدم .چهار نفر کت شلواری ایستاده بودند و با هم صحبت میکردن اونجا نگه داشتم و پیاده شدم .سه نفر از اونها به صاحب ماشین بله قربان حتما انجام میشه گفتن و بعد سوار ماشین خودشون شدن و از خونه رفتن .صاحب ماشین نزدیک من شد و گفت :سلام .ماشین درست شد ؟من گفتم : بله قربان درست شده . بعد به خدمتکارش دستور داد ماشین رو بررسی کنه .خدمتکار که ماشین رو بررسی کرد گفت :همه چی سالمه قربان .صاحب ماشین ازم پرسید هزینه اش چقدر میشه ؟من هم گفتم همون قدری که قبلا استاد به شما گفته .دست تو جیبش کرد پولی در آورد و شروع به شمردن کرد که همین حین یه دختر از ساختمون بیرون اومد و چشم بهش افتاد و دیگر چیزی غیر از اون ندیدم و غرق تماشای زیباییش شدم
  7. مهتاب وارد اتاق میشه .مهتاب هنوز به خاطر عزاداری مادرش لباس سیاه پوشیده بود مهدی با دیدن مهتاب خوشحال میشه اما وقتی یاد اینکه تو زندان هست و دیگه نمیتونه زیاد عشقش رو ببینه احساس تلخی در وجودش پیدا میشه مهتاب سلام میکنه و مهدی با صدای محزون جواب سلامش رو میده و روبه روی هم توی یه اتاق خالی که فقط دو صندلی و میز بود مینشینند کمی همدیگه رو نگاه میکنند اشک تو چشمان مهتاب جمع میشه . مهدی:به خاطر از دست دادن مادرت تسلیت میگم مهتاب که چشماش کامل از اشک خیس شده بود میگه:خیلی ممنون مهدی: رسول بهم گفت که خواستی خودکشی کنی و پیامی رو که قبلش بهش داده بودی هم برام گفت .تو فکر کردی با این کارا همه چی درست میشه؟ مهتاب: راهی برای فرار از این همه بدبختی نداشتم از اینکه این کار رو باهات کردم از خودم نفرت پیدا کرده بودم آخه کی با عشقش این کار رو میکنه ها مهدی:تو که باز میگی عاشقم هستی اما توضیح نمیدی که چرا ترکم کردی ؟رسول میگفت یه چیزهایی به مادرم گفتی مهتاب:اره پیش مادرت بودم بهش گفتم که شاید فرصتی بهم بده و دوباره تو رو بهم برسونه مهتاب جریان بیماری مادرش رو برای مهدی بازگو میکنه و مهدی بعد از شنیدن حرفهای مهتاب با حالت عصبی بلند میشه ومیگه:تو چرا از قبل بیماری مادرت رو برام نگفتی شاید چاره ای میکردیم اما چکار کردی، به خاطر پول رفتی با یکی ازدواج کنی که دوستش نداشتی ،فکر کردی مادرت از این کار راضی میشه که به خاطرش خودت رو بدبخت کنی مهدی با حالت عصبی کمی ساکت میشه و نگاه مهتاب میکنه و ادامه میده و میگه هزار راه بود که هزینه عمل مادرت رو بدیم .وام میگرفتیم ، قرض میگرفتیم یا به دانشگاه میگفتیم از صندوق خیرین بیمارستان پول عمل رو بهمون میدادن مهتاب: تو فکر کردی که این کارها نکردم ، به دانشگاه که گفتم من رو تو لیست انتظار گذاشتن و گفتن حداقل زمانی که نوبت شما بشه شش ماه دیگه استاگه هم وام میگرفتم کی میخواست وام پس بده با حقوق یه سرایدار ساختمان که حتی کفاف خرج ماهیانه رو نمیده مهتاب با گریه بلند میگه حق داری ازم عصبانی بشی اما من انتظار بخشش ندارم فقط میخوام یه فرصت دیگه ای بهم بدی .همه چیمو از دست دادم نمیخوام عشقت رو هم از دست بدم مهدی:اینو بدون تو این مدت یه ذره از عشقم نسبت به تو کم نشده بلکه بیشتر شده .اما دیگه واسه این حرفها وقت نداریم باید کمکم کنی بیگناهیم رو ثابت کنم مهتاب اشکاش رو پاک میکنه و میگه : من هر طوری که بتونم کمکت میکنم مهدی: تو مدتی که با حامد بودی چیز مشکوکی ازش ندیدی؟ مهتاب:نه ،چیز به خصوصی ندیم فقط یه هفته باهاش بودم و تو این یه هفته فقط دو یا سه بار با هم به رستوران و خرید رفتیم .من هم چون رقبتی بهش نداشتم زیاد ازش سوال نمیکردم و همه چیزی که میدونستم اون روز تو دادگاه گفتم مهدی: سعی کن رابطه ات رو با خانواده حامد قطع نکنی شاید از اونها چیزی فهمیدی یا میتونی به خونه حامد بری و تو گوشی موبایل و وسایلش چیزی پیدا کنی ،میتونی این کار رو برام بکنی؟ مهتاب: با اینکه خانواده اش دیگه از من خوششون نمیاد اما به خاطر تو حتما اینکار رو میکنم مهدی: مواظب خودت هم باش شاید قاتل های حامد بخوان به تو آسیب بزنن مهتاب:من مواظبم تو بیشتر مواظب باش نگهبان با در زدن وارد میشه و میگه:وقت ملاقات تموم شده .شما خانم دیگه باید برید
  8. مادر مهدی : ما هممون داریم تاوان انتخاب های زندگیمون رو میدیم و اونی که باید بهت فرصت بده من نیستم.با لگدمال کردن دل کسی نمیشه دل یکی دیگه رو شاد کرد. تو مهدی رو فدای عشقت کردی رسول:خانم نمازی دیگه داره دیر میشه باید به وقت ملاقات برسیم. مهتاب:اگه اجازه بدید من هم با شما بیام میخوام این حرفام رو به مهدی هم بزنم رسول نگاهی به مادر مهدی میکنه.مادر مهدی با تکان دادن سر رضایت خودش رو به آمدن مهتاب نشون میده.تو مسیر زندان کسی حرفی نمیزنه .وقتی به زندان میرسند بعد از تفتیش و بازرسی با راهنمایی سربازها به سالن ملاقات میرسند . مهدی تنها توی یه اتاق منتظر بود.به دم درب اتاق که میرسند نگهبان از مادر مهدی میخواد که کیسه ای رو که دستشه تحویل بده مادر مهدی میگه:نگاه کنید این فقط کلوچه است میخوام به پسرم بدم . افسر مرادی که آنطرف تر ایستاده بود به سرباز میگه: بگذار بره داخل اشکال نداره. فقط یکی یکی برن داخل مادر مهدی: ممنون جناب سروان خیلی ممنون مهدی بادیدن مادرش از صندلی بلند میشه سلام میکنه مادرش جواب سلامش رو میده و اون رو تو آغوش میگیره . مهدی جلوی خودش رو میگیره که گریه نکنه که مبادا با گریه هاش مادرش ناراحت بشه .مهدی مادرش رو روی صندلی میشونه و روبه روش میشینه . مادر مهدی که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه و گریه نکنه اما اشک تو چشمهاش حلقه زده بود میگه:برات کلوچه مورد علاقه ات رو درست کردم اینهاش بگیر عزیزم زیاد درست کردم . مهدی دستان مادرش رو میبوسه و میگه تو بهترین آشپز دنیایی و اشک از چشمانش سرازیر میشه و قطره های اشک روی دستان مادرش از گونه های مهدی چکه میکنند. مادر مهدی تحمل نمیکنه و بغض تو گلوش رها میکنه و گریه اش میگیره میگه: روزی که به دنیا اومدی من و پدرت خیلی خوشحال بودیم اون روز بهترین روزمون بود پدرت از خوشحالی میخواست بال در بیاره و پرواز کنه من از پدرت سوال کردم: هادی اگه بزرگ شد میخوای مثل تو معلم بشه ؟هادی جواب داد: مریم من همیشه آرزو داشتم دکتر بشم اما نشد،دوست دارم مهدی که بزرگ شد دکتر بشه و تو کل کشور معروف بشه .مادر مهدی اشکاش رو پاک میکنه و با تبسمی میگه کمی که بزرگتر شدی همیشه تو روی دوشش میگذاشت دور حوض خونه میچرخوند و صدای آژیر آمبولانس در میاوررد و داد میزد دکتر اومده برید کنار .اما من ناامیدش کردم تو حالا توزندانی و من حسرت دیدار تو دارم مهدی: مادر شما ناامیدش نکردید من دکتر شدم .من اینجا هم تو درمانگاه طبابت میکنم مهدی برای اینکه خیال مادرش رو راحت کنه و کمی بخندونه از جاش بلند میشه و با برداشتن قدم های متکبرانه و حبس کردن صدا در گلو میگه من دکتر نمازی هستم درمان بیماریتون با در دست های من هست نگران نباشید مادر مهدی با کمی خنده میگه ادا و اطوارت هم مثل پدرته مهدی:من به خاطر گناه نکرده اینجام حتما خدا کمکم میکنه مادر مهدی:انشالله خدا کمک میکنه .اینجا جات راحته ؟غذا خوب بهتون میدن؟ مهدی:اینجا همه چی خوبه مادر من فقط نگران شمام مادر مهدی:من همسایه ها هر روز بهم سر میزنن و رسول دوستت هم هر روز میاد چیزی نیاز داشتم حتما بهشون میگم بعد با کمی خنده ادامه میده من که هنوز اینقدر پیر نشدم که نیاز به پرستار داشته باشم مهدی:خوبه مادر هر چی نیاز داشتی به رسول بگو ، راستی رسول کجاست ؟ مادر مهدی:اینجاست، نگذاشتن بیاد داخل.تا وقت ملاقات تموم نشده من برم که اون هم بیاد تو رو ببینه . بعد از چند بار بوسیدن مهدی خداحافظی میکنه و اتاق رو ترک میکنه. رسول وارد اتاق میشه سلام میکنه و مهدی رو بغل میکنه .مهدی جواب سلامش رو میده و روبه روی هم میشنن مهدی:به خاطر کارایی که برای مادرم کردی خیلی ممنونم رسول: خواهش میکنم این وظیفه است تو فقط مواظب خودت باش مهدی:از بیرون و دانشگاه چه خبر؟ رسول:هیچ خبری نیست همون حرف ها و کارهای همیشه تکراری ،چیز بخصوصی رو از دست ندادی .تو بگو اینجا چطور میگذره؟ مهدی:خیلی کلافه ام .قاتل های واقعی دارن بیرون واسه خودشون میگردن و میترسم به مهتاب یا حتی مادرم آسیبی بزنن .از اینکه مهتاب یهویی با من قطع رابطه کرده هم متحیرم رسول: من و مادرت میدونیم چرا مهتاب اینکار رو کرد مهدی با تعجب :چطور فهمیدید؟چرا مادرم چیزی بهم نگفت؟ رسول:یه ساعت پیش اومد خونتون و همه چی رو تعریف کرد .الان هم اینجاست و میخواد خودش همه چی رو بگه؟من باید زود برم که اون هم وقت کنه تو رو ببینه مهدی آشوبی تو دلش پیدا میشه و حتی خداحافظی رسول رو نشنید .مهتاب وارد اتاق میشه و به مهدی سلام میکنه
  9. مهدی درب رو باز میکنه و مهتاب رو جلوی در میبینه با تعجب میپرسه شما اینجا چکار میکنید؟ مهتاب:سلام .با مادر مهدی کار دارم رسول: چرا اومدید؟ شاید با دیدن شما ناراحت بشه؟ مادر مهدی از تو حیاط رسول رو صدا میزنه و میگه کی هست ؟ رسول کمی در رو باز میکنه و مهتاب وارد حیاط میشه و به مادر مهدی سلام میکنه. مادر مهدی که تا حالا مهتاب رو ندیده بود میگه:سلام بفرمایید ؟ شما کی هستید ؟چکار دارید؟ قبل از اینکه مهتاب جواب بده رسول میگه این مهتابه میگه با شما کار داره مادر مهدی با حالت عصبانیت و فشردن دندان ها به هم میگه اها همون دختری که باعث شد پسرم پشت میله های زندان بیفته.اومدی اینجا چی میخوای ؟ میخوای بدبختیم رو ببینی رسول سمت مادر مهدی میره و میگه آروم باشید بعد رو به مهتاب میکنه و میگه مهتاب خانوم الان وقت مناسبی نیست لطفا از اینجا برید مهتاب : شما حق دارید باهام اینطوری رفتار کنید بعد به پای مادر مهدی میافته و میگه التماستون میکنم به حرف هام گوش کنی مادر مهدی برمیگرده و روی تخت میشنیه و بدون اینکه نگاه مهتاب بکنه و فقط به حوض رو به روش نگاه میکنه و میگه هر چی میخوای بگی زودتر بگو؟ مهتاب لبه ی حوض روبه روی مادر مهدی میشینه شروع به صحبت کردن میکنه:من مادرم مریض بود و مبتلا به دیابت و نارسایی کلیه بود.این اواخر وضعش خیلی وخیم شده بود .من به مهدی چیزی نگفتم نمیخواستم ناراحتش کنم .دکترا گفتن هر چه سریعتر باید براش پیوند کلیه بزنن اگه نزنن یه ماه نشده میمیره. پدرم پول آنچنانی نداشت که کلیه بخره و یا حتی هزینه عمل رو بده هیچی نداشتیم و کاری نمیتونستیم بکنیم .پدرم به خاطر بیماری ریوی که به خاطر شیمایی شدن تو جنگ داشت نمیتونست کلیه اش رو اهدا کنه و گروه خونی من با مادرم برای پیوند سازگار نبود .تا از بیمارستان زنگ زدن یه کلیه برا مادرم پیدا شده اگه هزینه عمل رو بپردازید سریع عملش میکنیم .اما پدرم هر چی داشت صرف خرید انسولین و درمان های اخیر مادرم کرده بود .حتی این اواخر از چند جا قرض گرفته بود .من یه خواستگار به اسم حامد داشتم که چند بار اومده بود خواستگاری اما جواب رد داده بودم .حامد یکی از پسرهای دوست قدیمی پدرم هست.خانواده حامد خیلی پولدار بودن پدرش از ساختمان سازهای معروف تهران هست و یه فروشگاه بزرگ فرش داشت که به حامد داده بود اداره اش کنه .حتی بار آخری که خواستگاریم اومد بهم گفت یه واحد آپارتمان به نامت و یه واحد به نام پدرت میزنم تا از شر مستاجر نشینی خلاص بشید. مهتاب گریه اش میگیره . کمی که آروم میشه با حالت بغض میگه با اصرار زیاد پدرم رو راضی کردم که به خانواده حامد زنگ بزنه و به خواستگاریم بیان . با خودم گفتم که مهدی بعد از مدتی منو فراموش میکنه و من با عشقی که تو دلم دارم بسوزم و بسازم اما اشتباه میکردم .خواستگاری که اومدن شرطی که برای ازدواج با حامد گذاشتم اینکه هزینه عمل مادرم رو بده و تا وقتی که مادرم خوب بشه نامزد باشیم .حامد هم قبول کرد و همه هزینه عمل مادرم رو داد اما دیگه دیر شده بود و پیوند کلیه برای مادرم جواب نداد و مادرم چند روز بعد از عمل روز بعد از قتل حامد میمیره. من مهدی رو خوب میشناسم و باور دارم که قتل حامد کار خودش نبوده و نمیدونم حامد خودش رو درگیر چه کاری کرده که کشتنش.من باید بین مادرم و مهدی یکی رو انتخاب میکردم شمای جای من بودید چکار میکردید؟مادر مهدی جوابی رو نمیده و فقط نگاه حوض میکنه من عشق به مهدی رو در خودم کشتم که مادرم زنده بمونه اما اشتباه کردم نه تونستم عشق به مهدی رو در خودم بکشم نه مادرم رو زنده نگه دارم و نتیجه اش این شد که هر دو رو از دست دادم .الان هم نیامدم که منو ببخشید من تاوان این کارم رو دارم میدم . اومدم ازتون بخوام که فرصت دیگه بهم بدید مادر مهدی:ما هممون داریم تاوان انتخاب های زندگیمون رو میدیم و اونی که باید بهت فرصت بده من نیستم
  10. بوی کلوچه تو کل خونه پیچیده بود مادر مهدی کلوچه های خوب پخته شده رو جدا میکرد و توی پارچه میپیچوند.یاد مهدی افتاد که هر وقت کلوچه مورد علاقهاش رو درست میکرد از خوشحالی دست هاش رو میبوسید و میگفت تو بهترین آشپز دنیایی .وقتی نگاه کرد که مهدی کنارش نیست قطره های اشک بر روی گونه هاش جاری شد .صدای زنگ درب حیاط رو که شنید با خودش گفت حتما رسول هست .قول داده بود که منو به ملاقاتی مهدی ببره . چادرش رو میپوشه و با چادر اشک هاش رو پاک میکنه و سمت در حیاط میره .در رو که باز میکنه رسول رو میبینه با دو پلاستیک جنس جلوی در ایستاده .رسول با قدی متوسط و با چهره ی تیره که مشخص میکنه اهل جنوب ایران و خوزستانی هست . رسول با تبسمی روی لبهاش و با لهجه جنوبیش سلام میکنه ؟ مادر مهدی :سلام پسرم .بفرما داخل ؟ رسول وارد خونه میشه و میگه :کمی براتون خرید کردم .اگه چیزی کم بود ببخشید .بگید دوباره براتون میگیرم آخه من نمیدونستم چی لازم دارید هرچی به ذهنم رسید خریدم . مادر مهدی در رو میبنده و میگه: زحمت کشیدی پسرم .من دوست ندارم به خاطرم خودت رو اذیت کنی رسول :این چه حرفیه شما مثل مادر من میمونید و مهدی مثل برادرم .هر وقت چیزی نیاز داشتید فقط به من زنگ بزنید مادر مهدی :ممنون انشالله عاقبت به خیر بشی پسرم . اگه چیزی نیاز داشتم از مغازه سر کوچه میگیرم .حلا بیا بریم داخل کلوچه تازه درست کردم با چایی بخور خستگیت در بره رسول:اهم...از کلوچه هایی که همیشه مهدی تعریفش رو میکرد. حتما خوردن دارن مادر مهدی : آره .زیاد درست کردم میخوام برا مهدی هم ببرم . مادر مهدی رسول رو به آشپزخونه راهنمایی میکنه . رسول اجناس رو تو آشپزخونه میزاره و روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری میشینه . مادر مهدی یک فنجای چای و بقشاب پر از کلوچه جلوی رسول میزاره و روبه روی رسول میشینه . رسول تشکر میکنه و کمی چایی با کلوچه میخوره و میگه : خیلی خوشمزه است پس تعریف های مهدی الکی نبود مادر مهدی با حالت نگران و اندوه و در حالی که دست هاش رو بهم گره زده میپرسه:به نظرت چطور میشه یعنی مهدی باید تا آخر عمر زندان بمونه ؟اخه مهدی تحمل اینجور جاها رو نداره رسول : نگران نباش مادر صبر داشته باشید و دعا کنید . پدرم همیشه میگه آدم بیگناه اگه نتونه بیگناهیش رو ثابت کنه زمان ثابت میکنه مادر مهدی :میشه سوالی بکنم ؟البته من همیشه تو کارای مهدی دخالت نمیکنم اما این بار فرق میکنه رسول: بفرمایید مادر .حق دارید بپرسید چی میخوایید بدونید؟ مادر مهدی: چرا قبلش مهدی در مورد دختره چیزی بهم نگفت یا حداقل تو چیزی بهم میگفتی؟البته من شک کرده بودم . این اواخر مهدی همه اش تو اتاقش بود و سرش تو گوشی خودش بود. رسول: مهدی ازم خواسته بود به شما چیزی نگم .گفت فعلا وضع مالی خوبی ندارم و نمیخوام مادرم رو تو مضیقه بزارم .هر وقت دانشگاهم تموم شد و کار کردم تونستم خرج خودم و خرج خواستگاری و عروسی و اینجور چیزا رو تنهایی در بیارم اونوقت به مادرم میگم مادر مهدی: دختره رو خوب میشناسی؟ رسول:آره همکلاسیمون هست. و دختر خیلی نجیب و خوبی هست .مهدی رو خیلی دوست داشت. مهدی هم وقتی باهاش بود خیلی خوشحال بود .رسول با کمی خنده ادامه میده حتی بعضی وقت ها منو هم فراموش میکرد مادر مهدی : پس چرا ولش کرد ؟ رسول :نمیدونم مادر .یه دفعه با مهدی بهم زد و با یکی دیگه نامزد کرد. خودتون رو با اینجور فکر ها ناراحت نکنید .الان باید بریم ملاقاتی اگه مهدی شما رو اینجور ببینه بیشتر ناراحت میشه صدای زنگ درب شنیده شد رسول میگه من در رو باز میکنم . شما آماده بشید دیگه داره دیر میشه باید به ملاقاتی برسیم
  11. من با دست های خونی بالای یه جسد ایستاده بودم و مردمی که سریع با فریادهای شاگرد مغازه جمع شده بودند .طولی نکشید که پلیس منو دستبند زده به کلانتری برد.در آخر توی دادگاه به دلیل داشتن انگیزه ی قتل و اینکه من روز قبل توی دانشگاه حامد رو تهدید به کشتن کرده بودم و شهادت دروغ شاگرد مغازه که منو حین چاقو زدن به حامد دیده مجرم دونستن و به زندان فرستادن . پیرمرد : به احتمال زیاد قاتلین واقعی به شاگرد مغازه پول دادن یا تهدیدش کردن که شهادت دروغ بده مهدی:حتما همینطوره آقای سبحانی .آخر هم دلیل اینکه چرا مهتاب منو ول کرد و نامزد حامد شد رو نفهمیدم و البته فرصتی هم نشد که ازش بپرسم یه روز بعد از مرگ حامد مادرش میمیره و اینکه حامد و منو و مادرش رو توی دو روز از دست داده بود خیلی تحت فشار قرار میگیره و حتی اقدام به خودکشی میکنه .قبل از اینکه اقدام به خودکشی بکنه به رسول اینطور پیام میده که به مهدی بگو خیلی دوستش دارم و کسی که باید نابود بشه منم نه مهدی.رسول که به این پیام شک میکنه و فکر میکنه نکنه مهتاب بخواد کاری انجام بده سریع سوار ماشینش میشه . خونه اش که نزدیک خونه مهتاب بود خودش رو سریع میرسونه و میبینه که مهتاب با خوردن قرص خواسته خودکشی کنه .اما خداروشکر سریع اونو بیمارستان میرسونن و نجاتش میدن سبحانی:یعنی تو رو هنوز خیلی دوست داره که دست به چنین کاری کرده .پس چرا با حامد نامزد کرده و حامد تو چه ماجرایی گیر افتاده که منجر به از دست دادن جونش شده؟ تو مدتی که با هم بودن چیزی نفهمید؟ مهدی: همه ی این سوالهایی که گفتی تو ذهن من هم معمایی شده .مهتاب هم تو چند هفته ای که من بازداشتگاه بودم همه اش بیمارستان بستری بود و حال خوشی نداشت سبحانی: بهش زنگ بزن و بگو بیاد ملاقاتی شاید از حامد چیزی میدونست که کمکت کنه مهدی: البته رسول ازش پرسیده اونم گفته که یه هفته بیشتر باهاش نبودم و تو این هفته هم چیزی مشکوکی ازش ندیده پیرمرد سبحانی از صندلیش بلند میشه و چند کتابی که روی میزش بودند رو برمیداره و توی یکی از قفسه کتابخانه جا میده و برمیگرده سمت مهدی و میگه: باید خیلی مواظب باشی اونایی که حامد رو کشتن الان تو رو هم میشناسن مهدی: حالا داستان زندگی شما چیه ؟ من از بقیه زندانی ها شنیدم که شما بیشتر از هرکس دیگه تو این زندان حبس کشیدید پیرمرد با کشیدن آهی عمیق از ته دل میگه: درست شنیدی جوون .به موقع اش هم جریان خودم رو بهت میگم الان بایستی کتابخانه رو ببندم و به سالن غذاخوری بریم افسر مرادی از دم درب سالن غذاخوری با تکان دادن سر به اکبر اشاره ای میکنه .اکبر از میز غذاخوری بلند میشه و کنار افسر مرادی می ایسته افسرمرادی یواشکی در گوش اکبر میگه که گوشی تو رختشویی خانه زیر مخزن دوم گذاشتم سریع برو زنگت رو بزن کسی نفهمه .اکبر هم بدون اینکه کسی بفهمه وارد رختشویی خانه میشه و گوشی رو پیدا میکنه و تماس میگیره . بعد از سه بار بوق خوردن از پشت خط صدای الو گفتن میاد اکبر میگه : قربان منم اکبر پشت خطی: بگو اکبر چی شده اکبر : دکتری که به جرم قتل حامد دستگیرش کردن اینجاست .چی دستور میدید؟ پشت خطی: فقط باید چهار چشم و چهار گوش مواظبش باشید اگه حرفی از فلش یا مموری یا لیستی زد بهم سریع اطلاع بدید . مفهوم شد؟ اکبر : بله قربان هر چی شما بفرمایید. اکبر بعد از قطع و پاک کردن شماره تماس .گوشی موبایل روی جای قبلیش میزاره و با احتیاط از رختشویی خانه بیرون میره
  12. مهدی میگه:به نظرم اگه یه ذره عشق در وجودش بود این کار رو نمیکرد .عشق به برادرش عشق به مادر و پدر .همسر یا فرزند.چون انسان فقط به خاطر خودش زندگی نمیکنه کسانی رو هم داره که باید به خاطرشون بجنگه پیرمرد دست از نوشتن برمیرداه و دفتر رو میبنده و نگاه مهدی میکنه و میگه:شاید تو درست بگی چون عشق به زندگی روح میبخشه و باعث میشه مسیر را تا آخر ادامه داد.پس تو هنوز عاشقی که تا حالا امیدت رو از دست ندادی چون تو متهم به قتلی و گناهت بیشتر از اونه مهدی با کمی احساس ناراحتی میگه: من قتلی انجام ندادم پیرمرد:البته از آدمی مثل تو قتل برنمیاد .من همون بار اول که دیدمت فهمیدم. حالا داستان زندگی تو چیه ؟چرا اینجایی؟ مهدی: توی دانشگاه علوم پزشکی تهران یه همکلاسی داشتم به اسم مهتاب که با بقیه برام فرق داشت هر وقت میدیدمش رنگ و آوای زندگی برایم معنای خاصی پیدا میکرد.زیبایی که در چشمانش میدیدم طپش قلبم را زیاد میکرد. حتی خوش نداشتم با کس دیگه ای صحبت کنه و دوست داشتم تمام حرفها و آهنگ صدایش و تمام وجودش برایم باشد و همه وجودم ام برایش. کم کم او هم این احساسم رو فهمیده بود. تا پارسال وقتی که نزدیک تعطیلات تابستان رسید و میدانستم که دیکه نمیتونم مثل هر روز تو کلاس ببینمش به خودم جرات دادم و احساسم رو بهش گفتم . به من گفت احساست را خیلی وقت هست میدانم و منتظر بودم خودت بیایی . از این حرفش خیلی خوشحال شدم و اون روز بهترین روز زندگیم بود .تعطیلات که شد مدت تعطیلات رو فقط با پیامک ها و تماس تلفنی با هم گذروندیم . سال تحصیلی جدید که شروع شد هر روز با هم بودیم تحقیق یا مقاله داشتیم با هم انجام میدادیم. روزهای خوبی رو باهم گذروندیم مهتاب عاشقم بود و هر روز که میگذشت من عاشقتر میشدم. مهدی کمی ساکت میشه. پیرمرد میپرسه: بعد چی شد؟ مهدی:یه روز قرار بود برای تحقیق در مورد یه بیماری تو کتابخانه همدیگه رو ببینیم .توی کتابخانه هر قدر منتظر موندم نیومد .تماس هم که میگرفتم جوابم رو نمیداد .تصمیم گرفتم به خونشون برم .توی راه خونشون سوار تاکسی بودم که به من پیام داد :میدونم الان داری خونمون میایی لطفا نیا من دیگه نمیتونم با تو باشم منو ببخش . با دیدن این پیام شوکه شدم نمیدوستم چکار کنم .چندین بار پیام دادم جواب رو نمیداد .از تاکسی پیاده شدم و اون روز رو تا آخر شب پیاده تو خیابونهای تهران میگشتم و با خودم فکر میکردم چرا اینطور یهویی نظرش تغییر کرد .منتظر موندم که تو دانشگاه ببینمش اما به دانشگاه و کلاس هم نیومد .بعد از گذشتن یه هفته توی کلاس که بودم و استاد داشت تدریس میکرد وارد کلاس شد .بعد از اتمام کلاس سمتش رفتم و بهش گفتم باید با هم تنهایی صحبت کنیم .با هم رفتیم روی نمیکت فضای سبز کنار دانشکده نشستیم .ازش پرسیدم که چرا نباید با هم باشیم ؟اون هیچ حرفی نزد .بهش گفتم : مگه ما با هم قول و قرارایی نداشتیم مگه تو نبودی که بهم حرف های قشنگی میزدی و همیشه میگفتی من از تو عاشقترم و من بیشتر از اینکه تو منو دوست داری من تو رو دوست دارم. مهتاب جوابم رو میده :تو آدم خوبی هستی و من دوست دارم .نه دیگه این حرفها رو نمیتونم بهت بزنم مهتاب گریه اش میگیره و میگه: من نامزد کردم و پدر و مادرم و کل فامیل در جریان هستن ما دیگه نمیتونیم با هم باشیم. من با شنیدن این حرف متعجب شدم و احساس بدی پیدا کردم دیگر زیبایی برام معنی نداشت حتی از گل های قشنگ رو به رو مون که به فضای سبز زیبایی بخشیده بود نفرت پیدا کرده بودم . من با تعجب ازش پرسیدم: پدر و مادرت مجبورت کردن مهتاب جواب داد:دیگه این دوره تموم شده . بهش گفتم پس چرا این کار رو کردی چرا .من نمیفهمم معنی این کارا چیه؟همین موقع گوشیش زنگ میخوره .از حرفاش فهمیدم که نامزدش پشت خطه مهتاب بهش میگه من جلوی درب دانشکده هستم بیا اونجا گوشی رو قطع میکنه بعد اشکاش رو پاک میکنه و میگه ازم سوال نکن چرا این کار رو کردم نمیتونم بگم الان نامزدم حامد داره میاد نمیخوام منو با تو ببینه مهتاب پا میشه و با عجله سمت درب دانشکده میره و جلوی درب می ایسته من هم دنبالش رفتم که دیدم یکی با ماشین گرون قیمت جلوی مهتاب نگه میداره .مهتاب هم سراسیمه سوار میشه و حرکت میکنن من هم که اختیارم رو از دست داده بودم دنبال ماشین دویدم و با صدای بلند داد میزدم :مهتاب منو دوست داره تو رو دوست نداره به خاطر پولت میخوادت بدبخت. بی غیرت میکشمت و چیزهایی گفتم که خودم هم نفهمیدم .تا به خودم اومدم دیدم رسول همکلاسیم و بهترین دوست دانشگاهیم کنارم هست و داره میگه آروم باش مهدی همه دارن نگاهت میکنن زشته بیا بریم . به رسول گفتم سوئیچ ماشینت رو بده لازم دارم رسول سوئیچ رو داد و اصرار داشت که با من بیاد اما من امتناع کردم و تنهایی به سمت خونه مهتاب رفتم.چند خانه آن طرف ایستاده ام .ساعتی گذشت که مهتاب و نامزدش رسیدن بعد از پیاده شدن مهتاب از ماشین .نامزدش حرکت کرد و من به دنبالش حرکت کردم .او را تا محل کارش تعقیب کردم .توی یه فروشگاه بزرگ فرش که مال پدرش بود کار میکرد .تصمیم گرفتم روز بعد صبح زود که فروشگاه خلوت هست برگردم و جریان خودم و مهتاب رو بگم به امید اینکه از مهتاب بدش بیاد و نامزدی رو بهم بزنه صبح زود روز بعد که برگشتم وارد فروشگاه شدم هیچ کس تو فروشگاه نبود فقط از انتهای سالن فروشگاه صدای ناله میشنیدم ولی چیزی نمیدیدم جلوتر که رفتم دیدم حامد غرق خون شده و یه چاقو داخل سینه اش کنار میز کارش افتاده . اول ترسیدم خواستم برگردم بعد به خودم گفتم من که این همه مدت درس طب خوندم شاید بتونم جون یک آدم رو نجات بدم حالا هرکس که باشه حتی دشمنم فعلا اون بهم نیاز داره پس جلوتر رفتم و سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم اما خیلی دیر شده بود حامد با چندبار گفتن اسم مهتاب مرد .من خون آلود از کنار جنازه بلند شدم که با پلیس تماس بگیرم یه دفعه سر و کله ی شاگرد مغازه پیدا شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن
  13. مهدی سرش را پایین می آورد و برمیگردد و روی تختش دراز میکشد .صدای گریه و ناله برادر حمید را میشنود: وای برادر چرا اینکار را کردی ؟ مهدی روی تخت دارز کشیده .پیرمرد را میبیند که در خواب دست پا میزند و با فریاد کمک میخواهد مهدی سمت پیرمرد میرود و پیرمرد را صدا میزند : بیدار شید اقای سبحانی بیدار شید دارید کابوس میبینبد دستش را روی کتف پیرمرد میزارد و تکانش میدهد .پیرمرد نفس زنان از خواب بیدار میشود . مهدی میگوید: آرام باشید چیزی نیست خواب میدید پیرمرد آرام که میگیرد به مهدی میگوید:لیوان آبی به من بده مهدی کتاب را از دست پیرمرد میگیرد و روی میز میگذارد و لیوان را از آب پر میکند و به پیرمرد میدهد پیرمرد بعد از نوشیدن آب دراز میکشد و میخوابد مهدی هم به تختش برمیگردد و دراز میکشد افکار سراغش می آیند کمی طول میکشد که خوابش میبرد. صبح که میشود زندانیان بعد از خوردن صبحانه و ورزش صبحگاهی طبق عادت هر روزشان مشغول به کاری میشوند .دکتر غلامی مهدی را به درمانگاه میبرد و با روتین کار درمانگاه آشنا میکند. پیرمرد حسن سبحانی که مسئول کتابخانه زندان است به کتابخانه میرود و بعد از تمیز کردن سالن کتابخانه و مرتب کردن کتاب ها پشت میز کارش میشیند و شروع به نوشتن میکند.مهدی بعد از اتمام کار در راه برگشت به سلول پیرمرد را میبیند که در کتابخانه نشسته و مشغول نوشتن است.مهدی به کتابخانه میرود دم درب که میرسد در میزند و بعد از سلام کردن اجازه داخل شدن از پیرمرد میخواهد. پیرمرد میگه: بفرمایید داخل آقای نمازی مهدی وارد میشه روی صندلی روبه روی پیرمرد میشینه و میگه:نمیدونستم اینجا مشغولید پیرمرد میگه: اینجا رو به من دادن چون توانایی انجام کار دیگه ای ندارم .در ادامه میگه راستی دیشب آن زندانی چی شد؟ مهدی میگه: به بیمارستان نرسیده میمیره .چون دیر رسیدیم خون زیادی از دست داده بود طاقت نیاورد. پیرمرد:به خاطر از دست دادن امید مرد نه خون مهدی:منظورتون از این حرف چیه؟ پیرمرد:این دنیا آدم ضعیف و سست اراده نمیخواد آدمی میخواد سرسخت و پرامید البته امید منطقی نه امید خیالی و وهم مهدی: اون گناه کرده و پشیمون شده و وقتی دیده که راه برگشتی نیست ناامیده شده پیرمرد: فقط بعد از مرگ راه برگشتی نیست .راه برگشت همیشه وجود داره آدمای سخت کوش میتونن این راه رو پیدا کنن.و راه این نیست که هر کس به مشکلی برخوره بشکند و خودشی کند
  14. دکتر نحیف و صورتی لاغر با عینک های بزرگ زندان مشغول درمان و رسیدگی به یکی از زندانیان بود .با دیدن سربازهایی که مریض را حمل میکردن دست از درمان زندانی میکشه و سربازها رو به به یکی از سه تخت خالی درمانگاه راهنمایی میکنه .دکتر زندان نسبت فامیلی با ریس زندان دارد و خودش رو تافته جدا بافته میداند و همیشه متکبرانه صحبت میکند به افسر مرادی میگوید چی شده ؟ افسر مرادی میگه : همین امروز اومد زندان شریان دستش رو بریده .با کمک یکی ازندانی ها که خودش دانشجوی پزشکی هست خونریزی رو بند اوردیم دکتر زندان شروع به وصل سرم میکنه و میگه شنیدم یه زندانی اومده که پزشکه پس شمایید اها در ادامه میگه خون زیادی از دست داده و نبضش خیلی ضعیفه باید سریع به بیمارستان انتقالش بدیم بگید آمبولانس رو اماده کنن . افسر مرادی دستور میده آمبولانس رو آماده کنند . مریض روی برانکارد میزارند دکتر زندان میگه:افسر مرادی من باید با مبولانس به بیمارستان برم این دکتر جوان را اینجا بزارید مواظب آن مریض باشد تا برگردم بک سرباز هم بزارید مواظیش باشد افسر مرادی هم موافقت میکند مهدی کنار مریض می آید مریض تب و لرز داشت و مهدی شروع به پاشویه میکند و چند ساعتی رو کنار مریض مینشیند و غرق افکارش میشود (.چطور من به اینجا رسیدم من هنوز باور ندارم این سرنوشت من نیست من ارزوهایی دارم وای مادرم امشب تنها ست چطور تنهایش گذاشتم .مهتاب تو بودی این کار را با من کردی یا عشق به تو بود .نه مهتاب تقصیری ندارد این کار عشق است .خودکشی حمید ترسم را از تاریکی زندان و زندانی بیشتر کرده .شاید کار درست را خودش کرد نه نه نباید سریع تسلیم شد من بی گناهم مثل حمید که گناهکار نیستم ) سرباز در درمانگاه را باز میکنه و دکتر وارد میشه مهدی از جایش بلند میشه و میگه ؟حالش چطور شد ؟دکتر در جواب مگه:تو راه بیمارستان که بودیم به مقصودش رسید (منظورش کشتن خودش است) مهدی کمی ناراحت میشود ولی چیزی نمی گوید دکتر در حالی که عینک هایش رو از چشم هایش برمیدارد و شروع به تمیز کردن با دستمال میکند میگه: من دکتر غلامی هستم . اسم شما چیه مهدی : من مهدی نمازی هستم دکتر غلامی :چقدر از درست مونده ؟شنیدم هنوز دانشجویی مهدی ؟من دانشجوی سال اخر هستم دکتر غلامی عینک هاش رو دوباره به چشم میزنه و میگه :خوب پس به کار باید ورد باشی من نظر دارم فردا با ریس زندان صحبت کنم که تو رو بیاره اینجا با من کار کنی میدونی که ما اینجا از مهارت زندانیان استفاده میکنیم تو هر زمینه ای که باشه اگه مهارتی هم ندارن بهشون اموزش میدیم تو هم میتونی خیلی مفید باشی مهدی که فقط میخواست وقتش پر باشد و از افکار بیهوده در امان باشد قبول میکند بعد همراه سربازی که در درمانگاه بود به سلولش میرود .ساعت از نه گذشته بود و خاموشی زده بودند و همه زندانیان خوابیده بودند سرباز درب سلول را باز میکند .مهدی وارد میشود پیرمرد را میبیند که کتاب به دست خوابش برده است. سرباز درب سلول را میبندد سرباز که میرود مهدی صدایی محزون میشنود از دو سلول آنطرف تر از سلول مقابلش که میگوید :دکتر دکتر چی شد برادرم چی شد ؟حالش خوب است ؟ مهدی کنار در می اید و میفهمد که برادر حمید است و سراغ برادرش را میگیرد .مهدی دستش را روی میله ها میگذارد اما نمیداند که چه بگوید ؟ برادر دوباره میپرسد ؟چی شده چیزی بگید؟
  15. همه به سمت سلول های خودشون میروند .جوان که از پیرمرد به خاطر حمایتش خوشش آمده بود تو راهرو زندان از پیرمرد تشکر میکند و سوال میکند شما کدوم سلول هستید :پیرمرد بدون اینکه جواب تشکر جوان رو بده میگه:46 جوان با حالت خوشحال میگه خداروشکر هم سلولی هستیم من هم سلول 46 هستم هر دو به سمت سلول خود میروند .سلول دارای دوتخت و دو میز کوچک که بود .روی میز کنار تخت پیرمرد چندتا کتاب و یه پارچه آب استیل و یک لیوان و یک جعبه فلزی قدیمی سیگار که شکل یه گل رویش نقش بسته بود قرار داشت. .جوان روی تخت میشینه و پیرمرد به سمت کتاب هایی که روی میز بالای سرش قرار دارند میره و شروع به گشتن لابه لای یک کتاب میکند همین موقع نادر جلوی در سلول ظاهر میشه .جوان با ترس سریع از تخت بلند میشه .نادر میگه اکبر همین الان پولاش رو میخواد.پیرمرد از لای کتاب مقداری پول در میاره و به نادر میده و میگه سریع از اینجا برو .نادر پول رو میگیره و سمت سلول اکبر میره .جوان به پیرمرد میگه :راستی اسمم مهدیه .مهدی نمازی اسم شما چیه پیرمرد :اسمم حسن سبحانی .در ادامه میگه :اقای نمازی اگه میخوای اینجا بهت سخت نگذره خودت رو از اکبر ودار و دسته اش دور کن و سعی نکن بهونه ای بهشون بدی .ادمای خطرناکین مهدی برمیگرده و سر جاش میشینه و میگه اینا کین و چرا رییس زندان بهشون اجازه میده اینطور رفتار کنن؟ حسن:اینا قبلا بیرون زندان بزرگترین باند فروش مواد و اسلحه بودن .به جرم حمل اسلحه گرفتنشون ولی ثابت نشد که مواد فروش هم هستن .با افسر نگهبان دستشون توی یه کاسه است و با برا خودشون مافیایی راه انداختن اگه هم کسی به رییس زندان خبر بده سرش رو زیر آب میکنن .چندبار اتفاق افتاده که دارم بهت میگم ..الان هم وقت شام هست باید بریم بعد از خورد شام تو راه برگشت مهدی در مورد کیفیت پایین غذای زندان و عادت غذای زندانییان صحبت میکرد وارد سلول میشند و روی تخت مینشیند . پیرمرد به مهدی میگه اینجا نه دانشگاهه نه خونه اینجا زندانه قرار نیست بهت خوش بگذره دکتر مهدی ساکت میشه و چشمش به نوشته ای که روی برگه ای به دیوار پشت سر پیرمرد چسبیده بود میخورد و نوشته رو میخونه: کی با جرعه ای از نگاهت چشمانم راسیراب میکنی با طنیین صدایت روحم را نوازش میکنی با رخ مهتابت شب صحرای دلم را روشن میکنی دیگر کشتی جانم تحمل تلاطم های دریای اندوه وغم فراق را ندارد ای ساحل عشق خودت را نشان بده .انتظار چقدر سخت است به نظرم عاشقان و کاتبان در وصف انتظار یار کم گفته اند و کم نوشته اند. مهدی به پیرمرد میگوید:دل نوشته ی قشنگی است نوشته ی شماست؟ پیرمرد: هرکس در زندگیش داستانی دارد من هم کل داستان زندگیم همین دو خط دلنوشته است. مهدی با تبسمی میگوید:پس شما هم عاشق هستید فکر کنم برای اولین بار دو عاشق به میرسند.منظورم من عاشق و شمای عاشق که عشق مارو توی یک سلول حبس کرده .میتونم بپرسم داستان عشق شما چیه ؟و چطور زندانی شدید؟ پیرمرد هنوز جواب نداده یک دفعه هیاهویی از راهرو شنیده میشود مهدی سریع از جایش بلند میشود ودرب سلول می ایستاد و می بیند همه زندانی ها به سمت سرویس بهداشتی میدوند و همه انجا جمع شدند از بین جمعیت نادر به سمت مهدی می اید و فریاد میزند:دکتر بیا کمک اینجا یک زندانی خودکشی کرده شریان دستش رو زده خون زیادی ازش رفته مهدی به سمت جمعیت میرود زندانی ها راه رو براش باز میکنند یکی از زندانی ها میگه یه کاری بکن دکتر میتونی کمکش کنی؟ مهدی بالای سر زندانی میرسه میبینه یکی از برادرهایی که تازه با خودش زندانی شده شریان دستش را بریده و برادرش کنارش ناله میکنه و میگوید حمید چرا اینکار رو کردی و این جمله را مدام تکرار میکرد مهدی میگه سریع یکیتون یه دستمالی یا پارچه ای به من بده .نادر که یه لنگ دور دکف دستش بسته بود رو باز میکنه و به مهدی میده میگه این کمکت میکنه دکتر مهدی لنگ رو میگره و دور شریان مچ دست میبنده تا جلوی خونریزی رو بگیره بعد نبض زندانی رو میگیره و میگه نبضش خیلی ضعیف شده باید سریع بره بیمارستان همین موقع افسر نگهبان مرادی با دو سرباز جمعیت رو کنار میزنه و با فریاد میگه همه زود متفرق بشید زندانی ها از ترس کمی به عقب میرند .افسر مرادی به دو سربازش دستور میده زندانی رو بلند کنید و به درمانگاه زندان منتقل ببرید و به مهدی میگه تو دکتر هم باید با ما بیای درمانگاه
×
×
  • جدید...