رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nwgin

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

12 Good😌😌😌😌

9 دنبال کننده

درباره Nwgin

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 24 مرداد 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. پارت 6 با کسالت وسایلم رو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم. آروم آروم راه می‌رفتم و سعی می کردم به اتفاقات دیشب فکر نکنم. ولی هر چی بیشتر سعی می کردم کمتر موفق می شدم. یادم اومد گوشیم از دیشب هنوز خاموش هست. درش آوردم و روشنش کردم. به محض روشن شدن کلی نوتیفیکیشن پشت سر هم اومد. چهار تای اولی اس ام اس از طرف رز بود که نوشته بود نگرانمه، چندتا پیام تو تلگرام از افسون داشتم. بی خبر از همه جا جک فرستاده بود. لبخند کم رنگی زدم که با دیدن پیام بعدی لبخندم به اخم ظریفی تبدیل شد. شماره نا آشنا بود. پیامش رو باز کردم، نوشته بود -دختر کجایی تو از دیشب هرچی زنگ میزنم خاموشی لطفا باهام تماس بگیر کارم ضروریه. جالب اینجا بود همه رو به فارسی تایپ کرده بود. هرچی فکر کردم شماره رو نشناختم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم ببینم کیه. با دومین بوق برداشت. صدا: الو روشن کننده؟! ابرو هامو دادم بالا و گفتم -بله؟! صدا خنده ی بلندی کرد و گفت -از اسم جدیدت خوشت نیومد؟ همون افروزه فقط معادلش. صداش خیلی آشنا بود ولی مغزم بعده اون همه اتفاق دیگه کار نمی‌کرد. افروز: آقای محترم میشه خودتون رو معرفی کنید بگید چیکار دارید؟ بردیا: خاک تو سرت جز من، بردیا، رفیق روزهای سخت دیگه کی می تونه باشه؟! ابرو هام رو بالا دادم. نمی دونستم شماره من رو از کجا آورده. فکرم رو بلند گفتم -شماره من رو از کی گرفتی؟! بردیا: درسته تو دوستت رو جور نکردی ولی به واسطه شمارت دوستتم جور شد. افروز: آفرین. خیلی حرفه ای بودی و خبر نداشتم. حالا اجازه بدی قطع کنم حوصله ندارم. بردیا: نه قطع نکن. کارت دارم بابا. افروز: چیکار؟! بردیا: پیکاسو جان این دفترچه هست توش رو خط خطی کردی این پیش منه. سر جام ایستادم. افروز: دفترچه من دست تو چیکار میکنه؟ بردیا: گروگان گرفتمش، همین الان یک میلیون یورو واریز کن حسابم تا پسش بدم. واقعا نمی فهمیدم یه آدم چقدر می‌تونه چرت و پرت بگه. اصلا اینا رو از کجاش می آورد. افروز: باشه پیش خودت. اینم یادگاری از طرف من. خداحافظ. خواستم قطع کنم که صداش مانعم شد. بردیا: نه صبر کن. ای بابا اعصاب نداریا. باشه اصلا خودم میام میدمش بهت، یه پولیم میذارم کف دستت تا ازم بگیریش. خندم گرفت. راست می گفت یکم بد باهاش حرف زدم. اعصاب خوردیم رو سر اون خالی کردم. برای اینکه جبران کنم گفتم -باشه، من دارم میرم ناهار بخورم. آدرس رو برات می فرستم بیا اونجا. بردیا: باشه نورافکن منتظرم. فعلا بای. و گوشی رو قطع کرد. نمی دونم القاب زیبا رو از کجا آورده بود ولی باید برخورد جدی می‌کردم باهاش. بعد از فرستادن آدرس خودمم به سمت رستوران راه افتادم. تازه یاد تیپ و قیافم افتادم. با عجله نگاهی به سر تا پام انداختم. صبح حتی حوصله آماده شدنم نداشتم. هرچی رو صندلی بود پوشیده بودم. خداروشکر آبرو مند بود. یه بافت گشاد قرمز که آستینش تا روی انگشتام بود با یه شلوار جین مشکی، کتونی های سفیدمم که پام کرده بودم. ولی چون حوصله آرایش نداشتم هیچی به صورتم نزده بودم. رسیدم رستوران. سر یه میز نشستم و آیینه رو از کیفم در آوردم. بالم لبم که رنگش به قرمزی میزد روی لبهام کشیدم تا هم لبم ترک نخوره هم یکم روح به قیافم برگرده. یکم بعد هم بردیا پیداش شد. سلام کردیم و قبل از هر صحبتی غذا سفارش دادیم. بعد از سفارش دفترچه رو روی میز گذاشت بردیا: بفرما اینم گمشدت. صحیح و سالم تحویل مامانش. خندم گرفت هرچند یکم دیوونه بود ولی حال آدم رو خوب می کرد. افروز: ممنونم. از کجا پیداش کردی اصلا؟! بردیا: موقعی پاشدم که از رستوران برم زیر میز پیداش کردم. حتما موقعی نشستی از جیبت افتاده. سری تکون دادم و گفتم -آره حتما. یکم به جلو خم شد و گفت -افروز من واقعا شرمندم. شاید اگر من اصرار نمی کردم سر میز بشینی هنوز کارت رو داشتی. افروز: تو از کجا خبر داری؟! بردیا: موقعی دفترچه رو پیدا کردم رفتم بدم دوستت که بهت بدتش. گفت تو دیگه اینجا کار نمیکنی. حدس زدم تقصیر من باشه. لبخند تلخی زدم و برای اینکه از عذاب وجدانش کم کنم گفتم -تقصیر تو نبود بردیا. من اول تا آخر از اونجا می رفتم. و بعد خلاصه اتفاقات دیشب رو گفتم. بعد از تموم شدن حرف هام گفت - واقعا متاسفم که این چیز ها رو تجربه کردی. این اتفاقات خارج یا غیر خارج نمی شناسه. همه جا هست ولی وقتی ببینن یکی تنهاتر هست بیشتر پیش می آد. سری به نشونه ی تایید تکون دادم. همون موقع غذامونم رسید. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم -خب تو اینجا چیکار می کنی؟! درست تموم شده؟! دهنش رو با دستمال پاک کرد و گفت -من 28 سالمه، وکالت خوندم. درسم یکی دوسالی هست که تموم شده. تو یه شرکت مشغول‌ کارم. البته پرونده های دیگه هم میگیرم ولی شغل اصلیم داخل شرکته. چشمام رو گرد کردم. افروز: اصلا بهت نمیاد وکیل باشی. همیشه فکر می کردم وکیل ها جدی و خشکن. خنده ی بلندی کرد بردیا: منم جاهای مورد نیاز خیلی عبوس میشم ولی پیش دوستام خودمم. منم مثله خودش خندیدم بردیا: خب تو چی؟ چند سالته اصلا اینجا اومدی چیکار؟! افروز: من 20 سالمه. اومدم اینجا داروسازی بخونم البته فعلا کالجم هنوز دانشگاه نرفتم. بردیا: اوه پس قراره خانم دکترم بشی. ولی بهت میاد. لبخندی زدم و تشکر کردم. بردیا انگار تو فکر بود چند دقیقه ساکت شد و به غذاش خیره شد. آروم پرسیدم -بردیا خوبی؟! انگار تازه متوجه من شده باشه لبخندی زد و گفت -آره خوبم داشتم به یه چیزی فکر می کردم. البته نظر تو از همه چی مهم تره ولی من میگم دیگه تصمیم با خودته. با کنجکاوی بهش نگاه کردم که ادامه داد -گفتم تو یه شرکت کار میکنم. خب رئیس این شرکت خودش ایرانیه. از اولم قصدش از تاسیس شرکت کمک به ایرانی های اینجا بود که هم یه شغل داشته باشن بتونن پول در بیارن هم کنار بقیه ایرانی ها یکم کمتر احساس دوری و غربت کنن. با هیجان زیاد گفتم -چه عالی چه آدم خوب و با فکری. بردیا با سر تایید کرد و گفت -واقعا آدم خوبیه همیشه تا جایی که بتونه به بقیه کمک میکنه. خب حالا بریم سر موضوع اصلی، نظرت چیه بیای تو شرکت ما کار کنی؟! از پیشنهادش جا خوردم. از طرفی کار نداشتم و می دونستم راه سختی پیش رومه. از طرفی هنوز اتفاقات بد دیشب تو ذهنم بود. بردیا فهمید دو دلم که باز به حرف اومد. بردیا: ببین افروز میدونم دانشجو هستی و نمیتونی تمام وقت کار کنی، که این موضوع رو حل شده بدون چون من حرف میزنم باهاشون. اونجا خیلی به رشته ی تحصیلیت مرتبط نیست ولی تا موقعی که بتونی تو رشته ی خودت کار پیدا کنی جای خوبیه. اکثرا هم هم زبون خودتن حداقل یکم از دلتنگیت کمتر میشه. راجب محیط کارم بهت اطمینان میدم اتفاقی که دیشب افتاد اونجا نمی افته. با حرفاش تا حدودی آرومتر شدم ولی هنوزم کاملا مطمئن نبودم. بردیا: اگه موافق باشی من آدرس رو میدم بیا از نزدیک ببین اونوقت راحت‌تر می تونی تصمیم بگیری. با این حرفش آروم تر شدم. حداقلش یه دیدن و نپسندیدن بود دیگه. سری تکون دادم و گفتم -باشه پس، همین کار رو کنیم. لبخندی زد و با شوخی هاش بقیه غذامون رو خوردیم.
  2. پارت 5 لبخندی زد و سینی غذاش رو طرفم کشید و گفت -بیا بخور جون بگیری، بعدا خونوادت نگن دختر فرستادیم کشور غریب یکی از این ایرانی ها مراقبش نبود از غم دوری لاغر شد. متقابلا لبخندی زدم و گفتم -ممنون ولی گشنم نیست، بعدم من همیشه همین سایزی بودم هرچقدرم ناراحت باشم رو اشتهام اثری نمیذاره. با تعجب نگام کرد بردیا: پس یه چکاپ لازم داری. افروز: چرا؟! به صندلیش تکیه داد و جواب داد -مگه نمیگی هرچی غذا میخوری همین اندازه میمونی؟ با سر حرفش رو تایید کردم که با حالتی که سعی می کرد نخنده گفت -خب دیگه حتما انگلی چیزی داری. و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر خنده. خودمم خندم گرفته بود ولی سعی کردم نخندم که بیشتر از این پررو نشه. افروز: خب دیگه آدم باش در ضمن خودتم انگل داری من ژنم خوبه. ابرویی بالا انداخت بردیا: عزیزم ژنت خوب نیست به امثال تو میگن خر شانس. اونوقت یکی مثله من شب تا صبح، صبح تا شب باید باشگاه باشه که فقط اضافه وزن پیدا نکنه. دیگه هیکل خوب و سیکس پک رو که ولش کن. مثله خودش به صندلی تکیه دادم و با لبخند موذی گفتم -دیگه چه میشه کرد خدا من رو بیشتر از تو دوست داشته. سری تکون داد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. یه تیکه دیگه از غذاش رو برداشت و همون‌طور که می‌خورد بحثم عوض کرد بردیا: خب از دوستت بگو، اسمش چیه تحصیلاتش چیه خونوادش کجان، باباش چیکارس؟! چشمام رو گرد کردم و گفتم -چه خبره مگه میخوایی بری خواستگاریش؟! من چه میدونم بابا مامانش چیکارن، ما سر کار هم رو می‌بینیم یه سلامی هم میکنیم همین. بردیا: حالا تا خواستگاری ببینیم خواست خدا چی باشه. ببینم چه جور دختریه به خواستگاری اینا هم بعدا فکر میکنم. افروز:یعنی انقدر از خودت مطمئنی که بدون اینکه دلش رو بدست بیاری پریدی رفتی مرحله خواستگاری؟! دستی به صورتش کشید و با حالت مسخره ای گفت -تو یه نگاه به من بنداز ببین اصلا نیازی دارم به قسمت مخ زنیش فکر کنم؟! بابا این خارجی ها عاشق چشم ابرو مشکیان من پیشنهاد نداده اون اسم بچه هامونم انتخاب میکنه. نگاه دقیق تری به قیافش انداختم. چشم و ابرو و موهای مشکی داشت که موهاشو به سمت بالا شونه کرده بود ولی نه خیلی بالا، دماغ صاف و لب های متوسط که به بقیه اجزای صورتش می اومد. در کل تو ایران قیافه ی جدیدی نبود و جز خوشتیپ ها محسوب می‌شد. اینجا چون اکثرا چشم رنگی بودن تو ردیف جذاب ها هم می‌شد قرار بگیره. بردیا: اگه هیز بازیت تموم شد پاشو برو با دوستت حرف بزن راضیش کن. با پرویی نیشخندی زدم و گفتم -میخواستم ببینم در حدی هستی که آماندا قبولت کنه یا نه، بعدم خودت پاشو باهاش حرف بزن به من چه. مگه یوسف پیامبر نیستی همه عاشق زیباییت شن؟! و زدم زیر خنده خودشم خندش گرفته بود آروم گفت -خیلی نکبتی. میخواستم جوابش رو بدم که رز اومد طرفم و با استرسی که مشهود بود گفت -افروز رئیس کارت داره. فکر کنم دیده اینجا نشستی. با عجله از جام بلند شدم که میز تکون بدی خورد. استرس گرفتم افروز: باشه رز من الان میرم پیشش. سری تکون داد و دور شد. نگاهی به بردیا انداختم که اونم نگران به نظر رسید. افروز: بردیا بعدا حرف می‌زنیم فعلا. دیگه مهلت ندادم جوابی بده و به سمت اتاق رئیس حرکت کردم. در زدم و وارد شدم. نگاهی بهم انداخت و با دست اشاره کرد که یعنی بشینم. مرد: دیدم که نشسته بودی سر میز مشتری، خوش گذشت؟! شرمنده سرم رو پایین انداختم و گفتم -معذرت میخوام. یکی از دوستام بود خواهش کرد منم نشستم ولی حق با شماست من سر کار هستم، قول میدم دیگه تکرار نشه. مرد کمی به جلو خم شد و گفت -یعنی هرکی خواهش کنه تو هم انجام میدی؟! اخم ریزی کردم و گفتم -یعنی چی؟! مرد: ببین اینجا رستوران بزرگیه، کلی آدم میاد و میره، هر روزم کلی آدم میاد واسه استخدام. الان تو رو اخراج کنم به فاصله یک ساعت ده نفر دیگه اینجا ردیف میکنم. نگاه چندش باری کرد و ادامه داد - چه کاری برام انجام میدی که پیش خودم نگهت دارم؟! حس کردم نفسم بالا نمیاد. با شک پرسیدم -یعنی چی چه کاری، منظورتون رو نمی‌فهمم. مرد: منظورم رو خوب فهمیدی، ببین من حاضرم بذارم اینجا کار کنی، اضافه حقوق هم میدم حتی تو هزینه تحصیلتم کمک میکنم ولی به هر حال تو هم باید یه کارایی واسم بکنی یا نه؟! و لبخند مضخرفی زد. باورم نمیشد این حرف رو داره میزنه. با عصبانیت از جام بلند شدم افروز: متوجه هستین چی دارید میگید، من جای دخترتونم. مرد: ولی دخترم که نیستی، بعدم کلی ها هستن این روزها همین کار رو میکنن نمی‌فهمم تو چرا انقدر عجیب برخورد میکنی. مردک بی‌شعور تازه به من می‌گفت عادی رفتار کن. با لرزشی که توی صدام معلوم بود گفتم -من دیگه پام رو اینجا نمیذارم. مرد: هر جور میلته، به هر حال اون که لنگ کار هست تویی. با عصبانیت از اتاق بیرون اومدم و سمت رختکن رفتم. لباسام رو عوض کردم و از همون در پشتی کار کنان زدم بیرون. نفسم به سختی بالا می اومد. تند راه می‌رفتم و زیر لب بهش فحش میدادم. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم رز بود. حتما تا الان فهمیدن. گوشیم رو خاموش کردم و به راهم ادامه دادم، سریعا در خونه رو با کلید باز کردم و بدون اینکه لباسام رو عوض کنم با گریه روی تخت افتادم. حس خیلی بدی داشتم. حس بی کسی و درموندگی. تاحالا باهام اینجوری صحبت نشده بود. انقدر گریه کردم تا خوابم برد.
  3. پارت 4 چند روزی از تموم شدن تعطیلات کریسمس می‌گذشت. توی این مدت خیلی حوصلم سر میرفت. دوست های کالجم یا رفته بودن مسافرت یا برگشته بودن کشور خودشون برای جشن سال نو، رستوران هم تعطیل بود. برفم می اومد که بیشتر دلم می‌گرفت. تنها تفریحم حرف زدن با مامان و بابا و افسون بود،توی این مدت تعطیلات دو تا سریال تموم کردم که به نوعی رکورد شکنی بود. یه دفترچه کوچیک جیبی هم گرفته بودم و دوباره نقاشی رو شروع کرده بودم. توی ایران دفتر طرحی بزرگ و لوازم تخصصی داشتم ولی هیچ کدوم رو با خودم نیاوردم چون حس و حال نقاشی کشیدن هم خیلی وقت بود با بقیه احساساتم دفن شده بود. به حالتی که من داشتم میگفتن افسردگی بعد از کنکور. هیچ وقت فکرشم نمیکردم همچین نوع افسردگی وجود داشته باشه ولی وقتی رفتم دکتر بهم گفت روحت به شدت خستس و اسم علمیش اینه، جالبه که می‌گفت خیلیا این حالت براشون پیش میاد ولی به شکل های مختلفی بروز میکنه. یکی کمتر یکی بیشتر، تا جایی که تصمیم میگیرن خودکشی کنن. باز جای شکر داشت من تا اون مرحله پیش نرفتم. شایدم بابام از ترس رسیدن به اون جاها گفت از ایران برم! سه شنبه بود و از صبح کلاس شیمی داشتیم. حس می کردم دیگه مغزم گنجایش نداره، با گفتن جمله ی خسته نباشید از استاد سریعا وسایلم رو جمع کردم. حتی به جان فرصت ندادم جواب خداحافظیم رو بده و سریع به سمت خونه رفتم غذایی خوردم و آماده شدم برم سر کار. به کار کردن و مشغول بودن نیاز داشتم وگرنه بازم غصه میخوردم و داغون تر می شدم. وارد شدم و سلامی کردم، لباس فرمم رو پوشیدم و مشغول کار شدم. تا طرف های غروب مشغول بودم. همون طور که سرگرم کار بودم صدایی گفت -(به فارسی) سلام چیتوز موتوری با لبخند برگشتم و نگاش کردم از دفعه قبلی دیگه ندیده بودمش ولی نمیدونم چرا حس راحتی می کردم باهاش. افروز: سلام مهندس. ابرویی داد بالا و گفت -یادم نمیاد گفته باشم مهندسم. دفعه قبلی فقط اسمم رو گفتم که اونم اشتباه گفتی. با یاداوری اون اتفاق لپم رو از داخل گاز گرفتم برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم -نگفتی مهندسی ولی من حس میکنم هستی، حس های من اکثر مواقع درسته. بردیا:پس باید بگم خانم محترم ایندفعه احساساتتون یکم ویروسی شده بهتره ببرینش دکتر. بعد یکی از دستاش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت -هرچند خودمم میتونم خوبش کنم. ایندفعه نوبت من بود که ابرو هام رو بالا ببرم افروز: تو دکتری؟ درسته شاید حس ششمم گاهی اشتباه کنه ولی نه تا این حد. بردیا با اخم ساختگی گفت -مگه من چمه که نمیتونم دکتر باشم؟ دکترا مگه چه شکلین؟ خندیدم و گفتم -هر شکلی جز این شکلی. و بهش اشاره کردم. اونم خنده ای کرد و گفت - راست میگی همشون یکم اوسکل میزنن، خداروشکر که دکتر نشدم وگرنه این همه جذابیتم حروم میشد. اخمی کردم و گفتم -اولا راجب دکترها درست حرف بزن، بعدم برو سر یه میز بشین بیان ازت سفارش بگیرن. با شیطونی نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت -میشه بگی این دوستت بیاد بگیره؟! پشت سرم رو نگاه کردم که آماندا رو دیدم خندم گرفت چقدرم خوش اشتها بود. سری تکون دادم و گفتم -تا شانست چی باشه. لبهاش رو جمع کرد و گفت -خصیص،این بود مرام هم وطنیت؟! نمیخوام اصلا. و با حالت قهر رفت و سر یه میز نشست. سری از تاسف تکون دادم و رفتم که به آماندا بگم بره ازش سفارش بگیره. توی مسیر یکی از پسرایی که تازه هم اومده بود رو دیدم، پسر نسبتا چاق و هیکلی بود و قیافه ی خشنی داشت و پر دستاش تتو بود. البته من فقط دستاشو می دیدم. فکر خبیثی به سرم زد صداش کردم و ازش خواستم سفارش بردیا رو بگیره. اونم قبول کرد و سمت میز رفت. زاویه دیدم رو تغییر دادم تا چهره بردیا رو بهتر ببینم. با دیدن تام چشماش گرد شد و انگار برای یه لحظه واقعا ترسید. با همون حالت سفارشش رو داد و وقتی تام دور شد یه نفس راحت کشید. خندم گرفت ولی برای اینکه شک نکنه خودم رو مشغول کار نشون دادم. غذاش آماده شد و خودم سینی رو بردم . تا منو دید گفت -به به خانم با مرام می‌ترسیدی دوستت رو بدوزدم که اون غول بیابونی رو فرستادی؟ سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم -پسر این خوبی. واقعا که خیلی ظاهر بینی. یکم از مخلفات غذاش رو برداشت و گفت -خب حالا تو باطن بین، بیا یکم بشین حرف بزنیم تو از دوستت بگو منم کیف کنم. خنده ی آرومی کردم و گفتم -نمیشه سر کارم. بردیا: بابا کی میبینه؟ همش دو دقیقه هست. نگاهی به اطرافم انداختم. میز تو قسمت کنجی بود و خیلی دید نداشت، رییسم که تو اتاقش بود. پس دل رو به دریا زدم و نشستم.
  4. پارت3 {سه ماه بعد} دیگه تقریبا خیلی چیزها دستم اومده بود، ناراحتیم کمتر شده بود ولی دلتنگیم روز به روز بیشتر می شد. به جای جدید و آدم های متفاوت از خیلی نظرها تقریبا عادت کرده بودم، کالجم هم شروع شده بود ولی خیلی نتونسته بودم دوست پیدا کنم، فقط یه پسر اهل ترکیه به اسم جان بود که اخلاق هامون بیشتر با هم جور بود ولی باز هم خیلی صمیمی نبودیم، در حد مدرسه فقط. هفته ی پیش بعد از چند هفته دنبال کار گشتن بالاخره تونستم تو یه رستوران کار پیدا کنم، البته گارسون شدم نه چیزی بیشتر ولی با این همه خرج و گرونی من به همین هم راضی بودم تا یکم بتونم کمک حال بابام بشم. سه هفته مونده بود به کریسمس، خیابون ها شلوغ بود و همه خوشحال بودن. یه حال و هوایی تو مایه های عید خودمون ولی این من رو خوشحال نمی‌کرد. عصر تا شب میرفتم رستوران، بعضی شب ها هم خیلی شلوغ می شد. امشب هم از همون شب های شلوغ بود که جای سوزن انداختن هم نبود. به محض ورودم به رستوران فهمیدم! سریع وارد رختکن شدم و لباس فرمم رو پوشیدم. یه بلوز و شلوار سورمه ای که اسم هرکی با سنجاق بهش وصل بود با یه کلاه کپ که البته من سرم نمی ذاشتم چون شبیه پسر خاله ی کلاه قرمزی می شدم! تا حدود ده شب یه بند داشتم کار می کردم ولی هنوز هم کلی ادم می اومدن و می رفتن. جک سینی غذای نه چندان سنگینی رو بهم داد و گفت جک: افروز اینو ببر واسه میز بیست وشش سری تکون دادم و راهی شدم، فقط یه پسر جوون پشت میز نشسته بود. سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم افروز: (به المانی) بفرمایید. پسر نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی اسمم ثابت موند. اومدم برم که یهو به فارسی گفت پسر: اسم قشنگی دارین. باورم نمی شد فارسی حرف زده باشه، حس کردم اشتباه شنیدم برای همین با تعجب برگشتم و نگاش کردم. قیافه ی منو که دید خنده ای کرد و دوباره به فارسی گفت پسر: چیه خانم نکنه فکر کردی تنها ایرانی ساکن برلین شمایی؟ نه درست شنیدم واقعا داشت فارسی حرف می زد اونم خیلی عادی و بدون نقص. با خوشحالی قدمی به سمتش برداشتم وگفتم - شما واقعا ایرانی هستین؟ یه ابروش رو داد بالا و با حالت مسخره ای گفت پسر: نه من افغانی هستم، اینجوری فارسی حرف میزنم که کسی نفهمه. بدون توجه به تیکه ی کلامش یه قدم دیگه جلو رفتم و گفتم - وایی باورم نمیشه تو این چند ماه اولین ایرانی هستین که میبینم. پسر: پس تازه اومدی اینجا! سری به نشونه ی بله تکون دادم. پسر دوباره خندید انگار که خیلی خوش خنده بود سری تکون داد وگفت پسر: حالا چرا مثله عزاییل بالای سرم وایسادی؟ دیدم راست میگه اون بیچاره نشسته بود منم بالای سرش با ذوق داشتم نگاش میکردم. قدمی به عقب برداشتم و گفتم - معذرت میخوام،یه لحظه ذوق زده شدم. خیلی از اشناییتون خوشحال شدم من دیگه برم، خداحافظ. روم رو برگردوندم که برم سر کارم ولی باز صداش اومد پسر: ولی ما که اشنا نشدیم! با تعجب برگشتم سمتش افروز: ببخشید متوجه منظورتون نشدم. پسر: خب وقتی دو نفر اسماشون رو بهم بگن بعدم فوقش یه دستی بدن میگن اشنا شدیم, ما چه کاری کردیم که شما میگی از اشناییت خوشبختم؟ دیدم راست میگه من حتی اسم بنده خدا رو هم نپرسیدم بعدم میگم خوشبختم. افروز: خب من افروزم البته که اسمم رو میدونین. پسری سری تکون داد و گفت پسر: خوشبختم افروز خانم منم بردیام. افروز: منم خوشبختم. همون موقع رز یکی دیگه از بچه های رستوران اومد رز: افروز کجایی بیا دیگه کلی کار داریم. افروز: ببخشید الان میام. رو کردم سمت پسره، اسمش یادم نمی اومد فکر کنم آخرش یا داشت. چقدر حواس پرت بودم. با تردید گفتم - خب خوشحال شدم پوریا امیدوارم بازم هم رو ببینیم. پسره که مشخص بود داره جلوی خندش رو می گیره با نیشخند گفت بردیا: پوریا نه و بردیا, بعدم من زیاد میام اینجا حتما باز هم رو میبینیم. شرمنده از سوتی که دادم سری تکون دادم و با سرعت دور شدم تا بیشتر از این آبروم نره.
  5. پارت 2 "دو هفته بعد" توی فرودگاه چمدون بدست توی گیت تحویل چمدون وایساده بودم. مامانم یه دستمال دستش گرفته بود و از اولی که وارد فرودگاه شده بودیم گریه میکرد. بابامم کلافه شده بود ولی سعی می‌کرد حرفی بهش نزنه که بیشتر از این ناراحت نشه. چمدونها رو تحویل دادیم، دیگه کم کم وقت رفتن بود. مامان محکم بغلم کرد، در گوشش گفتم افروز:گریه نکن خوشگلم قول میدم زودی هم رو ببینیم. هرچند خودمم زیاد این حرفم رو باور نداشتم ولی چاره ای نبود. محکم بوسش کردم و برای اینکه اشکهام جاری نشن سمت افسون رفتم. با لبخند نگاش کردم با چشمای اشکی و دماغ قرمزش لبخندم رو جواب داد. یاد بچگی هامون افتادم. همیشه به خاطر اختلاف سنی کم دعوامون میشد. سر همه چی، ولی هرچی بزرگتر شدیم بیشتر هم هوای هم رو داشتیم. افسون فقط خواهر بزرگم نبود، اون صمیمی ترین دوستمم بود. هرچند دوست زیاد داشتم ولی با هیچکی اندازه ی افسون راحت نبودم. بغلش کردم و دیگه کنترل اشکام از دستم خارج شد. آروم بهش گفتم افروز: حواست به مامان اینا باشه. نذار زیاد غصه بخورن. لبخند تلخی زد و گفت افسون: جای خالی ورووجک خونه رو که نمیتونم پر کنم ولی باشه هر کاری بتونم میکنم. منم بهش لبخند زدم. دوباره بغلم کرد و گفت افسون: موفق باشی آبجی کوچیکه. با پشت دست اشکهام رو پاک کردم و سمت بابا چرخیدم. نمیتونستم بگم چقدر شرمندم، بابت همه چی، هیچکدوم از اینا وظیفش نبود، ولی هیچوقت هیچ جا چیزی برامون کم نذاشته بود. ناراحت بودم، از خودم بدم می اومد که نتونستم همینجا جواب زحمتهاش رو بدم. اون خوشحالی که حق هر پدر و مادری از قبولی بچه هاشون توی دانشگاه و رشته مورد علاقشون بود نتونستم بهشون بدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم افروز: بابا من خیلی شرمندم، تو لیاقتت دختری بهتر از من بود. بابا آروم بغلم کرد و گفت بابا: تو همیشه همون دختری بودی که همه ی پدرا آرزوش رو دارن. بعد منو از خودش جدا کرد و یه دستش رو روی کمر افسون گذاشت و دست دیگه اش رو روی کمر من. ادامه داد بابا: و من چقدر خوشبختم که دوتا از اون دخترا رو دارم. دیگه از زور گریه نفسم بالا نمی اومد. ترجیح دادم برم تو سالن انتظار و تنها بشینم به حال خودم گریه کنم و اشکهای خونوادم رو نبینم. کیف کولیم رو برداشتم و لبخندی بهشون زدم افروز: خیلی دوستتون دارم. خیلی. دستی تکون دادم و به طرف سالن انتظار حرکت کردم. اشکهام دونه دونه صورتم رو خیس میکردن ولی دیگه سعی نکردم جلوشون رو بگیرم. روی صندلی نشستم، زندگیم مثله یه فیلم از ذهنم گذشت. چه لحظه های خوبی بودن. حتی لحظه های ناراحت کنندشم خوب بودن. الان قدر تک تک داشته هام رو می‌فهمیدم، ولی حیف که دیگه دیره. با صدای اعلام شماره پرواز از جام بلند شدم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت گیت آخر راه افتادم.
  6. مقدمه: بچه که بودم بابام بهم بازی شطرنج یاد داد. همیشه میگفت بهت این بازی رو یاد نمیدم که هر وقت ازت پرسیدن با افتخار بگی بلدم، بهت یاد میدم چون شکل کوچیکی از زندگی واقعی هست. برای هر حرکت و تصمیمت باید کلی فکر کنی، بعضی جاها از رقیب جلویی و خوشحالی بعضی جاها برعکس. بعضی مواقع فکر میکنی با حرکتی که رقیب کرده دیگه بازی رو باختی غافل از اینکه ممکنه ورق برگرده و بازی به نفع تو تموم شه. زندگی همینه! تو لحظه هایی که فکر میکنی تموم خوشی‌های دنیا تمام شدن و تمام آرزوهات نابود شدن، خدا چیزای بهتری پیش روت میذاره که باورت نمیشه. همیشه جمله ی معروف "زمان بندی خدا حرف نداره" یادت باشه. پارت 1 یه نگاه به ساعت رو دیوار اتاق انداختم. هفت و نیم عصر رو نشون میداد. اواسط شهریور بودیم ولی اومدن پاییز کاملا حس میشد. برگ های درختها کم کم داشتن زرد میشدن؛ هوا زودتر تاریک میشد. به کتاب زبانی که جلوم باز بود دوباره نگاهی انداختم، هنوز دو صفحه دیگه باید میخوندم. داشتم زیر لب غرغر میکردم. هرچند همیشه یادگیری زبان های جدید رو دوست داشتم ولی زبان آلمانی یکم سخت بود. تو دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که خواهرش و شوهرش داشتن میرفتن آلمان میگفت دوستم: خواهرم گفته عمرا بذارم بچه گیرم بیاد، خودم به زور زبان یاد گرفتم تحمل یاد دادن به یکی دیگه رو ندارم با یادآوری اون روزا لبخندی روی لبم نشست چه دوران خوبی بودن. یهو در اتاقم به شدت باز شد جوری که دستگیره در از جاش در اومد، خواهرم با تعجب به دستگیره که تو دستش بود نگاهی کرد بعدم یه نگاه به من انداخت زیر لب گفت افسون:بابا منو میکشه حرفشو شنیدم با خنده ای که سعی می‌کردم کنترلش کنم گفتم افروز:منم همین فکر رو میکنم دوباره نگاهی بهم کرد و شونه ای بالا انداخت بهش گفتم افروز: حالا چی شده که اینقدر مهمه که به خاطرش تلفات دادی؟! انگار حرفش یادش اومده باشه دستگیره رو انداخت یه گوشه و اومد تو اتاق افسون: آبجی جون در رو ول کن اصلا این در و اتاق دیگه مهم نیست، الان تو فقط به دوتا چمدون خوشگل نیاز داری. با حالت گیجی نگاش کردم افروز: یعنی میگی اتاقو ول کنم تو چمدون بخوابم؟! یه نگاه یعنی تو چقدر خنگی بهم کرد و گفت افسون: نه خره، میگم ویزات اومده تا یه ماه دیگه باید بری. من با یه قیافه متعجب گفتم افروز:نه! چرا انقدر زود من توقع نداشتم الان بیاد. افسون با کلافگی گفت افسون: همچین میگی زود انگار درخواست حمله به آمریکا رو داده بودی باید بررسی و آماده سازی میشد، بعدم همچین زودم نیست؛ یه ساله منتظری، حالا هم پاشو بیا تو سالن مامان یه لیست نوشته قبل از رفتن باید بخریم بیا ببینش چیزی خواستی اضافه کن. و در حالی که باز به دستگیره نگاه می‌کرد و زیر لب به کشور چین بد و بیراه میگفت از اتاق بیرون رفت. یه نگاه کلی به اتاقم انداختم دلم برای همه چی تنگ میشد حتی این اتاق. دلم نمیخواست برم حس میکردم وقتی برم اون افروز اصلی هم اینجا جا میمونه، امیدی برای آینده و آرزو هام نداشتم ولی بابام اصرار داشت تا وقتی برای رویاهات بجنگی میتونی به واقعیت تبدیلشون کنی. مامان صدام کرد. ترجیح دادم بیشتر از این فکر نکنم و همه چی رو به تقدیر بسپارم.
  7. Nwgin

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    اسم اولین رمانی که خوندم غزال بود مال خانم طیبه امیر جهادی یادمه تو راهنمایی همه خونده بودنش فقط من مونده بودم از رو حس کنجکاوی خوندمش ولی بعد برام جذاب شد دومیشم پریچهر بود که انقدر گریه کردم مامانم کتابو ازم گرفت با التماس پسش گرفتم 😂
  8. نام رمان:تو متعلق به منی نویسنده:nwgin ژانر:عاشقانه_طنز_اجتماعی هدف:نشان دادن سختی های زندگی و غیر قابل پیش بینی بودن آن / همیشه پشت هر اتفاق ناگواری خوشحالی های باور نکردنی وجود داره ساعات پارت گذاری:هر جمعه خلاصه: داستان درباره دختر 20 ساله ای هست که مجبور به ترک کشور میشه و در حالی که فکر میکنه همه ی رویاهاش با رفتنش از کشور از بین رفته اتفتقات تازه ای براش می افته که به کل ارزو های نوجوونیشو از یاد میبره ناظر: @Diawl
×
×
  • جدید...