رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

armila98

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

24 Excellent😃😃😃😃

2 دنبال کننده

درباره armila98

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. سری به نشونه تایید تکون دادم _اینم باید بگم که من حقوق خوبی میدم اما به اندازه ی حقوقی که میدم هم ازتون کار میخوام. هفته ی اول هر روز با زمانی میری مسیر..مسیر های ویزیتت رو هم برات مشخص میکنن. بعد از تموم شدن اولتیماتوم های تایا به همراه زمانی از اتاق خارج شدیم و رفتیم اتاق زمانی برای تعیین مسیر . زمانی ۱۰ تا خیابون رو که مسیرم بود به همراه تک تک کوچه و پس کوچه هاش و همه مغازه ها و اسماشون برام پرینت گرفت و به همراه بروشور محصولات هنکل بهم داد. همینطور که داشتیم از شرکت خارج میشدیم _راستی گوشیتو به خانوم احسان پور برات برنامه ها رو بریزه با این سر از حرفش در نیاوردم ولی کاری رو که گفت انجام دادم ...واقعیتش بد جوری موش شده بودم جلوشون صدام در نمیومد اصلا. دوتا برنامه برام ریخت و طرز کارشو یادم داد یکیش جی پی اس بود برای اینکه از مسیر اگه خارج بشیم و بخوایم بپیچونیمشون سریع متوجه بشن و اخراج دومی هم برای ثبت سفارش بود که وقتی مغازه بودم سفارش مشتری ها رو تو اون برنامه ثبت میکنم و میاد برای شرکت بعد اونا طبق روزی که گفته شده برای مشتری ارسال میکنن. بیرون شرکت ایستاده بودیم که زمانی نگاهی سئوالی بهم انداخت _ماشین نیاوردی؟ وا مگه ماشینم میخواست این کار...ای خدا عجب گیری کردما هول شدم برای همین گفتم _اصلا حواسم نبود یادم رفت _باشه امروز با ماشین من میریم ولی از فردا خودت ماشین بیار چشمی گفتم و یکی یکی مسیرا رو شروع کردیم. برام مسیرا رو تو هفته تقسیم کرده بودن هر مسیر برای یه روز بود. تو هر مغازه ای میرفتیم همه براش خم و راست میشدن میگفت اینو بخرین قبول میکردن.چه ابهتی داشت قیمتا خیلی سخت بود تقریبا ۱۲تامحصول برای من بود که شوینده های لباس بودن با قیمتای مختلف و تعداد در کارتن متفاوت.زمانی تاکید داشت که فردا حتما باید قیمتا رو یاد داشته باشم.یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود خواستم بپرسم که گفت _همونطور که میدونی هدف یعنی تعداد باکسی که باید بفروشی و هدف ماهانه ت کلا ۱۲۰۰ باکس.یعنی در مجموع کل محصولات باید ۱۲۰۰ باکس فروخته باشی و هدف روزانه ات هم ۴۰ باکس.توی این ۱۲۰۰ تا اگه جدا جدا برای هر محصول به تعداد هدفش اگه برسی برای هرکدوم یه پورسانت معینی دریافت میکنی.راستی جمعه ها کاریه و اینکه مرخصی هم خیلی کم میدن اگه مرخصی ضروری بخوای باید ۴۸ ساعت قبل نامه ش روی میز من باشه که تایید کنم یا نه درغیر این صورت مرخصی در کار نیست. هنگ کرده بودم .آخه این همه کار ؟ چقد باید حقوق بگیرم که به دردسراش بیارزه؟برای همین بدون فکر پرسیدم _میشه بپرسم حقوقم چقدره؟ زمانی همینطور که ماشینو پارک کرد تا فروشگاه بعدی رو ویزیت کنیم گفت _ما یه حقوق پایه داریم که بر اساس قانون کار ماهی ۱۵۰۰ ولی اینطوری نیست که اگه به هدف هم‌نرسی این ۱/۵رو بگیری پس حواستو جمع کن و یه پورسانت که اگه حدفتو بزنی ۲تومن پورسانتت میشه و یه هدف فاکتور هم داری اگه به تعداد فاکتور گفته شده برسی هم ۵۰۰ تومن بابت اون و اون هدف های خوردی هم که گفتم باهم ۵۰۰ تومن که جمعا اگه هدف بزنی میشه ۴/۵ البته آسونم نیست خیلی سخته باشنیدن مبلغ حقوق داشتم بال درمیاوردم هرچی باشه از پسش برمیام دریا صبح تا شب تو اون شرکت کار میکنه ماهی ۱/۵یا ۲تومن میگیره دیگه نهایت ۲/۵ پس منم میتونم اولین روز کاریم تموم شده بود و زمانی گفته بود امروز عصر مسیر نمیریم تا فردا که من قیمتا رو یاد بگیرم برای همین یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه تا رسیدم ساعت۲/۱۵بود فقط مونده بودم قضیه ماشینو چجوری به بابا بگم
  2. armila98

    مشاعره با اسم رمان (:

    می گل
  3. مامان نگاهی به دریا کرد _دریا ملیحه خانومو میشناسی؟ _آره چطور مگه؟ مامان صداشو پایین تر اورد و گفت _میگه واسه پسرش جواد برای تو بیان صحبت کنن البته من چیزی نگفتما گفتم بعدا خبر میدم ...چند روزیه منو کلافه کرده همش زنگ میزنه که چی شد بیایم یا نیایم دریا سرشو بلند کرد چشماش که سرد و بی روح شده بود _نه من قصد ازدواج ندارم از سره سفره بلند شد _خدافظ من میرم دیگه دیرم شد مامان که تو فکربود منو نگاه کرد _دنیا؟ _جونم _به نظرم دریا یه چیزیش هست نه؟ من متوجه میشم هرچقدرم که ازم پنهونش کنه همه حرکاتشو میفهمم تو از زیر زبونش میکشی که چی شد؟ خیلی نگرانم لبخندی زدم _مامانه ماهم نگران نباش درست میشه..اونم چشم حواسم هست بهش ازش میپرسم مامان دلش اروم شده بود _خب منم برم خوب نیس دیر کنم داشتم کفشامو میپوشیدم که بابا اومد _وایسا من میخوام برم مغازه توام میرسونم _نه بابا خودم میرم حریفه بابا نشدم و بالاخره منو رسوند. استرسم برای اولین روز کاری خیلی زیاد بود.نگاهی به ساعت انداختم ۷:۲۵دقیقه بود کم کم مدیرا داشتن میومدن.با اومدن زمانی سرپا ایستادم بعد از سلام دادن بهش گفت _چرا نرفتی هنوز داخل؟ نگاهی به اتاق مدیریت انداختم _آخه فکر نمیکردم کسی اومده باشه پشت سرش وارد اتاق شدم تایا در حال ور رفتن با گوشیش بود سرشو بالا اورد _من وقتمو از سره راه نیاوردم که بخوام برای شما خرجش کنم دروغ چرا ...خیلی ترسیده بودم اصلا کسی تاحالا اینقدبهم امرونهی نکرده بود. _نمی دو... بدون توجه وسط حرفم گفت _اونایی که بامن کار کردن میدونن..بچه ها یه دیقه دیر میرسیدن ۱۰۰تومن جریمه میشدن. داشت صحبت میکرد که تقه ای به در خورد و یه اقایی وارد شد.تایا درجواب سلامش سری براش تکون داد. _با اقای زمانی که اشنا هستی.ایشونم آقای مستوفی نماینده و اقای موثق که روز مصاحبه بودن مدیر منطقه و منم هم مدیر ناحیه هستم. یکی یکی داشتم اسماشو تو دهنم میسپردم _درضمن ساعت کاری از ۷:۳۰صبح تا ۲ و۵عصر تا۸شب هستش.هرساعتی که مدیرا و نماینده و سرپرست و البته شرکت باهات تماس داشتن باید جواب بدی و هیچ عذر و بهانه ای موجه نیست.همیشه من نیستم و فقط مواقع خاص و جلسات میام لبخند محوی رو لبم نشست که از چشمش دور نموند _که جهت اطلاع باید بگم اقای زمانی هستن و تمام نکات رو به من میگن.
  4. عمو محمود چایی داغش رو مزه مزه کرد _اصلا علی کلا بازار خرابه من خودم همیشه روزی ۲ تومن دخل میزدم اما الان هیچ به ۵۰۰ هم‌نمیرسه. بابا چشماشو بست وسری تکون داد _واقعا نمیدونم دیگه تهش میخواد چی بشه مهسا و دریا داشتن باهم پچ پچ میکردن خیلی کنجکاو بودم رفتم پیششون نشستم و حرفشونو قطع کردن با چشم خط و نشونی برای دریا کشیدم و رفتم تو آشپزخونه پیش مامان و خاله . _خاله پس تو کی میخوای این بلدزرتو زن بدی؟ محمد بدو بدو اومد تو اشپز خونه ناخونکی به سیب زمینی های قیمه مامان زد _چته تو مگه جاتو تنگ کردم ستمو روس قفسه سینه م گذاشتم ونفس عمیقی کشیدم _هووف.زهره م ترکید یواش بابا خاله لبخند زنان اومد سمتم _یه دختره خوب واسش پیدا کردم البته من که نه پشت چشمی برای محمد نازک کرد و ادامه داد _خودش پیدا کرده _عه به به کی هست حالا؟ محمد دیگه دید بحث داره داغ میشه رفت مامان درحال برنج کشیدن گفت _بیا این زعفرونو تو بریز،حالا قراره با خاله بریم یه روز خونشون مشغول تزیین برنج بودم که خاله گفت _والا خاله جان ،اقا و خانوم تموم حرفاشونو باهم زدن ما فقط باید بریم‌ تاریخ عقد و عروسیو مشخص کنیم البته خانواده شونو دورادور میشناسم آدمای خوبین اینقدر فکرم درگیر بود که نتونستم با خاله هم کلام بشم مشکلات خودمو یادم رفته بود و همه حواسم پیش دریا و مهسا بود چیزی که کنجکاویمو بیشتر میکرد این بود که مهسا ارشد مامایی داشت و یه کلینیک افتتاح کرده بود و شاید حرفای دریا ربطی به شغل مهسا داشته باشه. اون شب هم‌مثل شبای دیگه گذشت صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم اول فکر کردم الارمه بعدش شماره رو که دیدم با صدای نه چندان مناسبی جواب دادم _بله _سلام زمانی هستم مثل فشنگ از جام پریدم _سلام اقای زمانی بفرمایید _امروز بیا برای شروع کار با صدایی که دیگه خبری از خوابالودگی توش نبود گفتم _چشم حتما نگاهی به ساعت اتاقم انداختم ۷ بود سریع آماده شدم و از اتاق زدم بیرون بابا و دریا و مامان دور سفره مشغول خوردن صبحانه بودن. دریا نگاهی بهم کرد _به به کله سحری کجا شال و کلاه کردی لبخند پهنی زدم نشستم سره سفره درحالی که لقمه حیدری واسه خودم میگرفتم _از شرکت زنگ زدن گفتن بیا بابا نیم نگاهی بهم کرد _کدوم شرکت بابا جان چایی پرید تو گلوم با من و من گفتم _شرکت هنکل یکی از دوستان بهم معرفی کرد به عنوان حسابدار برم مامان و دریا که متوجه شدن حواسم هست مشغول خوردن صبحانه شدن _تو که حسابداری بلد نیستی دریا جونمو خرید چون اوله صبح واقعا بیشتر از این مغزم کار نمیکرد که حرف ردیف کنم _مگه من از تبلیغات و عکاسی چیزی سرم میشد رفتم تو کار یاد گرفتم دیگه بابا که خیالش آسوده شده بود دیگه چیزی نگفت و رفت تو اتاق
  5. مامان ریز خندید و سرشو تکون دادن _الهی من قربونه اون نجابتت برم آخه بابامو باهمین کارات انداختی تو دام دیگه بلا دریا از پهلوم نیشگونی کند و طوری که سعی میکرد صداش بالا نره _خبه خبه بیا اینجا چاپلوسی نکن شکلکی براش در اوردم وقتی مطمئن شد مامان از آشپزخونه رفته بیرون زیر گوشم گفت _چیکار کردی؟ _هیچی از اونا که خبری نشد یه شکلات برداشتم و از پشت نشستم رو سنگ کانتر و ادامه دادم _میدونستم آبی ازشون گرم نمیشه و الکیه همچی حالا بیخیال درست میشه تو چه خبر؟امیر چیشد؟ _نمیدونم اونم درگیره هرچی زنگ میزنم جوابمو نمیده چشامو با حرص بستم _اخه خواهره من کدوم ادمو دیدی بره شمال مثلا واسه کار وجلسه بعد جواب تلفنم بده...آخه یکی نیس بهش بگه حیفه نون تو دریا به این خوشگلی داری د اخه دریا میخوای چیکار دیگه دریا به یه لبخند زورکی اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت واقعا زیبا بود خواهرم، باهم سه سال تفاوت سنی داشتیم دریا ازم بزرگتر بود، واقعا چشاش رنگ دریا بود یه آبیه خاص موهاش ولی به بابام رفته بود روشن،تقریبا خرمایی چشم و ابرو و بینی و لب معمولی داشت.درکل ازمن خوشگل تر و جذاب تر بود من لاغر و نحیف ولی دریا به لطف کلاسای ورزشی که میرفت خوش فرم ومتناسب بود. یه حسی بهم میگفت امیر همش به دریا دروغ میگه و میپیچونتش ته و تو ماجرا رو اخر من در میارم. خاله اینا اومدن خانواده مادری من تشکیل شده از یه دایی و یه خاله ،داییم که کوچیکترین فرزند خانواده س بازاریه و یه دختر ۱۰ ساله داره .خاله فروزان هم از مامان بزرگتر و فرزند ارشد خانوادس یه دختر داره به اسم مهسا که رفیق جینگه منه و دوسال ازم بزرگتره و یه پسر هم به نام محمد که اولین نوه خانواده س و ۳۰ سالشه.
  6. _اطلاعاتت بدک نیست چشمام چهارتا شد.... مرتیکه تو میخواستی منوگیر بندازی فکر میکرد بلدنیستم حالا که جواب دادم میگی بدک نیست . _هادی تو سئوالی داری بپرس این یارو ام که انگار گیج شده بود نگاهی به خوشبو کننده روی میز انداخت و گفت _فرض کن میخوای اینو به من بفروشی چیکار میکنی؟ نگاهی بهش انداختم _سلام حسینی هستم از شرکت هنکل خدمتتون رسیدم . به تایا نگاه کردم _و خصوصیات و ویژگی های اینو میگم بهش ترغیبش میکنم به خریدن تایا سری به نشونه تایید تکون داد _خوبه.چرا نگفتی مزاحمتون میشم گفتی خدمت میرسم _چون جملات منفی رو نباید به مشتری گفت لبخند نامحسوسی زد و به اون یکی نگاه کرد _زمانی تو بپرس.ایشون اقای زمانی سرپرست فروش هستن زمانی تشکر چاپلوسانه ای کرد وای خدا چرا همه اینا از این یارو تایا میترسن؟ _این خودکارو میخوای بفروشی چیکار میکنی؟ به خود کار توی دستش نگاه کردم _وارد مغازه که شدم بعد از معرفی خودم و محصولم از مشتریم میخوام که چیزی رو یادداشت کنه وقتی خواست از خودکار خودش استفاده کنه منم اینو بهش میدم و میگم‌با این بنویس تا خودش متوجه بشه که کیفت محصولمون تا چه حدی هست. کف همشون بریده بود.از خودم راضی بودم و البته برای اولین بار از رشته تحصیلیم چون این اطلاعات چیزای اولیه ای بود که توش یاد گرفتم البته برای خودمم خیلی مسخره بود ولی انگار پایه و اساس کار اینا همین چرندیات بود. زمانی خواست چیزی بگه که تایا مانعش شد وگفت _گوشیتون در دسترس باشه زیر لب تشکری کردم از اتاق بیرون زدم مرتیکه فکر میکنه نوبرشو آورده حالا انگار همون لحظه بگه قبولم کرده یا نه چی میشه. ۱۰ روز از روز مصاحبه گذشت ومن بازم از دنبال کار گشتن دست برنداشتم مدام میرفتم شرکت دریا اینا تا فرجی بشه و یه جای خالی داشته باشن اما انگار کار واسه من طلسم شده بود،خاله بعد از تماسی که مامان باهاش گرفته بود قبول کرد که ضمانت بابا رو برای وام بکنه و مامان برای تشکر امشب شام دعوتشون کرده بود. دریا تو آشپز خونه مشغول کمک به مامان بود آروم و بیصدا طوری که سعی میکردم بابا از چرت عصرش بیدار نشه پاورچین پاورچین رفتم تو وآشپزخونه _فروغ جون؟ کاری باری؟ سالاد مالادی تزیین مزیینی چیزی داری بگو دنیا دیزاین در خدمت شماست
  7. سلام دوستان❤️ سعی میکنم هر روز چندتا پارت بذارم تا جایی که باروند داستان کمی آشنا شید😉 _____________________________________________________________________________________________________________________________ لباسامو پوشیدم و با خداحافظی عجله ای حرکت کردم توراه کمی با مهشید حرف زدم بابت اینکه معرفیم کرد و کارامو جلو انداخت تشکر کردم.جلو شرکت رسیدم «نمایندگی شرکت پخش محصولات هنکل آلمان» چه دکوپوزی داشتن استرس کل بدنمو گرفته بود ولی گفتم اگه بد حرف بزنن و بازم‌مثل بقیه جا ها انتظار بیخود داشته باشن یه دقیقه ام نمیمونم و قید کار کردنو میزنم.آهسته و با طمانینه راه میرفتم و کارمنداشونو نگاه میکردم منشی ها با صدقلم ارایش و خیلی راحت با اقایون برخورد میکردن،خوشحال بودم از اینکه به عنوان منشی نیومدم.سمت یکی از خانوما که پشت میز نشسته بود و مشغول خوش و بش بود رفتم کمی صدامو صاف کردم که از لرزشش کم شه. _ببخشید من برای مصاحبه اومدم نگاهی به سرتا پام انداخت _بشین صدات میکنم تقریبا ۱۰دقیقه ای گذشت که دیدم همه از جاشون بلند شدن ولی من نشسته بودم و سعی کردم سرمو بالا نیارم با نزدیک شدن صدای پای اون شخص تپش قلبم‌بیشتر شده بود‌ یکی یکی سلام میکردن ولی جوابی دریافت نمیکردن انگار عادت داشتن به این سلام های بی جواب. یکم که گذشت خانومی که فهمیدم فامیلش تقوی بود گفت _خانوم حسینی بفرمایید اتاق مدیریت. کل بدنم یخ کرده بود.اولین بار تو عمرم میخواستم مصاحبه بشم.اروم خودمو به پشت در رسوندم و با مکث در زدم صدای نشنیدم و برای همین درو باز کردم چشمم به سه تا مرد تقریبا هیکلی افتاد یکی پشت میز مدیریت و اون دوتاهم رو به روی هم پشت میز کنفرانس نشسته بودن.آب دهنمو با صدا قورت دادم _سلام جوابی نشنیدم برای همین جلو رفتم و مدارکمو به مردی که پشت میز ریاست نشسته بود دادم نگاهی به مدارک انداخت _فرم پر نکرده بودی‌؟ با صدایی که از شدت استرس از ته چاه در میومد گفتم _نه اقای پرواز بهم گفتن امروز بیام برای مصاحبه نگاهی بهم انداخت _اینجا من میگم کی،چیکار کنه کلافه فوتی کرد به یکی از اونا که اسمش هادی بود گفت _هادی یعنی وقتایی که من نیستم اون میاد اینجا جولون میده توام هیچی نمیگی ؟این مردک چرا فکر میکنه اینجا کاره ایه؟ مگه پدرش چند درصد سهام داره از ۵ درصد بیشتره؟؟ هادی که انگاه دستپاچه شده بود _نه جناب همون ۵درصد، متنها ایشون از آشناهاشون بودن برای همین گفته کمی کارش جلو بیوفته تقریبا داد زد _بیا بشین نشستم و دستامو تو هم قفل کردم که لرزشش پیدا نباشه. با صدای مدیر که تو صحبتا فهمیدم فامیلش تایا س سرمو بلند کردم. _سابقه کاریم که نداری. چندتا سئوال دارم ازت بنظرت تو اگه ۱۰ تا محصول داشته باشی بخوای اینا روبفروشی به کسی میدی که تو یه ساعت و بدون چک و چونه ازت بخره؟ یه چیزای حالیم بود از این حرفه خب بالاخره رشته دانشگاهیم بود _نه محصولاتم رو سعی میکنم‌بین چند نفر تقسیم کنم حتی شده با صحبت کردن و راضی کردنشون چون اینجوری دامنه فروشم گسترش پیدا میکنه ابرویی بالا انداخت و منو نگاه کرد انگار تعجب کرده بود لبخند رضایت روی لب هام بود و سعی کردم پنهونش کنم. _و اما سئوال بعد...مارک آپ و مارژین یعنی چی؟و تو اگه تو فروشگاه باشی مارک آپ رو ارائه میدی یا مارژین؟ من که استرسم کم شده بود با تحکم‌بیشتری جواب دادم _مارک‌اپ‌ نسبت حاشیه سود به قیمت خرید و مارژین نسبت حاشیه سود به قیمت مصرف کننده س .و من برای ترغیب مشتری مارژین رو ارائه میدم چون توی مارژین حاشیه سود بیشتر به نظر میرسه.
  8. کلافه نفسمو با صدا بیرون دادم.شاید باید به ویزیتوری فکر میکردم.خواستم از اول با بابا درمیون بذارم ولی پشیمون شدم؛باید یه چند روزی میگذشت اگه خوب بود میگفتم.از اتاق مشترکم با دریا اومدم بیرون مامان که داشت سریال مورد علاقه شو میدید گفت _چایی میخوری؟؟ _نه مرسی بی حرف نشستم جلوی تلویزیون و مثل مامان غرق فیلم شدم. با صدای زنگ موبایل مامان به خودم اومدم _جانم دریا حواسمو جمع کردم ببینم چی میگن دریا هیچ وقت این موقع از روز زنگ نمیزد معمولا خیلی سرش شلوغه آخه دستیار رئیس شرکتشون بود. زیر چشمی مامانو نگاه کردم که گفت _اها ...اها...ینی چندتا ضامن میخواد ضامن؟ پس وام میخواستن بگیرن خب مگه من آدم نیستم منم درجریان قرار بدین بابا! _باشه ..یکیش که خودمم ،حالا حتما باید فرهنگی باشه؟ _...... _به خاله میگم شاید قبول کرد. فکرم درگیر شده بود آخه مامدن اینا وامو برای چی میخواستن تا دیدم گوشیو گذاشت رو میز بهش گفتم _مامان وام چرا چشاشو تو کاسه چرخوند _صاحب مغازه میگه یا بلند شین یا پول پیشو اضافه کنین _ای وای چه داستانی شد.حالا چقدی میخواد ؟ مامان داشت شماره خاله رو میگرفت گوشیو گذاشت کنار گوشش _گفته۲۵تا ۳۰ سرم سوت کشید.آخه تو این شرایط ۳۰تومن از کجا بیاریم _نمیشه کلا مغازه رو جمع کنه بابا ؟ مامان بعده اینکه مطمئن شد کسی جواب نمیده گفت _نه تازه کلی روکش و کفپوش ریخته تو مغازه هنوز موعد چکاش نرسیده جمع کنه؟ضرره همش دیگه چیزی نگفتم تازه اگه ضامن هم جور میشدمعلوم نبود ماهی چقد باید قسط بدن. باصدای لرزش گوشی به خودم اومدم یه شماره ناشناس بود بلافاصله جواب دادم _سلام صدای پر عشوه یه خانوم‌که تابلو بود به زور سعی داره نازکش کنه تو گوشی پیچید _سلام .خانوم حسینی؟ تو دلم ایشی گفتم و قیافه مو کج و کوله کردم _بفرمایید خودم هستم _از نمایندگی هنکل تماس گرفتم . امروز ساعت ۱۲ تشریف بیارین برای مصاحبه مصاحبه ی چی من که فرم‌پر نکرده بودم!!چقد خره این مهشید میره بابا بعد از پرسیدن آدرس و مدارک مورد نیاز قطع کردم مامان رو کرد بهم که یعنی کی بود _مامان به مهشید واسه کار سپرده بودم اونم انگار بلافاصله به یکی از آشناهاشون زنگ زده و بدون فرم‌پر کردن گفتن بیا مصاحبه مامان لبخند زد _واسه چه کاری؟ دودل بودم بگم‌ویزیتوری یا نه دستپاچه شده بودم _راستش ویزیتوری مامان کلافه گفت _اخه تو که میدونی بابات میگه نه _مادرِ من اگه نمی خواستین برم ویزیتوری نبایدم میذاشتین این رشته رو میخوندم هنوزم‌که قبولم‌نکردن باید برم مصاحبه مامان سری تکون داد _پس فعلا به بابات چیزی نگو لبخند کم‌جونی زدم _قربونت برم من. نگاهی به ساعت انداختم ۱۰:۳۰بود...هنوز وقت داشتم تو شهر دو وجبی ما طولانی ترین مسیر نیم ساعته یه مقدار از استرسم‌کم‌شده بود کم‌ کم شروع به آماده شدن کردم یه مانتو سرمه ای و شلوار جین و مقنعه مو برداشتم خواستم بپوشم که نگاهم تو اینه به خودم افتاد‌...بد بود بدون ارایش برم،دستی به سر و روم‌ کشیدم صورتم بهتر شد و یه رنگی به خودش گرفت.قیافه م عالی و لب قلوه ای و اینا نبود چشم و ابرو ی مشکی لب و بینی معمولی ولی اینقد لاغر بودم‌که توی صورتم‌چیزی به عنوان گونه وجود نداشت فقط وقتی میخندیدم دوتا گردو میشدن زیر چشمام.کلا صورتم لاغر بود و زیبایی خیره کننده ای نداشتم به نظرم.فقط از موهام خوشم میومد خیلی صاف بود و من وقتایی که میخواستم فر باشه بعد از حموم مامان برم میبافتشون ،باز که میکردم پیچ و تاب دار میشد.
  9. توهمین فکرا بودم بابا زنگ زد: _کجایی دخترم _نزدیک خونه ام بابا سره کوچه _اها باشه پاهام دیگه از درد ذوق ذوق میکرد وارد ساختمون شدم آسانسورو زدم که بیاد ولی نه انگار گیر کرده بود مثل همیشه،ای خدا فقط همینو کم داشتم که۵ طبقه برم بالا .بوی قرمه سبزی مامان داشت هوش از سرم میبرد مثل چی بو میکشیدم و میرفتم پله هارو بالا . بعداز ناهار مامان رو کرد به من _خب تعریف کن مادر چی شد کجاها رفتی اون موقع که بهت گفتم بگو برام گفتی گشنمه حالا که سیر شدی بگو لیوان آبو یه نفس سر کشیدم _هوووف هیچی بابا از این شرکت به اون شرکت از این اداره به اون اداره حقوقی نمیدن که خاک بر سرا ...واسه دوزار ده شاهی کلی از آدم کار میکشن بابا آروم گفت _من که گفتم نمیخواد بری به دریاهم گفته بودم شماها حرف منو گوش نمیدین فکر میکنین من نمیتونم زندگیو اداره کنم؟ یه بغضی تو صداش موج میزد که دلمو به درد میاورد. _نه پدر جان من بخدا به پیر به پیغمبر من میخوام روی پای خودم بایستم ربطی به پول و اینا نداره که . تودلم گفتم حالا۹۹درصدش واسه پوله ها اون یه درصدم دوست دارم مستقل باشم. مامان ظرفا رو جمع کرد و رفت توی آشپزخونه تقریبا یه هفته گذشته بود و من نتونستم کارِ خوب پیدا کنم تو اتاق نشسته بودم و به سرم زد که به مهشید برای کار رو بزنم ،مهشید یکی از دوستای صمیمیم بود که قبلا باباش کارخونه دار بوده خودشم خیلی آشنا داره... جواب نمیداد داشتم قطع میکردم که گفت _بله سلام مهشید خوبی _مرسی شما _وا نشناختی خیلی بیشعوری _شناختم بابا صدای گور به گوریت تابلوئه _مهشید تو جایی آشنا واسه کار نداری _چه کاری مثلا _یه چی که پولش کم نباشه آبرو مند باشه عمدا آبرو مندو گفتم که فکری نکنه درموردم _شاید نشه اسمشو همچین کار خوب گذاشت ولی بدک نیست به نظرم تو از پسش برمیای _چه کاری؟ _والا محسن(دوست پسر قبلی مهشید) یکی دو ماه پیش بهم سپرده بود واسه شرکت باباش اینا یه ویزیتور خانوم پیدا کنم از بین بچه ها آخه نه که یکم کارشون سخته و دنگ و فنگ داره هرکی میره سریع میاد بیرون و استعفا میده _خب مگه رابطه دارین هنوز باهم؟ _نه اونجوری... ولی چرا حرف میزنیم هنوز _تو کی هستی دیگه بابا، چندتا چندتا ،گیر نکن تو گلوت _ما اینیم دیگه میخوای برای توام چندتا کیس خوب پیشنهاد بدم..بعدشم ولی جدای از شوخی بو محسن فقط جاست فرندیم _باشه تو خوبی _نگفتی چیکار کنم _نه عزیزم من حوصله شو ندارم ۲۴ ساعت به یکی آمار بدم کجام با کیم _گندت بزنن ،ببین من به محسن زنگ میزنم اگه کسی رو نگرفته بودن میگم که امروز ردیف کنه بری کارت جلو بیوفته حداقل فقط تایید رئیس روساشون بمونه بعد از تشکر بایه خدافظی سرسری تماسو تموم کردم.
  10. درو محکم بهم کوبیدم و اومدم بیرون زیرنگاه سنگین کارمندا آروم بی شرفی نثارشون کردم و به راهم ادامه دادم مرتیه عوضی فکر میکنه نوکر پدرشم هرکار گفتم بکن ، تا بوق سگ کارکن،تعطیلیا اینجا تعطیل نیس ، کارای خدماتیم بکن ، هزار کوفت و زهرمار دیگه واسه چقد ۴۰۰تومن دیگه اینو پیش بچه هم بندازی یه ماه نمیدونه چجوری بگذرونه چه برسه به من. درسته کسی مجبورم نکرده بود کار کنم ولی خب خدارو خوش نمیومد درحالی که خواهرم داره میره سرکار من بعده فارق التحصیلی وبال گردن مامان و بابا با یه حقوق بازنشستگی و یه مغازه کوچیک تو کوچه پس کوچه بشم. بد نبود وضع مالیمون ولی خوبم نبود مثل همه آدمای معمولی قسط و بدهی داشتیم،درآمد خانواده مون هرچند کم بود ولی بالاخره میرسوندیم خودمونو به آخر ماه.ولی بازم‌ مامانم همیشه خداروشکر میکنه و میگه همین خونه ۶۰متری هست وگرنه تو این اوضاع مملکت معلوم نبود باید ماهی چقد اجاره میدادیم.بی هدف تو خیابون راه میرفتم خسته شده بودم هرجا میرفتم یا منشی دربست میخواستن یا کارای نظافتی ،فارق التحصیل بازاریابی بودم ولی خب مدرک سیخی چند،بذار دم کوزه آبشو بخور همچی فقط پارتی و بس. حالا کار پیدا کردن یه درده راضی کردن بابا واسه منشی بودن یه داستان دیگه ... زنگ زدم به خواهرم ببینم اون تونسته برام کاری بکنه یا نه. بعداز چندتا بوق صدای خسته ش توی گوشم پیچید _جونم دنیا _سلام چطوری _چی بگم اینقد خسته م نای صحبت کردن ندارم _کاری نتونستی برام بکنی _آااام ..والا نه...اینجا کاری نداره که بدرد تو بخوره ولی حالا بازم با بچه ها میگم ببینم چی میشه این ربیعی هم اینقد سگ شده نمیشه باهاش حرف زد میترسم واقعیتش چیزی بگم خودمم اخراج کنه _خیلی خب باشه مواظب خودت باش _توام؛خداحافظ در مونده گوشیو قطع کردم،دیگه واقعا باید یه فکری میکردم آخه دریاهم تو اون شرکت فکستنی تبلیغات چه کاری میتونه برام انجام بده خودش حقوق بدی نمیگرفت در حدی بود که بتونه به مامان و بابا کمک کنه تو مخارج زندگیمون.منم دلم یه کاری مثل دریا میخواست صبح برم تا غروب بعدش برگردم سرماه یکی دوتومن پول بزنم به جیبو باز روز از نو روزی از نو چه میدونم شاید بقول مامان هنوز قسمتم نیست که برم سرکار. یادمه اون موقع ها اولش که وارد جو دانشگاه شدم فکر میکردم دیگه دنیای کسب و کار لنگه منه ولی زهی خیال باطل.
  11. «مقدمه» این منم یک زن چقدر دلتنگم در این دنیای درد چقدر بی کس،چقدر بی جان، چقدر خسته بی کس ترین بی کس در این دنیای بی نامم برای ذره ای شنیدنت،خواندنت،بوییدنت،لمس صدایت به انتظار نشسته ام دنیا را به دنبالت بودم با پاهای آشفته از رسیدن اما کوچه باغ شعرت درون باغ نقاشی ام بود میان دیوار اتاقم
  12. نام رمان:دنیای درد نویسنده:armila98 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی،تراژدی،عاشقانه،واقعی هدف:حمایت از زن بودنِ زنانِ سرزمینم. ساعات پارت گذاری:هر روز 10شب خلاصه:داستان از وقتی شروع میشه که دنیا عزمش رو جزم میکنه تا مستقل بشه،تقدیرِ دنیا زندگیشو با فراز و نشیب های زیادی مواجه میکنه داستان براساس واقعیت. ناظر رمان: @MAR_YAM
×
×
  • جدید...