رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

hana81

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    475
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد hana81 در 16 دی

hana81 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,510 Excellent😃😃😃😃

درباره hana81

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 12 تیر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,521 بازدید کننده نمایه
  1. این روزها یک تلنگر کوچیک

    یه بی تو جهی ساده …

    کافیه تا بشینم ساعتها به حال خودم گریه کنم

    دلخوشی هام کم شدن و دغدغه هام زیاد

     

    ببین دنیا دیگه توان ندارم 

    سخته فهمیدنش ؟!

  2. hana81

    دوست داری واسه تولدت چی بخرن؟😜

    گوشی دوربین
  3. علیییییییییییی 

    بیا برو تو صفحه نقدم یه چی بنویس داره کپک می زنه 

  4. hana81

    کودکی تلخ اما شیرین | دختر تابستان

    پارت شانزدهم پزشک تا کودک غرق در خون را در دستان پدر دید سریع اعلام کرد که کودک را بستری کنند و بلافاصله روبه پدر کرد و گفت: - جناب آقای... پدر با حال خراب روبه دکتر کرد و گفت: - انوار هستم، آقای دکتر. - جناب انوار، دخترتون وضع خوبی نداره، باید هر چه سریع تر از سرش عکس گرفته بشه تا علت این همه خون مشخص بشه. پزشک بعد از گفتن این حرف، حنانه را به سمت اتاق عکس برداری برد تا از سرش عکس بگیرند. پدر به یک باره شکست، گویی دیگر هوایی برای نفس کشیدن پدر کافی نبود، دیوار های بیمارستان دور سر پدر می چرخیدن، اما الان وقت نشان دادن ضعف نبود، او کودک تو راهی داشت، او زنی باردار داشت که نگران کودکش بود و درآخر کودک غرق در خونی داشت که حالا باید دست به دامن خدا می شد که او را نجات دهد. با کمری خمیده از در بیمارستان خارج شد و به سمت ماشین رفت. مادر وقتی پدر را دید به یک باره از ماشین پیاده شد و به سمت پدر رفت. - هومن، چی شد؟ بچم، بچم، خوبه نه، بگو چیزیش نیست، بگو امشب می یاد خونه. گویی به دلم مادر بد افتاده بود، که مدام از پدر سوال هایی را می پرسید که دلش جواب هایی را می خواست که دل نا آرامش را آرام کند. - زهره ... چیزه ... یعنی ... - جون به لبم کردی، بگو دیگه، بگو حالش خوبه. - ببین هول نکنیا، حالش خوبه، فقط برای اطمینان بردن از سرش عکس بگیرن، چیزیش نیست. مادر با دستانش به سرش زد، با گریه فقط یک کلمه را گفت، بعد هم بیهوش شد. - یا ضامن آهو. @مرضیه علیش @برمن برتو @Sh.kurd @dokhidarya @ZHR.MHY @marko_zx
  5. hana81

    رفاقت

    @marko_zx آشتی ؟! دیگه ناراحت نیستی؟
  6. hana81

    رفاقت

    @مرضیه علیش بهترین رفیقم هستی @dokhidarya بهترین اجی هستی که تو همه شرایط پشتم بودی و هستی @marko_zx می دونم یه زره بیشتر یه زره امشب تند رفتم مرسی از اینکه همیشه پشتم بودی و هستی مرسی از اینکه همیشه همه کاری کردی که بخندم مرسی از اینکه خیلی جا ها هوام رو داشتی تندی امشب رو بزار پای فشار هایی که از شنبه تا حالا بهم وارد شده امشب دامن تو رو گرفت @Sh.kurd عزیز ترین رفیقم ممنون به خاطر همه چی @.:Bahore:. مطمئنی دوسم داری؟ ولی من بعید می دونما؟!
  7. hana81

    «معکوس نویسی»

    درخ و ناج دنوادخ مان هب کزین اندیشه بر نگذرد
  8. hana81

    مشاعره با نام پسر

    نیما
  9. به نظرت من چه جور دختریم؟ تو سایت کسی هست که برات مثل خواهر باشه؟ وقتی دلت بگیره دوست داری تو انجمن با کی حرف بزنی؟
  10. خب نمی دونستم باز فک می کنم بهت می گم
×
×
  • اضافه کردن...