رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Naz...

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    427
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Naz... در 25 آبان 1398

Naz... یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,686 Excellent😃😃😃😃

درباره Naz...

  • Other groups پلیس انجمن
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 21 اردیبهشت 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,200 بازدید کننده نمایه
  1. ممنون ک خوندی و نظر ارزشمندت رو با من در میون گذاشتی. حتما دقت میکنم🌹
  2. #ادل_پارت سی و پنجم چشم هایم را بستم و دوباره شروع کردم: - درسته فراموش کرده بودم؛ اما دلم شکسته بود. رانا به من گفت اونا لیاقت دل مهربونت و نداشتن، گفت هرکسی لایق مهربونی من نیست! من هم کم کم باورم شده بود که هانا لایق دوستی با من نبوده. خب... بیلی هم که یک علاقه بچگونه زودگذر بود و زیاد من و درگیر خودش نکرد. روز به روز وابستگی من به رانا بیشتر می شد و نگرانی در این مورد وجود نداشت. تا این که... در یکی از روزهای سرد زمستانی مثل همین روزها که خورشید از شدت سرما خاموش و سرد شده بود، به پیشنهاد دوست های رانا برای اسکی به پیست رفتیم. از سپیده دم تا غروب که آن جا بودیم، لحظاتی بود که هیچ وقت در خاطرم کمرنگ نمی شوند؛ اما حیف که من از همان ابتدا هم برای خوشی زاده نشده بودم. موقع برگشت... یخ زدگی خیابان ها، سرعت زیاد و یا ناشی بودن راننده... یک چیز اون بین درست نبود. خیابان اصلی در خلوت ترین حالت ممکن بود؛ اما انحراف ماشینی که حتی نمی دونم از کجا پیدایش شد، باعث شد مات و مسخ شده سر جایم بایستم و حرکتی نکنم. همه چیز خیلی کند پیش رفت، درست همانند یک فیلم صحنه آهسته یا کابوس! در لحظه ای که خیال می کردم ماشین با من برخورد می کند و می میرم، رانا من و به سمتی دیگه هول داد و در کثری از ثانیه اوبود که به جای خورشید غروب کرد. مکث کوتاهی که میان حرف هایم ایجاد کردم به سیلی از اشک هایم اجازه بارش داد. طولی نکشید که قطرات اشک، پهنای صورتم را شستند. هق هقم فضا را پر کرده بود. چشمانم را بستم که ناگهان داغ شدم. بازوهای قوی دنیل دور شانه هایم پیچیده و مرا اسیر خود کرده بودند. دستی به موهایم کشید و با مهربانی کنار گوشم نجوا کرد: - هیش! آروم باش عزیزم. می خوای ادامه ندی؟ کاش می شد مخالفت کنم و هرچه سریع تر به این عذاب خاتمه بدهم؛ اما نیروی تحلیل رفته ام این اجازه را به من نمی داد. سریع از آغوشش بیرون آمدم و با سرعت هرچه تمام تر به سمت اتاقم گام برداشتم. **** با بهت نگاهش کردم. چشمانش را که به سفیدی می زد باریک کرد و نیش خندی تحویلم داد. حتی لباس هایش با من یکی بود. روی پشت بام بودیم و نور طلایی خورشید چشم را می زد. تماس چشمیمان یک لحظه هم قطع نمی شد. چرخید و بی وقفه قدم برداشت. منِ واقعی من بودم یا او؟ گیج شده بودم! پایش را روی لبه بلند پشت بام گذاشت و قدری بالا رفت. چه قصدی داشت؟! دستانش را از هم باز کرد و مستانه قهقهه زد. با وحشت جلو رفتم و داد زدم که این کار را نکند؛ اما انگار نمی شنید. داشتم به او نزدیک تر می شدم، فاصله زیادی نمانده بود که با صفحه ای محو برخورد کردم و به زمین افتادم. دستم را جلو بردم و ضربه ای به مرز شیشه ای بینمان زدم. عصبی مشتی به زمین کوبیدم. لعنتی! میانمان آینه بود. سرش را برگرداند و به من که با عجز به او زل زده بودم نگاهی گذرا انداخت. داد زدم" نکن"! اما توجهی نکرد. او من بودم که قصد داشتم بپرم؛ اما جطدر؟ من که این جا نشسته بودم. به جلو خم شد و... چشمانم را بستم و با تمام قوا جیغ زدم: - نـــه! با وحشت از جایم پریدم. هوا تاریک بود؛ اما از بیرون اتاق، صداهایی گنگ به گوش می رسید. آنیسا هم روی تختش نبود. دستی به پیشانی خیسم کشیدم و بلند شدم. با همان لباس ها اتاق را ترک کردم و به مقصدر منشا صداها حرکت کردم. آن قدر گیج بودم که فراموشم شده بود کفش بپوشم! تماس کف پاهایم با پارکت سرد، تنم را مور مور می کرد. تند تند پله ها را یکی پس از دیگری گذراندم. چراغ همه سالن ها روشن بود. به طبقه دوم که رسیدم ایستادم. تعدادی از بچه ها در گوشه ای تجمع کرده بودن و بلند بلند صحبت می کردن. نزدیک تر که رفتم متوجه شدم همگی به دور اتاقی به شماره100 جمع شده اند. بر روی پنجه پایم بلند شدم و از بالای سرشاندنیم نگاهی به داخل انداختم؛ اما چیزی متوجه نشدم. ابرو هایم را در هم پیچ دادم و کنار در به دیوار تکیه کردم‌. طولی نکشید که قامت آنیسا پیش رویم پدیدار شد. تکیه ام را از دیوار گرفتم و به داخل اتاق اشاره زدم. - چه اتفاقی افتاده این جا؟ شانه بالا انداخت و نگاهش را به جمعیت دوخت. - دوباره بیماریش اود کرده! بلافاصله پرسیدم: - کی؟ - لیلی! خیال می کنه می خواستن تو خواب خفش کنن! (پارانوئید (PPD)، اختلالی از مجموعه اختلال‌های شخصیتی است که در گروه‌ A قرار دارند. افراد این گروه معمولا به داشتن افکار و رفتارهای عجیب و نامتعارف مشهورند. افراد مبتلا به پارانویا، سوء‌ظن شدید دارند و با وجود اینکه دلیل خاصی ندارند، نمی‌توانند به کسی اعتماد کنند و دائم به دیگران مشکوک هستند. این افراد معمولا نظرات و رفتار بی‌ضرر دیگران را بدخواهانه تصور می‌کنند. در این مقاله شما را با علائم بیماری پارانوئيد، علت اختلال شخصیت پارانویید، تشخیص اختلال پارانوئید و درمان این اختلال آشنا خواهیم کرد.) نگاهم کرد. - از این سر و صدا ها بیدار شدی؟ - ساعت چنده؟ - شش و ربع! دستی به موهایم کشیدم و گفتم: - نه! از خواب پریدم. - دوباره کابوس دیدی؟ - به گمونم! کابوس بود؟ فکر نمی کنم! بیشتر شبیه به یک نوع هشدار بود. نه؟! دست از سوال پیچ کردن خودم برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم. کمی آن طرف تر دنیل ایستاده بود و تماشایم می کرد. نگاهم را که دید حرکتی نکرد و تنها لب هایش را به قصد لبخند کج کرد. تازه فرصت کردم به خودم دقیق شوم. لباس پشمی گرم کوتاهی تا روی زانو به رنگ یشمی تنم‌بود که آستین هایش به صورت مورب، مچم را می پوشاند. از زانو به پایین هم پاهایم برهنه بود. آنیسا هم دست کمی از من نداشت! انگار همه با همین وضع از اتاق هایشان بیرون آمده بودند. صدای استفن مرا از فکر خارج کرد. - دوباره آسمون شوخیش گرفته! من از بارون متنفرم! از شنیدن نام باران دلم آرام شد و تمام فکر های اضافی را از سرم زدود. هرگاه نامش می آمد، ناخودآگاه بوی خاک خیس شده به مشامم می خورد ک این، مرا غرق لذت می کرد. آنیسا به سمت پنجره اتاق رو به رویی که درش کاملاً باز بود رفت و با ذوق کودکانه ای، دستانش را به هم کوبید. او هم عاشق باران بود، اما نه به اندازه من! استفن با دیدن آنیسا، به قصد کور کردن ذوقش، دست به کمر زد و غر غر کرد: - من که نمی فهمم چیه بارون این قدر دوست راشتنیه. من که ازش بدم میاد! نگاه عصبی ام را به چشمانش کوبیدم و با لحن بدی در جوابش گفتم: - بارون هم از تو بدش میاد! بر خلاف انتظارم، حرکتی نکرد و مات نگاهم کرد. با پایم روی زمین ضرب گرفتم و خودم را آماده کردم که اگر حرفی زد حسابی از خدمتش در بیایم. این رفتار ها برای خودم هم عجیب بود! تازگی ها زیادی حساس شده بودم. نگاه مظلوم آنی که همچنان به من خیره بود، وادارم کرد که از موضعم کنار بکشم. همان طور که من از صداهای بلند اذیت می شدم، او نیز از دعوا و بحث می ترسید. @M.Alishahi
  3. حقشونه تو گوشاشون جیغ بزنم کر بشن یا نههه؟ :/

    چند روزه هی با خودم یاداوری میکنم فراموشم نشه تولدت و...

    الان هم زوده با اینکه فردا تولدته ولی نتونستم صبر کنم...

    خواستم اولین نفری باشم که تبریک میگم ولی دیگه این دونفر جای منو پر کردن!!!

    بهرحال حاشیه رو ول میکنم موضوع اصلی رو میچسبم:

    بیست و چندمین طلوع دوباره ات مبارک باشه عزیز دلم🌹

    تا حالا ازت بدی ندیدم و مطمئنم نخواهم دید‌. جات تو دلم تکه ❤

    ♡محدثه نازمم همچین روزی به دنیا اومده و خدا اونو افریده برای این که تو دفتر زندگی همه ما ثبت بشه و خاطره خوبی برامون به یادگار بمونه!!♡

    ارزو میکنم سختیات بشن خاطره ^_^

    |نازی| 500

     

    1. Mah.m

      Mah.m

      واقعا نمی دونم چی بگم... اولین هم نباشی، همین که به یادم بودی و این حرفا... کلی برام باارزشن نازنین❤

      خیلی ممنون عزیز دلم❤🌹

    2. Naz...

      Naz...

      فدات بشم

      ی دنیا هم در مقابل دوستی کمه این ک چیزی نیست 🌹🌹

  4. به نام خدا 《نقد رمان شاهزاده مرگ》 نام رمان: با توجه به موضوع کاملاً مناسب انتخاب شده بود! خلاصه: مفید و مختصر بود اما علامت"،" نابه جا و زیاد از حد استفاده شده بود. خلاصه ای که نوشتی برای من مبهم بود و نتونستم درک درستی از موضوع اولیه رمانت داشته باشم. ●اینو یادت بمونه ادبی نوشتن و استفاده از کلمات سنگین، به رمان ارزش نمیده و یا قلم رو بهتر نمیکنه، بلکه گاهی اوقات باعث دلزدگی مخاطب میشه. این کلمه ها یا جملات در صورتی جلوه زیبایی به رمان میدن که خواننده بتونه با جملات ارتباط برقرار کنه و معنی اون هارو بتونه در وهله اول درک کنه! به نظر من خلاصه ات رو اگه ویرایش بزنی بهتره. مقدمه: اندازه مقدمه مناسب بود ولی دوباره موقع خوندنش همون احساس گنگ و مبهمی که موقع خوندن خلاصه داشتم سراغم اومد خب بریم سراغ خود متن! اول از هر چیزی اینو باید بگم که به کار بردن بیش از اندازه بعضی علامت ها از جمله"،" در متن به چشم می خورد. علامت های نگارشی رو باید در جای مناسب و به اندازه مناسب استفاده کرد، بطوری که هم جملات ترکیب خودشون رو حفظ کنن و هم زیاد مورد توجه نباشن. من وقتی داشتم متن رو می خوندم تمام حواسم معطوف ویرگول هایی بود که در هر جمله چند باری ازشون استفاده کرده بودی و این مسئله نمی گذاشت که به مطلب اصلی توجه کافی رو داشته باشم. بنظرم در این مورد زیاد وسواس به خرج میدی! همچنین چند جمله هم به چشمم خورد که در اتمام اونها از سه نقطه استفاده کرده بودی در حالی که با یک تک نقطه هم می تونستی به سراغ جمله بعدی بری و گمون نمی کردم نیاز به سه تا می بود. پاراگراف بندی: خیلیخوب بود و به قطع یقین میتونم بگم کاملاً عالی و حرفه ای در این مورد عمل‌کرده بودی. این مورد، نکته ای ست که تقریباً در اکثر رمان ها رعایت نمیشه اما در رمان تو کاملا خوب بهش توجه شده بود و در این مورد مشکلی ندیدم. ●چند جایی دیدم که مالکیت رو یجور عجیبی به یک چیز نسبت داده بودی. مثل اوایل پارت دو که نوشته بودی"شکم اش" در حالی که همون نزدیکی ها کلمه"بدنش" هم قرار داشت. به نظر من شکم اش جلوه جالبی نداره و اگه مثل بدنش می نوشتی "شکمش" بهتر می شد. املای کلمات: از نظر املای کلمات هم خوب عمل کرده بودی و من هیچ املای اشتباهی داخل متن پیدا نکردم. ● جالبی رمانت به اینه که جرئت کردی متفاوت باشی. یعنی اگه دقت کنی کمتر رمانی در انجمن هست که چنین موضوعی داشته باشه و این که تو این قدر سعی کردی رمانت رو به دور از هر کلیشه و یا تکراری بنویسی و متمایزش کنی و هیچ واهمه ای از این سبک نوشتاری و داستانی نداشته باشی واقعا جای افتخاره! ● من خودم اوایل پارت سه رو دوست داشتم چون ساده از شمارش اعداد نگذشتی و بهش شور و حال و هیجان بخشیدی و این برام جالب بود. ~ در کل بخوام بگم... قلمت و دوست داشتم و به نظرم اونقدر عالی هست که خواننده های خودش و جذب کنه! متاسفانه من خودم کتاب هایی با چنین ژانرهایی مثل رمان شما رو دوست ندارم و ترجیح میدم بجای تخیل سراغ دنیای واقعی برم، برای همین کمی موضوعت برام گنگ بود و باعث شد دید کلی از رمانت نداشته باشم؛ ولی مطمئنم چنین رمانی با چنین ژانر و چنین قلم سطح بالای و گیرایی، قطعاً طرفدارهای خودش و داره و پیدا میکنه و به جایگاهی که لایقشه میرسه. من پیشنهاد میکنم چون قلم روون و خوبی داری که از تعداد لایک هات هم معلومه مورد پسند خیلیاس، تنها به این ژانر بسنده نکنی و در ادامه، سبک های مختلفی از نوشتن رو امتحان کنی. خب انگاری خیلی نوشتم🙄 بنظرم کافیه! خسته نباشی اقا سعید به امید موفقیت های بیشتر🌹 قلمت پایدار |نازنین براتی|
  5. سلام رمانت و خوندم موضوعش خوبه بنظرم و ت ااینجا که خوب پیش رفته! ولی اینو بگم که حتما یک سری به تاپیک استفاده از علامات نگارشی بزن که حسابی در این مورد ضعیف کار کرده بودی. قلمت پایدار
  6. تولدت مبارک هانی قشنگم🌹

    خوش بدرخشی🌟

    ارزو میکنم سختی هات بشن خاطره❤

    |نازی...| ^_^

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      مرسی نازنین جانم خیلی گلی تو عزیزدلم قربانت.❤️ @Naz...

  7. #ادل_پارت سی و چهارم من و خواهر دوقلویم رانا، هیچ وقت نتونستیم اون طور که باید، محبت پدر و مادر رو بچشیم و این حسرت بر دل هایمون ماندگار شد. وقتی به سنی رسیدیم که تونستیم بفهمیم معنی حقیقی عشق و عاطفه چیست، رانا زودتر از من به خودش اومد و دست به کار شد. او هرکاری می کرد تا من جای خالی والدینمون که شبانه روز مشغول کار بودند رو حس نکنم. درسته ما هم سن بودیم؛ اما رانا برایم هم مادر بود، هم پدر و هم یک دوست و حامی خوب. هرکجا به مشکل بر می خوردم، لبخند می زد و با لحنی توام با آرامش فقط یک جمله می گفت. با بغضی که در گلویم سنگینی می کرد آرام زمزمه کردم: - باهم حلش می کنیم! - خب اون زمان، من دختری بودم که تنها دغدغه ام یا این بود که رنگ لاکم با رنگ لباس هایم ست و یا این که بوی فرندم از مال بقیه سر تر باشد. قبول این که ما دو نفر در زندگیمان تنها همدیگه رو داشتیم آسون نبود؛ اما با این واقعیت تلخ، هرچند سخت کنار اومدیم. زندگیمان کماکان روی روال افتاده بود و داشتیم بهترین روزهایی که یک نوجوان در زندگی اش می تونه داشته باشه رو پشت سر می گذاشتیم. دلم گرم بود به این که تکیه گاهی محکم دارم و نباید در زندگی ام هیچ غمی داشته باشم. همیشه با خودم می گفتم یکی هست که هربار به دری بسته رسیدم دستم و بگیره و بگه "باهم حلش می کنیم". همیشه آغوشی هست که زمان ناراحتی هایم به اون پناه ببرم؛ اما اون رزای 12ساله هیچ وقت به این فکر نکرد که این همیشه، بالاخره یک روز به سر میاد. این جملات را با درد و مشقت به زبان می آوردم. یادآوری این خاطرات، بیش از هر چیزی برایم سخت تر و کشنده تر بود. - در انجیل مسیح میگه خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم کوشش می‌کنند، زیرا اینان فرزندان خدا نامیده خواهند شد؛ اما من این رو قبول ندارم! می دونی؟ کتاب مقدس آدم برفی ها تنها یک آیه داره و اون هم اینه که هیچ وقت دلگرم نشو! بنظر من این رو باید در صدر انجیل می نوشتند! چون من دلگرم شدم و... خلاصه... روزها سپری می شدند و خیال من از همه جهات راحت بود. در مدرسه کلی دوست داشتم و اکثر اوقاتم رو صرف شیطنت های بچگونه می کردم. فضا برایم خفقان آورد شده بود. سخت بود! داشتم به مرزی نزدیک می شدم که سال ها بود جز خودم برای هیچ کس آن را نشکسته بودم. شاید می شد اسمش را گذاشت اولتیماتومی برای یادآوری آن روزها! در پیش چشمانم، تصویر همان زمان ها هویدا شد. یادم آمد که چگونه فصل ها غریبانه می گذشتند و چگونه هردو به سرعت قد می کشیدیم. - مدتی بود که در مدرسه متوجه شده بودم نسبت به یکی از پسر های همکلاسی ام احساس خاصی دارم. نمی شد اسمش را عشق گذاشت؛ چون حالاست که می فهمم اولین علاقه، چیزی جز حماقت نیست. زمان می گذشت و احساس من به او شدید تر می شد و یا حس می کردم که این طور بود. نمی دونستم چی کار کنم. آشفته شده بودم و مدام به خودم می پیچیدم. اولین بار بود که حس می کردم با دیدنش، قلبم عجیب می زنه! رانا متوجه تغییر رفتارهای من شده بود. چند باری پیش اومد و علت این رفتای های ضد و نقیضم را پرسید؛ اما هربار با جواب های سر بالا مواجه می شد. نمی دونستم چرا، اما نمی تونستم به رانا بگم که بیلی رو دوست دارم. پوزخند عصبی گوشه لبم نشاندم و ادامه دادم: - فکر می کنم حدود یک هفته ای گذشته بود که خودم هم از این همه آشفته بودن کفری شده بودم و بالاخره تصمیم گرفتم این موضوع رو باهانا که اون زمان نزدیک ترین دوستم بود در میون بزارم. خیال می کردم با بازگو کردن این ماجرا، هانا به من بخنده و مسخره ام کنه و بگه که تو در این سن و سال چه به عشق و عاشقی! اما برعکس افکار من، نه تنها مسخره ام نکرد بلکه خیلی جدی گفت که برو جلو، حست را به او بگو و برای به دست آوردنش بجنگ. من هم رفتم... اما جوابم اونی نبود که انتظارش رو داشتم. بیلی گفت که از دختر هایی مثل من متنفره. او گفت باید بزرگ بشوم و دست از این رفتار های کودکانه بردارم. دلم شکست! در 12سالگی اولین شکستم رو خورده بودم. هنوز از یادآوری اون روزها تمام بدنم گر می گیره. با نا امیدی و دلی شکسته پیش هانا برگشتم؛ اما نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که او هم من رو پس زد. ضربه بعدی و محکم تر رو از هانا خوردم، از دوستی که راز بزرگم رو بهش گفته بودم و توقع کمک داشتم. بدتر شکستم وقتی هانا هم تمام حرف های بیلی رو تکرار کرد و گفت احمق و بچه هستم و وقتشه بزرگ بشم. هانا رفت و به دنبال او، تمامی دوستانی که داشتم ترکم کردن. تنها شدم! اون لحظه دوست داشتم بمیرم و نبینم که این طوری برای اولین بار پشت هم خرد شدم. شدید نیاز به یک التیام بخش روحی داشتم. دوباره به آغوش امن خواهرم رانا پناه بردم. اون جا درست همانند قرص آرام بخش برایم عمل می کرد یا حتی بهتر از آن! همه چیز را برای رانا تعریف کردم. از بیلی گفتم، از ابراز عشقم، از این که جلوی تمام بچه های مدرسه من و شکست و بعد از دوستم هانا گفتم که چطور من رو مثل یک زبانه بی ارزش دور انداخت. رانا مثل همیشه حمایتم کرد و دلداری ام داد. مثل همیشه لبخند گرمی به صورتم پاشید و پشتم را خالی نکرد. روزهای سختی رو پشت سر می گذاشتم و هنوز کل اون اتفاق رو نتونسته بودم فراموش کنم. رانا تمام اون مدت کنارم بود و آرومم می کرد، تا جایی که کاملاً سرپا شدم و با کمکش تونستم دوباره رزای قبلی بشم. همون روزهایی که به آغوش و بوسه های بی منت مادر نیاز داشتم، خواهرم همچو یک بزرگ تر کنارم بود و سعی می کرد مرا از آن حال و هوا خارج کند. گیج که نبودم! می دانستم برایش چقدر سخت بود. این که خودت داغون باشی و برای ذره ای خندوندنش جان بکنی. نفس کم آوردم. سکوت کردم. دنیل هم همچنان ساکت بود. دست هایم که لرزششان مشهود شده بود را در جیب هایم پنهان کردم. - نمی دونستم خواهر دوقلو داری. با لبخند تلخی، نیم نگاهی به دنیل انداختم و با صدای پس رفته ای در جوابش گفتم: - داشتم! @M.Alishahi
  8. پارت بیست و هشت دستانم روی گوش هایم نشست و با تمام قوا آن‌ها را زیر چنگ هایش له کرد. لرزش و بغض و سرما و... آن گریه های معصومانه به طرز عجیبی حوا را خاکستر می‌کرد! لب زدم، لب زدم شاید آن دل سنگ شده به رحم آید و صدای آن کودک را خفه کند. - امیر... ساکتش کن! ‌امیر، تروخ...خدا صداش رو ببر! بی رحمی وجودش بود یا وجودش اسیر بی رحمی شده بود؟ آن نوای خنده هایی که بین هق هق من و آن بچه گم شده بود، دستی از برادرانه هایش بود یا حرص انتقام؟ انتقام از چه کسی؟ من؟ منی که حتی زندگی را از یاد برده ام تاوان کدام گناه را باید به او پس دهم؟ - خیلی خوبه. نگاه کن، الان برگرد و روبه روت رو ببین! با این حالی که داری ببرمت اینجا یا میای مثل یه مامان بچه ات رو می‌گیری ساکت می‌‌کنی؟ سرم درد گرفت اخه... باید می‌رفتم، می‌رفتم تا بیش از این مهلکه را به او واگذار نکنم. باید خود را به دست می‌آوردم. پشت به او کردم و نمی‌دانم با کدام سرعت به جاده رسیدم و برای تاکسی دست بلند کردم. هر خودرویی با نگاه به سر و وضعم با احتیاط گذر می‌کرد و هیچ‌کدام حاضر به توقف نبودند. کم کم داشت به سرم می‌زد مسیر خانه را بدوم که ماشین امیر مقابلم روی ترمز زد. بی اعتنا از کنارش عبور کردم و سر به گریبان انداختم. - سوار شو هنوز اون‌قدرم بی وجدان نشدم خواهرم رو ول کنم توی خیابون. ایستادم. به سمتش بازگشتم و در چشمانش براق شدم. - اما اون‌قدر بی وجدانی که خواهرت رو زنده زنده بکشی و چالش کنی! کدوم خواهر؟ الان که نیاز داری شدم خواهر؟ چنگی به موهایش انداخت و با زبانش روی لب هایش را تر کرد. - فعلا بیا بالا برای این چیز ها وقت زیاد داریم. قطعا با این حال نمی‌توانستم مدت زمان بسیاری سر پا بمانم. دستگیره عقب را فشردم و سوار شدم. با دیدن آن کودک که روی صندلی مخصوصش شیشه شیری را مک می‌زد، چیزی درونم فرو ریخت. فورا چشم گرفتم و با تکیه دادن سرم به صندلی، چشم بستم. با توقف ماشین چشم گشودم. این سکوت چند کوتاه کمی حالم را بهتر کرده بود. - پیاده شو، بچه ات هم بیار. با کلامش سر به سمت آن کودک چرخاندم. مظلومانه به خواب فرو رفته بود. لحظه ای به پاکی اش حسادتم شد. چه می‌شد من هم چنین خواب آرامی را تجربه می‌کردم؟ دستی به صورتم کشیدم و رد خشک شده اشک ها را زدودم. نگاهی به اطراف کردم. اینجا دیگر کجا بود؟!
  9. سلام مهتا عزیزم، بی زحمت بررسی میکنی واسه اتتقال به تاپیک های بالاتر؟

     

     

  10. سلام جانا ممنون از نظر ارزشمندت❤ حسن انتخاب خوبت رو میرسونه عزیزم
  11. طلوع درخشانت مبارک باشه جانا🌹

    ارزو میکنم مشکلاتت خاطره بشن... ^_^

    |نازی| 

    1. عالیس

      عالیس

      قربونت برم خوشگل!💚

      |ملی|

  12. پیروی کورکورانه از عقاید و رسومات قدیمی به این معنی نیست که آن عقاید زنده‌اند؛ بلکه بدین معنی است که زنده‌های آن جامعه مرده‌اند !

×
×
  • اضافه کردن...