رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Tala

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    47
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

22 Excellent😃😃😃😃

12 دنبال کننده

درباره Tala

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

77 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت سوم بالاخره روز مهمونی فرا رسید ! قرار بود من برم دنبال بچه ها تا از اونجا باهم به مهمونی بریم . اوه اوه داره دیرم می شه . سریع رفتم خودم رو آرایش کردم که شامل سایه طلایی ، خط چشم ، رژ لب آجری بود . آرایشم نه خیلی ساده بود و نه غلیظ . مانتو قهوه ایم رو با شلوار و شال کرم رنگم پوشیدم . دیگه حال نداشتم یه کفش اینجا بپوشم و یه کفش با خودم بردارم . برای همین کفش های مهمونیم رو از همین جا پام کردم . خوبه مامان و بابام خونه نبودند وگرنه حتما گیر می دادند . جای شکرش باقی بود که یه بار شانس با من یار بود . خلاصه در چند حرکت جهش یافته ، به ماشینم رسیدم و راه افتادم دنبال بچه ها . ساعت هفت بود که رسیدیم . هوا نسبتا تاریک شده بود . ماشین رو تو حیاط ویلا (در واقع باید بگم باغ ) پارک کردم . پیاده شدیم و هممون با دیدن اون ویلای بی نهایت بزرگ و به رنگ سفید ، دهنمون عین کروکودیل باز شد . دهن رویا و مهرسا که داشت می افتاد کف زمین . باز من و یاسی سریع تر به خودمون اومدیم و فک موبارک رو بستیم . رویا با همون حالت گفت : رویا : اوف... اینجا که بهشته ! مهرسا : ببینم صاحب این ویلا پسره ؟ من و یاسی با تاسف سرمون رو تکون دادیم . یاسی با تامل گفت : یاسی : آره مهرسا : پس معلومه خرپوله . باید حتما امشب تورش کنم. یه دونه زدم پسه کلش و گفتم : _خاک تو سرت . آخه کی میاد تو ترشیده رو بگیره ؟ مهرسا: از خداشم باشه . من به این خوبی ! رویا: باشه بابا تو خوبی ! خدا کنه زودتر یکی بیاد بگیرتت که بوی ترشیدگیت داره مارو خفه می کنه. مهرسا اومد جواب بده که یاسمن گفت: یاسی : بچه ها اگه بخواید اینجا همش کل کل کنید که دیگه مهمونی تموم می شه و باید برگردیم . پس به جای اینکه انقدر هارت و پورت کنید ، بیایید بریم داخل . این رو انقدر جدی گفت که هممون لال شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم . یعنی الان که دارم با کفش های پاشنه بلندم روی سنگ فرش ها راه می رم ، احساس می کنم یکی داره پاهام رو با تبر قطع می کنه . این باغ هم ماشالله طولانی . فکر کنم تا برسیم پاهام جان به جان آفرین تسلیم شن . به خودم چند بار لعنت فرستادم که ای کاش اون کفش هام رو می پوشیدم . ولی عجب باغی بود . دو طرف مسیرِ سنگ فرش - یعنی سمت چپ و راست- کلی درخت و گل و بوته بود . به فاصله هر دو ، سه متر یه چراغ گذاشته شده بود . بالاخره هرجور شده با اون کفش های عنترم به در ورودی رسیدیم و وارد سالن شدیم ‌‌. سالن تاریک بود و فضا با رقص نور روشن می شد . چشم هام دیگه داشت درد می گرفت . گوش هامم به خاطر صدای بلند آهنگ ، داشتند کر می شدند . توی همون وضع به طرف بچه ها برگشتم ، که دیدم دهن مهرسا داره باز و بسته می شه . مهرسا هم دیوونه شده . چرا لب هاش رو مثل ماهی تکون میده ؟ یعنی خل شده ؟ هر چند خل بود ! بعد کلنجار با خودم ، بالاخره مغز پوکم به کار افتاد که به خاطر صدای آهنگ چیزی نمی شنوم ‌. یعنی من انقدر تباه بودم که زودتر نفهمیدم ‌. وقتی دیدم گلوی مهرسا در حال پاره شدنه ، تصمیم گرفتم هر چه زودتر جوابش رو بدم . برای همین با صدای بلند داد زدم که گلوی خودم درد گرفت . _چــــــی مـی گــــی ؟ رویا : چرا عربده می کشی ؟دیگه اونقدر ها هم ناشنوا نیستم . یعنی با خاک یکسانم کرد . منم به خاطر اینکه لجش رو در بیارم ، باز با همون صدا گفتم : _ بــــــاشـــه و قبل از اینکه رویا جیغش در بیاد ، به سمت اتاق برای عوض کردن لباس هام راه افتادم . باز من آیینه دیدم و محو خودم شدم ‌. چشمای عسلی بزرگ و کشییده که توی نور سبز دیده می شد . ابروهای پر و خوش حالت طلایی ‌. موهای طلاییم پر و خیلی لخت بود و اندازش یه کوچولو بالای ب*ا*س*نم بود . لب هامم قرمز قلوه ای . جون می داد برای ... استغفرالله... الهی العفو ... ولی به خاطر قرمزیش و کوچولو بودنش خیلی تو دید بود . با دماغی که به صورتم می اومد . پوستمم سفید ‌؛ اما مثل شیر برنج نبودم . با هیکل خوش فرم و قد متناسب(بابا خوشگلیت تو تهالت^_^) موهامم رو هم اتو کشیده بودم و بالای سرم ، مدل دم اسبی بسته بودم که شلاقی وار می افتاد پشتم . لباسم یه یقه قایقی با آستینای سه ربع به رنگ طلایی بود . دامن لباسم تا زانوم می اومد ، اما با این حال یه جوراب شلواری نازک سفید رنگ پوشیده بودم . اهان راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم من سروناز رستگار بیست و یک ساله از تهران . دانشجو رشته حقوق و در واقع وکیل آینده مملکت که البته تا اون موقع حالا حالاها مونده (بعد این همه مدت تازه یادم افتاد بگم کی هستم =_=) . با سوراخ شدن پهلوم ، دست از بررسی خودم برداشتم ‌ و به یاسی نگاه کردم که گفت : یاسی : کجایی تو ؟ چهار ساعت دارم صدات می کنم ! بعد نیشش رو باز کرد و با چشم هاش به تیپش اشاره کرد و گفت : یاسی : خوشگل شدم ؟ سوتی زدم و با شیطنت گفتم : _آره بـــــلا . مواظب خودت باشی هـــا ! آخر شب یه وقت نبینم تو یه اتاق ، رو تخت... تا اومدم بقیش رو بگم ، حمله کرد سمتم . یا اکثر امازاده ها . الانه که کلم رو از بیخ ببره ‌. فرصت رو مثل چـــــی غنیمت شمردم و از دستش فرار کردم . البته اگه مهرسا و رویا نگرفته بودنش الان مرده بودم . @Sahar79
  2. Tala

    هرکی اسم فامیل بلده بیاد بازی

    دیانا
  3. Tala

    اسم نفر قبلیتو مخفف کن

    آرام آری
  4. Tala

    سوال رو با سوال جواب بده

    چی رو نمیدونم؟
  5. Tala

    چت کردن بجای شخصیت رمانتون

    اسم رمانم : وکلای همخوته دردسرساز (شخصیت اصلی : سروناز) سالام سالام😁 من سروناز رستگار ۲۱ ساله از تهران .دانشجو حقوق (سوز به دلتون 😛) میدونم خیلی خوش حال شدید از دیدنم😁😑از یه چلغوزی به اسم میلاد متنفرم و کلا باهاش لجم😀از اون ورم یه کپکی به اسم پیمان داره زندگیمو به گند میکشه😐😀ملوم نیست با خودش چند چنده😐اخر داستانم من از دست این دوتا چی می کشم رو خدا داند😐😀
  6. Tala

    تصادف

    به خونمون چون قطع به یقین مامان و بابام گوشیشونو جواب نمیدن😐
  7. Tala

    یه شغل واسه نفر قبلیت انتخاب کن .

    شاعر
  8. جیغای بنفشم تو کلاس جوراب
  9. #پارت دوم {نویسنده :راستی این رو یادم رفت بگم که داستان ما از زبان چهار شخصیت : سروناز و میلاد و پیمان و...گفته می شه } تو محوطه دانشگاه ایستاده بودم . سه تا گاومیش رو دیدم که می خوان بهم حمله کنند ‌؛ منم دقیقاً نقش اون فردی رو که پارچه قرمز دستشه ، داشتم ‌. عین بز حامله بهشون زل زده بودم . (گاومیش ها منظورم همون دوستام ،یعنی : یاسمن ، رویا و مهرسا .) اگه بفهمند من این لقب رو بهشون دادم ، زنده زنده پوستم رو می کَنَند. همین که بهم رسیدند ؛ از سر و کولم بالا رفتند که با یه جیغ بنفش گوگولی مگولی من ، ساکت شدند . یاسمن یهو به طرفم جستی زد و با نیش باز گفت : یاسمن : سلام بر دِرَختَک خودم . _ کوفت و سلام . درختک چیه جدیدنا یاد گرفتی ؟خوبه منم بهت بگم یاس منگول ؟ یاسمن : جدیدنا چیه ؟ الان یه ماهی هست یاد گرفتم . خوب تو هم بگو یاس منگول برام مهم نیست . بعد این حرف ، زبونش رو تا ته در آورد و زبون درازی کرد . منم چپ چپ نگاهش کردم که خفه شد ‌. مهرسا سرش رو کج کرد ؛ به یاسی نگاه کرد و در همون حال گفت : مهرسا : یاسی اون موقع ها که زبونت رو بیرون میاری ، میدونی شبیه چی می شی ‌‌؟ رویا که از حرف بعدی مهرسا اطلاع داشت ، خودش رو کنترل کرد تا نخنده . یاسمن با شوخی قری به گردنش داد . مثل این کارتون ها چند بار پشت سر هم پلک زد و با اشوه گفت : یاسی : عزیزم شبیه چی می شم ؟ مهرسا که سعی می کرد خنده اش رو کنترل کنه گفت : مهرسا : خیلی شبیه میمون ها میشی ‌ . یعنی کافی بود حرف مهرسا تموم شه تا همه پقی زدیم زیر خنده ‌‌؛ حتی یاسمن هم خودش داشت می خندید . آخرش یه "خفه شو اورانگوتانی " نثار مهرسا کرد ، که باعث شد دوباره بخندیم ‌ . بعد اینکه به اندازه ی کافی خندیدم ، یهو یاد حاضر جوابیم سر کلاس افتادم . با شوق وصف نشدنی پریدم بالا و پایین و دستام رو تو هوا تکون دادم و گفتم : _وای وای بچــه ها ! دیدید جواب فرهاد کچله رو دادم ؟ رویا هم با همون شور و شوق گفت : رویا : دمت جیز . یعنی کیف کردم ها ! مهرسا و یاسی هم با هیجان حرف رویا رو تاکید کردند . _ راستی پری و مهری و‌ سیا کجان ؟ رویا : تو یاد نگرفتی اسم این بدبخت بیچاره ها رو درست بگی ؟ مهری و سیا و پری چیه ؟ اسماشون پرهام ، مهرزاد و سیاوش . تکرار کن عزیزم یاد بگیری . با حالت مسخره انگشت اشاره ام رو بلند کردم و گفتم: _خانوم اجازه ؟ سخنرانیتون تموم شد ؟ رویا دستش رو به کمرش زد ؛ چشم غره ای رفت و گفت : رویا : بله ، تموم شد . اما بعدش تکرار اسم یادت نره . دستم رو آوردم بالا و انگشت شستم رو زیر چهار انگشتم که به هم چسبونده بودم ، گذاشتم . با همون حالتِ دستم ، ادای حرف زدن رو با دستم در آوردم و گفتم : _حالا یکم اون فَک مبارک رو ببند ؛ اجازه بده حرف بزنم . رویا هم با حالت مسخره دستش رو ، روی دهنش کشید که مثلا زیپِ دهنش رو بسته . البته من فکر نکنم بتونه چند دقیقه بدون حرف زدن سر کنه . یاد سوتیم افتادم و گفتم : _ راســــتـی بچه ها ، سوتی که پیش میلاد رو دادم بهتون بگم ! رویا : ســـوتی دادی؟ مهرسا : خــاک . یاسی: درو...غ میگی ! هیـــــــــن . سری به چپ و راست تکون دادم ، آهی کشیدم و گفتم : _دروغم کجا بود ؟ دست رو دلم نذارید که خون ! بیاید بریم سلف براتون تعریف کنم. ********** بعد از اینکه رفتیم سلف ، همه رو براشون تعریف کردم . اونا هم زدن زیر خنده . مهرسا که از خنده اشک هاش مثل سیل جاری شد . می تونستیم با اشک هاش کل جنگل های آمازون رو ، در سه وعده پشت سر هم آبیاری کنیم . رویا و یاسمن هم دست کمی از اون نداشتند ‌ . هِی روزگار تو چه کردی با ما ؟ که الان سه تا بزغاله اینطوری به من میخندند . حرصم در اومد و با خشم گفتم : _بسه دیگه ! یه بلایی سرش بیارم که شتر مرغ ها هم براش ، های های گریه کنند . اون هنوز من رو نشناخته . رویا : باور کن ما که چند ساله باهات دوستیم ، هنوز توی عجوزه رو نشناختیم . دیگه چه برسه اون بدبخت . _رویا ، میام یدونه کف گرگی بهت میزنم ها . حالا که من حوصله ندارم رو اعصاب من بندری نرقص . رویا : تو کِی اعصاب داری؟ اومدم جوابش رو بدم که مهرسا گفت : مهرسا : بچه ها اصلاً این موضوع رو ولش کنید . ما که می خوایم برای عروسی کسری و نسترن لباس بخریم ، یه دست بیشتر بخریم . چون آخر هفته یه مهمونی توپ سراغ دارم . رویا دست هاش رو بهم کوبید و با ذوق گفت :‌ رویا : آخـــجون مهمونی . من و یاسمن هم زمان باهم گفتیم : " ما نمیایم " مهرسا: چرا؟ _چون اینجور مهمونی ها برای چهارتا دختر جَوون خطرناکه . یاسمن هم دقیقاً نظر من رو داشت . مهرسا : بابا چیزی نمیشه که پرهام و سیاوش و مهرزاد هستند ، از ما مراقبت می کنند . از من و یاسی انکار و از اون دو تا اصرار ؛ آخر سر هم انقدر اصرار کردند که بالاخره راضی شدیم . تصمیم گرفتیم کلاس ها رو بپیچونیم تا بریم خرید ‌. از دانشگاه خارج شدیم که جلوی در سیاوش و پرهام و مهرزاد و میلاد رو دیدیم ، که داشتن باهم حرف می زدند . اَه این میلاد چلغوز هم که اینجاست . (شاید براتون سوال باشه که پرهام ، سیاوش ، مهرزاد ، کسری و نسترن کیا هستند؟! جونم براتون بگه که مهرسا و مهرزاد با هم خواهر برادر اند . رویا و کسری و پرهام هم خواهر برادر اند . نسترن هم اون یکی دوستمونه که الان دیگه می خواد بره قاطی مرغا . فقط میلاد و سیاوش می مونند . این دوتا هم دوست های به شدت صمیمی هستند و از اول شروع این ترم که یک ماه ازش می گذشت ؛ از خارج از کشور اومده بودند .) به سمتشون رفتیم و سلام و احوالپرسی کردیم . پرهام :بچه ها آخر هفته رو که میایید؟ میلاد :معلومه وای... این هم که میاد . چلغوز همش من رو با پوزخند نگاه می کرد . هـــان ؟! چیه ؟ مثل خر نگاه میکنی ؟حالا یه بلایی سرت بیارم که حالت جا بیاد . به حرفای بچه ها گوش دادم که فهمیدم پسرا هم ، همشون پایه مهمونی بودند . مهرزاد رو کرد به ما و گفت : مهرزاد : دخترها شما چی؟ رویا و مهرسا هم موافقت کردند . فقط من و یاسمن مونده بودیم ‌؛ البته یاسمن هم با آرنجِ رویا که رفت تو پهلوش ، گفت که به مهمونی میره . الان دیگه فقط من مونده بودم و همه منتظر جواب من بودند .خیلی دو دل بودم که برم یا نه . یه حس درونیم می گفت "نرم " . اما یه حس دیگم می گفت "برو ! بهت خوش می گذره . " نمی دونستم چی بگم که میلاد با تمسخر گفت : میلاد : فسقلی باید از مامان و باباش اجازه بگیره . یهو تمام وجودم از خشم پر شد . با عصبانیت برگشتم سمتش و بهش توپیدم : _ آره ، اجازه می گیرم . چون مثل تو یک سره تو مهمونی های شبانه وِل نیستم . میلاد به سمتم یورش آورد که سیاوش با اخم ، محکم گرفتش و گفت : سیاوش : میلاد بس کن . میلاد : دِ آخه می بینی چی میگه ؟ بعد ازم می خوای آروم باشم ؟ _ هان چیه ؟ حرف راست می گم ، به تیریپت بر میخوره ! میلاد خواست چیزی بگه که مهرزاد گفت : مهرزاد : باز شما دو تا شروع کردید ؟ یاسمن : بس کنید دیگه ! مثل خروس و موش بهم می پرید . رویا ریز ریز خندید و زیر لب به یاسی گفت : رویا : یاسی اون خروس جنگیه ! یاسی هم چشم غره ای رفت و آروم به رویا گفت " ببند رویا " خلاصه با حرف بچه ها و سوتی یاسمن ، جو یکم آروم شد . پرهام رو کرد سمتم و گفت : پرهام : سروناز میای یا نه ؟ از سر لجم با میلاد گفتم " میام " . ولی ای کاش قبول نمی کردم . میلاد دوباره پوزخندی زد . آخ که من چقدر دلم میخواد این رو بزنم ‌. مهرسا برای اینکه دوباره دعوا نشه سریع گفت : مهرسا :خوب دیگه ما بریم خرید ؛ کاری ندارید ؟ مهرزاد :نه برید . فقط ، مواظب خودتون باشید !خدافظ . باهاشون خدافظی کردیم و به سمت ماشین من رفتیم . بعد کلی پاساژ گردی ، آخر سر هر کدوم دو دست لباس برای مهمونی و عروسی خریدیم . چون برای عروسی ما ساقدوش بودیم ؛ لباس های عروسی ، برای هر چهارتامون یه شکل و یک رنگ بود و ... @Sahar79
  10. Tala

    فرض کن خدا الآن آنلاینه چی بهش میگی؟؟

    خدایا نگرانم خودت ارومم کن
  11. Tala

    مشاعره با اسم رمان (:

    ویرانگر
  12. Tala

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون بدن چرا ماه تو آسمونه تو زمین نیست😑😐
  13. Tala

    غم انگیز ترین رمان

    میوه ممنوعه هم اونجاش که داداش دختره رو صورت دختره اسید میرزه خیلی گریه آور بود
  14. Tala

    غم انگیز ترین رمان

    سقوط نرم خیلی غم انگیز شخصیت خوبه داستان هر بدبختی هست سرش میاد آخرش سکته میکنه 😑
×
×
  • جدید...