رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Arshiva

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    417
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

651 Excellent😃😃😃😃

درباره Arshiva

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 23 آذر 1376

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,028 بازدید کننده نمایه
  1. *پارت سیصد و بیست و نهم* نگاهی به اطراف کردم که نمی‌دونم آراد کجا رفت بیخیالش شدم و دوربین گوشیم رو فعال کردم و از شاهین که اون بالا داشت ذوق می‌کرد و دست تکون می‌داد فیلم گرفتم؛‌ چند لحظه ای فیلم گرفتم و بعدش گوشی رو توی جیبم برگردوندم. صدای چند تا پسر غریبه خیلی روی مخم بود چون پشت سرم ایساده بودن نمی‌تونستم ببینمشون و فقط صداشون رو می‌شنیدم،‌ یکیشون با لهجه اصفهانی به یکی دیگه از دوست هاش گفت: -‌محمد دلم هوس خیار کردست،‌ مگه میشِد آدم یه خیار سبز جلوش باشه و دلش نخواد؟ ‌ توی دلم گفتم خیار عمته گلابی من کجام شبیه خیاره؟‌ محل نذاشتم و هم چنان به ظاهر حواسم رو به شاهین داده بودم و باهاش بای بای می‌کردم اما صدای یکی دیگه از اون پسرها که فکر کنم همون محمد بود بلند شد که جواب اولی رو داد: -‌آخ دادا نگو که دهنم آب افتادس. -‌محمد من که تحمل ندارم تا مزش نکنم ول کن نیسم. تو غلط کردی مزه کنی،‌ منتظر بودم بیاد جلو تا یه حال اساسی ازش بگیرم و یه کتکی به هردوشون بزنم تا دیگه جرات نکن مزاحم نوامیس مردم بشن من نمی‌دونم این آراد لعنتی کجا رفت؟‌ دلم خوشه با اون اومدم بیرون ول کرده رفته. رمان مجهولات زندگیم
  2. *پارت سیصد و بیست و هشتم* شیفته آهنگش شده بودم و این که هم زمان خودش با آهنگ زمزمه می‌کرد حس خیلی خوبی رو بهم منتقل می‌کرد و معلوم بود با این کارش می‌خواد یک چیزی رو به من ثابت کنه. ‌ **** وقتی جلوی شهربازی رسیدیم متوجه شدم شهر رویا همون شهربازی بود. شاهین چنان ذوق داشت که نمی‌دونست چطوری پیاده بشه و کاپشنش رو جا گذاشت که من خم شدم برش دارم که متوجه شدم فاصلم با آراد خیلی کمه و اون هم زل زده بود توی صورتم و موقعیتی که من قرار داشتم فوق العاده جنجالی بود،‌ آب گلوم رو پایین فرستادم و کاپشن رو چنگ زدم و زود به حالت سابقم برگشتم و از ماشین پیاده شدم. شاهین تنها جایی رو که می‌دید شهربازی بود با این که لباسش گرم بود اما بهتر بود کاپشنش رو هم بپوشه که سرما نخوره پس زدم روی شونه‌اش و گفتم: -‌آهای خوشتیپ !‌ سرش رو تکون داد اما حرفی نزد که دوباره گفتم: -‌نه خیر انگار گوشش بدهکار نیست،‌ با شمام جیگرخان. خندید و‌ در حالی که هنوزم نگاهش به شهربازی بود گفت: -‌عه خاله اذیت نکن دیگه بگو. -‌خیله خب شاکی نشو گفتم در جریان باشی که گفتی کاپشن داری. -‌خاله سردم نیست که هروقت سردم شد می‌پوشم. -‌نه عزیزدل خاله شرمنده،‌ تا نپوشی از بازی خبری نیست. آراد اومد کنارم ایستاد و گفت: -‌آره شاهین خاله راست میگه تا کاپشن نپوشی بازی بی بازی. شاهین با اکراه کاپشن رو پوشید و گفت: -‌بفرما راضی شدین؟‌ بریم دیگه دلم آب شد گناه دارم. یه جوری گفت گناه دارم که دل آدم واسش کباب می‌شد. لبخندی بهش زدم و دستش رو گرفتم و به سمت شهربازی حرکت کردم،‌ آراد هم طرف دیگه شاهین قرار گرفت و شاهین خودش دست آراد رو گرفت که آراد هم اعتراضی نکرد. شبیه یه خونواده خوشحال و خوشبخت شده بودیم که پسر کوچولومون رو به شهربازی آوردیم تا بازی کنه ،‌ خدایا چی می‌شه این آرزوی من به حقیقت تبدیل بشه. جلوی ورودی شهربازی بودیم که شاهین دست هردومون رو می‌کشید تا به سمت وسیله بازی ها ببره از حرکاتش خندم گرفته بود و هرچقدرم بهش می‌گفتیم آروم تر بره گوش نمی‌داد،‌ ما رو هم مجبور می‌کرد پشت سرش بدوییم. بعد از کلی دوندگی سوار یکی از بازی های شهربازی شد که شبیه به سفینه بود و دور می‌زد و بالا پایین می‌شد،‌ آن چنان ذوق می‌کرد و بال بال می‌زد که دوست داشتم تمام بازی هارو سوارش کنم. گوشیم رو بیرون آوردم تا از شاهین فیلم بگیرم تا بعدا که رفتیم خونه به مژگان نشون بدم و یادگاری برای خودش بمونه. رمان مجهولات زندگیم
  3. *پارت سیصد و بیست و هفتم* یه آهنگ خیلی خوشگل گذاشت و صداش رو زیاد کرد و هم زمان با آهنگ هم خودش می‌خوند،‌ گوش دادم ببینم آهنگ چی میگه: ( تو ای زیبا صنم هوادارت منم کاش بودم عطر رو پیراهن تو تو ای آرام جان عزیز مهربان مستم از گلهای روی دامن تو ای زیبا صنم تو شاه بانوی غزل من خانه ای روی گسل جانا تو لرزاندی دلم را چشمان تو باغ ترنج مهربان از من نرنج بس کن این ناز و ادا رو تو شاه بانوی غزل من خانه ای روی گسل جانا تو لرزاندی دلم را چشمان تو باغ ترنج مهربان از من نرنج بس کن این ناز و ادا رو ¶¶¶‌ دستی بکش روی سرم من از تو دل نازکترم جان من بس تو این ناز و ادا را چه کنم که نگاه تو دل نبرد ای زیبا صنم ناز چشمت میکشد آهسته مارا ای زیبا صنم تو شاه بانوی غزل من خانه ای روی گسل جانا تو لرزاندی دلم را چشمان تو باغ ترنج مهربان از من نرنج بس کن این ناز و ادا رو تو شاه بانوی غزل من خانه ای روی گسل جانا تو لرزاندی دلم را چشمان تو باغ ترنج مهربان از من نرنج بس کن این ناز و ادا رو) «‌زیبا صنم از مهدی یغمایی»
  4. *پارت سیصد و بیست و ششم* از پله ها با هم پایین اومدیم و وارد سالن شدیم که شاهین متوجه ما شد و اومد سمت ما و با خنده گفت: -‌وای بالاخره اومدین،‌ چه خوشتیپ شدین. نگاهی به آراد کردم که تازه متوجه تیپ ستش با شاهین شدم،‌ اونم یه شلوار جین تیره به همراه یه یقه اسکی سفید و کت لی تیره روی لباسش واقعا خوشتیپ شده بود. موهاش هم که مرتب کرده بود و یه بخشی از موهاش به طور کج روی صورتش افتاده بود و جذابش می‌کرد.‌ نگاهم رو بین اون دوتا چرخوندم و چشم هام رو ریز کردم و پرسیدم: -‌با هم ست می‌کنین نمی‌ترسید یکی بدزدتون؟‌ خیلی نامردین چرا هماهنگ می‌کنین به من نمی‌گین؟ ‌ شاهین نگاهی به آراد کرد و گفت: -‌نه خاله جون باور کن ما هم اتفاقی ست شدیم اما می‌دونی چیه؟‌ ‌-‌چیه؟ ‌ چشمکی به آراد زد و با لبخند گفت: -‌همیشه ماه توی آسمون تکه و ستاره های نگهبان به یک شکل و یک رنگ دورش هستن و ازش محافظت می‌کنن. اصلا دهنم از حرف این پسر باز موند و توی عمرم انقد قانع نشده بودم نگاهی به آراد انداختم دیدم اونم از من شوکه تر شده و با چشم های گرد شده داره به شاهین نگاه می‌کنه. به شاهین گفتم: -‌بابا پسر تو محشری خودت یه تنه یه پا شکسپیری دهنم باز که چه عرض کنم غار شد دمت گرم. آراد خم شد و شاهین رو انداخت روی دوشش و که صدای خنده شاهین بلند شد و آراد با خنده بهش گفت: -‌بچه پررو مگه من به داداشت نگفته بودم این جا قلمروی منه و حق ندارید به ماده شیر های توی قلمروی من فرکانس بفرستین تو چرا گوش ندادی؟‌ ‌ شاهین با خنده و جیغ گفت: -‌عمو غلط کردم من رو بذار پایین ماده شیرت واسه خودت نمی‌خواستم که مخش رو بزنم حرفی که تو باید می‌زدی رو من زدم،‌ حالا من رو بذار پایین الان تیپم بهم می‌ریزه. از حرفش خندم گرفت میگه "‌ماده شیرت واسه خودت"‌ وای خدا این بچه گلوله نمکه خیلی دوستش دارم خوب متلکی به آراد انداخت که حرفی که باید آراد بزنه رو اون زد. آراد از روی دوشش آوردش پایین و به ‌شوخی گفت: -‌تو تا آبروی من رو نبری ول کن نیستی. توی این زمان مژگان از آشپزخونه اومد بیرون و به حرکات اون دوتا می‌خندید،‌ آراد که دیدش گفت: -‌آبجی چیزی بیرون احتیاج نداری؟ -‌نه خیلی ممنون ایشالله خوش بگذره. شاهین مادر شیطونی نکنی به حرف عمو آراد و خاله هیوا گوش بده و دستشون رو بگیر گم نشی. من که جایی رو بلد نبودم پس سکوت کردم که آراد با ذوق از بین دو تا صندلی اومد جلو و گفت: -‌بریم شهر رویا،‌ عمو اون دفعه بهم قول دادی اگه اون مسئله رو حل کنم ببریم اون جا الان بریم. مسئله چیه دیگه؟‌ یعنی آراد واسه این بچه هم شرط و شروط تعیین می‌کنه؟‌ حالا این شهر رویا کجا هست؟‌ منتظر شدم ببینم آراد چه جوابی میده که از آینه نگاهی به شاهین کرد و گفت: -‌خیله خب باشه ولی الان سرده. -‌بخدا با خودم کاپشن آوردم. چنان مظلومانه گفت که دل آدم کباب می‌شد منم گفتم: -‌کنجکاو شدم ببینم کجاست که انقدر شوق و ذوق براش نشون میدی. رو کردم به آراد و گفتم:‌ -‌مگه این جایی که در موردش صحبت می‌کنین کجاست؟‌ آراد دستی به ریش هاش کشید و گفت: -‌خیله خب دو به یک پس شهر رویا می‌ریم. رمان مجهولات زندگیم
  5. *پارت سیصد و بیست و پنجم* موهام رو که دم اسبی از بالا بسته بودم باز کردم و برس کشیدم و دوباره محکم بستم و چتری هام رو مرتب کردم. یکی از کرم پودرهای سفیدم رو روی صورتم زدم و رژ لب صورتی دخترونم رو هم تجدید کردم بقیه صورتم یعنی چشم و ابروم به اندازه کافی آرایش داشت نمی‌خواستم خیلی پررنگ باشم. شلوار لی تیره‌ام رو به همراه بافت سبز رنگم از کمد بیرون آوردم و پوشیدم (‌بافتم مدلش این طوریه که یقه‌اش اسکیه و آستین هاش به صورت اشاب و بازه یعنی یه زیرسارافونی مشکی یا سفید که من ترجیحا مشکی پوشیده بودم باید زیرش باشه،‌ خود بافت جلوش دکمه می‌خوره و بلندیش تا روی رون پا می‌رسه و زیادم چسبون نیست)‌ بعدم شال سبزم رو که با تیپم هماهنگی بیشتری داشت انتخاب کردم،‌ کتونی های سفید ساق دارم رو هم پوشیدم و کیف کارت هام رو توی جیب شلوار جینم گذاشتم و گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. از پله ها پایین رفتم که دیدم شاهین موهاش رو با ژل حالت داده بود و یه لباس جین با شلوار جین هم رنگش پوشیده و البته کاپشن قرمزش رو هم روی ساعد دست راستش انداخته بود. با داستانی که از آراد شنیده بودم بیشتر مجذوب این بچه شده بودم واقعا در نگاه اول من فکر می‌کردم نهایتاً امسال پیش دبستانی یا کلاس اول بره ولی حالا که فهمیدم یه نابغه‌ست کلا دیدم بهش عوض شده. ناخودآگاه چشمم رفت سمت دست چپش که آراد گفته بود از آرنج شکسته بود هنوزم زیاد نمی‌تونست تکونش بده این رو از آویزون بودنش کنارش و انجام کارهاش با دست راستش توی همین چندساعت متوجه شدم اما این بچه چه دردی رو تحمل کرده. مشغول دید زدن شاهین بودم که ‌آراد کنار گوشم گفت:‌ -‌از جلو رزولیشنش بالاتره. یه "‌هیع"‌ از روی ترس کشیدم و برگشتم سمتش و شاکی گفتم: -‌به تو یاد ندادن وقتی یه نفر توی فکره یهو نپری وسط افکارش؟ جفت ابروهاش رو بالا برد و گفت: -‌وای من عذر خواهی می‌کنم خانوم پروفسور نمی‌دونستم در حال تفکرات و اکتشافات جدید هستین وگرنه حتما با هماهنگی قبلی مزاحمتون می‌شدم. ‌-‌مسخره. -‌حالا داشتی به چی فکر می‌کردی؟‌ -‌فضولیش به تو نیومده بجنب بریم دیر شد. -‌عجب! ‌ خودمم باورم نمی‌شد انگار جای من با آراد عوض شده بود،‌ من شده بودم ابولهتک و چوب خشکه اون شده بود خمیر انعطاف پذیر و آدم خوبه؛‌ کلا خودمم نمی‌دونم چم شده بود دوست داشتم طاقچه بالا بذارم. رمان مجهولات زندگیم
  6. *پارت سیصد و بیست و چهارم* جوابی بهش ندادم و تنها یه لبخند زدم. آراد چنگی به موهاش زد و از جاش بلند شد و گفت: -‌ساعت چنده؟ ‌ نگاهی به ساعت دستم انداختم و گفتم: -‌یه ربع به هفت. آراد یکم فکر کرد و گفت: -‌پایه بیرون هستی؟‌ -‌آخه الان؟‌ -‌خیلی وقته بیرون نرفتم شاهین ام از وقتی قرار شده مدرسه این جا بره دیگه بیرون نرفته، هم خودمون بریم یه دور بزنیم هم اون بچه روحیه‌اش عوض میشه. -‌خیله خب باشه پس بریم آماده بشیم. از روی مبل بلند شدم و به سمت پله ها رفتم که یهو یادم اومد لوازم آرایشم رو ازش بگیرم آخه توی دستشویی و جایی که گذاشته بودمش نبود،‌ پس برگشتم سمتش و گفتم: -‌میگم که... ‌ آراد سوالی نگام کرد و پرسید: -‌چیزی شده؟ -‌نه می‌خواستم بپرسم که... -‌چیزی شده؟ -‌نه کیف لوازم آرایشم رو می‌خوام. -‌آهان بیا بریم تا بهت بدمش. قبل از من از پله ها بالا رفت و منم پشت سرش رفتم و به سمت اتاق خودش رفت جلوی در اتاق منتظر موندم تا بیارش خیلی کنجکاو بودم داخل اتاقش رو ببینم تا حالا که اخلاقش مثل سگ بود حالام که خوب شده من خجالت می‌کشم برم داخل تازه من اصلا نمی‌دونم این چش شده چرا یهو عوض شده. آراد بعد از چند ثانیه با کیف لوازم آرایشم اومد سمتم و گفت: ‌-‌بیا این رو داخل دستشویی اتاقت جا گذاشتی وقتی مژگان داشت تمیزکاری می‌کرد متوجهش شد که آورد دادش به من فکر می‌کرد مال کسی باشه که من می‌شناختم یعنی منظورم اینه که... به هرحال اینم صحیح و سالم خدمت شما. از این که داشت توضیح می‌داد در صورتی که اصلا نیاز نبود خندم گرفته بود اما سعی کردم نخندم و با یه تشکر معمولی به سمت اتاقم رفتم. رمان مجهولات زندگیم
  7. *پارت سیصد و بیست و سوم* از نفس های منظمش متوجه شدم که خوابش برده برای همین دیگه تکون نخوردم و گذاشتم یکم با خوابیدن آروم بگیره. چند لحظه بعد مژگان وارد سالن شد اولش خیلی خجالت کشیدم اما بعدش خودم رو جمع کردم و از مژگان خواهش کردم برای آراد یه پتو بیاره تا سرما نخوره‌،‌ یه لبخند ریزی زد و رفت. تا زمانی که مژگان با پتو بیاد منتظر موندم و بعد از این که پتو رو روی آراد کشید رفت و من هم سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم. ****‌ نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که باصدای موبایلی از خواب بیدار شدم،‌ گردنم یکم درد گرفته بود. آراد از روی پام سرش رو برداشت و دنبال گوشیش گشت که داخل جیب شلوارش گذاشته بود؛‌ نگاهی به صفحه گوشی انداخت و بعدش صداش رو صاف کرد و جواب تلفنش رو داد: -‌‌بله؟ . -‌آره. .‌ -‌باشه به وقتش الان نه. . -‌حالا بهت میگم، کاری دیگه ای نداری؟ . -واقعا حوصله شوخی ندارم و این مسخره بازی ها رو بذار واسه یه وقت دیگه. . -بگو جان مادرت؟ . -خیله خب پس اطلاعشو بهت میدم. . -‌خدافظ. بعد از این که تلفنش رو قطع کرد برگشت سمت من و گفت: -‌هیوا من رو ببخش نمی‌دونم چی شد که خوابم گرفت تو رو هم اذیت کردم. -‌نه بابا این چه حرفیه،‌ حالا خوب خوابیدی؟‌ -‌آره مرسی. https://forum.98iia.com/topic/8677-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-arshiva-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/5/?tab=comments
  8. *پارت سیصد و بیست و دوم* -‌هیوا ناراحتی من به خاطر زندان نیست فقط به خاطر این که دم مرگم هم نتونستم بابام و مامانم رو ببینم،‌ نتونستم ازشون حلالیت بگیرم،‌ دلم واسه مامانم و مهربونی هاش تنگ شده هیوا دلم واسه بابام و حمایت های پدرونش تنگ شده. من حتی به شاهین هم حسودیم میشه که کنار مادرشه،‌ اون روز که تو داشتی با مادرت تصویری صحبت می‌کردی دلم می‌خواست جای تو باشم،‌ هر وقت از گیر دادن های بابات میگی دوست دارم یک بار دیگه توی خونمون باشم و بابام به دیر رفتنم به خونه گیر بده؛‌ هیوا من الان عین یه بچه یتیمم شاید هرکی من رو ببینه فکر کنه مرفه بی دردم اما به خدای احد و واحد که درد من گرونه و خریدار نداره. بعد از این حرف هام قطره های اشک دونه به دونه و پشت سر هم از گوشه چشمم پایین چکید و یه جورایی به گریه تبدیل شد. با همون اشک گفتم: -‌هیوا من با خریت هام باعث شدم از خانوادم دور بشم،‌ به خاطر پول خانوادم رو فروختم،‌ من احمق چشم روی همه چیز بستم و بین خانوادم و فرهادی طرفی رو انتخاب کردم که الان باعث بدبختیم شد. من دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم من حتی غرورمم باختم ببین اشک هام رو ببین،‌ به نظرت من آدمی بودم که جلوی تو اشک بریزم اما نگاه کن که چه راحت دارم جلوی تو گریه می‌کنم. وقتی رفتم مدرسه شاهین، می‌خواستم اون خلا درونی خودم که به خاطر حسرت نداشتن چند سال پدر و مادرم سر باز کرده بود و عین یه عقده زده بود بیرون رو تلافیش رو سر اون احمدی پیاده کنم و می‌خواستم حس کنم آدم وقتی پدرش میاد و ازش دفاع می‌کنه چه حسی داره،‌ وقتی پدرت پشتوانت میشه چه حسی داره هیوا من خیلی وقته اون حس رو از دست دادم. هیوا جلوتر اومد و اشک هام رو پاک کرد و کامل من رو توی بغلش کشید و مثل یه مادر یا شایدم یه خواهر سرم رو توی بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد،‌ اون لحظه هیچ حسی بهش نداشتم به جز یه پشتوانه یه حامی احساس کردم یه خانواده دارم هیوا خودش به تنهایی عین یه مادر که کودک طرد شدش رو در آغوش می‌گیره من رو آروم کرد،‌ عین یه خواهر که برادرش رو بغل می‌گیره به خاطر این که پدر و مادرش دعواش کردن و با حس امنیتی که به من داد من رو آروم کرد با این کار هیوا نبود پدر و مادر و خواهرم رو فراموش کردم. هیوا آروم کنار گوشم گفت: -‌نگران نباش خدا هست منم هستم و نمی‌ذارم هیچ وقت تنها باشی. آراد تو اول از همه خدارو داری شعار نمیدم اما اگه خدا نبود کی من و تو رو سر راه هم قرار می‌داد،‌ بعد از خدا هم من هستم نمی‌ذارم سرت بی گناه بالای دار بره شده جلوی همه گلوی خودم رو بریدم تا آزادت کنم این کار رو می‌کنم پس نگران نباش، آراد من به خدا توکل می‌کنم و به تو هم میگم تا بدونی من کارم رو خوب بلدم. سرم رو از بغلش بیرون آورد و اشک های باقی مونده روی صورتم رو پاک کرد و با یه لبخند دل گرم کننده نگام کرد. دوست نداشتم الان از کنارم بره به نوازشش نیاز داشتم فقط به عنوان یه خانواده نه چیز دیگه پس خودم رو به زور سر مبل جا دادم تا بتونم سرم رو روی پاش بذارم. هیوا یکم عقب تر رفت تا من روی دو تا صندلی کاناپه دراز کشیدم و اون رفت و گوشه صندلی نشست و سر من رو روی پاش قرار داد و بعد آروم با دستش صورت و موهام رو نوازش می‌کرد؛ ‌حس گرمای دستش بهم حس آرامش می‌داد و باعث شد کم کم خوابم ببره. ********** (‌هیوا)‌ همین طور که موهای آراد رو نوازش می‌کردم حس خوبی نسبت بهش داشتم و بوی عطر تلخ Legend مردونش رو توی ریه هام ضبط می‌کردم. واقعا باورم نمی‌شد که آراد اون پسر مغرور و خشک این قدر شکننده و مظلوم باشه خدایا کمکم کن توی دادگاهی که در پیش داریم پیروز میدون باشیم نه برای من، برای این پسر تنها و بی پناه که این طوری به یک باره خالی کرد. من رو باش که فکر می‌کردم این پسر جز عیش و نوش و گناه کاری دیگه بلد نیست؛‌ این پسر همون کسیه که این خانواده رو زیر پر و بال خودش گرفته و این نهایت بزرگی و مردونگیشه ای خدا خودت همون کار که به صلاحه رو براش بکن. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  9. *پارت سیصد و بیست و یکم* جفت ابروهای هیوا بالا پرید و چشم هاش اندازه دوتا توپ تنیس شد و با تعجب پرسید: -‌یعنی ... یعنی شاهین همون بچه توی رستوارنه و مادرش یعنی مژگان همون زنه که نیاز به کلیه داره و شایان هم همون پسره که... وای باورم نمیشه. ‌لبخندی زدم و گفتم: -‌آره شاهین همون بچه است و شایان برادر معلولشه و مژگان هم همون مادریه که نیاز به پیوند کلیه داره. -‌شاهین دستش چطوری شکست؟ -‌حتی از یادآوریش هم مو به تنم سیخ میشه. -‌مگه چی شده؟ -‌شاهین رو که دیدی چقدره؟‌ حالا حساب کن اون احمدی که گفتم یه چیزی در حد هیکل من بود و حدودا هجده یا نوزده سالش بود بعد یه روز به شاهین گیر میده واسش مواد بیاره اینم میگه نمیارم اون نامردم شروع می‌کنه به زدن این بچه،‌ وقتی شاهین میوفته روی زمین دست هاش رو می‌زنه روی زمین که از زمین بلند شه که اون نامرد با لگد می‌زنه زیر آرنج این بچه که می‌شکنه. هیوا خودش می‌گفت فقط یه صدای شکستن استخون شنیده و از زور درد بیهوش شده تازه اون عوضی توی بیمارستان بهش پیغام میده که «اگه اسمی از اون نره خر بیاره شاهین و مادرش رو اذیت می‌کنه» این بچه هم غیرتش واسه مادرش نمی‌ذاره که اون نامرد تعرضی بهشون بکنه و سکوت می‌کنه. هیوا چنگی توی موهاش زد و گفت: -‌واقعا دارم هنگ می‌کنم باورم نمیشه. الان وضعیت مژگان چیه؟ -‌هیچی فعلا توی لیست دریافت کنندگان اسمش رو نوشتم اما خب خیلی باید مراقب باشه و از خودش کار نکشه. یه قول هایی دادن که تا آخر هفته بعدی عملش کنن حالا ازت می‌خوام اگه من نبودم به هر دلیلی، بخشی از اموالم رو که می‌تونم براش وصیت کنم به این خانواده تعلق بگیره و توهم قول بده بهشون سر بزنی و کمکشون کنی. سرم رو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشت هام شدم و دیگه هیچی نگفتم که هیوا جلو اومد و دست هام رو گرفت و گفت: -‌این حرف ها چیه می‌زنی مگه قراره بمیری؟‌ تو مگه به من اعتماد نداری که پرونده رو ببرم؟ -‌بحث این نیست که تو ببری یا نه، به هرحال منم یه چیزهایی از قانون سرم میشه و می‌دونم حکمم چیه. -‌ ببخشید جناب قاضی می‌تونم بپرسم حکمتون چیه؟ -‌هیوا لوس نشو خودت هم می‌دونی من در نهایت اعدامم پس انقد دل داری نده. نمیدونم چرا ولی بدجور بغض کرده بودم و اشک پر چشم هام شده بود که هیوا گفت: -‌آخه مرد گُنده بغض می‌کنه؟‌ زندان واسه مرد ترس نداره. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  10. *پارت سیصد و بیستم* -‌چند شب بعد از این که تو رفتی و من تنها توی خونه بودم گرسنم شد و به علیرضا زنگ زدم تا اگه وقت داشت باهم بریم بیرون شام بخوریم ولی اون با نامزدش قرار داشت و نشد که با من بیاد. من تنها رفتم سمت یکی از رستوران های شهر و غذام رو خوردم بعد از اون مشغول گوشیم بودم که دست یه بچه روی پام نشست و ازم خواست که غذاهای روی میز رو بهش بدم. اون بچه اون قدر مظلوم و مودب بود که دلم نیومد پس مونده های روی میز رو بهش بدم یا اصلا ردش کنم پس تصمیم گرفتم واسش سفارش غذا بدم. بچه دست چپش از آرنج شکسته بود و پدرش هم به دلیل سرطان خون فوت شده بود و مادرش هم مریض بود و نان آور خونه این بچه شده بود، خلاصه بعد از اینکه سفارش غذاشون رسید تا خونه بچه رو رسوندم که خونشون از شهر فاصله داشت و یکی از روستاهای مخروبه اطراف شهر بود که با ماشین تا این جا یک ساعتی فاصله داشت. اوضاع خونشون مساعد نبود و حال و روزشون خیلی وخیم بود؛ ‌وقتی می‌خواستم از خونشون خارج بشم شماره‌ام رو به اون بچه دادم تا باهام تماس بگیره. وقتی داشتم داستان رو تعریف می‌کردم قیافه هیوا دیدنی بود قشنگ معلوم بود گیج شده بود و داشت ربط بین داستانم رو با قضیه حضور شاهین این ها توی این خونه می‌سنجید. بیخیال آنالیز هیوا شدم و بقیه داستان رو ادامه دادم: -‌یک هفته ای از قضیه اون شب گذشت خیلی منتظر تماس اون بچه شدم اما خبری ازش نشد پس تصمیم گرفتم خودم برم و یه سر بهشون بزنم. وقتی رفتم خونشون بچه خونه نبود مادرش تنها بود،‌ توی خونه نشستم و موضوع فوت شوهرش رو ازش پرسیدم که تعریف کرد وضع زندگیشون خیلی خوب بوده و شوهرش سنگ بری داشته و شریکش نامردی می‌کنه و تمام پول ها رو بالا می‌کشه و فرار می‌کنه و شوهر این می‌مونه و کلی طلبکار بعدشم سرطان می‌گیره و فوت می‌کنه،‌ مادر اون بچه هم برای این که طلب اونا رو بده کل داراییشون رو می‌فروشه و طلب اونا رو تا جایی که می‌شده پرداخت می‌کنه. او پسر بچه یه برادر داشت که اون موقع ها یه پسر پونزده_شونزده ساله بوده که میره پیش عموش و مکانیکی می‌کنه و کمک خرج مادرشون میشه، خود زنه هم توی خونه مردم کار می‌کنه تا این که می‌زنه و یه شب پسرش می‌خوابه و صبح که میشه می‌بینه نمی‌تونه از روی زمین بلند بشه و کلا فلج میشه. دکترها فکر می‌کنن بیماری نادری گرفته که باعث میشه ماهیچه ها خورده بشن و در آخر ماهیچه قلب و فاتحه؛ اما اون دکترهای بی سواد اشتباه فهمیده بودن بلکه اون پسر فلج شده بود به خاطر اعصابش،‌ رگ های عصبی مغزش پاره میشن و رفته رفته ضعف عضلانی باعث معلولیت اون پسر شد. همه چی به این جا ختم نمیشه بعد از مریضی پسر مادر هم بعد از چهار سال مشکل کلیه پیدا می‌کنه که نیاز به پیوند داره. در مورد شکستگی دست بچه که پرسیدم مادرش گفت ازش که می‌پرسن میگه از چهار پایه افتادم این طوری شده اما مادرش می‌گفت مطمئنه که توی مدرسه یکی زدش آخه می‌دونی اون بچه به خاطر سوءتغذیه نسبت به هم سن و سال هاش خیلی ضعیف تر بود و پسر دوازده ساله عین یه بچه پنج ساله بود و تازه با این حال به خاطر نداشتن پول نتونسته بودن بچه رو حتی مدرسه دولتی بفرستن چون همه مدارس هیأت امنایی شده بودن پس اون بچه یک سال در میون مدرسه رفته بود و دو سال از تحصیل جا مونده بود و مدرسه بزرگسالان درس می‌خوند؛‌ به فرداش رفتم جلوی مدرسش و متوجه شدم که یه پسر درشت هیکل به اسم احمدی شده کابوس روز و شب اون طفل معصوم منم تا جایی که می‌خورد زدمش و اون بچه رو از اون مدرسه درآوردم و توی یکی از مدارس همین منطقه ثبت نام کردم و با هزار مکافات تونستیم اداره رو راضی کنیم تا این نابغه امتحان دو سال رو یعنی سوم و چهارم رو بده و از ترم دوم کلاس پنجم رو بخونه،‌ آخه اون بچه خودش توی خونه خودکار تا کلاس پنجم رو خونده بود و توی آزمون های پیشرفت تحصیلی توی شهر نفر اول شده بود. خلاصه این که این آقا شاهین ما یه نابغه‌ است این جوری نگاهش نکن عین یه بچه پنج ساله است این آقا دوازده سالشه و سه سال دیگه بلوغ میشه. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  11. *پارت سیصد و نوزدهم* رفتم سرجام نشستم و گفتم: -‌خیله خب نی نی کوچولو بیا غذات رو بخور من این جا می‌مونم تا تو تموم کنی. -‌یا توام غذا می‌خوری یا من سیرم. -‌وای هیوا داری دیونم می‌کنی. دوست داشتم غذای اون رو بخورم نمی‌دونم چرا حس رمانتیک بازیم گل کرده بود به هرحال بعد از سی و خرده ای سال برای اولین بار دوست داشتم حس غذای مشترک رو امتحان کنم پس بشقابش رو برداشتم و روی بشقاب خالی خودم گذاشتم و با قاشق خودش شروع کردم به خوردن. جدی چقدر گشنم بود خوب من رو می‌شناخت که می‌دونست هنوز گرسنمه ولی خب منم الان می‌دونم اون گرسنشه پس چی‌کار کنم؟‌ داشتم می‌خوردم که یهو گفت: -‌داره غذام رو می‌خوره انگار نه انگار من گشنه دارم نگاهش می‌کنم. با این حرفش خندم گرفت لقمه توی دهنم رو به زور قورت دادم و زدم زیر خنده وقتی خندم تموم شد گفتم: -‌وای هیوا از دست تو!‌ تو که خودت گرسنته چرا غذات رو به یکی دیگه تعارف می‌کنی؟ -‌عه خب من چه می‌دونستم تو واقعا غذام رو می‌خوری فکر کردم توی بشقاب خودت غذا می‌کشی می‌خوری. ‌-‌کاریه که شده. یهو صندلیش رو آورد گذاشت کنار من و قاشق و چنگال من رو برداشت و قاشقش رو توی بشقاب جلوی من فرو کرد و خورد. عین کسی که مسابقه باشه هردومون از یه بشقاب تند تند می‌خوردیم که بالاخره تموم شد ولی کاش تموم نمی‌شد خیلی حس خوبی بود که توی یه بشقاب با هیوا غذا می‌خوردم حالا می‌فهمم علی و سحر چرا همیشه این طوری غذا می‌خورن. با کمک هم ظرف هارو توی سینک گذاشتیم و هیوا بقیه غذاهارو داخل قابلمه ریخت و می‌خواست ظرف هارو هم بشوره که گفتم: -‌نه دیگه نمی‌خواد خودم می‌شورم. -‌برو بابا یه بار شستی بسه تمام آشپزخونه رو آب برداشت. -‌نه این دفعه قشنگ می‌شورم تو برو اون طرف نگاه کن. مشغول بگو مگو روی این که کی بشوره بودیم که مژگان با خنده اومد داخل و گفت: -‌امان از دست شما دوتا برین بیرون خودم می‌شورم. هیوا ‌با لبخند گفت: -‌مژگان جون دستت درد نکنه قورمه سبزیت حرف نداشت تو رو خدا دستور پختش رو بهم یاد بده. مژگان هم لبخند زد و گفت: -‌نوش جونت خوشگل خانوم روی چشمم حتما یاد میدم. -‌فداتم که،‌ حالا برو شما خسته شدی از صبح آشپزی کردی من خودم ظرف هارو می‌شورم چیزی نیست که چند تا بشقابه فقط، قول میدم نشکنم. -‌نه عزیزم شما امروز برو بعدا وقت هست می‌شوری. دیگه دیدم خیلی دارن تعارف می‌کنن دست هیوا رو گرفتم و گفتم: -‌تو مگه نمی‌خواستی در مورد شاهین و این جا اومدنشون و این ها بدونی بیا بریم بشینیم تا واست بگم. با این حرفم هیوا بدون حرف سریع پشت سرم از آشپزخونه بیرون اومد و با هم سمت سالن نشیمن رفتیم. روی کاناپه سه نفره راحتی نشستم که هیوا هم روی همون اما با فاصله زیاد یعنی روی سومین صندلیش چهار زانو نشست و تکیه‌اش رو به دسته مبل داد و به من زل زد،‌ من هم مثل خودش نشستم و شروع به تعریف کردن ماجرا کردم: https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  12. *پارت سیصد و هجدهم* آراد کلافه پوف عصبی کشید و با دست آزادش موهاش رو بالا زد و چشم هاش رو بست. دوست داشتم محرمش بودم و الان دو تا بوس خوشگل از اون لپ های آنکات شدش می‌کردم که انقد ملوس نشه ولی حیف که اسلام دست و پام رو بسته. دستش رو که توی دستم بود دو بار فشار دادم که چشم هاش رو باز کرد و نگام کرد گردنم رو سمت چپ کج کردم و با صدای بچگونه ای گفتم: -‌آشتی؟ -‌قهر نبودیم. -‌پس بیا باهم غذا بخوریم. -‌گفتم که من سیر شدم. نگاهی به بشقابم روی میز کردم و گفتم: -‌باشه قبول تو سیر شدی اما تو قول دادی اگه غذای من موند تو می‌خوریش. -‌آره ولی از غذات چیزی نمی‌مونه. ‌ با دست به بشقاب نیمه پرم اشاره کردم و گفتم: -‌چرا مونده ببین. نیم نگاهی به بشقابم انداخت و گفت: -‌داشتی می‌خوردی خب برو بشین بقیه‌ش رو بخور. -‌من دیگه سیر شدم. -‌هیوا داری لج می‌کنی. -‌نه، من که گفتم نریز خودت ریختی گفتی اگه موند می‌خوریش؛ یالله دیگه به حرفت عمل کن. آراد سرش رو به سقف گرفت و نجوا گونه گفت: -‌وای خدایا غلط کردم حرفم رو پس می‌گیرم تو فقط زمان رو برگردون. دیگه هیچی نگفتم و دست هام رو توی هم جلوی سینه گره زدم و منتظر نگاهش کردم. ********** (‌آراد) ‌عین بچه های دو ساله مونده بود نگام می‌کرد معلوم بود هنوز گرسنه است اما داشت لجبازی می‌کرد همش تقصیر خودش بود اما نکنه واقعا یکی توی زندگیش باشه که با اعتماد کامل می‌گفت قیمه دوست داره؟‌ لعنت بهش که نمی‌ذاره یه ساعت بدون بحث و دعوا باهم تنها باشیم. از یه طرف با حرف هاش آزارم میده از یه طرف خودش میاد و از دلم در میاره. وقتی داشت می‌خندید و سرش رو گذاشت روی سینم قلبم داشت از جا‌ش در میومد و ضربان قلبم تند شده بود به زور خودم رو کنترل کردم که بغلش نکنم،‌ یه کارهایی ناخواسته می‌کنه اما نمی‌دونه با این دل من چکار که نمی‌کنه. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  13. *پارت سیصد و هفدهم* هنوز نصفی از غذام مونده بود که آراد صندلیش رو عقب داد و از پشت میز بلند شد با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -‌کجا؟‌ برای کسی که عا‌شق قورمه سبزیه به نظرم یه بشقاب کافی نیست بشین درست غذات رو بخور. دوباره یه پوزخند روی مخ زد و گفت: -‌از کنار شما بودن نهایت استفاده رو بردم و به لطف شما سیر شدم، ‌نوش جان. می‌دونستم خوراکش انقدر کم نیست و یه جورایی گرسنه از پشت میز بلند شد پس وقتی داشت از کنارم رد می‌شد مچ دستش رو گرفتم و از روی صندلی بلند شدم و درست رو به روش قرار گرفتم که قدم با این صندل ها تا روی چونه‌ش می‌رسید،‌ به چشم هاش نگاه کردم که خشم و حسادت ازش می‌بارید پس گفتم: -‌من که می‌دونم گرسنه ای بشین مثل بچه آدم غذات رو بخور. با همون قیافه میرغضبش گفت: -‌گفتم که سیر شدم. مچ دستش رو از دستم بیرون آورد که بره اما کامل دستش رو از پنجه گرفتم که این بار برخلاف صبح کاملا داغ بود دوباره نگاهش کردم و گفتم: -‌آراد لااقل بشین تا مهمونت غذاش رو تموم بکنه بعد برو. -‌تو که مهمون نیستی،‌ نیازی هم به حضور من نیست برو بگو همون عشقت که قیمه دوست داره بیاد کنارت بشینه تا از غذا خوردنت لذت ببره. دستش که توی دستم بود رو محکم گرفتم و یهو خندم گرفت و سرم رو پایین آوردم که شدت خندم بیشتر شد و از زور خنده پیشونیم رو روی سینه‌ش تکیه دادم و با صدای نسبتا بلند زدم زیر خنده هرکاری می‌کردم جلوی خندم رو بگیرم نمی‌شد دیگه با دست آزادم جلوی دهنم رو گرفتم که فقط صدام خفه شد ولی بازم شونه هام از شدت خنده می‌لرزید. اصلا نمی‌دونم چرا خندم گرفت ولی از این که حس حسادتش تحریک شده بود خوشحال بودم و از این قهر بچگونش خندم گرفته بود؛‌ دیگه به زور خودم رو کنترل کردم و سرم رو از روی سینه‌اش برداشتم و دستم رو از جلوی دهنم کنار آوردم و با صدایی که لحن خنده توش موج می‌زد گفتم: -‌وای معذرت می‌خوام اصلا نمی‌دونم چم شد و به چی خندم گرفت فقط می‌دونم خیلی بامزه گفتی،‌ حسود خان. آراد چشم هاش رو درشت کرد و گفت: -‌حسود خان؟‌ کی گفته من حسودی کردم الان بهت متلک گفتم. -‌ای جون، تو فقط متلک بگو. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  14. *پارت سیصد و شانزدهم* جانم، گوش هام درست شنید؟‌ منظورش این بود غذایی که توی بشقاب من باقی می‌مونه رو می‌خوره؟!‌ نه انگار این پسر توی این مدت که من ندیدمش یه چیزی توی سرش خورده باید از علیرضا بپرسم. خودم یه مقدار از قورمه سبزی روی قسمتی که می‌خواستم بخورم ریختم و شروع به خوردن کردم،‌ آراد تازه واسه خودش پلو کشید و بعدم یه مقدار از قورمه سبزی توی بشقابش ریخت. اولین قاشق رو که خوردم حواسم به آراد بود اما دومین قاشق که وارد دهنم شد تازه عطر و مزه غذارو متوجه شدم و بعد از قورت دادنش ناخودآگاه گفتم: -‌اومم... به به،‌ قورمه سبزی به این میگن. یادم باشه از مژگان جون تشکر ویژه کنم و طرز پختش هم ازش بپرسم. -‌آره حتما یاد بگیر. -‌عجب! -‌واسه خودت میگم به هرحال اگه ازدواج کنی شوهرت حتما قورمه سبزی دوست داره. -‌اگه شانس منه که شوهرم راست میره سراغ قیمه و از قورمه سبزی هم بدش میاد. آراد قاشق و چنگالش رو توی بشقاب گذاشت و مشکوک نگاهم کرد و پرسید: -‌مگه تو می‌دونی شوهرت کیه که بدونی از چه غذایی خوشش میاد و از چی بدش میاد؟! -‌نه ولی مگه تو می‌دونی شوهر من کیه که می‌دونی از قورمه سبزی خوشش میاد؟‌ ‌ آراد یکم جا خورد و گفت: -‌نه خب آخه من قورمه سبزی خیلی دوست دارم منظورم اینه مردهای ایرانی کلا قورمه سبزی رو خیلی دوست دارن. به دست پاچه شدنش خندم گرفته بود اما بدم نیومد یکم سر به سرش بذارم به تلافی اون همه سرکار گذاشتنم با مژگان‌ پس گفتم: -‌ولی خب همشون نه بعضی ها استثنا هستن. -‌هیوا کار به استثنا نداریم ما کل رو در نظر می‌گیریم. -‌وا خب طبق اطلاعاتم دارم میگم. -‌نکنه جدی یکی رو زیر سر داری که انقدر هم دقیق از علایقش می‌دونی؟ برای این که اذیتش کنم جوابش رو ندادم و خندیدم تا با این کار من دروغ نگفته باشم و اونم چیزی که فکر می‌کنه رو برداشت کنه. بعد از این کارم یهو پوزخند زد و گفت: -‌من رو باش که فکر می‌کردم... حرفش رو ادامه نداد و شروع کرد تند تند غذاش رو خوردن و سگرمه هاش بدجور توی هم رفت. منم چیزی نگفتم و سعی کردم بدون در نظر گرفتن حال آراد و اون ذوقی که ته دلم نشست و فضولیم بابت ادامه حرف آراد غذام رو بخورم. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
  15. *پارت سیصد و پانزدهم* از اتاق که بیرون رفتیم مژگان اومد و گفت: -‌آقا غذاتون رو روی میز آشپزخونه چیدم که راحت باشین. ‌آراد گفت: -‌دستت درد نکنه مژگان خانوم؛ را‌ستی یه خبر خوش هم بهت بدم شایان مردونگیش هنوزم فعاله یواش یواش باید واسش آستین بالا بزنیم. بعد‌ از این حرف خندید و گفت: -‌وقتی هیوا رو دید از شوق هم خندید هم دستش رو تکون داد. ‌ مژگان با تعجب و خوشحالی گفت: -‌راست میگی آقا؟‌ وای خدایا شکرت. بعد به من نگاه کرد و گفت: -‌قربون اون قدمت که روی چشم من گذاشتیش الهی دورت بگردم خانوم جان نور چشممی فدات بشم. من که واقعا نمی‌فهمیدم این ها دارن چی میگن و عین چوب خشک بی حرکت و ساکت همون جا ایستاده بودم دیگه داشتم کلافه می‌شدم که وقتی مژگان رفت به آراد گفتم: -‌معلومه این جا چه خبره؟‌ دارم دیونه میشم. آراد دستم رو گرفت و به سمت آشپزخونه کشید و گفت:‌ -‌عجله نکن به وقتش همش رو کامل واست توضیح میدم. -‌وقتش کی هست؟ -‌تو تازه از راه رسیدی یکم دندون روی جیگر بذار تا شب کلی وقت هست بخوایم صحبت کنیم بعد تو الان‌،‌ موقع ناهاری که از تایمش گذشته،‌ گیر دادی برات داستان کُرد شبستری رو بگم؟‌ دیگه چیزی نگفتم و یکی از صندلی های میز رو بیرون کشیدم و روی اون نشستم که آراد هم دقیقا رو به روی من نشست. قورمه سبزی خیلی خوش رنگی بود و معلوم بود یه کدبانو اون رو پخته این رو از روغنی که روی اون رو گرفته بود متوجه شدم؛‌ همین که بوی قورمه سبزی بهم زد هوش از سرم پرید و به آراد حق دادم که این همه شکمو بازی بذاره و اصرار کنه بعد از غذا صحبت کنیم. آراد بشقاب من رو برداشت و برام پلو کشید دوتا کفگیر کشید که گفتم: -‌وای آراد کافیه من نمی‌تونم این همه بخورم. -‌بی‌خود تا آخرش باید بخوری نگاه کن پوست و استخون شدی. -‌یکم ازش خالی کن واقعا نمی‌تونم این همه بخورم اسراف میشه گناه داره. -‌تو بخور هرچقدرش موند من می‌خورم. https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/?tab=comments
×
×
  • اضافه کردن...