رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Seda

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

440 Excellent😃😃😃😃

درباره Seda

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 13 مرداد 1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

369 بازدید کننده نمایه
  1. دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

    که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

  2. واییی عشقم مرسیییی خیلی خوبه خییلی عاشقتم😘😘😘😘😘😘
  3. عکس دختره رو تکی هم داشتم ببین اگه کیفیتش بازم خوب نبود دیگه سلیقه خودت هرچی باشه انجام بده عکس مرده اولی بهتره
  4. عشقم خوبن این دونفریا دومی بهتره @Hengameh.b
  5. آیا جرم است کسی بر بخت بد خود گریه کند؟ چرا مجبورم هق هق گریه های خویش را خاموش کرده و اشکهایم را با پتویم شریک شوم؟؟؟

  6. امروز در استکانی که ترک خورد بی حواس چای داغ ریختم، ترکش عمیق و عمیق تر گشت تا شکست و به دو نیم شد. گاهی وقتها یک قلب هم ترک بر میدارد، هرچه هم میخواهی بعدش محبت کن و گرما ببخش. بیشتر وبیشتر می شکند!

    قلبی را که ترک خورده کرده ای به دو نیم نکن!!

  7. خیلی بده! وقتی بهترین هدیه ای که عشق اولت بهت داده میشه اسباب بازی بچه ای از تو که مال اون نیست!! وقتیم میشه اسباب بازی تو نمی تونی حساسیت نشون بدی، مثلا میگن: یه عروسکه دیگه! بذار بچه بازیشو کنه. اما نمیدونن همون عروسک بهترین هدیه ای بود که با جیب خالی میشد خریدش، و خودتم فک میکنی با ارزش دادن به اون خیانت کردی، و چه زود اون خاطره زیبا تبدیل میشه به ی مشت پارچه پوسیده و به درد نخور!!

    13261_390.jpg

  8. Seda

    رمان پژواک عشق | seda کاربر انجمن نودهشتیا

    نصف شب بود که در رختخوابم بی صدا گریه می کردم، تمام آن صحنه ها برایم تداعی کننده سکانسی از فیلمها بود که در آن یک نفر را می کشند و برایش قبر می کنند و سپس خاکش می کنند و تمام!! نمی دانستم منِ احمق که او را دوست نداشتم چطور تا اینجای راه آمده بودم؟ حالا که می دانستم دیگر راه بازگشتی ندارم قلبم بیشتر می شکست و اشکها بیشتر از گونه هایم می چکید‌. می خواستم باور کنم که همه زن و شوهر ها میانشان همینطور سرد و یخی است؛ اما با دیدن زن و شوهر های دیگر افکارم مانند آواری بر سرم فرود می امد و اعتراف می کردم که فقط ما اینطور هستیم! کنکور دیگر برایم معنایی نداشت، همه زندگی ام شده بود فکر کردن و فکر کردن. از آن شب دیگر با یوسف خلوت نکردم، آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه گذر زمان نشدم و نفهمیدم یوسف کی انتقالی اش را ردیف کرده و به شیراز آمده بود! مثل همیشه وقتی می آمد، من پیشش میرفتم و همیشه سعی میکردم دختر خوبی باشم و حالا من کنارش روی طاقچه ای که به نور گیر گلخانه شان مشرف می شد نشسته بودم و او دستش را دور شانه ام حلقه کرده بود، به خواهرش که روی صندلی میز کامپیوتر نشسته بود گوش میداد و گه گاه بوسه ای روی مو های من می نشاند، اگر میخواستم از حق نگذرم محبت هایش زیاد بود اما برای منی که او را دوست نداشتم قابل فهم نبود. هنوز ده دقیقه هم از آمدن من نگذشته بود که سیل پیامک های خواهر هایم و زنگ زدن های مادر به سویم روانه شد و امان از وقتی که پیامک خواهرم را اتفاقی دید. - فرشته:" باز کجا رفته ای؟ نگفتم چون ما این کار را نکرده ایم تو هم حق نداری؟" یوسف دستش را که به دور شانه ام بود برداشت و بازویم را گرفت و به شدت فشار داد، عصبانی بود و من به او حق میدادم که ناراحت باشد. به قول خودش ناسلامتی من زنش بودم! همان وقت تلفنم زنگ خورد و شماره مادر بر روی صفحه اش نمایان شد. با اخم گفت: -یوسف: جواب بده عسل! آب دهانم را قورت دادم و با ترس در چشمانش نگاه کردم، دکمه سبز را فشردم و با صدای ضعیفی گفتم: - الو؟ صدای عصبی مادر گوشم را خراشید. -مادر: کجا رفتی عسل؟ مگر تو درس نداری؟ همین حالا برمیگردی خانه خودمان! بدون اینکه منتظر بماند چیزی بگویم مکالمه را پایان داد و منی ماندم خیره به نگاه عصبی یوسف که حالا دندان هایش را به هم می سایید.. @ف.تازیکه
  9. سلام، عکس دوم که صورت دختر و مرده رو برای این فرستادم که میخواستم ی مرد چهل ساله نشون داده بشه.
  10. نام نویسنده: seda کاربر انجمن نودو هشتیا نام رمان: چهل ساله ها هم جذاب اند تعداد پارت: 34
×
×
  • جدید...