رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

دراکولا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    168
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

247 Excellent😃😃😃😃

درباره دراکولا

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 21 اردیبهشت 1385

آخرین بازدید کنندگان نمایه

661 بازدید کننده نمایه
  1. دراکولا

    شیطنت های شکلاتی

    جون شما نباشه جون این ذرتی که الان دارم پف فیلشو میخورم بابام در اومد?
  2. دراکولا

    شیطنت های شکلاتی

    قسمت4 چیه؟حالا فک کردین پاتوقمون کجاس؟کافی شاپ؟ رستوران؟ کتابخونه؟خخخ نه باو ما پول نداریم اینجور جاها بریم که پاتوق ما یک گیم نت که بزرگترین گیم نت منطقه اس. خب بزارید تا براتون بگم چی شد که پامون اونجا باز شد،جونم براتون بگه که ی روز توی تابستون که داشتیم از گرما کباب میشدیم گفتیم کجا بریم چیکار کنیم که من بهشون گیم نت پیشنهاد دادم و ازونجایی که برادرای محیا پلی استیشن داشتن و ما همه ی بازی هاشو مث اب خوردن انجام میدادیم و خیلی وارد بودیم،همه موافقت کردن و رفتیم گیم نت. دم در گیم نت وایساده بودیم که یهو یکی ازین جوجه پسرای هرکول( خخخ اصطلحت تو حلق طاهری) اومد گفت که شما اینجا چی میخاید؟ ماهم پرو پرو گفتیم میخایم بیایم بازی کنیم، اونم تک خنده ای کرد و گفت، جوجه پسر هرکول:هه شما دخیا؟؟؟ من صاحاب اینجا نیسم وایسا تا بگم خودش بیاد... شنتـــــــــــــیا شنتــــــــــــیا بیا ببین این دخیا چی میگن. ماهم نیشمون باز شد که حالا صاحب اینجا ی دختر ولی در عین تجب دیدیم که ی پسر خوشکل مامانی با موهای خرمایی و چشمای ابی بیوتیفول اومد گفت، شنتیا:سلام بله؟ کاری داشتین؟ آلا:شنتیا اسم دختره؟ شنتیا با خنده ی ریز: نه اسم پسره من:آهاان اااام میگم چش خوشکله ماهم میخایم بیایم بازی کنیم. شنتیا:جدی؟ بلدین؟ درسا یکی اروم زد پشت نهال و با خنده گفت، درسا:هه نهال این چش خوشکله میگه ما بلد نیستیم. شنتیا روبه همون جوجه هرکوله گفت، شنتیا:مهرداد نظرت چیه که باهاشون ی مسابقه بزاریم؟ مهرداد:هووووم فکر بدی نیست اره شنتیا:بیاین تو درخدمتیم... من:چش خوشگله اینجا و تو اداره میکنی؟ شنتیا:اوهوم من و برادرم البته من اکثر اوقات هستم. Woooooooooow چه گیم نتی!!!!!!!!! شنتیا:خب رییستون کیه؟ من: منم شنتیا :تو با من مسابقه میدی، اون دخی چشم ابیه(محیا) با مهرداد، اون دخی قد بلنده (نهال) با (به ی پسر که کپی مهرداد بود فقط یکم بیبی فیس تر بود اشاره کرد )تیرداد برادر مهرداد،اون دخی چشم عسلیه(آلا) با (به ی پسر سبز ی چشم قهوه ای اشاره کرد)رادوین،و اون دخی مشکیه (درسا) هم با ( به ی پسر خیلی خوجل اشاره کرد)سوشا بازی میکنه. هممون:باوشه سوشا: خب چه بازی بکنیم؟ ی لبخند مرموز زدمو گفتم، من:پی اس چطوره؟ رادوین:هه سخته براتون نهال:اصلا تیرداد:بیخی ی دست تسکن میزنیم دست بعدی رالی بعدشم اگه دخیا نباختن پی اس چطوره؟ مهرداد:خوبه حله شنتیا داد زد: بروبچ تعطیل از پشت سیستماتون پاشید برین. همه هم با کلی قر و نق پاشدن رفتن حالا ما ده تا مونده بودیم. شنی(شنتیا):بشینید ببینم چیکار میکنین پسراا من: بروربچ میخام رو سفیدم کنید. پشت ی دسگای خیلی خفن نشستیم و بازی شروع شد، شنتیا رفت رو تنظیمات و بازی رو از رو حالت هارت روی ایزی گذاشت. من: استاد سختش کن واس من کاری نداره. شنی:باشه خودت خاستی. خلاصه بعد از کلی بازی کردن من بردم البته بجز اون قسمت پی اسش چون پسره خیلییییی توش وارد بود کثافط L من: یوهووووووووو بردم بردم مهرداد: شنی اینا لامصب خیلی قوی تر از اونی هستن که فک میکردم تیرداد:تف باختم شنتیا: تف منم فقط پی اس رو ازش بردم L من: رادوین و الا شما چی؟ آلا: روسفیدی ابجی اصن بدرد نمیخورد رادوین ی نگاه خیلی تیز بهش کرد. نهال: درسا چی شد؟ من:درســـــــــــــــا درسا: یوهو یوهو آق سوشا بااااااااااختی سوشا کلافه دستشو تو موهاش کشید، سوشا:شنتیــــــــــــــــــا بیا ببینم این دسته خرابه، هی دخی اگ راس میگی بیا دسته هامونو عوض کنیم. درسا: بیشین بینیم باووو دوبار دسته عوض کردیم ما بردیم دیه هاها … به خودم اومدم که دیدم عع ؟! من کی رسیدم دم پاتوق؟ ادامه دارد...
  3. دراکولا

    شیطنت های شکلاتی

    پارت بعدیم درحال تایپه ایشالا شب میزارمش:|
  4. دراکولا

    شیطنت های شکلاتی

    قسمت3 آروم در خونمون رو با کلیدم باز کردم و رفتم تو،خب ما متاج کسی نیستیم ولی اونقدر هم پولدار نیستیم که ندونیم پولمونو کجا خرج کنیم،ی خونواده چهار نفری که وضعمون متوسط رو به بالاست.خونمون هم ی خونه ی 300 متری با ی حیاط بزرگ و دوست داشتنی که وسطش ی حوض کوچیک ابی با ماهی های کوچولوی قرمز. دور تا دور حیاطم پر از بوته های گل رز و گل داوودیه.از پله ها بالا رفتم و در رو با شدت باز کردم و داد زیدم: _:آی ننـــــــــــــــــــــــه من گشـــــــــــــــــنمه آترینا،خواهرم که 10 سالشه سریع دوید طرفم و گفت، آترینا:آی دختره ی چشم سفید مگه مامان نگفت که تا از در میای بگو سلام؟ _: آی عشق آبجی بدو بیا بغلم ببینمت. کیفمو از روی کولم انداختم زمین و زانو زدم، آترینا هم با لبخند دوید بقلم، همونطور که تو بغلم گرفته بودمش گفتم، _: دختره ی چشم سفید سلام، مامان من کو؟ نکنه تو خوردیش؟؟ آترینا خنده ای کرد که دلم براش ضعف کرد، آترینا: مامان خانوم امروز جلسه داشته هنوز نیومده گفته به آجی بگو ی چی درست کنه با بابا بخورید تا من بیام. از بغلم درش آوردم و با اخم گفتم، _: وایسا بینم تو چرا امروز انقدر زود از مدرسه اومدی؟؟ آترینا: آتی؟؟؟؟؟تو چرا انقدر خنگی؟؟؟؟؟من نیم ساعته رسیدم، ما ساعت یک ربع کم تعطیل میشیم ولی شما ساعت یک و نیم تعطیل میشین دیگه زود اومدنم چیه؟ خب تا اینجا که خعلی ضایع شدم(خخخ حقته) لپشو محکم بوسیدمو و همونجور که کیفمو برمیداشتم گفتم، خب من برم لباسامو عوض کنم و بیام ی ناهار خوشمزه درست کنم، ریز خندید و رفت سمت اتاقش. به سمت اتاقم رفتم و در اتاقمو باز کردم، اتاقم ترکیبی از رنگ های سفید و سیاه بود.دو کمد لباسی که یکیش سفید و دیگری سیاه بود و روی یکی از در های کمد مشکی آینه ی قدی بود. یک میز توالت و آینه که کشوهاش سفید و مشکی و قاب دور اینه هم مشکی بود.کف پوش های اتاقمم قهوه ایه پرنگ بودن ولی بعدا با کلی اصرار مشکی رنگشون کردم. یک فرش گرد ماشینی که روش علامت دو ماهی بود هم وسط اتاقم بود و یک تخت سفید هم کنار اتاقم بود. کاغذ دیواری که مدلش مثل خط خطی ها بچه گونه ی مشکی سفید بود. کلا اتاق نقلی و مدرنی داشتم و خب ازش راضی بودم چون با سلیقه ی خودم بود. لباسمو با ی تاپ سفید که روش عکس ی خرس بود و یک شورتک مشکی پاره پوره عوض کردم، آیپدم رو برداشتم و اتاق بیرون زدم. خب بابام کلا مشکی بود ولی مامانم بلوند بود. از قضا من و آترینا هم بلوند دراومدیم اما آترینا یکمی خرماییی تر بود تا من بلوند که میگم یعنی طلایی طلایی هاااا. چشمای من رنگش متغیر بود بعضی اوقات آبی رو به خاکستری، بعضی اوقات خاکستری و بعضی اوقات هم مثل چشم های پدرم مشکی میشد، ولی آترینا کلا چشماش آبی کم رنگ بود. _:آترینااااااااااااااااااااااااا آترینا: بـــــــــــــــــــــــله _: بیا ناهار درست کنیم دیگه آترینا: بااااااااااشه اومدم د ر کابینتا رو یکی یکی باز میکردیم و توشونو نگا میکردیم. آترینا:اوووووووووم آتی لازانیا چطوره؟؟ _:عاااااااااااالی مواد لازانیا رو روی میز چیدیم و مشغول درست کردن شدیم. با مسخره بازی هایی که منو آترینا در آوردیم درست کردنش حدود نیم ساعت طول کشید. _:خب آتی ظرف رو بزار تو فر . آترینا: باشه از آشپزخونه اومدیم بیرون و روی کاناپه ولو شدیم. آیپدم رو برداشتم و شروع کردم ب کلش بازی کردن. آترینام داشت با تبلتش ساب وی بازی میکرد فک کنم. آترینا:آتی ساعت چنده؟ _: همه همیشه قبل از آشنایی از همین اصطلاحو بکار میبرن. آترینا چپ چپ نگاهی به من کرد و گفت، آترینا: خداااااااای اعتماد به نفسی تو، میگم اگه بابا بیاد ما رو اینجوری ببینه زشته نه؟ _:آره خیلی زشته پاشیم لباسامونو عوض کنیم. والا آخه وضع آترینا بهتر از من نبود با اون تاپ صورتی و شورتک سفیدش. آیپدم رو خاموش کردم و پاشیدم به سمت اتقامون رفتیم. لباسمو با یک تیشرت سفید و شلوار گرم کن مشکی عوض کردم و اومدم بیرون. هم زمان با من آترینا هم بیروون اومد. لباساشو با یک تیشرت آبی و شلوارک چهار خونه ی زیر زانو عوض کرده بود. دینگ دینگ،دیــــــــــنگ دیـــــــــنگ آترینا:من باز میکنم. _: منم میرم غذا رو از توی فر بیرون بیارم. به سمت آشپز خونه رفتم و ظرف لازانیا رو از توش بیرون آوردم. اووووووووووم چه بویی جای مامان خالی. در باز شد و بابا توی در نمایان شد. خدایی بابای من خیلی جوون بود، هیکلی و خوشگل مثل دختراش ( ببخشید دیه این آتنای ما اعتماد به لوسترش خیلــــــــــــــــی زیاده خخخ) بابا: به به میبینم ی بوهایی میاد. دخترای بابا چیکار کردن. آترینا: جیــــــــــــــــــــــــــغ ددی!!!!! بابا کیفشو گذاشت زمین و آترینا رو بغل کرد. منم خیلی خانومانه و با متانت و سر به زیر از آشپز خونه بیرو اومدم. (عاره دیگه حالا یکم مث ادم رفتار میکنیم تا اجازه ی بیرون رفتنمو بده خخخ ما اینیم دیگه چه میشه کرد) _: سلام بابایی بابا آترینا رو گذاشت زمین و با اکراه نگاهم کرد، بابا: سلام عزیز دلم ، آتی راستشو بگو چی میخای قیافمو مثل گربه ی شرک کردم و سرم رو بالا آوردم، _:بابا نگا کن من میخام ادم شم شما نمیزارین آترینا: بابا دروغ میگه ی چیزی میخاد بابا: میدونم دختر گلم. _:بابا برین حاضر شین بیاین ناهار بخورین (با حرص ادامه دادم) آتی بیا با هم سفره رو بچینیم با هم به آشپزخونه رفتیم و سفره رو چیدیم و سر میز نشستیم تا بابا بیاد. بابا:به به دختای بابا چه کردن جای آیدا (مامانم) خالی. وایسین ی عکس بگیرم براش بفرستم دلش اب شه _:خخخ بابا انقدر خبیس نبودی بابا: حالا شدم اوووووووووم ی عکس گرفت و برای مامانم فرستاد. داشتیم غذا میخوردیم که، رینگ رینگ (این الان صدای اس ام اس ایپدش بود) بابا:من میارم با فکر اینکه میحا باشه سریع از پای میز پاشدم و به سمت ایپدم شیرجه زدم _:ن ممنون خودم برمیدارم رمزشو زدم و رفتم تو پیاما عع اینکه بابا بود.( دخی حالا که پاشدی دلسترو از تو یخچال بیار( یعنی این روشایی که پدر من استفاده میکنه اگه هیتلر برای جنگ استفاده میکرد الان پیروز بود با حرص در یخچالو باز کردم و شیشه دلستر رو کوبوندم روی میز بابا: چی شد دخی؟ لبخند ملیحی زدم، _:هیچی بعد از ناهار ظرفارو با آتی شستیم و رفتیم تو هال. خب ساعت چهار بود زنگ بزنم به خاله محدثه(مامان محیا) عع پیغام داریم از مامانه، _:بابا ی پیغام صوتی از مامان داریم بابا: بزار ببینم چیه؟ پیغام صوتی:بله بله آقا اشکان دست آتی خانومامون درد نکنه (منظورش منو آتریناییم-_-) باش باشه دل منو اب کنین اشکان من که شب میام خونه ما که شب باهم تنها میشیم اونوقت منم... بابام شیرجه زد طرف تلفن، بابا: بسه بدش من استپش کردم و پریدم اونطرف _:عه بابا بزار بینم چی میگه ادامش: شب میدونم با شما چیکا کنم اشی به دست و پام میوفتی مرحمت زیاااد. خخخخخخخخخخخخخخخخ منو آترینا داشتیم از خنده میپاچیدیم _:اشی امشبو خدا بخیر بگذرونه بابا: بسه بسه مگه شما درس و مشق ندارین بدویین پا درستون ببینم مام الفرار سریع رفتم تو اتاقم. ایپدم رو برداشتم و زنگ زدم به خونه ی محیا اینا بوووق بووووق بووووق خاله محدثه: الو...سلام بفررمایید _:الو...منزل محبی؟سلام خاله محدثه خوبین ؟ خوشین؟محیاد خوبه؟محیار خوبه؟عمو حامد(بابای محیا)خوبه؟ خاله:سلام آتنا جان همه خوبیم سلام میرسونن،شما خوبین؟آترینا خوبه؟مامان؟بابا؟ _:شکر خدا خاله اونام سلام میرسونن خالــــــه محدثه جووووونم خاله خنده ی ریزی کرد و گفت، خاله: ای وورجک چی میخای؟ _:خاله ژوونم میشه امروز سر محیاد و محیارو گرم کنین محیا با ما بیاد بریم بیرون؟ خاله:هععععی از دست شما وروجکا مگه میتونم ه این صدا مظلوم نه بگم؟؟ _:اخ جووووون خاله عاشقتم میشه گوشیو بدین به محیا؟ خاله:باشه خاله جون...محیااااا محیاااا مامان بیا اتنا کارت داره محیا: سلام خره چیشد چی گف؟اجازه داد؟ _:سلام عزیزم خوبی؟منم خوبم مرسی ازین که انقدر قشنگ تحویلم گرفتی عشقم؟! محیا:خفه زر زیادی نزن بگو چی گف؟ _:گفت باشه برین محیا:اوکی تنکس بای _:زهر مار خدافظ قطع کردم و پاشدم تا اماده بشم. ی مانتو شلوار مشکی با یک شال مشکی پوشیدم،یکم ریمل و یک رژ اناریه مشکی زدم. کپ خفنم که مشکی بود و روش نوشته بود (اردیبهشت) رو برعکس گذاشتم رو سرم و رفتم بیرون. بابا رو دیدیم که روی کاناپه لم داده و داره ی فیلم اکشن میبینه. _:بابا جووووونم بدون یک نگاه بهم گفت، بابا: جونم عزیزم _:بابا منو بروبچ با اترینا میخایم بریم خونه خاله سارا(مامان درسا و دلسا) بابا: باشه برین _:اوخ جووووون...آتریـــــــــــــــــــنا آترینا:بــــــــــــــــله _:آتی بدو حاظر شو بریم خونه دلی اینا آترینا: آخ گفتی اتفاقا منو دلسا با هم باید کنفرانس یکی از درسای علومو بدیم تا سه بشمر حاظرم. دلسا و آترینا باهم دیگه هم کلاسی بودن و این ی پهن مثبت برای منو درسا بود. آترینا:من حاظرم به تیپش نگا کردم اوووم ی مانتوی اسپرت صورتی و شلوار لی و یک شال صورتی پوشیده بود.کوله ی چرمی سفیدشو رو شونش مرتب کرد و گفت، آترینا:خدافظ بابایی بابا:به سلامت مواظب خودتون باشین اومدیم بیرون کفشای ال استاره مشیمو پوشیدم اونم اسکیت های سفیدشو پوشید. اسکیت بردم رو برداشتم و باهم از در زدیم بیرون. ی بوس اروم روی لپم زدو گفت، آترینا: پاتوق خوش بگذره جیگر طلا و بعد با سرعت دور شد. خخخ خوشم میاد ک با هوشه اسکیت بردم که خیلی خفن بود رو گذاشتم زمین و پریدم روش عاره دیه ی اسکیت باز حرفیم من.
  5. اگه ویراستار رمانم بشی میگم??
×
×
  • جدید...