رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahdiyeh82

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    284
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

799 Excellent😃😃😃😃

درباره mahdiyeh82

  • درجه

  • تاریخ تولد 19 مهر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,550 بازدید کننده نمایه
  1. خب شما اول باید تعداد ارسالی ها و تعداد لایکایی که جمع می کنی به 50 برسه. اونوقت زیر پارتات گزینه ی ویرایش فعال می شه و می تونی هرموقع که می خوای ویرایش بزنی ارسالی هات رو می تونی توی بخشای سرگرمی که الان خیلی هم زیاد شده ببری بالا اونجا معمولا لایک خوبی هم بهت می دن
  2. عزیزم این رو خودت باید انجام بدی از الان که نباید درخواست ویراستار بدی مگه تموم شد رمانت؟
  3. لیلی سر به هوا؟ قشنگه خطای اولت نمی دانم رو نوشتی نمی دان
  4. قبل شعر باز باران پنجره رو نوشتی پنرجه
  5. دیدی آخرش مردم و رمانم تموم نشد؟
  6. mahdiyeh82

    چاپ رمان

    ممنون بابت جوابت
  7. mahdiyeh82

    چاپ رمان

    سلام خسته نباشین خواستم بدونم نودهشتیا رمان کاربرارو به مرحله ی چاپ هم می رسونه؟ یا باید خودمون جداگونه اقدام کنیم؟
  8. خب عزیزم توی پارت جدیدت: پنیر رو نوشته بودی پنین امان رو هم نوشتی آمان
  9. پارت پنجاه و ششم: صبحِ شب مشترک! آب دهانم را قورت دادم و به خاطر نور آفتابی که یکهو به چشم‌های بسته‌ام تابید، لای پلک‌هایم را باز کردم. هوا به‌قدری سرد بود و سوز داشت که لحاف را محکم‌تر دور خود پیچیدم. صدای آشنا و بم پدرام از پشت سرم شنیده شد: - صبح‌به‌خیر ماهور خانم‌جان! بالاخره دلت از هفت‌پادشاه سیر شد؟ تو چه خوابالویی هستی من نمی‌دونستم کلک! لبخندی زدم و بار دیگر چشم‌هایم را بستم. عطر تلخش را به مشامم کشیدم و گفتم: - صبح‌به‌خیر آقا پدی! آره می‌خواستم باهاشون برم راحتشم. گرمای حضورش درست در چند سانتی‌متری‌ام حس می‌شد. کف دستش را روی پهلویم گذاشت و بدن من را به مورمور انداخت. با صدای گرفته‌اش در گوشم زمزمه کرد: - آینده‌ی من به تو گره‌خورده. ازت خواهش می‌کنم آیندم رو نابود نکن. بذاری بری می‌میرم ماهور. حرارت بدنم انگار سعی بر گفتن حرفی داشت. گویا زنگ خطرش چیزی را گوشزد می‌کرد. دوباره چشم‌هایم را باز کردم و نگاهی به دوروبر انداختم. وسایلی که می‌دیدم برایم غریب بودند و می‌گفتند صاحبشان را نمی‌شناسم. میز قهوه‌ای‌رنگی که رویش را انواع عطر و ادکلن پرکرده بود. کتابخانه‌ی نسبتاً بزرگی که کتب قطوری هم در آن تکیه به دیواره‌های قفسه‌ها داده بودند. سرفه‌ی کوچکی کردم و گفتم: - پدرام! الآن ما کجاییم؟ روی لاله‌ی گوشم را بوسید و پاسخ داد: - جایی که من توش زندگی می‌کنم. به یک‌لحظه چشم‌هایم درشت شد و فوراً از درازکش به نیم‌خیز تغییر حالت دادم. نفس در سینه‌ام خودبه‌خود حبس شد. سر چرخاندم و به پدرام و خود که روی تخت دونفره‌ای تا چند لحظه پیش خوابیده بودیم خیره شدم. مغز هنگ کرده و شوک زده‌ام تنها مرور شب گذشته را می‌کرد؛ اما یک صحنه بیش‌تر به یاد نمی‌آوردم. آن‌هم به آن جشن کذایی مربوط می‌شد. نالان و پس رفته و گیج صدا زدم: - پدرام! دیشب چی شد؟ چرا من هیچی یادم نمیاد؟ من اینجا چی کار می‌کنم؟ کی اومدم؟ چجوری اومدم؟ اینجا چه خبره پدرام؟ او هم تغییر حالت داد و نشست. چنگی به موهایش زد و دستی به صورتش کشید. - پدرام! هیچ نمی‌گفت و این عذاب‌آورترین پاسخی بود که می‌توانست اول صبحی بدهد. زیرچشمی و نامحسوس به وضعیت خود نگاه کردم. با دیدن لباس‌های بیرونی‌ام خیلی مشخص نفس راحتی کشیدم؛ طوری که پدرام به حرف آمد. - پدرام: دیگه اون قدرها هم عوضی نیستم. - بگو پدرام. دیشب چی شد؟ - پدرام: اول پاشو یه آبی به دست و روت بزن تا منم یه صبحونه ی مشتی درست کنم همراه چایی همه چی رو برات تعریف می‌کنم. خودش زودتر از تخت پایین رفت و از اتاق بیرون زد. دستی به سرم کشیدم و متوجه ی شال روی سرم شدم. لبخندی از رعایتش روی لب‌هایم نشست. نگاه بازتری به اتاق انداختم. دیوارهای کرم و وسایلی که ست بودند. تخت و میز و کتابخانه‌ی قهوه‌ای. نفس عمیقی کشیدم و پتو را کنار زدم. به‌جای خوابمان نگاه گذرایی کردم. یک‌شب تا صبح پیش پدرام خوابیده بودم؟ باورش چقدر سخت است! با یادآوری خانواده‌ام و تصور واکنششان موقعی که متوجه ی نبود من می‌شوند، هینی کشیدم و ضربه‌ی آرامی به گونه‌ام زدم. لبم را به دندان گرفتم و با دو از اتاق بیرون رفتم و خودم را به آشپزخانه رساندم. پدرام سوت می‌زد و بساط صبحانه را پهن می‌کرد. - بدبخت شدم پدرام. بیچاره شدم! متعجب برگشت و نگاهم کرد. اخم کوچکی بین ابروهایش افتاد و پرسید: - چرا؟ مگه چی شده؟ جلو رفتم و جواب دادم: - تا الآن حتماً همه فهمیدن من خونه نیستم. آخه روز جمعه اول صبحی اصلاً سابقه ندارم بزنم بیرون. من رو همین الآن برسون خونه. بجنب پدرام. جواب همه‌ی چراهایی هم که تو ذهنمِ رو تو راه بده. خیره‌خیره و اخمالو همچنان به چشم‌هایم زل زده بود که دستش را کشیدم و گفتم: - به چی نگاه می‌کنی؟! برو حاضر شو دیگه. به خودش آمد و حرصی زیر لب لعنتی‌ای گفت و از آشپزخانه بیرون زد. استرس به جانم رخنه کرده بود. حال جواب مامان و بابا را چه می‌دادم؟ به چه بهانه‌ای خودم را توجیه می‌کردم؟ چه کنم خدایا تو بگو. دست و رویم را شستم و تکه نانی از سبد نان روی میز برداشتم. - پدرام: بریم. بریم که انگار شانس با ما قهر کرده! با قدم‌های بلند و سریع خود را به ماشین رساندیم و راه افتادیم. دست‌هایم سرد شده بودند. یکی‌شان را گرفت و زیردستش روی دنده گذاشت. بالعکس من او داغ بود. - پدرام: آروم باش عزیزم. الآن سر راه چند تا نون می‌گیریم با خودت می‌بری خونه می‌گی رفتم نون تازه بخرم. هنوز ساعت هفتِ فکر نکنم خانوادت صبح جمعه بخوان این‌قدر زود بیدار بشن. مخصوصاً مامان بابات. - امیدوارم. امیدوارم پدرام. وگرنه معلوم نیست چی بشه. اونم الآن که مامانم از تو خبر داره. وای خدا خودت رحم کن. هیسی کرد و سخت نگیر آرامی گفت. جلوی یک نانوایی نگه داشت و یک دقیقه بعد با دو عدد نان سنگک برگشت. اسامی میدان‌ها و خیابان‌ها نشان از این می‌دادند که فاصله‌ی زیادی تا خانه داریم. - خب آقاخان! شما بگو. دیشب چه خبر بود؟ دمی گرفت و نگاهش را با اخم به‌طرف شیشه‌ی سمت خود گرداند. پوزخند کم‌کم مهمان صورتم شد. می‌دانستم هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کدام آدم عاقل و عاشقی در غیاب معشوقه و آن چنین از خود بی‌خود می‌شود؟ آن‌هم با فردی که از تصور جن هم بیرون بود چه رسد به من؟ بالاخره پس از چندی مکث لب برای پاسخ باز کرد: - امیر صفایی! - هان؟ - پدرام: تنها کسی که بعد از بابام برام مونده بود امیر بود. کسی که همیشه همه‌ی رازهام رو بهش می‌گفتم. می‌دونی؟ انگار این جمله رو باید بدم روی طلا بنویسن؛ که فقط یه رفیق می‌تونه داغونت کنه. دشمنت اون قدر آمارت رو نداره. فهمیدن اینکه صفایی دوست دیرینه‌ی پدرام بوده کمی برایم غیرقابل‌هضم بود. چطور هیچ‌چیز در برخوردشان باهم دیده نمی‌شد؟ آن شب گویا هرگز هم را نشناخته بودند. بااین‌حال میان حرفش نپریدم. بعد می‌پرسیدم. - پدرام: بگذریم که از سوی اون چه ضربه‌هایی خوردم و چجوری خنجر زد. تو دانشگاه رو یادت میاد؟ دو باری که باهاش درگیر شدم. - خب؟ - پدرام: هیچ کدوم نخواستیم تو چیزی بدونی. بار اول به روی خودم نیاوردم؛ ولی بار دوم که باهاش درگیر شدم کاملاً از روی خشمی بود که می‌دونست تو مال منی و باز بعد از همه‌ی اون بدخواهی‌هاش به مال من چشم دوخت. اون جا باهاش اتمام‌حجت کردم از زندگی و اموال من دست بکشه. اما اون خیلی جدی پوزخند زد و رفت پی کارش. شب کنسرت یادت هست؟ حتماً هست. باز من و امیر با توافق دوطرفه نمی‌خواستیم تو چیزی از این دوستی بدونی و من سخت می‌تونستم خودم رو کنترل کنم که تو و امیر رو توی اون موقعیت ببینم و چیزی بهش نگم. می‌خواست تو رو هم به‌زور از چنگم در بیاره که خب... چک سفید هوش از سرش برد. حرف چک سفید بود؛ اما به باغی که از بابا به ارث برده بودم راضیش کردم. به‌شرط اینکه دیگه به تو نزدیک نشه. اونم قبول کرد. باید می‌دونستم همچین آدم رذلی که همیشه به اموال من حسودی می‌کرد و چشم داشت این‌قدر راحت از تو دست نمی‌کشه. تو برای همه تکی ماهور. برای همه حتی شهاب. @Sahar79 @ZHR.MHY @سادات 82 @Aty.s
  10. خسته نباشی مهتاخانم اینم رمان من:
  11. خسته نباشی پارت ۲۱ متمایز درسته توی خطای اخرشم پرسیدمت ...پ...جدا افتاده
  12. سلام به نویسنده ی خوب انجمنمون خب عزیزم نکات ریز و درشت لازم رو دوستان مثل اینکه گوشزد کردن منم همینارو در نظر داشتم دیگه فقط سعی کن از تکرار حروف پرهیز کنی. اونجاهایی که می نوشتی: بیشوور...بیشعور یا بیشور این تکرار حروف رو بردار دیگه اینکه از اول رمانت تا اینجایی که نوشتی می ها رو از افعال جدا کن. حتی اگه این باشه...می گه....اینا معمولا با شبه فاصله کنار هم قرار می گیرن من رمانت رو خیلی دوست داشتم و با توجه به سنت خیلی بهتر از کسی که دو سال ازت بزرگ تره می نویسی. تو محشری عزیزم‌. می خواستم دنبالش هم بکنم ولی هر کار کردم پیدا نشد گزینش. اما پیدا کنم یا نه تا اخرش پا به پات میام عزیزم موفق باشی گلکم
×
×
  • اضافه کردن...