رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hilda

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

2,079 Excellent😃😃😃😃

درباره Hilda

  • Other groups منتقد انجمن
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 21 فروردین 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,180 بازدید کننده نمایه
  1. سلام الهام جان اول از همه چندتا غلط نگارشیتو توی این چند پارت بهت میگم اذیت✅ عذیت❎ مضخرف ❎ مزخرف✅ یه جاهایی انسجام نثر متنت بهم ریخته بود. مثلا توی پارت آخر توی بخش دیالوگت که محاوره ای بود نوشته بودی: «تنی که تنها خون عریانی اش را گرفته بود.» خب این جمله به نثر محاوره ای نیست و خب قطعا ما از اون توی صحبت عادی و روزانه مون استفاده نمیکنیم بهتره که مثل اینجوری بنویسی "تنی که فقط خون عریانی اون رو می پوشوند" این برگرشته جمله ی به حالت محاوره ای هست. نکته ی دیگه این که پارگراف بندیت هم غلطه که با ویرستارت این موضوع رو درمیون بذار تا کمکت کنه خب جدا از مشکلات نگارشی باید بگم فضا سازیت هنوز روی همون حالت اولیه ست😅 ولی خب اشکال نداره احتمالا این رمان جز رمان های اولته و مهارت فضاسازی هم کار آسونی نیست ولی سعی کن بهش توجه کنی سیر رمانت برای من کمی تنده که احتمالا دلیل عمده ش شاید همون کمبود فضاسازی باشه اما باید بگم که از طرز نوشتنت خیلی خوشم میاد این که انقدر جزئیات قشنگی از اون دوران رو همراه با اعتقادات غالب در اون دوران توی رمانت مشاهده میشه خیلی فوق العاده ست گاهی اوقات حس میکنم خودم توی اون زمان ها بودی و دیدی ولی خب تاریخ تولدت یه چیز دیگه نشون میده😶 در هر صورت خیلی زیبا میتونی با حال و هوای جنگ و احساسات مردم توی دهه ی شصت و پنجاه ارتباط بگیری و بنویسی موضوعت متفاوته و قلمت هم برام متفاوته اگه بخوام سلیقه ی شخصیمو وارد کنم دلم میخواست زهرا همون زن قاسم باشه چون اون جوری موضوعت واقعا خیلی خاص و ناب بود و غیر قابل پیش بینی بود، خودت میتونستی بهش پیچ و تاب بدی و حسابی ذهن خواننده رو درگیر کنی ولی همینی که الان داری می نویسی هم اوکیه درهرصورت رمان و سبک قلمت خیلی خوبه و بهترم میشه در آینده قطعا من که رمانت رو واقعا دوست دارم فقط سعی کن روی فضاسازی و تند بودن سِیر رمانت کار کنی و توصیفاتت رو بیشتر کنی... یه نکته ی دیگه اینکه اگه انقدر پرش زمان نداشته باشی و سعی کنی زمان ها رو با پیش بردن رمان هم بهم وصل کنی خب به مراتب بهتره و سیر رمان هم کند تر میشه خیلی پیشنهاد و انتقاد برات دارم ولی متاسفانه وقتم بهم رخصت نمیده همه شو مطرح کنم الان مهم ترین هاش رو گفتم امیدوارم بهشون توجه کنی قلمت مانا جانا❤ @elham1379
  2. نویسنده ی عزیز ضمن تشکر از صبوری شما ازتون عذر خواهی می کنم. به دلیل مشکلاتی که برام پیش اومد نقدتون به تعویق افتاد... تا شنبه نقد رو به دستتون می رسونم
  3. زیاد نه، فقط کمی... دلتنگت شدم بی معرفت!

    1. Hilda

      Hilda

      من زیاد دلتنگ همه تون شدم...❤

      @Mah.m

  4. سلام نویسنده جان تصمیم گرفتم توی اولین فرصتی که تونستم بیام سایت، نقد رمانت رو بفرستم چون برای مسابقه هست. رمان شما الان هنوز به اون تعداد پارتی که بشه روش نقد تحلیلی انجام داد نرسیده، چون حداکثر پارت مورد نظر برای اینجور نقد ها ده پارت هست؛ اما به عنوان یه نقد آزاد گرایانه یا به بیان دیگه به عنوان یه خواننده نقدم رو انجام میدم. همین اول بگم که چون میدونم که خودت از نقاط قوتت باخبری و قبلا هم بارها تاکید کردم که نوشتنت رو دوست دارم، پس اینجا دیگه نقاط قوتت رو نگفتم و مستقیم رفتم سراغ نقاط ضعف رمان؛ تا هم نقد کوتاه تر و هم مفید تر بشه برات. این چیز هایی هم که میگم نظر شخصیمه ولی اگه دوست داشتی روشون فکر کن. نام رمان: خب اصولا باید نام رمان کوتاه باشه و گیرا، جوری که توی ذهن خواننده بمونه و نقطه ی عطف و تمایز رمان رو توی همون چند کلمه ی کوتاه شده خلاصه کنه. اسم رمان شما کوتاه بود و این کوتاهی به دلم می نشست ولی چون معنی "مهجوری" برای بعضی خواننده ها توی نگاه اول تعریف نشده ست پس قاعدتا خیلی توی ذهنشون موندگار نیست و ممکن هست که معنایی دریافت نکنه از نام و درنتیجه اون خلاصه ای که توی اسم رمان نهفته ست رو متوجه نشه...ولی نمیشه ایرادی به اسم گرفت، اگه دوستش داری و به دلت نشسته، قطعا نظر خودت از همه چیز مهم تره! خلاصه از نظر اندازه و محتوا بررسی میشه، جزئیاتش رو توضیح نمیدم چون میدونم خودت میدونی . من با محتوای خلاصه ت خیلی خوب ارتباط گرفتم و برام کنجکاو انگیز بود که مثلا چه داستانی میتونه پشتش نهفته باشه! اما به نظرم اندازه ش نسبت به خلاصه بودنش کمی زیاد بود و ممکنه خواننده ای که داره سعی میکنه رمان باب میلش رو پیدا کنه، حوصله ش نشه این خلاصه رو تا آخر بخونه و متاسفانه این یه حقیقت تلخه! یه نکته دیگه هم که میخوام درمورد خلاصه ت بگم اینه که توی محتواش اون نقطه ی اوج داستان نهفته نبود و فقط بیانگر این بود که داستان عاشقانه اس و شاید هم تراژدی باشه! شما رمانت خاصه! پس این خاصی رو توی خلاصه نشون بده...رمانت یه چیزی فراتر از داستان عاشفانه رو توصیف میکنه...پس چرا توی خلاصه ت فقط حرف از عشق و شجاعت رسیدن بهش باشه که توی همه ی رمان ها هست؟ اون نقطه ی اوج موضوعت رو به صورت گنگ بیاری تو خلاصه خیلی بهتر میشه. و اینکه نقل قول حرف دیگران بیشتر توی مقدمه اتفاق میفته تا خلاصه شاید به خاطر همین خلاصه ت طولانی شده که نقل قول اوردی. به نظرم این نقل قوله نبود بهتر بود. مقدمه ت هم کمی بلند بود اما به نظر شخصی من چون مقدمه معرف رمان هست طولانی بودنش خیلی مشکلی نداره من حودم به شخصه دیدم توی کتاب ها و رمان های خیلی معروف گاها نویسنده چند صفحه مقدمه نوشته! و اگر یه خواننده ی عجول که حوصله ی خوندن نداره بخواد نظرش به داستان جلب بشه اول باید روی اندازه ی خلاصه کار بشه تا مقدمه چون اصولا خواننده های عجول خلاصه رو بیشتر میخونن و از خیر مقدمه میگذرن ولی خواننده های درست حسابی سطح قلمت رو از همون مقدمه ت درک میکنند که از این لحاظ اندازه ی مقدمه خیلی اذیتشون نمیکنه. شروع رمان باید به سبکی باشه که از همون چند خط ابتدایی خواننده رو گیر بندازه طوری که مجذوب قلم و موضوع رمانتون بشه و ناخودآگاه به پارت های بعدی کشیده بشه. دست مریزاد! شروعت از نظر من توی نقطه ی اوج خودش بود و جست و خیز داشت درکل شروعت توی نظر من بی نقص اومد چون خیلی متفاوت بود. با اینکه قرار بود فقط نقاط ضعفت رو بگم ولی حیف بود این یکی رو نگم که چقدر با قدرت روش کار کرده بودی! فضاسازی هم به دو بخش ذهنی و عینی تقسیم میشه شما توی فضا سازی ذهنی که محیط احساسی و خبرگزار تمایلات و حس های درونی شخصیت اصلی بود خوب عمل کرده بودی ولی توی فضا سازی عینی ضعیف بودی. یعنی توی وهله ی توصیفات توی احساسات خیلی قوی و توی توصیف مکان زمان ظاهر کارکتر و ... قوی نبودی هر چند که توی توصیف حالات هم تقریبا به خوبی تونسته بودی بنویسی. ولی درکل نمیتونی بگی که چون این جور توصیفات رو دوست نداری از رمانت حذفش میکنی و به عنوان یه نویسنده روش کار نمیکنی چون مطمئنا خودت وقتی یه رمان میخونی دلت میخواد بری توی فضای رمان و این خاصیت یه نویسنده ست که فراتر از توصیف روایت با خواننده حرف بزنه...با فضاسازی خوب نویسنده میتونه به روح خواننده نفوذ کنه و جوری اون رو توی فضای خیالی خودش غرق کنه که اون رو همراه رمان بخندونه یا اشکش رو دربیاره انگار که خواننده باور کرده اتفاقات داره جلوی چشمش میفته! حالا این چجوری ممکنه؟ با توصیف جزئیات دقیق و هوشمندانه این که من میگم هوشمندانه یلنی توصیفاتت دیگه از مرز فراتر نره که خواننده رو دلزده کنه! هوشمندانه یعنی حتی توصیف فضات جوری باشه که احساسات رو توی خودش نهفته کنه. مثلا وقتی یه شخصیت توی اوج غم ناراحتیه و داستانت از زبون اول شخصه میتونی ترک دیواری که بهش خیره شده رو توصیف کنی که این نشونه ی اوج حال خراب کارکترته و حتی به طور مستقیم احساساتش رو توصیف نکنی خواننده این رو میفهمه! روشی که میخوام بهت پیشنهاد کنم برای بهتر کردن فضا سازیت یادداشت کردنه، کار که دیدم خیلی ها انجام میدن. نویسنده ها اصولا دنیا رو بیشتر میبینن یعنی به جزئیات ریز بیشتر دقت میکنن که توی داستان به این جزئیاتی که شاید افراد عادی خودشون بهش توجه نمیکنن اشاره کنه تا داستان برای خواننده ظریف تر و قابل پذیر باشه. اینکه من میگم یادداشت برداری یعنی جزئیات جالبی که توی زندگی خودت اتفاق میفته رو بنویس و بعد توی رمانت استفاده کن. مثلا وقتی داری موهات رو شونه میکنی با عصبانیت و قاعدتا تند برس میکشی موهات ممکنه کنده بشه درد احساس کنی! خب همون موقع اینو بنویس😅اینو رو بعدا میتونی توی رمانت استفاده کنی مثلا کارکترت عصبیه و میره جلوی ایینه و شروع میکنه به شونه کردن موهاش و هی تار تار موهاش از شدت سفت کشیدن شونه کنده میشه! خب این هم فضا سازی میشه هم حس کارکتر رو نشون خواننده میده. قلمت عالیه محدثه جان اینکه ترک زبانی و انقدر قشنگ ادبی مینویسی خیلی زیباست برای من و قابل تحسینه . فقط اگه روی نکاتی که گفتم طبق صااح دید خودت کار کنی به نظرم کارت تقریبا بی نقص میشه چون موضوعاتی که انتخاب میکنی خاصه. همین موصوع رمان مهجوری برای من خیلی خاص بود و اینکه به قوم کرد اشاره کردی و غیرتشون و... خیلی تماسز قشنگی ر به وجود اورده. موفق باشی جانا❤ @Mah.m
  5. سلام!

    دوستان متاسافنه به دلیل مشکلی که برام پیش اومده، تا یه مدت تقریبا طولانی   توی سایت فعالیت نخواهم داشت...

    آشنایی با همتون باعث افتخارم بود!

    مرسی از افرادی که رمانم رو مطالعه می کردن. ببخشید اگه قراره توی روند داستان وقفه ایجاد بشه.

    تموم رمان ها و داستان هایی که درحال مطالعه شون بودم رو حتما و بلاشک دورا دور دنبال میکنم.

    امیدوارم وقتی برگشتم همه تون رو باز ببینم...

    در پناه حق باشید❤

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Queen.K

      Queen.K

      منتظرت میمونیم ماهی گلی

      زود برگرد

    3. Hilda

      Hilda

      به زور جا کردم؟☹️

      محدثه من که نرفتم...نامرد نیستم که!

      فقط تا چند ماهی نیستم اونم برای این که از فردا به نت دسترسی ندارم و رفتن هم این مدته به اجباره وگرنه من نه دلم میاد اینجا و آدماش رو ول کنم نه رمان های خودم یا حتی رمان ها و نوشته های قشنگ بچه ها رو!

      توی این چند ماهم شاید بتونم هر یه ماه یه بار یا چند هفته یه بار یه سری بزنم

      رمانت رو لطفا ادامه بده من حتما دنبالش میکنم و دلم می خواد رمان مهجوریت توی مسابقه حتما رتبه بیاره❤

      مواظب خودت باش، دلخورم نباش...

      @Mah.m

    4. Hilda

      Hilda

      چشم خودمم دوست دارم هزچه زودتر برگردم❤

      @Queen.K

  6. داستان شمع دونی 💛😊

     

     

    دلنوشته حب محبوب 😊💙

     

     

  7. تولدت مبارک دختر شر و شیطون انجمن❤

    ببخشید عزیزم من خیلی به جزئیات دقت نمیکنم برای همین تاریخ تولدتو ندیده بودم😅

  8. Hilda

    رمان حبسگاه | هانا.ص کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت سوم گرمای نفس ها که همراه با صدای ملیح و آرامی از دهانش راه خروج می یافتند، بر روی پنجره ی یخ زده بخاری می نشاندند و تصویر پشت آن را در پس لایه ای، تار می کردند. آوای آرام لالایی خواندنش بالاخره با صدای زنگ در خانه در هم شکست و فرو ریخت. لبخندی گوشه ی لب او جاخوش کرد و از روی سکوی لب پنجره برخواست. اتاق بزرگی را که با چند دست مبل و فرش دست بافت قرمز رنگ مزین شده بود، طی کرد. در نزدیکی در خروجی حیاط نگاهی به سر و وضع خسته ی خود انداخت. گونه ی چپش به دلیل سرمای شیشه هنوز سرخ بود و چشمانی که با ورمی که زیر خود نشانده بودند، از بی خوابی شکایت می کردند، زیبایی آن ها را مستور کرده بودند. کلافه سری تکان داد و لباس گل گلی سفید رنگش را کمی با حرکت دستش مرتب کرد که دوباره زنگ به صدا در آمد. بیخیال ظاهرش شد. شنل مشکی رنگی را بر شانه های ظریفش انداخت و وارد حیاط شد. سوز وحشتناک هوا بر تنش لرزه می انداخت. زنگ در دوباره جیغی زد و به پاهایش برای وصال به آن در چوبی شتاب داد. - اوه ویل! فکر می کنم بار هزارم هست که بهت گفتم کلید رو فراموش... با باز کردن در سرمای بدتری در وجودش گذر انداخت؛ نمی دانست این همان سوز هوای چند ثانیه ی پیش است یا قلبش با دیدن صحنه ی مقابلش، آن را راهی رگ هایش می کند و وجودش را منجمد می سازد. مردی با لباس ارتشی غرق در خون، بدن بی جانی را که تا زانوهایش بر روی زمین خمیده بود، نگه می داشت. در پشت آن ها رد خون کشیده شده بر سنگفرش های خیابان مانند خنجری روحش را سلاخی می کرد. آن بدن بی جانِ غلتیده به خون... پرده ی سیاهی رو به روی دیدگانش را گرفت و هوشیاریش از دنیای اطراف ساقط شد. @z.farhani. @sania pz
  9. @N.a25 سرپرست جذابمون😅 میدونم که واقعا تمام تلاشش رو نه تنها برای سایت بلکه برای پیشرفت قلم تک تک بچه ها می کنه و همیشه سعیش بر این بوده که اطلاعاتش رو به صورت کامل به دیگران منتقل کنه ❤ جدا ار این ها یه نویسنده ی فوق العاده ست که سبک به خصوص و جذاب خودش رو داره و واقعا نوشته هاش خوش طعمه! همین باعث میشه راهنمایی هاش و مدیریتش توی این بخش موثر تر واقع بشه. حسابی زحمت کشه و مسئولیت سنگینی هم روی دوشش هست که به خوبی میتونه مدیریتش کنه سرو کله زدن با ماها خودش خیلیه که تازه یه گوشه ی کوچیک کارشه😂 @M@hta همیشه پاسخگو سوال های کاربران هست و با خوش رویی تمام پاسخ میدن به مشکلات و کاربرها بدون اینکه خستگی و فشار های سایت روی برخوردشون با کاربرها تاثیر بذاره @زهراتیموری یکی از مهربون ترین های سایت❤ هیچ وقت کمکش رو ازم دریغ نکرده و خیلی جاها محرکم به سمت جلو و پیشرفت توی عرصه نویسندگی بوده برای شخص من و مطمئنا سایر بچه های سایت. خوش رو و پر انرژی خوش قلم
  10. من همانیم که در نظر دیگران فراموشت کرد؛ اما در تاریکی شب های دور از چشمشان، برای نبودنت اشک ریخت...

    من آنم که به خود قول داده ام، دیگر هرگز فکرم را حول خیالت نچرخانم...

    اما بین خودمان بماند؛ گاهی وقت ها، حتی دور از چشم خودم، دلم برایت تنگ می شود!

  11. این دیگه بیشترین چیزی بود که تونستم از متن دربیارم کل جملاتش رو تک به تک و جز به جز بررسی کرد نسترن جان اون جاهایی که وسط جمله چند تا نقطه گذاشتم برای این بود که نمی خواستم کل جمله رو بنویسم و زمان خیلی ازم بگیره ولی منظورم کل جمله بوده، درواقع از همون نقطه ی شروع تا اخرین چیزی که نوشتم بعد سه نقطه منظورم بوده. @N.a25
  12. Hilda

    معرفی اعضای خانواده نودهشتیا

    عه من چرا این همه وقت خودمو معرفی نکردم؟😅 هانا هستم ۱۸سال اصفهان به دنیا اومدم رشته م تجربیه ولی به ریاضی مهندسی علاقه دارم عاشق نوشتن هستم و نویسندگی رو از همون هفت سالگی شروع کردم. یادمه اولین بار معلم کلاس اولمون گفت که هرکس یه کتاب قصه بیاره مدرسه و جلوی بچه ها بخونه و من اون موقع بررای اولین بار اثر خودمو خلق کردم😅به جای این که از کتاب دیگه ای ببرم داستان خودم رو نوشتم و انقدر معلمم تشویقم کرد که همون لحظه ها اولین جرقه ی عشق به نویسندگی توی من به وجود اومد. کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم و کتاب های زیادی خوندم. زندگی وی همین بود فعلا چیز خاص دیگری در بیوگرافیش یافت نشد😐
  13. Hilda

    رمان حبسگاه | هانا.ص کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت دوم پرده ی اشک روی چشمان گرد شده و مات برده اش لبریز شد. قطره ای از مابین مژگانی بلند رهایید و در بین راه، سیاهی آرایش چشمش را شست و یک رد باریک تیره را بر پوست سپید گونه اش نقش زد. دست راستش را رو به روی دهانش قرار داد، نفسش برای سخن گفتن به او مجال نمی داد؛ همین که می آمد و می رفت تا زنده نگهش دارد، خیلی بود! با چند بار حرکت سرش به بالا و پایین جواب مثبت را به سوال ویلیام روانه کرد و از صندلیش بلند شد. بی محابا دستانش را باز کرد و به دور گردن مردی انداخت که با لبخند به او می نگریست. روی نوک پاهایش ایستاد تا قدش به شانه ی او برسد و سرش را بر آن تکیه زند؛ دلش می خواست آن لحظه عطرش را در نزدیک ترین فاصله ی ممکن به وجودش راه دهد. ویلیام بعد از تجربه ی آغوش گرم بانوی زیبایش، بوسه ای بر پیشانیش نشاند و حلقه ی تک نگین را در انگشتش کرد. صدای دست و خنده ی حضار بلند شد. انگار منتظر دلیلی برای فوران هیجانشان بودند؛ مردی میان جمع فریاد زد: - play a new song in honor of our new couple(به افتخار زوج جدیدمون یه آهنگ جدید اجراکنید) *** رو به روی پنجره ایستاده و سرش را به چارچوب آبی رنگش تکیه زده بود، سردی فلز چارچوب پوست گونه اش را می سوزاند. شوری در دلش برپا بود که روح و جسمش را تسخیر می کرد. آسمان در تلالو گرگ میش به سمت روشنایی روز می شتافت؛ اما هنوز کسی که چشم انتظارش بود، درب حیاط را نگشوده بود. چهارم اسفند ماه سال هزار و دیویست و نود و نه، دخترکی در آستانه ی بیست و یک سالگی، دستش را نوازشگرانه بر شکم بر آمده اش می چرخاند و برای کودک دنیا ندیده اش، لالایی می خواند. نمی دانست که با این کار می خواهد خود را از تار و پود طناب فکر و خیال خلاص کند یا قصد دارد نگرانی راه یافته به دلش را از نازنین کودکش دور کند. @z.farhani. @sania pz
  14.  

     

    رمان جدیدم❤

    داستان متفاوت زندگی دختری در دوران پهلوی... 

×
×
  • اضافه کردن...